توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    خاطره روزی که به کلاس اول دبستان رفتم

    1 بازدید

    خاطره روزی که به کلاس اول دبستان رفتم را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    ۲ نمونه انشا در مورد روزی که به کلاس اول دبستان رفتم


    ستاره |
    سرویس سرگرمی -
    برای شروع انشا در مورد روزی که به کلاس اول دبستان رفتم باید با روح کودکی که نخستین تجربه زندگی‌اش را مزه مزه می‌کند، همراه شویم. در این انشا، نه آن صبح مانند صبح‌های دیگر است و نه ساعت‌های پس از آن، مانند همیشه در عبور هستند.
    انشا در مورد روزی که به کلاس اول دبستان رفتم را باید از پراحساس‌ترین انشاهای ممکن بدانیم. روز اول دبستان برای تمام افراد، روزی خاص و پرهیجان است که احتمالا تا پایان عمر به فراموشی سپرده نخواهد شد.

    نمونه انشا در مورد روزی که به کلاس اول دبستان رفتم

    انشا اول

    انشا در مورد روزی که به کلاس اول دبستان رفتم را با صبح سپیدی که نخستین انوار طلایی رنگ خورشید از لا به لای چین‌های پرده به چشمانم تابید، آغاز می‌کنم. در تختخواب غلطی زدم و به ناگاه به خاطر آوردم که امروز، همان روز موعود است. کیف و کفش نو، دفتر و مدادهای رنگی و ... انتظارم را می‌کشیدند. با هیجان از خواب برخاستم.

    حال و هوایی که در خانه جریان داشت، با هر روز متفاوت بود. پدر و مادرم را با غرور دیگری می‌دیدم. در چشم‌های مادرم عشق و افتخار موج می‌زد و پدرم گویی چند سال بزرگ‌تر شده بود. صبحانه‌ام را کامل خوردم؛ این کاری بود که پیش از این هیچ وقت با اشتیاق انجام نمی‌دادم. مادرم با محبت لباس‌هایم را به تن کرد و در حالی که دکمه‌های پیراهنم را می‌بست، دستان سپیدش لرزش کمی داشتند. او نیز مانند من هیجان زده بود؛ گو این که برای نخستین بار جگرگوشه‌اش را از خود جدا می‌کرد.

    به همراه پدر و مادرم به سمت دبستان رهسپار شدیم. در مسیر دیگر دانش آموزان را می‌دیدم که با پدر، مادر یا هر دوی آن‌ها به سمت مدرسه در حرکت بودند. کوله پشتی که بر دوش داشتم، اینک عزیزترین وسیله من در کل جهان بود. به مدرسه رسیدیم. این ساختمان زیبا و کمی سالخورده را دوست داشتم. صدای شادی و زندگی از داخل به گوش می‌رسید. بچه‌ها در محوطه حیاط مدرسه در حال جست و خیز بودند و البته برخی نیز چشمانی اشک آلود داشته و گویا هنوز واقعیت جدا شدن از دنیای بازی‌های کودکی و ورود به دوران تحصیل را نپذیرفته بودند.

    پس از دقایقی ناظم و مدیر دبستان حضور پیدا کرده و همه دانش آموزان به صف شدند. سعی می‌کردم وقار خود را حفظ کرده و به سمت پدر و مادرم که کمی دورتر تکیه داده به دیوار سیمانی ایستاده بودند، نگاه نکنم. باید خود را قوی نشان می‌دادم تا آن‌ها نیز با خاطری آسوده مدرسه را ترک کنند. اما گاه و بیگاه از گوشه چشم به سمت آن‌ها نگاهی می‌انداختم؛ احساس می‌کردم در ساعات پیش رو، ممکن است صورت زیبای مادرم را از خاطر ببرم. در نهایت این لحظات سپری شد و با قرائت آیاتی از قرآن مجید و سرود ملی کشور، آماده حرکت به سوی کلاس‌هایمان شدیم. پس از تلاوت روحانی قرآن، حس شنیدن صدای سرود ملی، مرا مجذوب ساخت و احساساتی قوی را در من برانگیخت. با نظمی دیدنی، به سمت کلاس‌های درس رهسپار شدیم. این لحظه‌ای بود که به شکل مرزی بین زندگی کودکی و دوران دانش آموزی‌ام، اتفاق افتاده و من برای تجربه کردنش، آغوشم را گشودم.

    اکنون که انشا در مورد روزی که به کلاس اول دبستان رفتم را می‌نویسم، دوباره خود را در قامت آن دانش آموز نوپایی می‌بینم که آشنایی با میز و صندلی کلاس، شیرهای آبخوری، تخته سیاه، شیرینی نگاه آموزگار و لذت پچ پچ‌های دوستانه را مزه مزه می‌کند. خیال من دوباره در همان راه پله‌ها روان شده و به کلاس 3/1 وارد می‌شود؛ میز دوم، کنار دیوار...

    انشا دوم

    روز اولی که به مدرسه رهسپار شدم را باید یکی از عجیب‌ترین روزهای زندگی‌ام بدانم. شب خواب به چشمانم راه نمی‌یافت و تا صبح بارها و بارها به ساعت نگاه می کردم. ذوق و شوق من برای روز اول دبستان و آشنایی با محیط مدرسه، خواب و تمام خیالات دیگر را دور می‌ساخت.

    مادر صبحانه‌ای شاهانه آماده کرده بود و به نظر می‌رسید که تلاش دارد من را برای یک نبرد بزرگ آماده سازد. پدر خونسردتر بود، اما سنگینی نگاهش را به هر سمتی که می‌رفتم، روی خود احساس می‌کردم. او نیز با توجه بیشتری مرا دنبال می‌نمود. به هر ترتیب بود، صبحانه‎ای که مادر با عشق آماده کرده بود را در معده کوچک خود، جای دادم و لباس‌های نو را به تن کردم.

    دبستان به منزل ما بسیار نزدیک بود و با قدم زدن به سمت آن رهسپار شدیم. نسیم ملایمی می‌وزید و پاییز رفته رفته به خودنمایی برمی‌خاست. در خیال معادله برگ‌های خشک و رقص آن‌ها در باد ملایم پاییزی، غوطه‌ور بودم که خود را در میان سایر دانش آموزان در حیاط مدرسه یافتم. هیچ کدام از چهره‌ها آشنا نبودند، با این همه بیشتر آن‌ها دوستانه به نظر می‌رسیدند. در این نقطه از جهان، قرار بود دوستی‌های زیادی شکل بگیرد و من آماده بودم که در تمام آن‌ها شراکت داشته باشم.

    همگی به صف شده و پس از تلاوت آیاتی از کلام خدا و پخش سرود ملی کشور؛ به سخنرانی مدیر دبستان گوش دادیم. بعد از آن، کلاس‌ها اعلام شده و هر صف به سمت کلاس خود روانه شد. هر یک در جایی نشستیم و معلم به کلاس وارد شد. به جرات می‌توانم بگویم که قادر هستم تک تک جزئیات چهره او را بازگو کنم. صورتی مهربان و نگاهی نافذ و دقیق داشت. نگاهی که می‌توانست نوازشگر و یا سرزنش‌آمیز باشد. او گچی را برداشت و در بالاترین نقطه تخته سیاه نوشت؛ "به نام خداوند بخشنده و مهربان" و به این شکل نخستین روز دبستانی من آغاز شد.

    آن روز آموختم که چطور باید در اجتماعی کوچک، حضوری بزرگ داشته باشم. چطور می‌توانم از هیچ، دوستی بیافرینم و چطور می‌توانم در میان غریبه‌ها، خانواده‌ای محکم به دست بیاورم. معلم آن روز چیزی درس نداد، اما به ما دانش آموزان کلاس اول دبستان، آموخت که چطور با تکیه بر آن چه درون خود داریم، پیش آمده و به جهانی شلوغ و پرهیاهو، با صلابت وارد شویم. از آن روز دانستم که برای چه روی زمین هستم و وجود من چه معنایی دارد.

    کلام آخر

    دو نمونه انشا در مورد روزی که به کلاس اول دبستان رفتم که در بالا آورده شد، مثال‌هایی از حال و هوای دبستانی یک دانش آموز تازه وارد بودند. اگر شما بخواهید چنین انشایی بنویسید؛ آن را با چه مضمونی آغاز کرده و چطور به پایان می‌رسانید؟ نظرات و پرسش های خود را با ما در میان بگذارید. شما می توانید بهترین موضوعات انشا ( 125 موضوع آزاد انشا) را نیز در ستاره بخوانید.

    منبع مطلب : setare.com

    مدیر محترم سایت setare.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    اولین روزی که به مدرسه رفتم

     دستانم در دست مادرم بود او مرا محکم گرفته بود. ومدام بهم می گفت :از مدرسه نترسی زود میری و یه خانه بر می گردی . جلو درب  مدرسه رسیدیم  و با چشمان گریان از مادر خدا حافظی کردیم و او به خانه رفت .من و خواهرم وارد  حیاط مدرسه  شدیم. 

    خواهرم  کلاس سومی  بود. و من کلاس اولی بودم. خواهرم همکلاسیهای زیادی  داشت اما من کسی رو بجز خواهرم نمی شناختم . او مرا به سمت صف کلاس اولی ها برد و خودش هم به طرف صف خودش رفت . بعد از مراسم کلاس بندی با صفی نه چندان منظم به کلاس درس رفتیم هر کس هرجایی دوست داشت نشست من هم میز سوم را انتخاب کردم . با دختری در حیاط مدرسه اشنا شده بودم وکنار او نشستم . معلم وارد کلاس شد همه جلوی پایش بلند شدیم و خانم معلم با یک وقار منحصر بفرد گفت بنشینید . او با یک خط کش  که بلندی اون یک متر بود وارد کلاس شده بود وخط کش  فلزی نرم داشت و به آنها می گفتند خط کش فنری که معلم با تکان دادن دستش خط کش خم می شد و این خط کش برای خطا کاران بود .

    اولین روزی بود  که ما از مادرمون جدا می شدیم ودیدن معلم با یک خط کش برامون خیلی ترسناک  بود بعد از اینکه خانم معلم خودشو معرفی کرد بچه ها رو به جلو کلاس  هدایت کرد و جای بچه ها رو به ترتیب قد درست کرد وجای من   جلوی خانم معلم  میز اول معین شد.  من نه تنها کلاس اول میز جلو شستم بلکه تا پایان دبیرستان جای من میز اول بود

    ساعت اول به این شکل گذشت و ساعت دوم معلم گچ را به دست گرفت و پای تخته الفبای فارسی رو نوشت و به ما هم گفت بنویسد .

    از الف تا ی را پای تخته نوشت و بعد خودش به سر میز ما آمد هیچ یک از بچه هانتوانسته بودن  حرفی را بنویسند  معلم هم مجبور شد به ما سر مشق بدهد و۳۲ حرف فارسی را برامون بنویسد .

    کلاس غوغا بود بعضی ها گریه می کردن بعضی ها هنوز نمی تونستند مداد دست بگیرند معلم گاهی خط کش خود را به طرف ما نشانه گیری می کرد وووووووو تا الا اخر.

    روز سختی بود همه با یک دنیا ناراحتی از مدرسه خارج شدیم  طولی نکشید با کمک خانواده و معلم حروف الفبا را یاد گرفتیم و بعد از یک هفته معلم شروع به درس دادن کرد.

    درس اول ما این بود

    دارا           آذر         توپ دارا          عروسک  آذر

     درس سختی بود ولی با تلاش توانستیم یاد بگیریم  معلم اولین دیکته رو گفت  وقتی دیکته ها را صحیح کرد  هر کس نمره زیر ده گرفته بود ده ضربه از اون خط کش نوش جان می کرد. 

    اون موقع غلط دیکته ای زیاد بود چون کتاب ها از حالت استاندارد خارج بود وآموزش قبل از دبستان هم مرسوم نبود وهمه امید بچه ها به معلم بود .

    من اصلا دیکته دوست نداشتم برام خیلی سخت بود مخصوصا کلماتی مثل اطاق  که همیشه به این شکل می نوشتم اتاق   ویا اینکه بلیط را به این شکل می نوشتم بلیت

    بارها بخاطر اشتباه نوشتن تنبیه شدم.

    اما الان  می بینم اشتباه تنبیه شدم. چون حالا  اتاق و بلیت  و حتی تهران هم به این شکل نوشته می شود .

    هنوز نمی دانم  چرا باید ما تنبیه می شدیم.

    منبع مطلب : homaesbati88.blogfa.com

    مدیر محترم سایت homaesbati88.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    زینب 9 روز قبل
    0

    نمیگید

    زینب 9 روز قبل
    0

    شما بگید مم انجام میدم

    ناشناس 29 روز قبل
    -1

    بد نبود اما خودش تنها بود بهتر بود..

    0
    زینب 9 روز قبل

    سلام

    محیا 29 روز قبل
    0

    من با تو خیلی خوب بودم

    معلم عزیزم دوست دارم

    چرا کلاس اول را تمام کردم

    من خیلی تو را دوست دارم

    سارا 1 ماه قبل
    0

    آفرین حدیث

    حدیث 1 ماه قبل
    0

    سلام بر معلم عزیزم قرآن شر داد آن را که گفتی

    من می خوانم من دوس دارم قرآن بخوانم کتاب قرآن زیبا است

    سارا 1 ماه قبل
    1

    بانوشتن بنویسید

    سارا 1 ماه قبل
    0

    درس قرآن را بخوانید

    سارا 1 ماه قبل
    0

    بچه ها من معلم شما هستم

    حدیث 1 ماه قبل
    0

    خانم معلم نمییاد

    حدیث 1 ماه قبل
    0

    خیلی دوست دارم خانم

    االاایاای 1 ماه قبل
    0

    ممنونم که توی درسام کمکم کردی

    دوست دارم خانم عزیزم

    ولن 1 ماه قبل
    0

    من دوست دارم معلم من خانم عزیز🌷

    🌸🌺🌺🌺💐💐

    ناشناس 1 ماه قبل
    0

    من دوست دارم معلم من خانم عزیز🌷

    🌸🌺🌺🌺💐💐

    . 1 ماه قبل
    -1

    عالی

    ابوالفضل جابری 7 ماه قبل
    -1

    خاطره با تو بودن برای معلم کلاس اول ابتدایی

    0
    زینب 9 روز قبل

    اره چقدر خوبه نه

    مهدی 1 سال قبل
    2

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    1
    زینب 9 روز قبل

    کاش

    برای ارسال نظر کلیک کنید