توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    از ماشین هایی که در جبهه زیاد وجود داشت

    1 بازدید

    از ماشین هایی که در جبهه زیاد وجود داشت را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    روایت حاج قاسم سلیمانی از شکل گیری تیپ نیروهای کرمان در دفاع مقدس/ چرا «ثارالله» انتخاب شد؟

    روایت حاج قاسم سلیمانی از شکل گیری تیپ نیروهای کرمان در دفاع مقدس/ چرا «ثارالله» انتخاب شد؟

    به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، سپهبد شهید قاسم سلیمانی در دوران هشت سال دفاع مقدس فرماندهی لشکر 41 ثارالله را بر عهده داشت که متشکل از رزمندگان کرمان بود. لشکر 41 ثارالله در سال 1359 در قالب یک گردان از نیروهای سپاه پاسداران استان کرمان شکل گرفت، سال 1360 به تیپ ارتقاء پیدا کرد و از سال 1361 با گسترش سازمان آن به 3 تیپ و یک گردان زرهی، به‌عنوان لشکر 41 ثارالله به فعالیت ادامه داد. در سال 1386 در پی شکل‌گیری سپاه‌های استانی، نام آن به سپاه ثارالله استان کرمان تغییر پیدا کرد. لشکر 41 ثارالله در طول هشت سال دفاع مقدس در عملیات‌های مختلفی نظیر نصر 4، کربلای 1، کربلای 4، کربلای 5، بدر، خیبر، والفجر یک، والفجر 3 ، والفجر 4، رمضان، بیت‌المقدس و بیت‌المقدس 7 ، فتح‌المبین و طریق‌القدس حضور داشت. حاج قاسم سلیمانی در روایت خاطرات شفاهی خود از نحوه تشکیل این لشکر چنین می‌گوید:

    مدتی از حضورم در خط گذشته بود. اسم خط، جبهه شوش، خط ثارالله بود. علت این که نام ثارالله را برای آن خط انتخاب کرده بودند، از حجم زیاد شهادت‌هایی بود که آنجا انجام می‌گرفت. جبهه بسیار پرتحرکی بود و دشمن آتش زیادی آنجا می‌ریخت و چون خط تازه به وجود آمده بود، مجموعاً تلفات زیاد بود. وقتی من به آنجا رفتم، سومین مسئول خط به شهادت رسیده بود.

    بعد از اینکه جبهه شوش تقریباً تثبیت شد، من به مقر گلف فراخوانده شدم. به اتفاق سردار غلامعلی رشید و حسن باقری و محمدجعفر اسدی که جمعاً چهار نفر بودیم، با تویوتای قهوه‌ای رنگی که حسن داشت، غنیمت جنگ بود و خودش هم رانندگی می‌کرد، به طرف جبهه‌های دشت عباس رفتیم. راه اصلی دشت عباس از پل نادری یا به تعبیر خوزستانی‌ها از جسر نادری می‌گذشت.

    نرسیده به دزفول، جاده‌ای بود که از کنار فرودگاه اضطراری بالای شوش جدا می‌شد و به طرف دشت عباس و عین خوش و دهلران می‌رفت؛ ولی چون این منطقه تا کنار رودخانه کرخه دست دشمن بود، ما بالاجبار باید از جاده پلدختر می‌رفتیم. نرسیده به پلدختر منطقه‌ای به نام پاعلم بود که از ارتفاعات بسیار سخت بلند منطقه، احتمالاً لرستان محسوب می‌شد و از این طریق به سمت جبهه دشت عباس می‌رفتیم.

    آن روز تا دوکوهه با یک ماشین رفتیم و از دوکوهه با یک لندکروز، سه نفری به سمت تی شکن رفتیم. روی ارتفاعات تی شکن دیدگاهی وجود داشت. آن روز نتوانستیم دقیق تشخیص بدهیم که «چاه نفت» کجاست. درست یادم هست رشید دقیقاً دستش توی جیب اورکتش بود. چرخید به سمت ارتفاع و گفت: «آن ارتفاع را می‌بینی؟» گفتم: «بله.» گفت: «این چاه نفت است. برو آنجا را تحویل بگیر.» البته من «سنگ بهرام» را دیدم نه چاه نفت را؛ چون خیلی ارتفاعات شبیه هم بود.

    ناهار را نزد بچه‌های تیپ امام حسین(ع) خوردیم. آن‌ها نیروهای اطلاعاتی خودشان را مستقر کرده بودند و در دالپری مشغول کار بودند. همگی نزد آن‌ها رفتیم و بعد از ناهار، وقتی خداحافظی کردم، با یکی از ماشین‌های بین راهی رفتم و از نزدیک، چاه نفت را دیدم.

    در هر حال، جبهه‌ دشت عباس به من واگذار شد. جبهه شاوریه به احمد متوسلیان، جبهه عین خوش به «حسین خرازی» و جبهه تا مقابل شوش تقریباً بین شش تا هفت نفر از بچه‌هایی که تقریباً جوان بودند و بین 21 تا 23 سال سن داشتند، تقسیم شد. محور عین خوش را خرازی، دشت عباس را من، محور شاوریه را متوسلیان و گذر مقابل پل نادری را «رئوفی» تحویل گرفت و تا پایین، محورهای عملیاتی ادامه داشت که پایین مقابل شوش، مرتضی و «احمد کاظمی» بودند.

    بعد از تحویل گرفتن جبهه دشت عباس، طبیعتاً تنها بودم و حتی یک ماشین که بتوانم با آن برگردم، وجود نداشت. ناچار سوار ماشین‌های بین راه که بچه‌های جبهه تردد می‌کردند، شدم و به دزفول آمدم. از دزفول به اهواز و بلافاصله به کرمان آمدم. تعدادی از کادرهای با سابقه جبهه را که در عملیات‌های مختلف مثل ثامن الائمه و طریق القدس و عملیات‌های قبل از آن در جبهه سوسنگرد و حمیدیه انجام گرفته بود، حضور داشتند، در ذهن خودم شناسایی کرده بودم و سابقه آشنایی قبلی هم در بحث جنگ با خیلی‌ها داشتم، مثل شهید کازرونی، اقای بنی اسدی و منصور همایون فر و من منصور را نمی‌شناختم. آن موقع بیشتر بچه‌ها را بنی اسدی معرفی می‌کرد.

    تقریباً 10 تا 12 نفر از بچه‌ها را یک به یک پیدا کردم و با آن‌ها صحبت کردم. این اولین مرکزیت بچه‌های کرمان بود که داشت به وجود می‌آمد. صحبت تشکیل تیپ اصلاً نبود. صحبت از تشکیل نیروهای کرمان بود و گرفتن جبهه برای کرمان. اساسش این بود که نیروهای کرمان بیایند جبهه دشت عباس را تحویل بگیرند. حسن باقری پرسید: «شما می‌توانید این کار را بکنید؟» گفتم: «بله.» گفت: «این سازمان و ساختار را برای بچه‌های کرمان شکل بدهید تا در جبهه‌ها پراکنده نباشند.»

    ولی بین خود بچه‌های کرمان یک بحث‌هایی داشتیم. بچه‌های کرمان عمدتاً در جبهه‌های مختلف پراکنده مشغول فعالیت بودند؛ یعنی بخشی در کردستان و بخشی در جبهه‌های خوزستان. در حداقل دو یا سه نقطه به صورت پراکنده مشغول فعالیت بودند. این پراکندگی نمی‌توانست رشد مناسبی را در ابعاد کیفی برای نیروهای خلاق استان کرمان فراهم کند. در حالی که می‌دانستیم در بین بچه‌ها، ده‌ها نفر از فرماندهان لایق و ارزشمند وجود دارد که می‌تواند تاثیر محوری و اساسی در صحنه کلّ جنگ داشته باشد. به همین منظور، این انگیزه تیپ ثارالله را با جدّیت دنبال کردیم و تیپ ثارالله به وجود آمد.

    آن موقع، جنگ فقیر بود. هنوز یک تدارکات یا لجستیک قوی در جنگ شکل نگرفته بود. جبهه‌ها عموماً در محرومیت خاصی بودند. با فرماندار آن زمان کرمان صحبت کردم و ایشان از مجموعه استان، دو خودرو برای ما تدارک دید و همراه ما کرد. یکی جیپ شهباز معمولی بود و یک پیکان استیشن که از قبل داشتیم و از آن در جبهه سوسنگرد استفاده کردیم. همین پیکان را وقتی ما مقابل مسجد جامع پارک می‌کردیم، به قدری تیر و ترکش خورده بود و مثل آبکش شده بود که مردم به تماشای آن می‌آمدند. این دو دستگاه خودرو، تنها دارایی ما بود که با آن به عنوان امکانات خودرویی خودمان، تیپ ثارالله را راه اندازی کردیم.

    محل استقرار اولیه ما «دوکوهه» بود. در آنجا، قبل از اینکه بچه‌های تیپ محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) مستقر شوند، بچه‌های تیپ امام حسین(صلوات الله علیه) مستقر شده بودند. وقتی ما نیروها را به دوکوهه آوردیم، هنوز امکانات، آشپزخانه، سلاح و مهمات نداشتیم. تغذیه و تسلیحات ما را تیپ امام حسین(صلوات الله علیه) تأمین می‌کرد. غذای ما را آن‌ها می‌دادند. بعد هم قرار شد تسلیحات ما را هم بدهند. بعد خودمان آرام آرام خودکفا شدیم.

    آنجا کسی ما را به عنوان تیپ به رسمیت نمی‌شناخت. این جا را به عنوان عقبه اصلی و محل آموزش نیروها و پشتیبان اصلی قرار دادیم. بعد روی ارتفاعات چاه نفت، قرارگاه اصلی خودمان را دایر کردیم. چادرها را به عنوان محل استقرار بعدی نیروها روی همین تپه برقرار کردیم.

    کلمه «ثارالله» را از همان خط ثارالله شوش گرفتیم. بسیار کلمه مبارک و ارزشمندی بود. طبیعتاً تمام دوستانی که جبهه های مختلف را تحویل گرفته بودند، سازمان رزم را برای جبهه سازمان دادند و هر کدام نامی انتخاب کردند. ما هم کلمه مبارک و مطهر «ثارالله» را برای بچه‌های کرمان انتخاب کردیم که بعداً مهر دادند. عدد دادند. عدد41 را قرارگاه بعداً به ما داد.

    انتهای پیام/

    منبع مطلب : www.tasnimnews.com

    مدیر محترم سایت www.tasnimnews.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    ایرنا

    ایرنا

    به گزارش گروه اطلاع رسانی ایرنا؛ ایران با موقعیت ویژه سیاسی، جغرافیایی و اقتصادی همواره کانون توجه قدرت های بزرگ جهان بوده است و افزایش قدرت دفاعی در کنار دیپلماسی فعال، تنها راه بازدارندگی در برابر دشمنان به شمار می رود. رزمندگان سلحشور ایران در هشت سال دفاع مقدس با وجود برخی نارسایی های تسلیحاتی و اطلاعاتی در مقایسه با دشمن، با ایمان و اراده راسخ به مصاف دشمن رفتند و حماسه هایی جاودان آفریدند. در هفته گذشته روزنامه های مختلف به منظور نهادینه کردن فرهنگ ایثار و شهادت با انتشار گزارش ها و مطالبی در محورهای گوناگون به این مهم پرداختند.

    شهدا، پیشتاز در دفاع از کیان اسلامی

    شهدا، برای امنیت کشور ودفاع ارزش‌ها و آرمان‌های اسلامی جان خود را از فدا کردند و در همه عرصه‌ها گوناگون به ویژه دفاع از کیان اسلامی پیشتاز بودند. بنابراین باید برای زنده نگه‌داشتن یاد آنها باید بکوشیم.

    روزنامه جوان در مطلبی با عنوان: «خرمشهر نماد خاک زخم‌خورده ایران بود» آورد: درست چهارم آبان ماه ۱۳۵۹ خرمشهر بعد از ۳۴ روز مقاومت سقوط کرد. اشغال بخش غربی این شهر در این روز، تحول چندانی در جبهه‌ها ایجاد نمی‌کرد، جز آنکه محاصره شهر آبادان تنگ‌تر می‌شد. خرمشهر از چند روز قبل به لحاظ نظامی سقوط کرده بود، اما اشغال این شهر تلنگری بود برای جوانان ایرانی که به قول شهید چمران، غرورشان به آزادی خرمشهر گره خورده بود.بعد از گذشت ماه اول جنگ تحمیلی که به ماه غافلگیری اولیه نیز موسوم شد، خرمشهر به نماد خاک زخم‌خورده ایران تبدیل شده بود. این شهر اهمیت اقتصادی کمتری نسبت به آبادان تحت محاصره داشت و از نظر سیاسی نیز اهمیت به مراتب کمتری نسبت به اهوازی داشت که در پایان ماه اول جنگ، موضع دو لشکر زرهی دشمن در حومه آن تثبیت شده بود. اما به‌رغم وجود شهرهایی، چون آبادان و اهواز و حماسه‌هایی که در سوسنگرد و بستان و هویزه رخ داده بود، این خرمشهر بود که به عنوان یک نماد، خود را معرفی می‌کرد.یکی از علت‌های حساسیت ملت ایران روی موضوع خرمشهر، مقاومت جانانه ۳۴ روزه آن از بدو شروع رسمی جنگ تا چهارم آبان ماه ۵۹ بود. خصوصاً که در روز ۲۴ مهرماه، با حمله همه‌جانبه دشمن، خون‌های بسیاری در این شهر ریخته شد و از آن به بعد، خرمشهر خونین‌شهر نام گرفت. (کاربرد لفظ خونین‌شهر به حضرت امام منسوب است.)از طرف دیگر بسیاری از چهره‌هایی که بعدها در تاریخ جنگ نام و آوازه‌ای پیدا کردند، در حماسه مقاومت خرمشهر حضور داشتند و آن‌ها نیز پیام‌آور رشادت رزمنده‌ها در جبهه‌های این شهر شدند. خرمشهر خانه‌به‌خانه و وجب‌به‌وجب تسلیم دشمن شده بود و در هر گوشه‌ای از آن، خون رزمنده‌ای یا یکی از اهالی این شهر ریخته شده بود. نوع اشغال شهر توسط دشمن و جوان‌هایی که تا آخرین فشنگ در آن مقاومت کرده بودند، سینه‌به‌سینه نقل می‌شد و حسرت آزادی مجدد این شهر را در گوش دیگر جوانان ایرانی نجوا می‌کرد.

    این روزنامه مطلبی دیگری با عنوان «خرمشهر ۲۰ روزه سقوط می‌کرد اگر هاشمی و یارانش نبودند» را  منعکس کرد و نوشت: سیدمجتبی هاشمی یکی از چهره‌های خاص دفاع مقدس محسوب می‌شود. فرمانده گروه «فدائیان اسلام» که در نخستین روزهای جنگ تحمیلی به همراه نیروهایش به یاری جبهه‌ها شتافت و در کنار دیگر رزمندگان، نقش مهمی در مقاومت مردمی خرمشهر داشت.شهید هاشمی موقعیت ویژه جبهه جنوب برای کشور را به‌خوبی درک کرده بود و می‌دانست که خوزستان چه اهمیتی برای ایران دارد. او خیلی زود دست به کار شد و گروهی از نیروهای کمیته و داوطلب را به جبهه جنوب برد. سیدمجتبی به همراه ۱۰۰ نفر نیروی داوطلب با دو اتوبوس و چند ماشین به سمت مناطق جنگی حرکت کردند. شهید هاشمی در بدو ورود به اهواز به دیدار شهید چمران رفت و پس از صحبت با ایشان، به سمت خرمشهر حرکت کرد. در خرمشهر با شهید جهان‌آرا دیدار کرد و طبق فرمان جهان‌آرا نیروهایش را به محور شلمچه برد. آنجا نبرد شدیدی بین نیروهای ایرانی و بعثی در جریان بود.شهید هاشمی خدمت سربازی‌اش را در نیروهای ویژه ارتش گذرانده بود و به لحاظ نظامی نیرویی باتجربه و بادانش به شمار می‌رفت. همچنین ویژگی‌های شخصیتی او برای بسیاری از نیروها جذابیت زیادی داشت و همین عاملی جهت جذب دیگران حول شخصیت او می‌شد. به‌محض استقرار گروه فدائیان اسلام نفرات زیادی خودشان را به سیدمجتبی رساندند تا در گروه او از آب و خاکشان دفاع کنند. بیشتر این نیروها را لوطی‌ها، داش‌مشتی‌ها، توابین و... تشکیل می‌دادند. این نیروها بدون گزینش با هر مرام و مسلک و اعتقادی وارد گروه می‌شدند و تا پای جان برای اعتقادشان می‌جنگیدند. شهید هاشمی اعتقاد داشت منطقه برای همه است و هرکسی که دل و جرئت حضور در منطقه را دارد، حضور داشته باشد و بجنگد. او در کنار جدیت، رأفت و شفقت زیادی به نیروهایش داشت و مثل پدر مراقبشان بود. سیدمجتبی می‌گفت گروه خانه شماست و فرقی بین نیروها نیست و همه مثل برادر می‌مانید. طرز برخورد شهید هاشمی به‌مرور نیروهای زیادی را جذب گروه کرد. گروه فدائیان اسلام با فرماندهی شهید هاشمی در مدت کوتاهی توانست بیش از ۱۰ هزار نیرو جذب کند.

    این روزنامه در مطلبی با عنوان «دوران تلخ اسارت را با خاطره شیرین زیارت کربلا تمام کردیم» در گفت و گو با آزاده جانباز محمد احمدی دستجردی می نویسد: محمد احمدی دستجردی از جانبازان و آزادگان دفاع مقدس است که در اولین مرحله از آزادسازی خرمشهر به اسارت درآمد و هشت سال از عمرش را در اردوگاه‌های دشمن سپری کرد. او که هشت جزء قرآن را در دوران اسارت حفظ کرده است، خاطرات جالبی از حضور در جبهه، مجروحیت و سپس اسارت دارد که بخشی آن را در گفتگو با ما در میان گذاشته است.
    وقتی به ۱۷ سالگی رسیدم، عملیات فتح‌المبین در جریان بود. آن هنگام حضرت امام خمینی (ره) در یکی از سخنرانی‌هایشان فرمودند جوان‌هایی که می‌توانند، راهی جبهه‌ها شوند و جبهه‌ها را پر کنند. من دوست داشتم درسم را ادامه بدهم. یادم است که زمان برگزاری امتحانات پایان سال بود. با خودم گفتم اگر راهی جبهه شوم از درسم بازمی‌مانم و مردود می‌شوم و اگر نروم حرف امام زمین می‌ماند. مستأصل مانده بودم که چه کنم. به‌هرحال با خودم گفتم نمی‌توانم صدای هل من ناصرینصرنی امام زمانم را نشنیده بگیرم بنابراین تصمیم خودم را با پدر و مادرم در میان گذاشتم که آن‌ها هم موافقت کردند. صبح روز بعد راهی مسجد محلمان شدم و با حدود ۱۰ نفر دیگر از بچه‌ها رفتیم ستاد منطقه ۷ که همان مالک اشتر باشد برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کردیم.وقتی که عملیات تمام شد ما را بردند خط مقدم. قرار شد خط‌نگهدار باشیم و جایگزین نیروهایی بشویم که برای تجدید قوا به عقب برمی‌گشتند. همانطور در جبهه ماندیم تا اینکه عملیات الی بیت‌المقدس که همان آزادسازی خرمشهر بود، شروع شد.در شروع عملیات الی بیت‌المقدس ۴۰ روزی بود که در جبهه بودم. با گروهی از رزمنده‌ها پیشروی کردیم تا به توپخانه دشمن رسیدیم. آنجا گلوله‌ای به بالای ران پای چپم برخورد کرد و مجروح شدم. شروع کردم به داد و فریاد کردن که وای من تیر خوردم؛ یکی دوتا از بچه‌ها آمدند طرفم گفتند بابا چیزی نشده اینقدر سروصدا می‌کنی، بعضی‌ها چندتا تیر می‌خورند سروصدا نمی‌کنند تو یک تیر خوردی اینقدر شلوغ می‌کنی! بعد یک چفیه به بالای ران پایم بستند که جای زخم خونریزی نکند و مرا بردند در یک سنگری گذاشتند تا جان‌پناه داشته باشم. عراقی‌ها هم از آن طرف پاتک کرده بودند. یکی از رفقایم خودش را به من رساند و گفت عراقی‌ها در حال پیشروی هستند و خواست من را با خودش به عقب ببرد. گفتم که مجروح شده‌ام و با پای زخمی نمی‌توانم تکان بخورم. رفیقم اصرار به ماندن داشت، اما اصرار من بیشتر از او بود و توانستم راضی‌اش کنم که به عقب برگردد. چون نمی‌توانستم پایم را تکان بدهم از صبح تا بعدازظهر پایم بی‌حس شد. بلند شدم و هرطور بود خودم را کشان‌کشان رساندم به یک روزنه‌ای که ببینم بیرون سنگر چه خبر است. پیش خودم فکر کردم شب که از راه برسد راهی برای رفتن به عقب پیدا می‌کنم، اما دیدم کنار هر سنگری یک تانک عراقی ایستاده و اصلاً راه فراری وجود ندارد. هنگام عصر آرام‌آرام پایم گرم شد و توانستم یک تکانی به پایم بدهم. همان زمان نیروهای عراقی از راه رسیدند و اسیر شدم. آن‌ها چشمانم را بستند و مرا سوار ماشین کردند و در مسیر حدود ۱۰، ۲۰ نفر از رزمنده‌هایی که اسیر کرده و چشمان آن‌ها را هم بسته بودند سوار کردند و ما را به بصره بردند.

    روزنامه «جوان» در گزارشی دیگر با درج عنوان «شهید زارع را با بدنی مجروح زنده‌به‌گور کردند» آورد: شهید زارع در اولین روز فروردین ۱۳۴۱ در روستای تازیان بندرعباس به دنیا آمد. پدر خانواده کارگر بود و با رزق حلال فرزندانش را بزرگ می‌کرد. شهید زارع تحصیلاتش را تا سوم راهنمایی در روستای محل تولدش ادامه داد. او از همان زمان به عنوان دانش‌آموزی فعال شناخته می‌شد و بین تمام دانشجویان پیش‌نماز می‌ایستاد. سال ۱۳۵۹ به بندرعباس رفت. تا زمان گرفتن مدرک دیپلم تحصیلاتش را ادامه داد که بناگاه جنگ تحمیلی اتفاق افتاد و زندگی افراد بسیاری را تحت‌الشعاع قرار داد. با شروع جنگ مدارس و دانشگاه‌ها تعطیل شدند و شهید زارع که جوانی انقلابی و معتقد بود به دنبال راهی برای خدمت به رزمندگان می‌گشت. او در هتل حافظ برای کار امدادگری ثبت‌نام کرد و دوره کوتاه مدتی را جهت آموختن الفبای امدادگری دید و بعد راهی جبهه شد. تا سال ۶۳ حضوری فعال در جبهه داشت و از طریق نامه با خانواده مکاتبه و ارتباط داشت.برادر شهید در خاطره‌ای از شهید می‌گوید: «برادرم یک روز به همراه سه نفر از همرزمانش به خانه آمد. صبحانه را خوردند و خوابیدند. بعد برادرم با اشاره به کسی که مشغول راز و نیاز بود، گفت که او حاج حسین خرازی، فرمانده لشکر ۱۴ است و هرجا باشد مناجات شبانه‌اش قطع نمی‌شود. به نفر بعدی اشاره کرد و گفت او قاسم سلیمانی فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله (ع) است. جوانی با ریش پرپشت بود. جوان کم سن و سال دیگری به اسم محمد کویتی‌پور هم همراهشان بود که در جبهه برای رزمندگان مداحی می‌کرد.»
    ایشان در جبهه مرتب حضور دارد و در عملیات‌های زیادی شرکت می‌کند. سال ۱۳۶۵ کربلای ۵ شروع شد. شهید زارع و دیگر نیروها حضوری پرقدرت در جریان عملیات دارند. همه پشت هم و متحد هستند. شهید زارع در جریان عملیات مجروح می‌شود و بعد به شهادت می‌رسد.به اذعان دوستان شهید، او مردانگی، رفاقت و وفاداری را پیش از شهادت کامل می‌کند. همرزمان شهید می‌گویند دست شهید زارع در جریان عملیات مجروح می‌شود، سپس دشمن او و دیگر نفرات را محاصره و سپس زنده‌به‌گور می‌کند. همرزمانش می‌گویند شهید فرصت به عقب رفتن را داشت ولی به خاطر بقیه نیروها به عقب نیامد و گفت اگر بخواهم به عقب برگردم به پدر و مادرهای این بچه‌ها چه می‌خواهیم بگوییم. تا آخر خط باید همه با هم باشیم. شهادت قنبر زارع، خانواده را بی‌خبر از او می‌گذارد. خانواده با فکر جانبازی و مجروحیت شهید زارع به همه جا زنگ می‌زنند و سرکشی می‌کنند. حتی احتمال شهادت را هم می‌دهند و به سردخانه‌ها هم زنگ می‌زنند ولی خبری از عزیزشان نمی‌شود. چند ماه می‌گذرد و هیچ خبری از قنبر نمی‌شود. پس از چند ماه به خانواده اطلاع می‌دهند که پیکر شهیدتان پیدا شده، خودتان را برای تشییع جنازه آماده کنید. اما این بار هم خبری نمی‌شود تا اینکه پیکر شهید پس از ۱۱ سال و سه ماه در ام‌الرصاص و شلمچه پیدا می‌شود. آنجا مشخص می‌شود دشمن بعثی گروهی از رزمندگان را زنده‌به‌گور کرده است.

    آثار شهدا، میراثی جاودانه

    رزمندگان اسلام در راه دفاع از آرمان های نظام و ولایتمداری،  توطئه های شوم استکبار ستیزان را خنثی کردند. از این رو زنده نگه تاریخ شفاهی و حفظ آثار و مستندات مکتوب شهداء مهم ترین راه برای حفظ نام آنها به شمار می رود.

    روزنامه جوان در مطلبی به معرفی کتاب از روستای «آهنگری» تا «اورامان» کرمانشاه پرداخت و آورد: کتاب «اورامان» خاطرات سردار امان‌الله حیدری از فرماندهان حاضر در دوران دفاع مقدس است که توسط محمد محمودی نورآبادی تدوین شده است. روایت این اثر خطی است و از ژانر خاطره تبعیت می‌کند. در این کتاب، مخاطب با زاد و بوم راوی آشنا می‌شود. به روستای جلگه‌نشین «آهنگری» در ممسنی می‌رود و با مردمان آن دیار و خاصه خانواده امان‌الله آشنا می‌شود. منطقه اورامان کرمانشاه از مناطق کردنشین محسوب می‌شود که بخشی از درگیری‌های ضدانقلاب، دموکرات و کومله بعد از انقلاب تا جنگ در آنجا به وقوع پیوسته است. روستای «آهنگری» در هشت کیلومتری جنوب غربی شهر نورآباد ممسنی، واقع شده است. نزدیک به «میل اژدها» که قدمت عظیم و حال و هوای خود را دارد.به گواه شناسنامه سردار امان‌الله حیدری در سال ۱۳۳۵ در همین روستا متولد شده است. دوران ابتدایی را تا ششم، در روستا سپری می‌کند. در گوشه قلعه کدخدا «ملاعبدالله منصوری»، اتاقی بود که کلاس درس بچه‌ها آنجا تشکیل می‌شد. هر صبح امان‌الله کتاب‌هایش را در یک توبره می‌گذاشت و به مدرسه می‌رفت. سال اول، منزلشان خارج از روستا بود و مسافت نسبتاً زیادی بین خانه تا مدسه را می‌دوید. راوی سردار حیدری هنوز خاطرات دویدن‌ها و نفس‌نفس‌زدن‌ها را به خاطر دارد. از زبان راوی می‌خوانیم که پدرش «حاج نصرالله» کشاورز بود و باسواد. بسیار به مطالعه علاقه داشت. آدم زنده و به‌روزی بود. اگر ۱۰ ساعت سر زمین کار کشاورزی می‌کرد، به محضی که پایش به منزل می‌رسید، کتابی برمی‌داشت و تورق می‌کرد. کتاب‌هایی نظیر شاهنامه، منتهی‌الآمال، قصص‌الانبیاء و تاریخ اسلام بود. این‌ها را مطالعه و برای ما تعریف می‌کرد. معلومات بالایی داشت و تاریخ پیشینیان را خیلی خوب می‌دانست. در زندگی هم درویش‌مسلک بود وخیلی سختگیری نمی‌کرد.محمودی به عنوان نویسنده کتاب تلاش کرده خواننده را همراه با روایت‌های سردار حیدری به دوران کودکی خودش ببرد و از آنجا به ایام پرشور انقلاب تا شروع جنگ بکشاند. هیجان و کشمکش در آن برهه از زندگی راوی موج می‌زند. امان‌الله حیدری با شور و هیجان انقلاب را همراهی می‌کند. جوانی سربازی رفته و راه‌بلد است. او در کمیته امداد شهرستان ممسنی مشغول می‌شود تا کمک کار محرومان باشد. از همین مسیر، به همراه دوست هم‌ولایتی‌اش احمد ارجمند، به قصد دریافت کمک برای محرومان، مأموریت تهران می‌گیرند و با یک خودروی سیمرغ راهی می‌شوند. در آنجا، اما وقتی متوجه می‌شوند گروهی از رزمندگان قرار است پای صحبت آیت‌الله بهشتی بنشینند، مأموریت کمیته را رها می‌کنند و خود را به سخنرانی شهید بهشتی می‌رسانند. از اینجا مأموریت آن‌ها دستخوش تغییر می‌شود. هر دو سر از کرمانشاه و جنگ با ضدانقلاب درمی‌آورند و دنیای تازه‌ای را تجربه می‌کنند. دنیایی که از حاج امان ۱۱ سال زمان می‌گیرد. 

    روزنامه جمهوری اسلامی در گزارشی به فرازهایی از وصیتنامه شهید منصور امجدیان پرداخت و نوشت: این مسئولیت بزرگ یعنی رهانیدن میهن مان از دست دشمن به عهده ماست؛ زیرا اگر دشمن را از خاکمان بیرون نکنیم و او را سرکوب نکنیم، میهن مان جولانگاه دشمن می‌شود و فرزندان و مردمان این سرزمین همیشه در اسارت می‌افتند.
    پدرم! اگر من در راه آزادی میهن و آزادی مردانش جان سپردم، برایم گریه نکنید. افتخار کنید؛ زیرا من به راهی رفته‌ام که امام حسین(ع) رفت، انقلابیون رفتند.

    این روزنامه  در مطلب دیگری بادرج وصیت نامه شهید حسن شاهی آورد: امام را یاری کنید. با واقعیت اسلام را برگزینید که همانا اگر کورکورانه این کار را بکنید خدای ناخواسته از روی ندانم کاری شاید ضربه بزرگی هم به اسلام بزنید.

    منبع مطلب : www.irna.ir

    مدیر محترم سایت www.irna.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    عملیات کربلای ۵

    عملیات کربلای ۵

    عملیات کربلای ۵ عملیات نظامی تهاجمی از سوی نیروهای مسلح ایران، علیه نیروهای ارتش عراق، در جریان جنگ ایران و عراق می‌باشد. این عملیات ششمین عملیات نیروهای نظامی ایران برای فتح بصره محسوب می‌شود. نیروهای ایرانی عملیات را در محور شلمچه به منطقه‌ای موسوم به کانال ماهی، به صورت گسترده در تاریخ ۱۹ دی ۱۳۶۵ با فرماندهی سپاه پاسداران آغاز نمودند. عملیات کربلای ۵ با فاصله ۱۵ روز پس از عملیات کربلای ۴ انجام شد. این عملیات پرهزینه‌ترین و پرتلفات‌ترین عملیات این جنگ بود و از آن به عنوان آغازی بر پایان جنگ ایران و عراق یاد می‌شود.

    در نتیجه این عملیات، نیروهای نظامی ایران اگرچه از دستیابی به هدف اصلی عملیات، یعنی تسخیر شهر بصره، بازماندند با این حال توانستند حدود ۱۵۰ کیلومتر از منطقه اشغال شده شلمچه را آزاد و قسمت‌هایی از جنوب عراق را نیز به تصرف خود درآورند. در انتهای عملیات کربلای ۵ خطوط پدافندی ایران در نزدیکی پتروشیمی عراق ایجاد گردید. از این عملیات به عنوان عملیات محاصره بصره نیز نام می‌برند.

    پیش‌درآمد[ویرایش]

    در هفتمین سال جنگ ایران و عراق هر دو کشور درگیر متوقف شده بود و هر یک از طرفین جنگ می‌کوشید تا رکود موجود را به نفع خود برهم بزند. ایرانی‌ها شهر بصره را به عنوان شهری نفت‌خیز و پردرآمد هدف اصلی قرار داده بودند. آن‌ها پیشتر در عملیات والفجر ۸ مناطقی در جنوب این شهر در شبه‌جزیره فاو را اشغال نموده‌بودند. با تصرف شمال شاهراه مبادلاتی این شهر با باقی عراق قطع می‌شد و محاصره شهر آن را در معرض سقوط قرار می‌داد. تصرف این شهر همچنین می‌توانست نیروهای ایرانی را که طی عملیات والفجر ۸ با عبور از اروندرود فاو را به تصرف خود درآورده بودند از طریق زمینی به مابقی نیروهای ایرانی متصل نماید. تصور سیاستمداران ایرانی بر این بود که با سقوط بصره حکومت صدام حسین نیز سقوط خواهد نمود. از این رو برای بسیاری از سیاستمداران و نظامیان ایرانی جنگ برای تصرف این شهر نبرد آخر به‌شمار می‌رفت.

    ایرانی‌ها پیش از این عملیات نیز بارها تلاش خود را متوجه تسخیر یا محاصره شهر بصره کرده بودند. با این حال نیروهای نظامی ایران در تمامی این عملیات‌ها از رسیدن به اهداف عملیاتی خود بازمانده بودند. از جمله این تلاش‌ها عملیات انجام عملیات کربلای ۴ به فرماندهی سپاه پاسداران بود که لو رفتن این عملیات شکست سنگینی را برای نیروهای نظامی ایران به همراه داشت.

    به گفته قاسم سلیمانی؛ اجرای بلافاصله عملیات کربلای ۵ نیروهای عراقی را غافلگیر کرد. عملیات کربلای ۵ به فاصلهٔ ۱۵ روز و در پی عدم موفقیت عملیات کربلای ۴ انجام شد، که به روایت قاسم سلیمانی عملیاتی «پیچیده‌تر» بود و «بزرگ‌ترین موفقیت» را در پی داشت. با وجود مخالفت بسیاری از فرماندهان سپاه برای اجرای عملیات کربلای ۵، اصرار محسن رضایی، فرمانده سپاه پاسداران، منجر به انجام این عملیات شد، که بنا بر اظهارات سلیمانی؛ «اصرار درستی بود».[۶]

    عملیات[ویرایش]

    در شب ۱۹ دی‌ماه ۱۳۶۵ عملیات کربلای ۵ توسط نیروهای سپاه از جنوب منطقه‌ای بنام؛ دریاچهٔ پرورش ماهی آغاز شد. همزمان بخش دیگری از نیروهای سپاه پاسداران نیز توسط قایق‌های تندرو، در غرب این دریاچه پیاده شدند. در مراحل ابتدایی این عملیات، ایرانی‌ها توانستند افزایش توان نظامی خود را به نحوی که توانایی بازکردن یک جبهه کامل را داشته‌باشند، به نمایش بگذارند.[۷] نیروهای گارد ریاست‌جمهوری عراق به مقابله پرداختند که این نبرد، تلفات سنگینی برای هر دو طرف به بار آورد. ایرانی‌ها دو روز اول عملیات را صرف غلبه بر دو ستون دفاعی ارتش عراق نمودند. آن‌ها با بهره‌گیری از تانک‌های خودی و نیز با استفاده از تانک‌های غنیمت گرفته‌شده، شروع به توپ باران بصره و سایر استحکامات عراقی‌ها کردند.

    در روز پنجم عملیات، گارد مرزی ارتش عراق، ارتباط خود را با یک سوم سنگربندی‌هایش از دست داد. سرانجام در روز هشتم عراقی‌ها کانال جاسم را تخلیه کردند. نیروی هوایی عراق که در آن زمان برتری هوایی را از آن خود کرده بود، به حمایت از نیروهای خود وارد عمل شد. با این حال، موشک‌های زمین به هوای ساخت سوئد، بنام آربی‌اس ۷۰، که ایرانی‌ها در آن زمان به‌تازگی و مخفیانه تهیه کرده بودند، صدمات زیادی را به جنگنده‌های نیروی هوایی عراق وارد نمود. در عملیات کربلای ۵ نیروهای مسلح ایران توانستند در حدود ۵۰ تا ۶۰ فروند جت جنگندهٔ عراقی را ساقط کنند، که این رقم، معادل ۱۰ درصد از کل هواپیماهای نیروی هوایی عراق در آن زمان را شامل می‌شد. با این روند، نیروی هوایی تضعیف‌شدهٔ ایران توانست مدت کوتاهی برتری هوایی را از آن خود کند. عراقی‌ها همچنین برای مقابله، شروع به بمباران خطوط مواصلاتی ایران، با سلاح‌های شیمیایی کردند. برای افزایش فشار عراق بسیاری از شهرهای نیمهٔ غربی ایران از جمله تهران، اصفهان، تبریز و قم را با بمب‌های معمولی بمباران نمودند. بمباران شهرهای ایران تلفاتی در حدود ۳٬۰۰۰ غیرنظامی در پی داشت. (از جملهٔ این تلفات کشته شدن ۳۰ دانش‌آموز در حملهٔ هوایی به مدرسهٔ زینبیه در میانهٔ استان آذربایجان شرقی می‌باشد) ایران نیز برای مقابله، با موشک‌های دوربرد، شهرهای مرکزی عراق را مورد هدف قرار داد که این حملات جان ۳۰۰ غیرنظامی عراقی را گرفت.

    در روز ۲ بهمن ایرانی‌ها موج جدیدی از حملات خود را آغاز نمودند، که خطوط چهارم دفاعی عراقی را اشغال کرده و توانستند تا ۱۲ کیلومتری بصره پیشروی کنند، به‌طوری‌که ساختمان‌های شرق بصره از خطوط مقدم ایران، قابل رؤیت بودند. تلویزیون دولتی ایران، صحنه‌هایی از این پیشروی و دورنمای شهر بصره را از خطوط ایرانی به نمایش گذاشت. با این حال ایرانی‌ها نتوانستند بیش از این پیشروی کنند. توپخانه و موشک‌های میان‌برد ایرانی خسارات سنگینی را به شهر بصره وارد می‌آورد. نیروهای ارتش عراق، که خود را در اطراف شهر بصره می‌دیدند، مجبور شدند بسیاری از شهروندان عراقی را به قسمت‌های شمالی عراق تخلیه کنند.

    شرایط برای عراقی‌ها به قدری وخیم شده بود، که صدام حسین با حضور در بین نیروهایش سرلشکر طالع خلیل رحیم الدوری از لشکر سوم را تنزیل درجه داد و از سمت خود برکنار کرد. او همچنین چندین نفر از درجه‌داران رده پایین ارتش عراق را به دلیل بازدهِ نظامی پایین، توسط جوخه‌های اعدام تیرباران نمود. او سپهبد ضیاءالدین جمال؛ فرمانده سپاه پنجم در شمال عراق را به فرماندهی لشکر سوم منصوب کرد. عراقی‌ها شروع به سربازگیری مجدد کردند و حتی سربازانی با سن ۱۵ سال را به استخدام ارتش درآوردند.[۸] (عراق همواره استفادهٔ ایرانی‌ها از کودکان را در جنگ، مورد انتقاد قرار می‌داد) جانشین فرمانده کل قوای ایران در آن زمان، اکبر هاشمی رفسنجانی، چندین بار در خطوط مقدم از نزدیک در جریان پیشروی‌ها قرار گرفت.

    در هفتهٔ چهارم عملیات کربلای ۵، ایرانی‌ها در کنار دریاچه‌های پرورش ماهی، جزیره‌های ام‌الطویل، رودخانهٔ جاسم و کانال آبیاری، مستقر شده بودند. با این حال توان نظامی ایران مصروف شده بود و نبرد در این زمان به حالت واماندگی رسیده بود. عراقی‌ها توپخانهٔ خود را روی خطوط تأمین ایرانی‌ها متمرکز کرده بودند و به‌طور مؤثری این خطوط را توسط جنگ‌افزارهای عادی و شیمیایی بمباران می‌نمودند و ایرانی‌ها در درون سنگرهای کنده‌شده، پناه گرفتند.

    در بیستمین روز از شروع عملیات کربلای ۵، گارد ریاست جمهوری عراق وارد میدان نبرد شد. آن‌ها با استفاده از موجی از تجهیزات نظامی و تسلیحات سنگین، شامل؛ تانک، توپخانه و بالگردهای توپ‌دار، به خطوط ایرانی‌ها یورش بردند. لشکر سوم ارتش عراق نیز از غرب دریاچه‌های پرورش ماهی، حمله خود را آغاز نمود، سپس به سمت جنوب و رودخانهٔ جاسم متمرکز شد. این حملات، به همراه هجوم سنگین تجهیزات زرهی عراق، در روز سی‌ام از شروع عملیات، خطوط ایرانی‌ها را در هم شکست.

    از جمله کشته‌شدگان ایرانی در این نبرد، فرمانده نیروهای داوطلب ایرانی؛ حسین خرازی بود. ایرانی‌ها تا آستانهٔ شکست خطوط عراقی‌ها و تا دروازه‌های بصره پیش رفتند، اما در نهایت مقاومت عراقی‌ها توانست تاب حملات ایران را بیاورد و آن‌ها توانستند شهر بصره را حفظ کنند. با وجود تلفات بسیار سنگین عراقی‌ها و کشته شدن تعداد زیادی از نیروهای داوطلب ایران، آن‌ها تنها توانستند به اندازه‌ای به بصره نزدیک شوند، تا با توپخانهٔ سنگین آن را مورد هدف قرار دهند. فرماندهی عالی ایرانی‌ها اعلام نمود که آن‌ها ۱۵۰ کیلومتر مربع از خاک عراق را در شلمچه به تصرف خود درآورده‌اند و توانسته‌اند ۸۱ تیپ و گردان عراقی، ۷۰۰ تانک و ۱٬۵۰۰ خودروی نظامی ارتش عراق را منهدم کنند. آن‌ها همچنین اعلام کردند که ۸۰ فروند هواپیمای عراقی را نیز ساقط نموده و ۲۵۰ توپ ضدهوایی و ۴۰۰ قطعه تجهیزات زرهی عراق را از بین برده‌اند. بر اساس اطلاعیهٔ ایرانی‌ها ۲۰٬۰۰۰ نظامی عراقی نیز در این عملیات کشته شدند. در مقابل عراق اعلام نمود ۶۵٬۰۰۰ نظامی ایرانی در جریان این درگیری‌ها جان خود را از دست داده‌اند.[۹]

    بر اساس آماری دیگر در این عملیات ۷ هزار و ۶۵۱ ایرانی (از جمله حسین خرازی، فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین و اسماعیل دقایقی، فرمانده لشکر ۹ بدر) کشته، ۳ هزار و ۵۲۲ نفر مفقودالاثر و ۵۳ هزار و ۲۹۹ نفر زخمی شدند.[۱۰] این در حالیست که تعداد کشته شدگان جنگ در سال ۱۳۶۵ بر اساس آمار بنیاد شهید و امور ایثارگران؛ ۴۱ هزار و ۵۰ نفر است، که عمده آنها در نتیجه عملیات کربلای ۴ و ۵ می‌باشد.[۱۱]

    جاده شهید صفوی[ویرایش]

    این جاده که در ۱۳ کیلومتری شهر خرمشهر (به سمت اهواز) واقع است، به عنوان یکی از محورهای اصلی عملیات کربلای ۵ شناخته می‌شود. این جاده توسط قرارگاه صراط‌المستقیم به فرماندهی سیدمحسن صفوی احداث شده بود.[۱۲] گفته می‌شود صبح ۱۹ دی ۱۳۶۵ «لشکر ۷ ولیعصر» که قرار بود برای استقرار و جایگزینی با نیروهای خط مقدم، به منطقه عملیاتی اعزام شود، در این جاده، با بمباران شیمیایی راکت، موشک و هواپیماهای عراقی مواجه می‌شود و ۹۰ نفر کشته و ۲۰۰ مجروح شیمیایی به جا می‌گذارد.[۱۳] امروزه یادمان کشته‌شدگان بمباران شیمیایی گردان فجر بهبهان، در این جاده ساخته شده‌است.[۱۴]

    پی‌آمد[ویرایش]

    پس از پایان عملیات کربلای ۵ ایران همچنان به حملهٔ توپخانه‌ای به بصره ادامه داد، که در یکی از حملات، واحد پتروشیمی در این شهر صدمه دید و نشت گازهای سمی بخشی از شهر بصره را فرا گرفت. نیروهای عراقی در این عملیات، در مجموع ۲۰٬۰۰۰ کشته دادند. عراقی‌ها بعدها تأیید کردند که ۵۰ تا ۶۰ فروند هواپیمای جنگی را در این عملیات از دست دادند، که برای مدت کوتاهی برتری هوایی را از آن نیروی هوایی تضعیف‌شدهٔ ایران نمود. بسیاری از شهروندان بصره از بیم حملات ایران، این شهر را ترک کردند و جمعیت بصره از حدود یک میلیون نفر، به صدهزار نفر کاهش یافت.[۱۶] نیروهای ایرانی ۶۵٬۰۰۰ نفر از نیروهای عمدتاً داوطلب بسیجی و سپاهی را از دست داد.[۱۷] تلفات گسترده نیروهای ایرانی در این عملیات، عملاً باعث شد تا پس از این عملیات تا انتهای جنگ، ایران نتوانند تجدید قوا کرده و عملیات گسترده دیگری را انجام دهد. با کمبود نیرو، ایرانی‌ها پس از این عملیات، استفاده از تاکتیک یورش موج انسانی را کنار گذاشتند. شهر بصره نیز تا انجام عملیات توکلنا علی‌الله توسط ارتش عراق در اواخر جنگ در وضعیت نیمه محاصره باقی ماند.

    از نظر اقتصادی، انجام این عملیات بنا بر اعلام محسن رضایی؛ فرمانده وقت سپاه پاسداران، نیازمند تشکیل ۵۰۰ گردان تازه تأسیس، شامل ۴۸۰ هزار نیرو، از جمله ۹۵ هزار پاسدار، ۲۲۰ هزار بسیجی و ۱۶۰ هزار سرباز بود. تامین هزینه چنین عملیاتی با توجه به شرایط ارزی کشور غیرممکن بود. درآمد نفتی ایران در سال ۱۳۶۴ به میزان ۵٫۹ میلیارد دلار سقوط کرده بود. درآمدی که ۳ سال پیش از آن حدود ۲۰ میلیارد دلار بود. مسعود روغنی زنجانی، رئیس وقت سازمان برنامه و بودجه، در گفتگو با شماره ۲۹ ماهنامه اندیشه پویا اعلام کرد که سال ۱۳۶۵ با درخواست ستاد پشتیبانی جنگ و بر اساس فتوای روح‌الله خمینی، بانک مرکزی ایران اقدام به چاپ ۳۰ میلیارد تومان اسکناس بدون پشتوانه کرد.

    مطابق آمار بانک مرکزی ایران، حجم نقدینگی کشور که در پایان سال ۱۳۶۴ حدود ۹۰۰ میلیارد تومان بود و دو سال پیش از آن، یعنی در سال ۱۳۶۳ کمی بیش از ۷۵۰ میلیارد تومان بوده، در پایان سال ۱۳۶۵ به بیش از هزار میلیارد تومان بالغ گردید. به عبارت دیگر، نرخ رشد نقدینگی که در سال ۱۳۶۳ حدود ۶ درصد و در سال ۱۳۶۴ نزدیک به ۱۳ درصد بود، در سال ۱۳۶۵ به ۱۹٫۱ درصد رسید.

    بدین ترتیب، نرخ تورم اقتصاد ایران، که در سال ۱۳۶۴ حدود ۶٫۹ درصد بود، طی سال ۱۳۶۵ به ۲۳٫۷ درصد بالغ شد. نرخ دلار در سال ۱۳۶۵ نزدیک به ۷۶ تومان بود. در نتیجه فرماندهان جنگ در سال ۱۳۶۵ معادل ۳۹۳ میلیون دلار، اسکناس ریالی بی‌پشتوانه، برای تکمیل بودجه عملیات کربلای ۴ و متعاقب آن کربلای ۵ اختصاص دادند.[نیازمند منبع] به بیان دیگر بانک مرکزی در آن سال به اندازه حدود ۳٫۳ درصد از نقدینگی کل کشور، اقدام به انتشار اسکناس ریالی کرد، که بر پایه نقدینگی ۱۷۰۰ هزار میلیارد تومانی حال حاضر اقتصاد ایران، ارزش روز چاپ پول بانک مرکزی، معادل ۵۶٫۶ هزار میلیارد تومان خواهد بود.[نیازمند منبع]

    نرخ رشد نقدینگی در سال‌های ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷ نیز به ترتیب ۱۸٫۱ و ۲۳٫۸ درصد شد، تا حجم نقدینگی اقتصاد ایران در آستانه پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و پایان جنگ با عراق، از مرز یک‌هزار و ۵۰۰ میلیارد تومان گذشت و نرخ تورم به آستانه ۲۹ درصد رسید. در عین حال، نرخ رشد اقتصاد ایران که در سال ۱۳۶۵ به منفی ۹ درصد رسیده بود و در سال ۶۷ به منفی ۱۴ درصد بالغ شد. درآمد نفتی دولت نیز کمتر از ۱۱ میلیارد دلار بود.[۱۸]

    منابع[ویرایش]

    پیوند به بیرون[ویرایش]

    منبع مطلب : fa.wikipedia.org

    مدیر محترم سایت fa.wikipedia.org لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    مهیار : جیپ

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 25 روز قبل
    0

    محل شهادت شهید علم الهدی و یارانش کدام یادمان می باشد؟

    ناشناس 25 روز قبل
    0

    مرسی خیلی ممنون

    ناشناس 25 روز قبل
    0

    اسم ماشینی که اولش ج هست و در جبهه زیاد وجود داشت و سه حرف هست رو میدونین؟

    0
    ناشناس 22 روز قبل

    جیب

    سلمان 1 سال قبل
    2

    از ماشین هایی که در جبهه زیاد وجود داشت

    1
    ناشناس 29 روز قبل

    از یادمان های چشت سال دفاع مقدس نزدیک شهر یشان خوزستان

    درین 1 سال قبل
    2

    کدام ماشین در جبهه بیشتر وجود دارد

    6
    مهیار 1 سال قبل

    جیپ

    مهدی 1 سال قبل
    2

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید