توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید طنز

    1 بازدید

    انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید طنز را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    انشای داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید صفحه 58 نهم - درس کده

    انشای داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید صفحه 58 نهم - درس کده

    در این مطلب برای شما انشای تصور داخل یک اتوبوس شلوغ صفحه ۵۸ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را برای شما آماده کرده ایم

    نام انشا: داخل یک اتوبوس شلوغ را  تصور كنيد و تصوير ذهنی خود را بنویسید

    صفحه: ۵۸

    کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

    متن انشا درباره اتوبوس شلوغ:

    همیشه شلوغی و بی نظمی انسان را میازارد و ذهن اورا بهم می ریزد و گاهی نیز باعث تاخیر میشود اما انسان همیشه به دنبال راهی بوده که خود را از شلوغی رها کند وبه آرامش برسد .
    مانند همیشه برای رسیدن به محل کارم باید سوار اتوبوس میشدم به ایستگاه اتوبوس رسیدم کمتر زمانی میشد که ایستگاه خلوت باشد و امروز مثل همیشه پراز انسان های مختلف بود پیر وجوان کودک
    و بزرگسال تا که بعد از چند دقیقه اتوبوس رسید در اتوبوس باز شد و همه خود را به آن رساندند و سوار شدند .چند ثانیه نگذشته بود که صندلی ها پر شدند وجایی برای نشستن نبود برای نشستن صندلی ها را
    نگاه می کردم اما دریغ از یک صندلی هوا خیلی گرم بود برخی از پنجره های اتوبوس باز بود و باد گرمی به صورتم می خورد اما حداقل بهتراز گرمای طاقت فرسای داخل
    اتوبوس بود .راننده هر از چند گاهی با دستانش صورتش را باد میزد. کودکی از شدت گرما و شلوغی گریه میکرد تصمیم گرفتم خودم را سرگرم کنم روز نامه ای برداشتم و شروع به خواندن کردم با هر ترمز
    اتوبوس تکان می خوردم و حواسم پرت میشد دستم را به میله اتوبوس گرفتم تا سر جایم ثابت بمانم .به ایستگاه بعد رسیدیم برخی از افراد پیاده شدند واز شلوغی کمی کاسته شد سکوتی بر فضای اتوبوس حاکم شد. روی صندلی نشستم از شیشه به بیرون نگاه می کردم مردم پراز شورو هیاهو هرکس به کاری مشغول بود میدویدند روی چرخ زندگی در تکاپوی امید وخوشبختی. کم کم به محل کارم نزدیک میشدم دیگر از شلو غی آن روز کلافه نبودم دیگر خسته نبودم از آن همهمه با دیدن آن انسان ها امیدی دوباره یافتم. بالاخره رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم ومن نیز به جمع آنها پیوستم شاید هرروز اتفاقاتی مانند امروز پیش میامد وزندگی تکراری به نظر میرسید اما هر وقت که با دقت به زندگی و جزئیات آن توجه میکردم یک روز خاص وجدید بود .

    انشا شماره ۲ :

    داخل اتوبوس جای سوزن انداختن نیست، همه صندلی ها پر شده و چند برابر آن جمعیت، سرپا ایستاده اند و با حسرت آنها را که نشسته اند، تماشا می کنند و در دل خدا خدا می کنند که در ایستگاه بعدی مسافری که روی صندلی نشسته پیاده شود تا شاید شانس بیاورند و از فشار جمعیت خلاص شوند.
    اتوبوس آنقدر شلوغ است که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از یک ایستگاه قبل خودش را آماده کند. در این میان خیلی وقت ها پیش می آید که به دلیل ازدحام جمعیت، مسافری نتواند در ایستگاه مورد نظر پیاده شود و آن وقت است که گاهی کار به بحث و درگیری لفظی بین مسافر و راننده می انجامد.
    آن پایین وضع به مراتب بدتر است. آنها که به هیچ قیمتی حاضر نیستند تا رسیدن اتوبوس بعدی انتظار بکشند، خود را به درهای اتوبوس در حال حرکت چسبانده اند، که شاید دل مسافران به رحم بیاید و کمی مهربان تر بایستند تا آنها بتوانند خودشان را به داخل بکشند.
    راننده با دیدن این وضع فریاد می زند: «هل ندهید تا چند دقیقه دیگر اتوبوس می آید»، اما مسافران بی اعتنا به گفته راننده همچنان در تلاشند حتی به قیمت ماندن بین درها و به جان خریدن خطر سقوط از اتوبوس در حال حرکت خود را به مقصد برسانند. تجربه به آنها که مسافر اتوبوس های شهرمان هستند ثابت کرده، اتوبوس خلوت و صندلی خالی رویایی است که شاید با ساعت ها انتظار در ایستگاه اتوبوس هم رنگ واقعیت به خود نگیرد.

    انشا شماره ۳ : ( ارسالی از کاربران – سحر )

    با مامانم داشتیم توی خیابونای شلوغ میگشتیم.مامانم که هر لحظه یکبار جلوی هر ویترین مغازه وامیستاد و مغازه ها رو نگاه می کرد.یکی نیست بگه مادر من اگه نمی خوای چیزی بخری چرا نگاه میکنی؟به مامانم گفتم که می رم تو ایستگاه اتوبوس تو هم بیا.راه افتادم سمت ایستگاه که با دیدن صف نانوایی نه ببخشید اتوبوس کلم پوکید.آخه مگه داریم می ریم دیدن رئیس جمهور که این صف طویل و طولانی رو تشکیل دادین؟؟؟!!!!
    بالاخره اتوبوس اومد و آدم ها شروع به حرکت کردن و سوار شدن.منم سوار شدم و مامان هم پشت سرم.به به! اتوبوس چه تمیز و خلوته.ایستگاه بعدی اتوبس نگه داشت و ۲ تا دختر موفشن و مد روز سوار شدن.وایی خدای من نگاه کن اینارو.کی میره این همه راهو.معلوم نیست پشت اون همه رنگ و روغن چه قیافه هست.ولش کن بابا،اصلاً ارزش فکر کردن ندارن.
    ما هم قرار بود آخر خط پیاده شیم و حالا حالا مهمون اتوبوس بودیم.اتوبوس رفته رفته شلوغ تر می شد.من و مامان هم صندلی جلو نشسته بودیم و این خوب بود که می تونستم تولحظه ورود فرد اونو آنالیز کنم.تو یکیی از ایستگاه ها یه پیر زن سوار شد که بار سنگینی داشت.من هم احساس انسان دوستانم گل کرد و هیچی جامو دادم به پیر زن،اونم تشکر کرد و نشست.وای خدا عجب غلطی کردم.من کار خوب میکنم،بکنم هم تو بدترین شرایط میکنم.
    تقریباً همه جای اتوبوس پر شده بود و جا واسه سوزن انداختن نبود.یکی عین منگولا از اول که سوار اتوبوس شده بود،زل زده بود به من.خودشو رسود بهم و ساعتو پرسید و منم گفتم.دیگه از جاش تکون نخورد و منمم سرم و انداختم پایین و به کفشای چهل تیکه دختره مسکن مهر خیره شدم.اتوبوس نگه داشت و اون دختره که ساعتو ازم پرسیده بود،پیاده شد.آخیش!یه نفس راحت کشیدم،عین بختک چسبیده بود بهم.دختره مسکن مهر بهم گفت:یارو ساعتتو قرض گرفت.وای خدای من نامرد ناکس ساعتمو برد.تو فکر ساعت نازنینم بودم که اتوبوس نگه داشت و منم که تعادل نداشتم،تلپ شدم رو بغل دستیم و همینجوری روی هم افتادیم.وای الاناست که فاجعه منا رخ بده.اگه اون جوری بشه چی میگن؟فاجعه اتوبوس؟فاجعه ترمز ناگهانی؟فاجعه تلپ شدن؟نمیدونم.
    تو یکی از ایستگاه ها بودیم که یه زن از آخر اتوبوس قصد پیاده شدن داشت.آخه زن حسابی یا ابوریحان بیرونی مگه الان با هزار زحمت خود تو به آخر اتوبوس نرسوندی که خاله شوهر عمه دختر عمو همسایه دخترر خالتو ببینی؟ما خالۀ خودمونو نمیشناسیم اونوقت ایشون… هیچی نگم بهتره.داشت میومد سمتم که جاخالی دادم رد شه که یکی زد پسه کلم و گفت بکش کنار و آرنجشو کرد تو پهلوم و رفت.
    بعد از اون یه زن اومد پیشم واستاد.هی حرف زد از زندگیش و مشکلاتش گفت.زن خوبی بود ولی یه مشکل داشت،اونم این بود که انگار سیر یا پیاز خورده بود.تا پیاده شم هفت جد و آبادم رو جلوی چشمم دیدم کهه برای من دست تکون می دادن.
    وقتی پیاده شدم تازه فهمیدم که کیفم و دستبندم نیست.

    انشا شماره ۴ اتوبوس شلوغ ( ارسالی از کاربران – تینا مرادی )

    از کلاس برگشتم و در ایستگاه اتوبوس منتظر شدم چند لحظه بعد اتوبوس اومد وسوارشدم. وقتی سوار شدم دیدم که اتوبوس پر از آدمه نمیتونی رد شی باید بزور خودتو میکشیدی و میرفتی خلاصه وقتی رسیدم آخر اتوبوس از یه دستگیره گرفتم نیفتم سر و صداهایی که توی اتوبوس بود سرمو به درد می آورد. یه بچه داشت از گرما گریه میکرد. کنارم دو تا مرد داشتن درباره معامله ماشین حرف میزدند پشتم دوتا دختر داشتن درباره امتحان ترم حرف میزدند. هنوز خستگی کلاس از تنم بیرون نرفته بود و درد سرم هم امانم را بریده بود.که از شانسم یه دختر بچه بلند شد و گفت شما بشینید لبخند زدم و نشستم سرجاش ایستگاه بعدی چند نفر پیاده شدن وای نه همینو کم داشتیم چند پسربچه مدرسه ای سوار شدن این ور اون ور میپریدن و تو سر و کله همدیگه میزدن خوب شد رسیدم وقتی از اتوبوس پیاده شدم هنوز همون سروصداها تو ذهنم بود و انگار باز تو اتوبوس بودم ولی واقعا خوشحالم که از شرشون خلاص شدم.
    تینا مرادی

    پایان انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

    منبع مطلب : darskade.ir

    مدیر محترم سایت darskade.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید پایه نهم

    انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید پایه نهم

    انشا در مورد داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

    انشا صفحه 24 کتاب نگارش پایه نهم

    انشا اول درباره داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

    مقدمه : عبارت اتوبوس شلوغ برای اغلب ما یاد آور اتوبوس های درون شهری در کلان شهر هایی مانند تهران یا تبریز ملقب به بی آر تی است ، علاوه بر آن ، این اتوبوس ها نماد تبدیل یک شهر به کلانشهر نیز هستند .

    بدنه : امروزه استفاده ی مردم از مترو بیشتر از اتوبوس شده است ، اما با کمی توجه می توان فهمید که این دو وسیله به غیر از سرعت و چیزهای ظاهری چندان تفاوتی با یکدیگر ندارند.

    ازدحام و فضای تنگ سرنشینان ، بوی بد برخی مسافران که از نقاط مختلف بدنشان ساطع می شود ، فضای گرم و شرجی سرنشینان عقب اتوبوس و نگاه های ترحم آمیز پدر بزرگ یا مادر بزرگی که به خاطر پر بودن تمامی صندلی ها به شما دوخته شده ، از عواملی است که باعث می شود سفر کوتاه درونشهری شما تبدیل به سفری جهنمی و طولانی شود.

    اگر از فضای نفرت انگیز اتوبوس شلوغ که بگذریم ، و به عنوان مسافر این اتوبوس به اطراف خود با دقت نگاه کنیم ، می توانیم تجارب زیادی کسب کنیم ، به عنوان مثال ، از مادری خسته که بعد از یک روز سخت کاری ، کار های خانه نیز در انتظار اوست و فرزندی که دست او را گرفته و به فکر کمک به اوست.

    از مرد جوانی که برای فرار از مشکلات روزمره ی خود ، مشغول گوش دادن به موسیقی با صدای بلند است ، از زن جوانی که پس از مسافرتی طولانی در حال دادن این خبر خوش به پدرش است که به شهرشان برگشته ، از سربازی که مجبور است حساب هر ثانیه را بخاطر مرخصی کوتاهی که گرفته است بکند ، از راننده ، از پیرمرد و ازپیرزن و غیره.

    نتیجه : حال به این فکر کنید ، که این اتوبوس تصادف کند ، ذهنیت تمامی این افراد که چند ثانیه پیش درباره ی پول و مشکلات و آرزوهای مختلف بود تغییر پیدا خواهد کرد ، تغییر به افکاری یکسان ، افکاری به نام های سلامتی و شکرگزاری در همه حالات حتی در حالت های بد زیرا این درس را یادگرفتند که هر حالت بدی می تواند بدتر شود و یا برعکس ، هر حالت خوبی می تواند بهتر شود!

    انشا در مورد داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید و تصویر ذهنی خود را بنویسید 👇

    اتوبوس شلوغ ، کوچک شده ی دنیای ما ! ، چه مثال عینی و قابل درکی است برای کسانی که اندیشه می کنند و میخواهند چرخه ی زندگی را در یک نگاه درک کنند .

    راننده ای که بدون توجه به پشت سر ، در جای گرم و نرم خود برروی صندلی سرنوشت ملت نشسته و در پیچ های روزگار ، فرمان سیاست را می گرداند ، فکر نکنید رانندگی این اتوبوس کار ساده ای است ، یک پیچ اشتباه نه تنها می تواند دست شما را از فرمان کوتاه کند ! ، بلکه می تواند شما را از اتوبوس جهان بیرون انداخته و منزوی کند ؛ چه جوانانی که بقل دست و در پشت سر راننده در انتظار اند تا نوبت کار آنها فرا رسد و پیوسته چای لیاقت را در لیوان اثبات ریخته و به راننده می دهند بلکه بتوانند پشت آن فرمان بنشینند .

    از ناحیه ی اول بگذریم ، برسیم به کودکانی که در صندلی های ابتدایی اتوبوس نشسته و حتی جرئت نگاه کردن به آخر اتوبوس دنیا را ندارند ، اصلا چرا باید به آنجا نگاه کنند ؟ نگاه آنها باید همیشه به سمت پیشرانه ی اتوبوس جهان باشد تا وقتی بزرگ شدند بتوانند در آخر عمر به راحتی سفر کنند !

    میانه ، شلوغ ترین ناحیه ی اتوبوس است ، چه میانسالانی که برعکس دنیا جای خودرا به جوانان داده و یک صندلی به عقب می روند ، چه دزدانی که در جیب درایت و ثروت دیگران ریشه می دوانند و از شلوغی اتوبوس سوء استفاده می کنند ، چه انسانهایی که بدون توجه به اتوبوس مادی ، سر خود را از پنجره ی ایمان بیرون برده و بادی عارفانه و برخاسته از عبودیت به صورت آنها می خورد !

    چه قهرمانانی که در آن شلوغی به فکر نجات جان و مال مردم از زمین خوردن آنان به کف اتوبوس که با جهالت و فریب پوشیده شده است هستند و … .

    در پایان می رسیم به باتجربگان ، کهنسالان و گاهی حسرت داران اتوبوس مان ، کسانیکه چرخه ی زندگی خود را با چشم خاطرات می بینند و بعضی از آنها هر روز آرزو می کنند که : ای کاش بلیط این اتوبوس را تازه گرفته و برروی ردیف اول صندلی ها نشسته باشند ، البته مقصد این اتوبوس و اتوبوس های بعدی فقط یک ایستگاه است ! ، ایستگاهی به نام معاد که همه باید پیاده شوند حتی کسانیکه … .

    توصیف یک اتوبوس شلوغ

    انشایی  درمورد درباره درون یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید و تصویر ذهنی خود تو بنویسید صفحه 24 کتاب مهارت های نوشتاری نگارش پایه نهم توصیف یک اتوبوس شلوغ

    منبع مطلب : 7sc.ir

    مدیر محترم سایت 7sc.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    ایلیاد

    ایلیاد

    انشا داخل یک اتوبوس شلوغ راتصورکنید

    اگر شماهم از آن دسته افرادی هستید که نوشتن برایتان مشکل است، نگران نباشید! زیرا امروز در مجله ی اینترنتی ایلیاد چندین انشا داخل یک اتوبوس شلوغ راتصورکنید برای شما عزیزان آماده کرده ایم که با مراجعه به ادامه مطلب میتوانید آنها را بخوانید و از آنها ایده بگیرید. اگر دانش آموز هستید با ایده گرفتن و نوشتن این انشاها میتوانید نمرات بسیار خوبی را کسب کنید.

    انشا داخل یک اتوبوس شلوغ راتصورکنید (انشای اول)

    تو اتوبوس نشسته بودم که خانم بغل دستیم شروع کرد به درد دل و گله کردن از شوهرش. حرفاش که تموم شد نگام کرد و پرسید: «خب حالا تو میگی چیکار کنم؟» گفتم: «چیو؟» گفت: «ای بابا به نظرت طلاق بگیرم یا نه؟» با تعجب گفتم: «خب چرا نمیری پیش مشاور»؟ گفت: «من به کسی که پول می‌گیره تا حرف گوش بده اعتماد ندارم. حالا زودتر بگو چیکار کنم ایستگاه باید پیاده بشم»

    خانمی که کنارمون وایساده بود گفت: «به نظرمن که طلاقتو بگیر مهریه‌ات هم بذار اجرا با این وضع سکه عمرا بتونه مهریه‌‌ات رو بده میفته زندان».
    یه آقا از قسمت مردونه بلند گفت: «حالا شوهرش بیفته زندان واسه این مهریه میشه؟» خانمه گفت: «دلش که خنک میشه». به خانم کنار دستیم گفتم: «رسیدیم ایستگاه جا نمونی».

    سقلمه‌ای بهم زد وگفت: «پای زندگیم وسطه‌ها ساکت شو ببینم تکلیفم چی میشه». یه خانم جوونی گفت: «به نظرم باهاش توافق کن مهریه‌ات رو قسطی بگیر، ماهی یه سکه. اینجوری چند ماه اول رو با هر بدبختی شده میده بعدش میفته زندان، حداقل یه چیزی ته دستتو می‌گیره». آقای قد بلندی گفت: «من نمی‌فهمم چرا شما خانما به حرف کارشناسا گوش نمیدین. بابا اون تشت شیرو گلابو اجرا کن شوهرت آروم میشه». خانمی که یه شال قرمز سرش بود، گفت: «آره آروم میشه به شرطی که با همون تشت بکوبه فرق سر شوهرش».

    آقای قدبلند گفت: «همین اخلاقا رو دارین که شوهراتون باهاتون نمی‌سازن». خانم شال قرمز جواب داد: «من اصلا شوهر ندارم مگه دیوونه‌ام». آقای قدبلند گفت: «تو رو نمی‌دونم ولی اونا که تو رو نگرفتن قطعا عاقل بودن». بحث داشت بالا می‌گرفت که خانم بغل دستیم بلند شد و گفت: «خانما، آقایون داریم از اصل موضوع خارج میشیم سوال اصلی اینه که من طلاق بگیرم یا نه؟» خانم مسنی گفت: «اگه بچه داری بمون و تحمل کن». یه دختر جوون گفت: «وا پس آرامش خودش چی؟ نه جونم طلاقت رو بگیر بچه‌هاتم اگه شعور داشته باشن درک می‌کنن». خانم قبلی گفت: «حالا اومدیم و بچه‌هاش بی‌شعور بودن اونوقت جواب ضربه عاطفیشون رو تو میدی»؟

    تو همین اوضاع یه خانمی آمد نزدیک ما و پچ پچ کنان به خانم بغل دستیم گفت: «دهنبند دارم یه میلیون تومن، روزی سه بار بخون فوت کن تو حلق شوهرت زبونش بسته میشه». خانم بغل دستیم گفت: «یه تومن که چیزی نیست اگه واقعا بسته بشه». خانمه گفت: «مطمئن باش. من کلی مشتری از خارج دارم، الانم دلم برات سوخت وگرنه من اصلا کسی رو بدون وقت قبلی قبول نمی‌کنم.شماره‌ام رو هم بهت میدم اگه راضی نبودی بیا پولت رو پس بگیر». یه آقایی که جلوتر نشسته بود، گفت: «تورو خدا به منم بدین بلکه دهن مادرزنم بسته شه انقدر دخالت نکنه». همین موقع آقای راننده گفت: «اگه چیزی واسه رفع اجل معلق تو بساطت داری سریع بگو که ترمز بریده، خیابون سرپایینیه، تهشم حفاری متروئه».

    نوشته‌ی گیتا حسنی، روزنامه طنز بی قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون)

    انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصورکنید

    از تابلوی ایستگاه اتوبوس تا جایی که تو ایستاده‌ای، چند متری فاصله است و جلوی تو صف طولانی از مسافرانی است که از همین حالا محل احتمالی توقف اتوبوس را نشانه گرفته‌اند تا با باز شدن درهای آن، نبرد سرسختانه‌ای را برای بالارفتن از پله‌ها آغاز کنند. سرانجام پس از انتظاری نسبتا طولانی، اتوبوس از دور نمایان می‌شود.

    انبوه جمعیت به جلوی در ورودی اتوبوس هجوم می آورند و اینجاست که رد و نشانی از صف نمی ماند. قوی ترها سریع تر سوار می شوند و هر طور شده خود را داخل اتوبوس جا می دهند. در کمتر از چند ثانیه حتی برای آویزان شدن از میله های اتوبوس هم جایی نمی ماند. مسافرانی که سوار نشده اند، با داد و فریاد از بقیه می خواهند فشرده تر بایستند تا آنها نیز بتوانند خود را به نحوی در اتوبوس جا دهند.

    داخل اتوبوس جای سوزن انداختن نیست، همه صندلی ها پر شده و چند برابر آن جمعیت، سرپا ایستاده اند و با حسرت آنها را که نشسته اند، تماشا می کنند و در دل خدا خدا می کنند که در ایستگاه بعدی مسافری که روی صندلی نشسته پیاده شود تا شاید شانس بیاورند و از فشار جمعیت خلاص شوند.

    اتوبوس آنقدر شلوغ است که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از یک ایستگاه قبل خودش را آماده کند. در این میان خیلی وقت ها پیش می آید که به دلیل ازدحام جمعیت، مسافری نتواند در ایستگاه مورد نظر پیاده شود و آن وقت است که گاهی کار به بحث و درگیری لفظی بین مسافر و راننده می انجامد.

    آن پایین وضع به مراتب بدتر است. آنها که به هیچ قیمتی حاضر نیستند تا رسیدن اتوبوس بعدی انتظار بکشند، خود را به درهای اتوبوس در حال حرکت چسبانده اند، که شاید دل مسافران به رحم بیاید و کمی مهربان تر بایستند تا آنها بتوانند خودشان را به داخل بکشند.

    راننده با دیدن این وضع فریاد می زند: «هل ندهید تا چند دقیقه دیگر اتوبوس می آید»، اما مسافران بی اعتنا به گفته راننده همچنان در تلاشند حتی به قیمت ماندن بین درها و به جان خریدن خطر سقوط از اتوبوس در حال حرکت خود را به مقصد برسانند. تجربه به آنها که مسافر اتوبوس های شهرمان هستند ثابت کرده، اتوبوس خلوت و صندلی خالی رویایی است که شاید با ساعت ها انتظار در ایستگاه اتوبوس هم رنگ واقعیت به خود نگیرد.

    فرض کنید داخل یک اتوبوس شلوغ هستید

    امروز عصر برای برگشت به سمت خانه از مدرسه سوار اتوبوس شدم وقتی سوار اتوبوس شدم متوجه شدم که بسیار شلوغ است پیرزن ها و پیر مردهایی که روی صندلی نشسته اندو با عشق و محبت به جوانانی که وسط اتوبوس به علت نبودن صندلی خالی ایستاده اند نگاه میک نند و با حسرت و به یاد روز های جوانی خود به آن روزها نگاه می کنند

    و در گذشته خود غرق شده اند.جوان های که یا با همدیگر با تلفن همراه خود صحبت می کنند و زن جوانی که کودک کوچک خود را در آغوش گرفته و تلاش می کند که کودک خود را که در حال گریه است آرام کند. به دست فروشی که وسط اتوبوس ایستاده است و به همه مسافر ها اجناس خود را معرفی می کند تا که شاید کسی چیزی بخرد.

    در همان هنگام اتوبوس در ایستگاه مد نظر من ایستاد و من متوجه گذشت زمان از شروع تا مقد نشدم و به خانه رسیدم

    منبع مطلب : eiliad.com

    مدیر محترم سایت eiliad.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ماهک 29 روز قبل
    -1

    زنده باشید.

    👌👍

    ماهک 29 روز قبل
    0

    عالییی بود دستتون درد نکنه

    حدیث 1 ماه قبل
    1

    💗💐💐💐💐💐💐💐

    حدیث 1 ماه قبل
    1

    انشا های خوبی بود ممنون از سایت خوبتون .

    طاهی 1 ماه قبل
    1

    عاااالی خیلی عااااااااالی

    مهدی 1 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید