توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    انشا در مورد اتوبوس شلوغ با مقدمه و نتیجه

    1 بازدید

    انشا در مورد اتوبوس شلوغ با مقدمه و نتیجه را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    انشای داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید صفحه 58 نهم - درس کده

    انشای داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید صفحه 58 نهم - درس کده

    در این مطلب برای شما انشای تصور داخل یک اتوبوس شلوغ صفحه ۵۸ کتاب مهارت های نوشتاری نهم را برای شما آماده کرده ایم

    نام انشا: داخل یک اتوبوس شلوغ را  تصور كنيد و تصوير ذهنی خود را بنویسید

    صفحه: ۵۸

    کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

    متن انشا درباره اتوبوس شلوغ:

    همیشه شلوغی و بی نظمی انسان را میازارد و ذهن اورا بهم می ریزد و گاهی نیز باعث تاخیر میشود اما انسان همیشه به دنبال راهی بوده که خود را از شلوغی رها کند وبه آرامش برسد .
    مانند همیشه برای رسیدن به محل کارم باید سوار اتوبوس میشدم به ایستگاه اتوبوس رسیدم کمتر زمانی میشد که ایستگاه خلوت باشد و امروز مثل همیشه پراز انسان های مختلف بود پیر وجوان کودک
    و بزرگسال تا که بعد از چند دقیقه اتوبوس رسید در اتوبوس باز شد و همه خود را به آن رساندند و سوار شدند .چند ثانیه نگذشته بود که صندلی ها پر شدند وجایی برای نشستن نبود برای نشستن صندلی ها را
    نگاه می کردم اما دریغ از یک صندلی هوا خیلی گرم بود برخی از پنجره های اتوبوس باز بود و باد گرمی به صورتم می خورد اما حداقل بهتراز گرمای طاقت فرسای داخل
    اتوبوس بود .راننده هر از چند گاهی با دستانش صورتش را باد میزد. کودکی از شدت گرما و شلوغی گریه میکرد تصمیم گرفتم خودم را سرگرم کنم روز نامه ای برداشتم و شروع به خواندن کردم با هر ترمز
    اتوبوس تکان می خوردم و حواسم پرت میشد دستم را به میله اتوبوس گرفتم تا سر جایم ثابت بمانم .به ایستگاه بعد رسیدیم برخی از افراد پیاده شدند واز شلوغی کمی کاسته شد سکوتی بر فضای اتوبوس حاکم شد. روی صندلی نشستم از شیشه به بیرون نگاه می کردم مردم پراز شورو هیاهو هرکس به کاری مشغول بود میدویدند روی چرخ زندگی در تکاپوی امید وخوشبختی. کم کم به محل کارم نزدیک میشدم دیگر از شلو غی آن روز کلافه نبودم دیگر خسته نبودم از آن همهمه با دیدن آن انسان ها امیدی دوباره یافتم. بالاخره رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم ومن نیز به جمع آنها پیوستم شاید هرروز اتفاقاتی مانند امروز پیش میامد وزندگی تکراری به نظر میرسید اما هر وقت که با دقت به زندگی و جزئیات آن توجه میکردم یک روز خاص وجدید بود .

    انشا شماره ۲ :

    داخل اتوبوس جای سوزن انداختن نیست، همه صندلی ها پر شده و چند برابر آن جمعیت، سرپا ایستاده اند و با حسرت آنها را که نشسته اند، تماشا می کنند و در دل خدا خدا می کنند که در ایستگاه بعدی مسافری که روی صندلی نشسته پیاده شود تا شاید شانس بیاورند و از فشار جمعیت خلاص شوند.
    اتوبوس آنقدر شلوغ است که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از یک ایستگاه قبل خودش را آماده کند. در این میان خیلی وقت ها پیش می آید که به دلیل ازدحام جمعیت، مسافری نتواند در ایستگاه مورد نظر پیاده شود و آن وقت است که گاهی کار به بحث و درگیری لفظی بین مسافر و راننده می انجامد.
    آن پایین وضع به مراتب بدتر است. آنها که به هیچ قیمتی حاضر نیستند تا رسیدن اتوبوس بعدی انتظار بکشند، خود را به درهای اتوبوس در حال حرکت چسبانده اند، که شاید دل مسافران به رحم بیاید و کمی مهربان تر بایستند تا آنها بتوانند خودشان را به داخل بکشند.
    راننده با دیدن این وضع فریاد می زند: «هل ندهید تا چند دقیقه دیگر اتوبوس می آید»، اما مسافران بی اعتنا به گفته راننده همچنان در تلاشند حتی به قیمت ماندن بین درها و به جان خریدن خطر سقوط از اتوبوس در حال حرکت خود را به مقصد برسانند. تجربه به آنها که مسافر اتوبوس های شهرمان هستند ثابت کرده، اتوبوس خلوت و صندلی خالی رویایی است که شاید با ساعت ها انتظار در ایستگاه اتوبوس هم رنگ واقعیت به خود نگیرد.

    انشا شماره ۳ : ( ارسالی از کاربران – سحر )

    با مامانم داشتیم توی خیابونای شلوغ میگشتیم.مامانم که هر لحظه یکبار جلوی هر ویترین مغازه وامیستاد و مغازه ها رو نگاه می کرد.یکی نیست بگه مادر من اگه نمی خوای چیزی بخری چرا نگاه میکنی؟به مامانم گفتم که می رم تو ایستگاه اتوبوس تو هم بیا.راه افتادم سمت ایستگاه که با دیدن صف نانوایی نه ببخشید اتوبوس کلم پوکید.آخه مگه داریم می ریم دیدن رئیس جمهور که این صف طویل و طولانی رو تشکیل دادین؟؟؟!!!!
    بالاخره اتوبوس اومد و آدم ها شروع به حرکت کردن و سوار شدن.منم سوار شدم و مامان هم پشت سرم.به به! اتوبوس چه تمیز و خلوته.ایستگاه بعدی اتوبس نگه داشت و ۲ تا دختر موفشن و مد روز سوار شدن.وایی خدای من نگاه کن اینارو.کی میره این همه راهو.معلوم نیست پشت اون همه رنگ و روغن چه قیافه هست.ولش کن بابا،اصلاً ارزش فکر کردن ندارن.
    ما هم قرار بود آخر خط پیاده شیم و حالا حالا مهمون اتوبوس بودیم.اتوبوس رفته رفته شلوغ تر می شد.من و مامان هم صندلی جلو نشسته بودیم و این خوب بود که می تونستم تولحظه ورود فرد اونو آنالیز کنم.تو یکیی از ایستگاه ها یه پیر زن سوار شد که بار سنگینی داشت.من هم احساس انسان دوستانم گل کرد و هیچی جامو دادم به پیر زن،اونم تشکر کرد و نشست.وای خدا عجب غلطی کردم.من کار خوب میکنم،بکنم هم تو بدترین شرایط میکنم.
    تقریباً همه جای اتوبوس پر شده بود و جا واسه سوزن انداختن نبود.یکی عین منگولا از اول که سوار اتوبوس شده بود،زل زده بود به من.خودشو رسود بهم و ساعتو پرسید و منم گفتم.دیگه از جاش تکون نخورد و منمم سرم و انداختم پایین و به کفشای چهل تیکه دختره مسکن مهر خیره شدم.اتوبوس نگه داشت و اون دختره که ساعتو ازم پرسیده بود،پیاده شد.آخیش!یه نفس راحت کشیدم،عین بختک چسبیده بود بهم.دختره مسکن مهر بهم گفت:یارو ساعتتو قرض گرفت.وای خدای من نامرد ناکس ساعتمو برد.تو فکر ساعت نازنینم بودم که اتوبوس نگه داشت و منم که تعادل نداشتم،تلپ شدم رو بغل دستیم و همینجوری روی هم افتادیم.وای الاناست که فاجعه منا رخ بده.اگه اون جوری بشه چی میگن؟فاجعه اتوبوس؟فاجعه ترمز ناگهانی؟فاجعه تلپ شدن؟نمیدونم.
    تو یکی از ایستگاه ها بودیم که یه زن از آخر اتوبوس قصد پیاده شدن داشت.آخه زن حسابی یا ابوریحان بیرونی مگه الان با هزار زحمت خود تو به آخر اتوبوس نرسوندی که خاله شوهر عمه دختر عمو همسایه دخترر خالتو ببینی؟ما خالۀ خودمونو نمیشناسیم اونوقت ایشون… هیچی نگم بهتره.داشت میومد سمتم که جاخالی دادم رد شه که یکی زد پسه کلم و گفت بکش کنار و آرنجشو کرد تو پهلوم و رفت.
    بعد از اون یه زن اومد پیشم واستاد.هی حرف زد از زندگیش و مشکلاتش گفت.زن خوبی بود ولی یه مشکل داشت،اونم این بود که انگار سیر یا پیاز خورده بود.تا پیاده شم هفت جد و آبادم رو جلوی چشمم دیدم کهه برای من دست تکون می دادن.
    وقتی پیاده شدم تازه فهمیدم که کیفم و دستبندم نیست.

    انشا شماره ۴ اتوبوس شلوغ ( ارسالی از کاربران – تینا مرادی )

    از کلاس برگشتم و در ایستگاه اتوبوس منتظر شدم چند لحظه بعد اتوبوس اومد وسوارشدم. وقتی سوار شدم دیدم که اتوبوس پر از آدمه نمیتونی رد شی باید بزور خودتو میکشیدی و میرفتی خلاصه وقتی رسیدم آخر اتوبوس از یه دستگیره گرفتم نیفتم سر و صداهایی که توی اتوبوس بود سرمو به درد می آورد. یه بچه داشت از گرما گریه میکرد. کنارم دو تا مرد داشتن درباره معامله ماشین حرف میزدند پشتم دوتا دختر داشتن درباره امتحان ترم حرف میزدند. هنوز خستگی کلاس از تنم بیرون نرفته بود و درد سرم هم امانم را بریده بود.که از شانسم یه دختر بچه بلند شد و گفت شما بشینید لبخند زدم و نشستم سرجاش ایستگاه بعدی چند نفر پیاده شدن وای نه همینو کم داشتیم چند پسربچه مدرسه ای سوار شدن این ور اون ور میپریدن و تو سر و کله همدیگه میزدن خوب شد رسیدم وقتی از اتوبوس پیاده شدم هنوز همون سروصداها تو ذهنم بود و انگار باز تو اتوبوس بودم ولی واقعا خوشحالم که از شرشون خلاص شدم.
    تینا مرادی

    پایان انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

    منبع مطلب : darskade.ir

    مدیر محترم سایت darskade.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید پایه نهم

    انشا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید پایه نهم

    انشا در مورد داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

    انشا صفحه 24 کتاب نگارش پایه نهم

    انشا اول درباره داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

    مقدمه : عبارت اتوبوس شلوغ برای اغلب ما یاد آور اتوبوس های درون شهری در کلان شهر هایی مانند تهران یا تبریز ملقب به بی آر تی است ، علاوه بر آن ، این اتوبوس ها نماد تبدیل یک شهر به کلانشهر نیز هستند .

    بدنه : امروزه استفاده ی مردم از مترو بیشتر از اتوبوس شده است ، اما با کمی توجه می توان فهمید که این دو وسیله به غیر از سرعت و چیزهای ظاهری چندان تفاوتی با یکدیگر ندارند.

    ازدحام و فضای تنگ سرنشینان ، بوی بد برخی مسافران که از نقاط مختلف بدنشان ساطع می شود ، فضای گرم و شرجی سرنشینان عقب اتوبوس و نگاه های ترحم آمیز پدر بزرگ یا مادر بزرگی که به خاطر پر بودن تمامی صندلی ها به شما دوخته شده ، از عواملی است که باعث می شود سفر کوتاه درونشهری شما تبدیل به سفری جهنمی و طولانی شود.

    اگر از فضای نفرت انگیز اتوبوس شلوغ که بگذریم ، و به عنوان مسافر این اتوبوس به اطراف خود با دقت نگاه کنیم ، می توانیم تجارب زیادی کسب کنیم ، به عنوان مثال ، از مادری خسته که بعد از یک روز سخت کاری ، کار های خانه نیز در انتظار اوست و فرزندی که دست او را گرفته و به فکر کمک به اوست.

    از مرد جوانی که برای فرار از مشکلات روزمره ی خود ، مشغول گوش دادن به موسیقی با صدای بلند است ، از زن جوانی که پس از مسافرتی طولانی در حال دادن این خبر خوش به پدرش است که به شهرشان برگشته ، از سربازی که مجبور است حساب هر ثانیه را بخاطر مرخصی کوتاهی که گرفته است بکند ، از راننده ، از پیرمرد و ازپیرزن و غیره.

    نتیجه : حال به این فکر کنید ، که این اتوبوس تصادف کند ، ذهنیت تمامی این افراد که چند ثانیه پیش درباره ی پول و مشکلات و آرزوهای مختلف بود تغییر پیدا خواهد کرد ، تغییر به افکاری یکسان ، افکاری به نام های سلامتی و شکرگزاری در همه حالات حتی در حالت های بد زیرا این درس را یادگرفتند که هر حالت بدی می تواند بدتر شود و یا برعکس ، هر حالت خوبی می تواند بهتر شود!

    انشا در مورد داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید و تصویر ذهنی خود را بنویسید 👇

    اتوبوس شلوغ ، کوچک شده ی دنیای ما ! ، چه مثال عینی و قابل درکی است برای کسانی که اندیشه می کنند و میخواهند چرخه ی زندگی را در یک نگاه درک کنند .

    راننده ای که بدون توجه به پشت سر ، در جای گرم و نرم خود برروی صندلی سرنوشت ملت نشسته و در پیچ های روزگار ، فرمان سیاست را می گرداند ، فکر نکنید رانندگی این اتوبوس کار ساده ای است ، یک پیچ اشتباه نه تنها می تواند دست شما را از فرمان کوتاه کند ! ، بلکه می تواند شما را از اتوبوس جهان بیرون انداخته و منزوی کند ؛ چه جوانانی که بقل دست و در پشت سر راننده در انتظار اند تا نوبت کار آنها فرا رسد و پیوسته چای لیاقت را در لیوان اثبات ریخته و به راننده می دهند بلکه بتوانند پشت آن فرمان بنشینند .

    از ناحیه ی اول بگذریم ، برسیم به کودکانی که در صندلی های ابتدایی اتوبوس نشسته و حتی جرئت نگاه کردن به آخر اتوبوس دنیا را ندارند ، اصلا چرا باید به آنجا نگاه کنند ؟ نگاه آنها باید همیشه به سمت پیشرانه ی اتوبوس جهان باشد تا وقتی بزرگ شدند بتوانند در آخر عمر به راحتی سفر کنند !

    میانه ، شلوغ ترین ناحیه ی اتوبوس است ، چه میانسالانی که برعکس دنیا جای خودرا به جوانان داده و یک صندلی به عقب می روند ، چه دزدانی که در جیب درایت و ثروت دیگران ریشه می دوانند و از شلوغی اتوبوس سوء استفاده می کنند ، چه انسانهایی که بدون توجه به اتوبوس مادی ، سر خود را از پنجره ی ایمان بیرون برده و بادی عارفانه و برخاسته از عبودیت به صورت آنها می خورد !

    چه قهرمانانی که در آن شلوغی به فکر نجات جان و مال مردم از زمین خوردن آنان به کف اتوبوس که با جهالت و فریب پوشیده شده است هستند و … .

    در پایان می رسیم به باتجربگان ، کهنسالان و گاهی حسرت داران اتوبوس مان ، کسانیکه چرخه ی زندگی خود را با چشم خاطرات می بینند و بعضی از آنها هر روز آرزو می کنند که : ای کاش بلیط این اتوبوس را تازه گرفته و برروی ردیف اول صندلی ها نشسته باشند ، البته مقصد این اتوبوس و اتوبوس های بعدی فقط یک ایستگاه است ! ، ایستگاهی به نام معاد که همه باید پیاده شوند حتی کسانیکه … .

    توصیف یک اتوبوس شلوغ

    انشایی  درمورد درباره درون یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید و تصویر ذهنی خود تو بنویسید صفحه 24 کتاب مهارت های نوشتاری نگارش پایه نهم توصیف یک اتوبوس شلوغ

    منبع مطلب : 7sc.ir

    مدیر محترم سایت 7sc.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    ۲ نمونه انشا درباره داخل یک اتوبوس شلوغ

    ستاره | سرویس سرگرمی - برای نوشتن انشا با هر موضوعی، باید خود را در آن شرایط تصور کرده و با استفاده از عناصر توصیفی، به شرح ماجرا پرداخت. انشا درباره داخل یک اتوبوس شلوغ نیز به همین صورت، نوشته می‌شود.

    انشا درباره داخل یک اتوبوس شلوغ را باید با یک روز پرماجرا و پرهیاهو توصیف کرد. مردمی که با عجله به مقصد خود روانه هستند و جمعیتی که هر یک در افکار خود غوطه‌ور شده‌اند...

    انشا درباره داخل یک اتوبوس شلوغ

    انشا اول: نجات جان کودک در اتوبوس

    داخل یک اتوبوس شلوغ نشسته بودم و از پشت شیشه آن، به باران تندی که چاله‌های داخل خیابان را پر می‌کرد نگاه می‌کردم. فکر می‌کنم یک سال پیش بود و هنوز هم آن روز را به یاد دارم. حالا هم می‌خواهم درباره آن روز بنویسم، درباره اتفاقاتی که در آن اتوبوس شلوغ افتاد.

    من و مادرم کنار یکدیگر روی صندلی نشسته بودیم و اتوبوس آن قدر شلوغ بود و صدای حرف زدن‌های مردم آن قدر زیاد بود که نمی‌توانستم درست حرف‌های مادرم را بشنوم. وقتی چهره مردم را نگاه می‌کردم، احساس می‌کردم که همه آن‌ها برای رسیدن عجله دارند. وقتی به صندلی روبه‌رویی نگاه کردم متوجه شدم که یک مادر، کودک بیمارش را در آغوشش نگه داشته و او را با نگرانی آرام می‌کند. طفل با صورت سرخ و عرق کرده ترسیده بود و به مادرش نگاه می‌کرد و از او کمک می‌خواست و مادرش فقط با مهربانی او را دلداری می‌داد و با بطری آبی که در دستش داشت کودک را سیراب می‌کرد. روی صندلی ردیف سوم اتوبوس هم یک آقای جوان را دیدم که با اصرار جای خود را به یک پیرمرد تعارف می‌کرد، پیرمردی که عصایی در دستش بود و به سختی راه می‌رفت.

    با دیدن این کار من هم سریع برخاستم و جای خودم را به خانم سالخورده‌ای دادم که میله اتوبوس را محکم در دست گرفته بود. پیرزن لبخند زنان و با مهربانی از من تشکر کرد و من هم از کاری که کردم خوشحال بودم. مادرم هم با لبخندی رضایت آمیز به من نگاه کرد. اما من همچنان نگران آن کودکی بودم که در تب می‌سوخت.مرتب به او و اضطراب مادرش نگاه می‌کردم و امیدوار بودم که آن‌ها هرچه زودتر به مقصدشان برسند و مادر بتواند کودک خود را به بیمارستان برساند. در همین زمان چشمم به مردی افتاد که از داخل جیبش شکلاتی را به یک پسر بچه داد و بعد از اتوبوس خارج شد. خانمی که روی صندلی پشتی نشسته بود از من خواست تا برای عوض شدن هوای گرم اتوبوس، پنجره را باز کنم؛ اما مادری که کودک بیمار داشت رو به آن خانم کرد و گفت که هوای سرد بیرون برای بیماری بچه‌اش مضر است.

    من هم سعی کردم با تماشای مناظر از پشت شیشه پنجره اتوبوس خودم را سرگرم کنم که ناگهان صدای فریادهای همان مادری که بچه کوچکش را در آغوش داشت، در اتوبوس پیچید. او گریه می‌کرد و می‌گفت که حال بچه‌اش خیلی بد است و باید سریع‌تر او را به بیمارستان برساند. همه سرنشین‌های اتوبوس با نگرانی به سمت مادر و کودک آمدند و راننده اتوبوس هم حال کودک را پرسید و وقتی همه از حال بد این کودک و وضعیت نامناسب او حرف زدند راننده اتوبوس با صدای بلند گفت که آیا مسافران اجازه می‌دهند که او اتوبوس را به سمت بیمارستان حرکت دهد و این کودک مریض را به آنجا برساند؟ من با تعجب دیدم که همه مردمی که با عجله منتظر رسیدن به مقصد بودند، موافقت کردند. راننده هم اتوبوس را به سرعت به سمت بیمارستان راند و مادر کودک هم مدام از سرنشین‌ها و راننده اتوبوس تشکر می‌کرد تا سرانجام به بیمارستان رسید و همه مسافرهای اتوبوس برای مادر و کودک آرزوی سلامتی کردند و برایشان دعا خواندند.

    آن روز متوجه شدم که مهربانی و انسانیت تا چه اندازه می‌تواند نجات بخش باشد. اگر آن روز مردم نسبت به بیماری آن کودک و نگرانی‌های مادرش بی‌تفاوت بودند، ممکن بود وی بیمار آسیب ببیند. اما آن‌ها کارهای مهم خود و مقصدی که قصد رسیدن به آن را داشتند فراموش کردند و خودشان را جای مادر و کودک قرار دادند و مانند یک خانواده به آن‌ها کمک کردند. مادرم بعد از آن اتفاق زیبا در داخل آن اتوبوس شلوغ به من گفت که عاطفه و انسانیت مهم‌ترین چیز در زندگی است و باید به آن اهمیت داد و من هم هیچ وقت محبتی را که مردم در آن روز از خود نشان دادند و لبخند تشکر و تحسین آن مادر را که در میان اشک‌ها و دلهره‌هایش دیده می‌شد، فراموش نمی‌کنم.

    انشا دوم: کمک دسته جمعی دانش آموزان برای نجات اتوبوس از برف

    امروز در خیابان با دیدن اتوبوس شلوغی که بچه‌ها را از اردو به سمت مدرسه می‌آورد، به یاد همان اتوبوسی افتادم که من و هم‌مدرسه‌ای‌هایم را به طرف خانه یا مدرسه می‌برد. همهمه بچه‌ها و صدای شادی و شوخی آن‌ها در اتوبوس می‌پیچید و گاهی راننده را کلافه می‌کرد. می‌خواهم درباره یک اتوبوس شلوغ بنویسم، اتوبوس شلوغ مدرسه!

    سرویس مدرسه من یک اتوبوس قرمز رنگ و به نظر من قشنگ‌ترین اتوبوس دنیا بود؛ که اول از همه دنبال من می‌آمد، من را سوار می‌کرد و بعد به سراغ بچه‌های دیگر می‌رفتیم. مادرم باید صبح خیلی زود مرا از خواب بیدار می‌کرد تا از اتوبوس جا نمانم. اما من همیشه و به طرز عجیبی برای بیدار شدن و رفتن به مدرسه اشتیاق داشتم و قسمت بزرگی از این اشتیاقم مربوط به همین اتوبوس می‌شد که با حضور بچه‌ها شلوغ و گرم بود. به شوخی‌ها و حرف‌های بامزه بچه‌ها می‌خندیدیم و درباره همه چیز صحبت می‌کردیم. بچه‌های مدرسه داخل اتوبوس خوراکی‌هایشان را با هم تقسیم می‌کردند و خنده از لب‌هایشان دور نمی‌شد. زمانی که به مدرسه نزدیک می‌شدیم شعر "رسیدیم و رسیدیم" را همگی با هم می‌خواندیم و دست می‌زدیم و هیاهو بیشتر و بیشتر می‌شد.

    یکی از روزهای سرد زمستان وقتی برف شدیدی باریده بود و دانه‌های سفید آن روی زمین و درخت‌ها انباشته شده بود، با بچه‌ها به سمت مدرسه می‌رفتیم و راننده اتوبوس هم سعی می‌کرد با احتیاط رانندگی کند تا ماشین روی برف‌ها سر نخورد. اما بالاخره راننده کنترل ماشین را از دست داد و ماشین روی برف‌ها لغزید. او فقط توانست ترمز کرده و ماشین را در کناره خیابان متوقف کند؛ اما برای اینکه دوباره اتوبوس را به خیابان برگردانیم باید آن را هل می‌دادیم. ما این موضوع را فهمیدیم و دست به کار شدیم. از اتوبوس خارج شدیم و تصمیم گرفتیم همگی با هم ماشین از جاده خارج شده را حرکت بدهیم.

    مدرسه‌مان دیر شده بود و ما به خاطر اتفاقی که افتاده بود به موقع به مدرسه نرسیده و هنوز هم تلاش‌هایمان برای حرکت دادن اتوبوس به نتیجه نرسیده بود. همه در آن روز سرد و زیر بارش برف سعی می‌کردیم که با کمک هم اتوبوس را هل بدهیم و این در حالی بود که راننده اتوبوس اصلا امید نداشت که بچه‌هایی به سن و سال ما که دست‌های کوچکمان از سرما سرخ شده بود و پاهایمان روی برف‌ها سر می خورد و جثه کوچکی داشتیم، بتوانیم یک اتوبوس بزرگ را در آن شرایط به حرکت دربیاوریم. او برای رسیدن کمک با امداد تماس گرفته بود، اما همه بچه‌ها آن روز و در آن هوای سرد آن قدر تلاش کردند تا توانستیم ماشین را حرکت بدهیم و به خیابان بکشانیم و این باعث تعجب راننده اتوبوس ما شد. بچه‌ها از دانش آموزی که از همه ما کوچکتر بود و مریض بود، برای بیرون آمدن در آن هوا و هل دادن اتوبوس کمک نگرفتند و اجازه دادند که داخل اتوبوس استراحت کند و با این وجود ماشین به حرکت در آمد و ما به مدرسه رسیدیم.

    من معنی همکاری و کمک کردن به یکدیگر را در آن روز برفی و اتوبوس شلوغ مدرسه به خوبی درک کردم و متوجه شدم که با همکاری و یاری رساندن به هم، هرچقدر هم شرایط سخت باشد و دست‌های ما کوچک و نیروی ما اندک باشد، باز هم می‌توانیم مشکلات را پشت سر بگذاریم و از آن‌ها عبور کنیم. با این که این روز برفی و اتفاقاتی که برای مسافران این اتوبوس شلوغ افتاده بود، شرایط سختی را به وجود آورد و همه را به زحمت انداخت، اما با این حال به همه ما خوش گذشت و یک روز به یاد ماندنی رقم خورد.

    سخن پایانی

    انشا درباره داخل یک اتوبوس شلوغ و حضور در میان جمع انسان‌های دیگر، می‌تواند با نشانی از همبستگی و همراهی، عجین شده باشد. این چیزی است که در انشا درباره کوچ پرستوها نیز دیده بودیم. این حس دگردوستی را در بسیاری از لحظات زندگی اجتماعی خواهیم یافت. شما چه خاطراتی از اتوبوس‌ سواری‌های خود در ذهن دارید؟ برای ما احساسات و خاطرات خود را درباره داخل یک اتوبوس شلوغ بنویسید.

    منبع مطلب : setare.com

    مدیر محترم سایت setare.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    عالیست : عالیت

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    سارا 2 روز قبل
    0

    عالیه ممنونوم❤

    5 روز قبل
    1

    همه انشاها خوب بودن ولی انشای سحر جون عالی بود 👌

    عالیست 20 روز قبل
    4

    عالیت

    ناشناس 24 روز قبل
    0

    ‌‌‌‌‌

    احمد 28 روز قبل
    0

    خوبع

    Mostafa 1 ماه قبل
    2

    خییییییلی ممنون مطالب خیلی خوب بود

    delsa 1 ماه قبل
    3

    باشه

    برای ارسال نظر کلیک کنید