توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم

    1 بازدید

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    قصه پری کوچولو (خلاصه داستان پری کوچولو فارسی سوم)

    قصه پری کوچولو (خلاصه داستان پری کوچولو فارسی سوم) در این مطلب به همراه فایل صوتی داستان و نمایشنامه تقدیم حضورتان می گردد؛ نویسنده این داستان شکوه قاسم نیا می باشد؛ لطفا با ما همراه باشید.

    ” یکی بود یکی نبود. پری کوچکی بود که با مادر در آسمان زندگی می‌کرد. پری کوچولوی قصه‌ی ما هنوز بال نداشت. برای همین نمی‌توانست مثل مادرش پرواز کند. وقتی که مادرش برای گردش در آسمان پرواز می‌کرد، پری کوچولو در خانه می‌ماند. یک بار که مادر پری کوچولو می‌خواست به زمین بیاید، پری کوچولو دامن نقره ای او را گرفت و گفت: « مامان! مرا هم با خودت ببر! » . مادر پری کوچولو فکری کرد و گفت: « صبر کن! ». بعد یک تکه ابر پنبه ای از آسمان کند و آن را با بال هایش تاب داد. ابر پنبه ای یک نخ سفید خیلی بلند شد. مادر پری کوچولو یک سر نخ را به پای دخترش بست؛ سر دیگر آن را هم به گوشه‌ی بال خودش گره زد. بعد پرواز کرد و از آسمان پایین آمد؛ اما وقتی به زمین رسید، اتفاق بدی افتاد. نخ پنبه ای به چیزی گیر کرد و پاره شد. خلاصه، پری کوچولوی قصه‌ی ما فهمید که مادرش را گم کرده است. آن هم کجا؟ روی زمین که به اندازه آسمان، بزرگ بود!

    گریه اش گرفت و اشک هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت. پری کوچولو از جا بلند شد و شروع به جست و جو کرد. جست و جوی چی؟ سرنخ؟ کدام نخ؟ همان نخی که به پای مادرش بسته شده بود. این طرف و آن طرف را گشت، تا عاقبت، چشمش به یک نخ سفید افتاد. سر نخ را گرفت و جلو رفت. رفت و رفت، تا رسید به خاله خرگوشه که تک و تنها نشسته بود و با آن نخ سفید لباس می‌بافت. پری کوچولو، آهی کشید و از غصه، گریه کرد. اشک‌هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت، خاله خرگوشه او را دید و پرسید: « چی شده؟ تو کی هستی؟ چرا گریه می‌کنی؟» پری کوچولو گفت: «من پری هستم. مادرم را گم کرده ام، اما شما که مادر من نیستید!»

    خاله خرگوشه آهی کشید و گفت:« خب درست است ؛ اما بگو ببینم تو بچه من می‌شوی؟» پری کوچولو دید که چاره ای ندارد. برای همین قبول کرد و گفت: « بله. بچه ات می‌شوم.» و دختر خاله خرگوشه شد. خاله خرگوشه لباسی را که می‌بافت، تمام کرد. آن را به تن پری کوچولو پوشاند. بعد موهایش را شانه زد. ناگهان دید که از موهای دخترک، طلا و نقره می‌‌ریزد. زود طلاها و نقره‌ها را جمع کرد و کناری گذاشت. پری کوچولو گفت: « مامان، طلاها و نقره‌هایم را چه کار کردی؟»

    خاله خرگوشه گفت:« طلا و نقره کجا بود؟ یک مشت آشغال بود که ریختم یه گوشه.» خاله خرگوشه نمی‌دانست که هرگز نمی‌شود به پری‌ها دروغ گفت. پری کوچولو گفت: « مادر من هیچ وقت دروغ نمی‌گفت. من نمی‌خواهم دختر تو باشم.» بعد هم خدا حافظی کرد و از خانه خاله خرگوشه بیرون رفت.

    این طرف را گشت، آن طرف را گشت تا یک سر نخ دیگر پیدا کرد. خوشحال شد. سر نخ را گرفت و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک گربه. گربه داشت با یک گلوله کاموای سفید بازی می‌کرد. پری کوچولو آهی کشید و گریه کرد. اشک‌هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت.

    گربه سرش را بلند کرد و او را دید. پرسید:« آهای میو!… تو  کی هستی؟ اینجا چه کار داری؟» پری کوچولو گفت:« من پری هستم. مادرم را گم کرده ام.» گربه گفت:« خب؛ اگر بخواهی من مادرت می‌شوم.» پری کوچولو دید که چاره ای ندارد، قبول کرد و دختر گربه شد. گربه، با پری کوچولو بازی کرد. دم پشمالویش را هم روی او کشید، تا سردش نشود. یک مرتبه، چشم مامان گربه‌ی پری کوچولو به یک موش چاق و چله افتاد. از جا پرید و رفت و آقا موشه را گرفت و یک لقمه کرد.

    پری کوچولو این را دید و گفت:« مادر من، هیچ وقت کسی را اذیت نمی‌کرد.» بعد هم خداحافظی کرد و رفت. این طرف را گشت؛ آن طرف را گشت؛ هیچ سر نخی پیدا نکرد. خسته شد و از یک درخت بلند، بالا رفت. روی بلند ترین شاخه‌ی آن نشست و تا صبح به آسمان نگاه کرد؛ چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود! صبح که شد، باران بارید؛ اما پری کوچولو همان بالا زیر باران ماند. شاید پری ها زیر باران خیس نمی‌شوند!

    باران تمام شد و آفتاب تابید. آن وقت، یک رنگین کمان قشنگ درست شد. پری کوچولو داشت به رنگین کمان نگاه می‌کرد که یک دفعه چیز عجیبی دید. پری کوچولویی، هم قد خودش، رنگین کمان را گرفته بود و از آن بالا می‌رفت. پری کوچولوی قصه‌ی ما، با خوشحالی داد زد:« سلام دوست من! کجا می‌روی؟» پری کوچولوی دوم گفت: « سلام. دارم به آسمان، پیش مادرم بر می‌گردم». پری کوچولوی اول، با تعجب پرسید:« با رنگین کمان؟!» پری کوچولوی دوم گفت:« بله. چون به آسمان می‌رسد. بار دوم است که این پایین گم شده‌ام. دفعه قبل هم، با رنگین کمان بالا رفتم.»

    پری کوچولوی قصه‌ی ما، خوش حال شد. از روی شاخه‌ی درخت، جستی زد و به طرف رنگین کمان پرید. آن را گرفت و بالا رفت تا به مادرش رسید.

    پخش آنلاین نمایشنامه صوتی داستان پری کوچولو:

    لینک دانلود نمایشنامه صوتی:

    فایل صوتی داستان:

    لینک دانلود فایل صوتی داستان:

    نویسنده داستان: شکوه قاسم نیا، با اندکی تغییر

    منبع تصاویر: سایت رشد

    منبع مطلب : samangol.ir

    مدیر محترم سایت samangol.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مرورگر شما از این ویدیو پشتیبانی نمیکنید.

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    یکی بود یکی نبود. پری کوچکی بود که با مادرش در آسمان هفتم زندگی می‌کرد. پری کوچولوی قصه ما، هنوز بال نداشت. برای همین، نمی‌توانست مثل مادرش پرواز کند. وقتی که مادرش برای گردش به هفت آسمان پرواز می‌کرد، پری کوچولو توی خانه می‌ماند، گاهی هم دلش برای مادرش تنگ می‌شد و گریه می‌کرد. اشک‌هایش ستاره می‌شد و روی ابرها می‌چکید. آن وقت مادر مهربانش، هر جا که بود، ستاره‌ها را می‌دید و زود به خانه برمی‌گشت.

    مادر پری کوچولو گاه گاهی هم به زمین می‌آمد (پری‌های آسمان گاهی به زمین می‌آیند و کارهایی می‌کنند که ما نمی‌دانیم!)

    یک بار که مادر پری کوچولو می‌خواست به زمین بیاید، پری کوچولو دامن نقره‌ای او را گرفت و گفت: «مامان، مرا هم با خودت ببر!»

    مادر پری کوچولو فکری کرد و گفت: «صبر کن!» بعد یک تکه ابر پنیه‌ای از آسمان کند؛ آن را با بال‌هایش تاب داد. ابر پنبه‌ای، یک نخ سفید خیلی بلند شد. مادر پری کوچولو، یک سر نخ را به پای دخترش بست؛ سر دیگر آن را هم به گوشه بال خودش گره زد. بعد هم پرواز کرد و از آسمان پایین آمد.

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    اما وقتی به زمین رسید، یک اتفاق بد افتاد، نخ پنبه‌ای به چیزی گیر کرد و پاره شد. شاید به شاخه یک درخت، شاید به شاخ یک گاو، شاید هم به دندان یک گراز! خلاصه پری کوچولوی قصه ما،  یکدفعه فهمید که مادرش را گم کرده است. آن هم کجا؟ روی زمین که به اندازه آسمان، بزرگ بود! گریه‌اش گرفت و اشک‌هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت.

    پری کوچولو فهمید که گریه کردن بی‌فایده است. از جا بلند شد و شروع به جست‌وجو کرد. جست‌وجوی چی؟ سر نخ!

    کدام نخ؟ همان نخی که به بال مادرش بسته شده بود! این طرف و آن طرف را گشت تا عاقبت، چشمش به یک نخ سفید افتاد. سر نخ را گرفت و جلو رفت. رفت و رفت تا رسید به خاله پیرزنی که تک و تنها نشسته بود و با آن نخ سفید، لباس می‌بافت. پری کوچولو آهی کشید و از غصه گریه کرد. اشک‌هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت، خاله پیرزن او را دید و پرسید: «چی شده؟ تو کی هستی؟ چرا گریه می‌کنی دخترم؟»

    پری کوچولو گفت: «من پری هستم. مادرم را گم کرده‌ام. اما شما که مادر من نیستید!» خاله پیرزن آهی کشید و گفت: «خوب درست است؛ من مادر تو نیستم! مادر هیچ‌کس دیگر هم نیستم. چون بچه ندارم. اما بگو ببینم، تو بچه‌ من می‌شوی؟»

    پری کوچولو دید که چاره‌ای ندارد. برای همین قبول کرد و گفت: «بله بچه‌ات می‌شوم!» و دخترخاله پیرزن شد.

    خاله پیرزن لباسی را که می‌بافت، تمام کرد. آن را به تن پری کوچولو پوشاند. بعد هم او را روی زانوهایش نشاند و موهایش را شانه زد. یک‌دفعه دید که از موهای دخترک، طلا و نقره می‌ریزد. زود طلاها و نقره‌ها را جمع کرد و گذاشت سرتاقچه.

    پری کوچولو گفت: «مامان، طلاها و نقره‌هایم را چه کار کردی؟»

    خاله پیرزن گفت: «طلا و نقره کجا بود؟ یک مشت آشغال بود که ریختم یک گوشه.» (خاله پیرزن نمی‌دانست که هرگز نمی‌شود به پری‌ها دروغ گفت.)

    پری کوچولو فوری گفت: «مادر من هیچوقت دروغ نمی‌گفت. من نمی‌خواهم دختر تو باشم!» بعد هم قهر کرد و از خانه خاله پیرزن بیرون رفت. این طرف را گشت، آن طرف را گشت تا یک سرنخ  دیگر پیدا کرد. خوشحال شد. سرنخ را گرفت و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک گربه، گربه داشت با یک گلوله کاموای سفید بازی می‌کرد. پری کوچولو آهی کشید و گریه کرد. اشک‌هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت.

    گربه سرش را بلند کرد و او را دید. پرسید: «آهای میو … تو کی هستی؟ اینجا چه کار داری؟»

    پری کوچولو گفت: «من پری هستم. مادرم را گم کرده‌ام.»

    پری کوچولو دید که چاره‌ای ندارد، قبول کرد و دختر گربه شد. گربه با پری کوچولو بازی کرد. بعد هم او را لیس زد و نازش کرد. دم پشمالویش را هم روز او کشید تا سردش نشود. (کسی چه می‌داند، شاید پری کوچولوهای آسمانی به اندازه یک بند انگشت باشند!) اما یک مرتبه، چشم مامان گربه پری کوچولو به یک موش چاق و چله افتاد. از جا پرید و رفت و آقا موشه را گرفت و یک لقمه چپ کرد.

    پری کوچولو، این را که دید، گفت: «مادر من هیچ‌وقت کسی را اذیت نمی‌کرد. من نمی‌‌خواهم دختر تو باشم!» بعد هم قهر کرد و رفت. این طرف را گشت. آن طرف را گشت. هیچ سرنخی پیدا نکرد. خسته شد و از یک درخت بلند، بالا رفت. روی بلندترین شاخه آن نشست و تا صبح به آسمان نگاه کرد، چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود! صبح که شد، باران بارید. اما پری کوچولو همان بالا زیر باران ماند.

    باران تمام شد و آفتاب تابید. آن وقت یک رنگین کمان قشنگ درست شد. پری کوچولو داشت به رنگین کمان نگاه می‌کرد که یکدفعه چیز عجیبی دید. پری کوچولویی، هم قد خودش، رنگین کمان را گرفته بود و از آن بالا می‌رفت. پری کوچولویی، هم قد خودش، رنگین کمان را گرفته بود و از آن بالا می‌رفت. پری کوچولوی قصه ما با خوشحالی داد زد: «سلام دوست من! کجا می‌روی؟»

    پری کوچولوی دوم گفت: «سلام، دارم به آسمان، پیش مادرم بر می‌گردم.»

    پری کوچولوی اول با تعجب پرسید: «با رنگین کمان؟»

    پری کوچولوی دوم گفت: «آره؛ چون به آسمان می‌رسد، بار دوم است که این پایین گم شده‌ام. دفعه قبل هم با رنگین کمان بالا رفتم.»

    پری کوچولوی اول خوشحال شد. از روی شاخه درخت جستی زد و به طرف رنگین کمان پرید. آن را گرفت و بالا رفت.

    هر دو پری کوچولو، با هم به آسمان هفتم رسیدند. مادر هر دو تا منتظر آنها بودند. پری کوچولوها به بغل مادرهایشان پریدند و از خوشحالی گریه کردند. اشک‌هایشان ستاره شد و به ابرها چسبید. آن شب، آسمان پر از ستاره شد. اما ستاره‌های زمین، هنوز در دل خاک پنهان بودند!

    یکی بود یکی نبود. پری کوچکی بود که با مادرش در آسمان زندگی می کرد. پری کوچولو هنوز بال نداشت. برای همین نمی توانست مثل مادرش پرواز کند و یک بار که مادر پری کوچولو می خواست به زمین بیاید پری کوچولو دامن او را گرفت و گفت: مامان مرا هم با خودت ببر !  مادر پری کوچولو گفت: صبر کن ! بعد یک تکه ابر پنبه ای از آسمان کند وآن را تاب داد.

    ابر پنبه ای یک نخ سفید خیلی بلند شد. مادر پری کوچولو یک سر نخ را به پای دخترش بست و سر دیگر آن را هم به گوشه ی بال خودش گره زد. بعد پرواز کرد.

    اما وقتی به زمین رسید نخ پنبه ای به چیزی گیر کرد و پاره شد. خلاصه پری کوچولو فهمید که گمشده است. آن هم کجا ؟ روی زمین که خیلی بزرگ است . گریه اش گرفت . پری کوچولو بلند شد و شروع به جست و جو کرد. این طرف را گشت آن طرف را گشت تا عاقبت چشمش به یک نخ سفید افتاد.

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

     سر نخ را گرفت ورفت و رفت تا به خاله خر گوشه که تک تنها نشسته بود رسید که با آن نخ لباس می بافت. پری کوچولو از غصه گریه اش گرفت.

    خاله خرگوشه پرسید: چی شده؟ تو کی هستی؟ چرا گریه می کنی؟ پری کوچولو گفت: من پری هستم. مادرم را گم کرده ام. خاله خرگوشه گفت: میشه دختر من بشی؟ پری کوچولو دید که چاره ای ندارد. قبول کرد.

     او مو های پری کوچولو را شانه زد. ناگهان دید از مو های دخترک طلا و نقره می ریزد. زود طلا و نقره ها را جمع کرد و کنار گذاشت. پری کوچولو گفت: مامان طلا ها و نقره ها را چه کار کردی؟ خاله خرگوشه گفت: طلا و نقره کجا بود. یک مشت آشغال بود.

    خاله خرگوشه نمی دانست که نمی شود به پری ها دروغ گفت. پری کوچولو گفت: مادر من هیچ وقت دروغ نمی گفت. بعد هم خداحافظی کرد و رفت. گشت و گشت تا یک سر نخ  دیگر پیدا کرد. سر نخ را دنبال کردتا رسید به یک گربه . گربه داشت با یک گلوله کاموایی بازی می کرد.

     پری کوچولو دو باره گریه اش گرفت. گربه پرسید: آقامیو…. تو کی هستی؟ پری کوچولو گفت: من پری هستم . مادرم را گم کرده ام. گربه گفت: اگر بخواهی من مادرت می شوم. پری کوچولو چون چاره نداشت. قبول کرد. یک مرتبه چشم مامان گربه به یک موش چاق و چله افتاد. رفت و آقا موشه را یک لقمه کرد.

    پری کوچولو گفت: مادر من هیچ وقت کسی را اذیت نمی کرد. بعد هم خداحافظی کرد و رفت. خلاصه همه جا را گشت ولی مادرش پیدا نکرد. او خسته شد و روی یک درخت نشست باران بند آمد. رنگین کمان در آمد.

     ناگهان یک پری هم سن و سا ل خود دید که رنگین کمان را گرفته است و بالا می رود. او با خوشحالی فریاد زد.سلا م دوست من ! کجا می روی ؟ پری کوچولو دوم گفت: سلا م. پیش مادرم می روم. پری کوچولو اول گفت: با رنگین کمان؟ پری کوچولو دوم گفت: بله چون به آسمان می رسد.

    بار دوم است که این پایین گم شده ام. دفعه ی قبل هم با رنگین کمان بالا رفتم. پری کوچولو قصه ما خوش حال شد. از روی شاخه ی درخت جستی زد و به طرف رنگین کمان پرید. آن را گرفت و بالا رفت تا به مادرش رسید.

    طراحی و برنامه نویسی فروشگاه اینترنتی حرفه ای توسط

    مشترک خبرنامه‌ی ما شوید. تا جدیدترین مطالب را در ایمیل خود دریافت کنید

    جهت عضویت در خبرنامه لطفا ایمیل خود را وارد نمایید:

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    ” یکی بود یکی نبود.پری کوچکی بود که با مادر در آسمان زندگی می‌کرد. پری کوچولوی قصه‌ی ما هنوز بال نداشت. برای همین نمی‌توانست مثل مادرش پرواز کند.وقتی که مادرش برای گردش در آسمان پرواز می‌کرد، پری کوچولو در خانه می‌ماند.یک بار که مادر پری کوچولو می‌خواست به زمین بیاید، پری کوچولو دامن نقره ای او را گرفت و گفت: « مامان! مرا هم با خودت ببر! » . مادر پری کوچولو فکری کرد و گفت: « صبر کن! ». بعد یک تکه ابر پنبه ای از آسمان کند و آن را با بال هایش تاب داد. ابر پنبه ای یک نخ سفید خیلی بلند شد. مادر پری کوچولو یک سر نخ را به پای دخترش بست؛ سر دیگر آن را هم به گوشه‌ی بال خودش گره زد. بعد پرواز کرد و از آسمان پایین آمد؛ اما وقتی به زمین رسید، اتفاق بدی افتاد. نخ پنبه ای به چیزی گیر کرد و پاره شد. خلاصه، پری کوچولوی قصه‌ی ما فهمید که مادرش را گم کرده است. آن هم کجا؟ روی زمین که به اندازه آسمان، بزرگ بود!

    گریه اش گرفت و اشک هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت. پری کوچولو از جا بلند شد و شروع به جست و جو کرد. جست و جوی چی؟ سرنخ ؟ کدام نخ؟ همان نخی که به پای مادرش بسته شده بود. این طرف و آن طرف را گشت، تا عاقبت، چشمش به یک نخ سفید افتاد. سر نخ را گرفت و جلو رفت. رفت و رفت، تا رسید به خاله خرگوشه  که  تک و تنها نشسته بود و با آن نخ سفید لباس می‌بافت. پری کوچولو، آهی کشید و از غصه، گریه کرد. اشک‌هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت، خاله خرگوشه او را دید و پرسید: « چی شده؟ تو کی هستی؟ چرا گریه می‌کنی؟» پری کوچولو گفت:« من پری هستم. مادرم را گم کرده ام، اما شما که مادر من نیستید!»

    خاله خرگوشه آهی کشید و گفت:« خب درست است ؛ اما بگو ببینم تو بچه من می‌شوی؟» پری کوچولو دید که چاره ای ندارد. برای همین قبول کرد و گفت:« بله. بچه ات می‌شوم.» و دختر خاله خرگوشه شد.خاله خرگوشه لباسی را که می‌بافت، تمام کرد.آن را به تن پری کوچولو پوشاند. بعد موهایش را شانه زد. ناگهان دید که از موهای دخترک، طلا و نقره می‌‌ریزد.زود طلاها و نقره‌ها را جمع کرد و کناری گذاشت.پری کوچولو گفت:« مامان، طلاها و نقره‌هایم را چه کار کردی؟»

    خاله خرگوشه گفت:« طلا و نقره کجا بود؟ یک مشت آشغال بود که ریختم یه گوشه.» خاله خرگوشه نمی‌دانست که هرگز نمی‌شود به پری‌ها دروغ گفت. پری کوچولو گفت:« مادر من هیچ وقت دروغ نمی‌گفت.من نمی‌خواهم دختر تو باشم.» بعد هم خدا حافظی کرد و از خانه خاله خرگوشه بیرون رفت.

    این طرف را گشت، آن طرف را گشت تا یک سر نخ دیگر پیدا کرد.خوشحال شد. سر نخ را گرفت و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک گربه. گربه داشت با یک گلوله کاموای سفید بازی می‌کرد. پری کوچولو آهی کشید و گریه کرد. اشک‌هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت.

    گربه سرش را بلند کرد و او را دید. پرسید:« آهای میو!… تو  کی هستی؟ اینجا چه کار داری؟» پری کوچولو گفت:« من پری هستم. مادرم را گم کرده ام.» گربه گفت:« خب؛ اگر بخواهی من مادرت می‌شوم.» پری کوچولو دید که چاره ای ندارد، قبول کرد و دختر گربه شد. گربه، با پری کوچولو بازی کرد. دم پشمالویش را هم روی او کشید، تا سردش نشود. یک مرتبه، چشم مامان گربه‌ی پری کوچولو به یک موش چاق و چله افتاد. از جا پرید و رفت و آقا موشه را گرفت و یک لقمه کرد.

    پری کوچولو این را دید و گفت:« مادر من، هیچ وقت کسی را اذیت نمی‌کرد.» بعد هم خداحافظی کرد و رفت. این طرف را گشت؛ آن طرف را گشت؛ هیچ سر نخی پیدا نکرد. خسته شد و از یک درخت بلند، بالا رفت. روی بلند ترین شاخه‌ی آن نشست و تا صبح به آسمان نگاه کرد؛ چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود! صبح که شد، باران بارید؛ اما پری کوچولو همان بالا زیر باران ماند. شاید پری ها زیر باران خیس نمی‌شوند!

    باران تمام شد و آفتاب تابید. آن وقت، یک رنگین کمان قشنگ درست شد. پری کوچولو داشت به رنگین کمان نگاه می‌کرد که یک دفعه چیز عجیبی دید. پری کوچولویی، هم قد خودش، رنگین کمان را گرفته بود و از آن بالا می‌رفت. پری کوچولوی قصه‌ی ما، با خوشحالی داد زد:« سلام دوست من! کجا می‌روی؟» پری کوچولوی دوم گفت:« سلام. دارم به آسمان، پیش مادرم بر می‌گردم». پری کوچولوی اول، با تعجب پرسید:« با رنگین کمان؟!» پری کوچولوی دوم گفت:« بله. چون به آسمان می‌رسد.بار دوم است که این پایین گم شده‌ام.دفعه قبل هم، با رنگین کمان بالا رفتم.»

    پری کوچولوی قصه‌ی ما، خوش حال شد. از روی شاخه‌ی درخت، جستی زد و به طرف رنگین کمان پرید. آن را گرفت و بالا رفت تا به مادرش رسید.

     می‌خواهیم بدانیم آیا عالم فرشتگان و کم و کیف خلقت ایشان، مانند دنیای اسباب بازی‌ها و رؤیاهای زمینی ماست یا عالمی است که آنچه از آن می‌دانیم، بر اساس همان اخباری است که از قول خدای متعال و انبیا و اولیای الهی خوانده‌ایم و شنیده ایم؟ اصلاً ما می‌توانیم فرشتگان و عالم ایشان را هر طور که می‌خواهیم تصور کنیم؟ آیا یک انسان خالی الذهن که هرگز نام فرشته‌ها را نشنیده و از آن‌ها هیچ نمی‌داند، می‌تواند تصوری داشته باشد؟

    این سؤال که پاسخ آن منفی است، نشان می‌دهد که تصورات ما از هر چیزی، بر اساس شنیده‌ها و دیده‌های خود ما یا توصیف آن از سوی دیگران است. پس این ما هستیم که به کودکانمان برای نخستین بار، از سوی فرشتگان سخن می گوییم و با توصیفی که از این مخلوقات داریم، باعث نقش بستن تصویر در ذهن پاکشان می‌شویم.

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    نویسنده در این داستان چه تصویری از فرشتگان ارائه می‌دهد؟ آیا مجاز هستیم به نام پرورش قوه‌ی خلاقه و به بهانه استفاده از زبان کودکانه، دقیقاً چیزی را آموزش دهیم که خلاف سخن خدا و پیامبر الهی است؟؟

    ـ فرشته‌ها هم فرزند و مادر دارند؛ پس یعنی زاد و ولد می‌کنند!

    ـ فرشته‌ها هم دامن دارند و از نوع نقره ای‌اش!

    ـ فرشته‌ها گاهی مجبور می شوند، حیوانات را به جای مادرشان بپذیرند!

    ـ فرشته، دخترکی است که از موهایش طلا و نقره می ‌ریزد!

    « أم خَلَقنا الملائکةَ إناثاً و همُ شاهدون ؛ آیا ما فرشتگان را زن آفریدیم و ایشان هم گواه بودند؟»

    « و جَعَلوا الملائکةَ الّذینَ هم عباد الرّحمنِ إناثاً أشهِدوا خَلقَهم ستُکتَبُ شهادتُهُم و یُسئلون ؛ و مشرکان فرشتگانی که مخلوق و بندگان خدا هستند دختر می‌خوانند آیا در وقت خلقت آن‌ها حاضر بودند؟ البته شهادت آن‌ها در نامه‌ی عملشان نوشته شده و بر آن سخت مؤاخذه می‌شوند.»

    آن چه تصویرگران و نویسندگان ما، در پوشش ادبیات کودک و نوجوان یا هر عنوان دیگری انجام می‌دهند، ارتباط بسیار نزدیک با فرهنگ مسیحیت و سایر اقوام بشری دارد؛ آن گونه که ما تصاویری از فرشتگان را در فرهنگ زرتشت و اساطیر یونان نیز می‌بینیم. به عنوان مثال تصویر زیر که از یک نقاش اروپایی است:

    پری کوچولو، دختری خوب و مهربان و با سلیقه بود که اتاق مرتّب و منظمی داشت. اتاقش صندلی خیلی خوشگلی داشت و گل های قشنگی روی میزش گذاشته بود. او کتاب هایش را منظّم می چید و لباس و کیف و کفش مدرسه اش را تمیز نگه می داشت و حتّی اسباب بازی هایش را تمیز و مرتّب نگه می داشت.

    پری کوچولو، عروسک زیبایی داشت که خیلی آن را دوست داشت و همیشه با عروسکش صحبت می کرد. اگر کسی عروسکش را دست می زد، به او می گفت که عروسکم را خراب نکنی.

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    روزی دوستانش را به خانه شان دعوت کرد. آنان به اتاق پری کوچولو رفتند و شروع کردند به بازی کردن. مادرپری کوچولو برای دوستانش کیک پخته بود، به پری کوچولو گفت: بیا به من کمک کن میوه ها و کیک را به اتاقت ببریم تا از دوستانت پذیرایی کنی.

    پری کوچولو به مادرش کمک کرد کیک و میوه ها را به اتاق آورد و از دوستانش پذیرایی کرد. یکی از دوستان پری کوچولو گفت: پری جان! عروسکت چقدر قشنگ است، آن را بیاور بازی کنیم.

    پری گفت: مواظب باشید عروسکم خراب نشود؛ چون من به این عروسکم خیلی علاقه دارم. او همیشه با من صحبت می کند و خیلی مهربان است. او عروسک را از کمد برداشت و به دوستش داد، ناگهان عروسک از دست دوستش افتاد و شکست. پری خیلی ناراحت و عصبانی شد، گفت: چرا این کار را کردی؟ من عروسک زیبایم را از دست دادم. پری شروع کرد به گریه کردن، دوستش خیلی خجالت کشید و از او معذرت خواهی کرد.

    مادر پری به اتاق آمد و گفت: دخترم! چرا گریه می کنی؟ پری مادرش را بغل کرد و گفت: مادرجان! عروسک شیشه ای زیبایم شکست. من چه کار کنم؟ مادر پری گفت: دخترم! اشکالی ندارد. دوست تو که قصد بدی نداشت. تو نباید این قدرنگران باشی، من برایت یک عروسک دیگر می خرم، برو از دوستانت عذر خواهی کن؛ زیرا آنان مهمان تو هستند. تو باید با آنان با مهربانی رفتار کنی؛ زیرا مهمان حبیب خدا است.

    پری از دوستانش عذرخواهی کرد و گفت: مرا ببخشید! آخه من خیلی به این عروسکم وابسته بودم، بعد شروع کردند به خوردن میوه و کیک. دوستان پری بعد از مهمانی خداحافظی کردند و به خانه های شان رفتند.

    آن دوست پری که عروسک را شکسته بود خیلی چهره اش نگران بود. وقتی به خانه شان رفت مادرش پرسید: دخترم! مهمانی به شما خوش گذشت یا نه؟ چرا ناراحتی؟ دختر شروع کرد به گریه کردن، گفت: مادر امروز مهمانی برای من خیلی غم انگیز بود؛ من یکی از بهترین عروسک های پری را شکستم.

    مادرش گفت: دخترم! نگران نباش، بلند شو با هم به بازار برویم.

    آنها تمام مغازه های عروسک فروشی را نگاه کردند تا عروسکی مثل عروسک پری پیدا کنند، ناگهان دوست پری عروسکی شبیه عروسک پری دید، مادرش فوراً آن عروسک را خرید و کادو کرد، آن گاه به طرف خانه پری رفتند.

    وقتی به خانه پری رسیدند مادر پری از دیدن آنها خیلی خوشحال شد و گفت: خوش آمدید! پری کادو را از دست دوستش گرفت و باز کرد و از دیدن آن عروسک خیلی خوشحال شد و گفت: خدایا! این عروسک مثل عروسک خودم زیبا و دلنشین است دستت درد نکند، چرا زحمت کشیدی؟

    پری از مادر دوستش تشکر کرد و گفت: خانم! خیلی از شما ممنونم، شما خیلی خوب و مهربان هستید. من به عروسکم خیلی علاقه داشتم، به خاطر همین، آن روز رفتار خوبی با دوستانم نداشتم.

    امیدوارم دوستانم مرا ببخشند. آن وقت دوست پری او را بوسید و خداحافظی کردند و رفتند. بچه ها! نباید به خاطر یک اتفاق کوچک دوستی تان را به هم بزنید.

    خیلی زیبا وجالب واموزنده بود دختر من خیلی دوست داشت.

    داستان خوب و آموزنده ای بود.بچه ها حتما از این جور قصه ها بخونن

    یکی بود یکی نبود. در یک جنگل دور، در یک قصر قدیمی پادشاهی ظالم و ستم کار با خدمتکاران و سردارانش زندگی می کرد.او فاتح کشورهای بسیار در طول سال های طولانی بود. پادشاه داستان ما در یکی از جنگ هایی که پیروز شده بود دختر خانم کوچولویی را بخاطر زیبایی و زبان شیرینی که داشت به اسارت گرفته و به دخترخواندگی خود قبول کرد و به قصرش برد. پادشاه به خاطر زیبائی اش او را پری کوچولو نام نهاد.

    قصه پری کوچولوپری خانم یک خرگوش سفید و تپل داشت و او را برفی صدا می زد. پادشاه پسر شش ساله ای داشت که همیشه سعی می کرد شبیه پدرش رفتار کند. اخمو باشد و بداخلاق . پسرک از پری کوچولو بدش می آمد و سعی داشت کاری کند تا او از قصر بیرون برود. چرا که وقتی محبت پدرش را به پری کوچولو می دید نسبت به او حسادت می ورزید. تا آن که در یکی از روزها پادشاه برای شکار بیرون رفت. پسرک نقشه کشید تا به هر نحوی شده دخترکوچولو را نزد پدرش بد جلوه دهد تا از قصر رانده شود. برای همین دست به کار شد. هنگامی که پری کوچولو و برفی سر میز ناهار مشغول خوردن بودند ، پسرک با مهربانی برفی را بغل کرد و به بهانه بازی به اتاق خود برد. کمی بعد صدای جیغ از اتاق پسرک به گوش رسید. او به همه گفت که برفی دوتا پای او را گاز گرفته است. وقتی پدر از شکار برگشت به او گفت: ای پادشاه جهان ! ای پدرم! هردو پای من را ببین. این کبودی ها به واسطه گاز گرفتن برفی بر روی پای من ایجاد شده است. من او را با مهربانی به اتاقم بردم تا با او بازی کنم اما او با من این کار را کرد. بنابراین باید هم برفی و هم پری کوچولو را از قصر بیرون کنید. پری کوچولو هرچه اصرار ورزید که شاهزاده راست نمی گوید پادشاه نپذیرفت و طبق خواسته پسرش تصمیم گرفت فردا صبح قصر را ترک کنند. همان شب شاهزاده که خوشحال از عملی شدن نقشه اش بود به خواب رفت اما خواب های آشفته دید و دچار تب شد. صدای ناله های شاهزاده به گوش پری کوچولو رسید. او وارد اتاق شد و حال بیمار شاهزاده را که دید حوله ای را تر کرد و بر پیشانی اش قرار داد و به پرستاری او مشغول شد. صبح هنگامی که خورشید طلوع کرد پادشاه به اتاق پسرش وارد شد و متوجه فداکاری پری کوچولو گشت. شاهزاده که خوب شده بود و حال خوبش را مدیون پری کوچولو می دانست به هردوی آنها اعتراف کرد که ماجرای دیروز فقط یک نقشه بوده است. پادشاه به شجاعت پسرش برای اعتراف و پشیمانی از کار اشتباهش آفرین گفت و پری کوچولو به همراه برفی ، دوستان خوبی برای شاهزاده شدند.

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    پری دریایی از انواع داستان های کودکانه جالب و جذاب است در ادامه این مطلب داستان پری دریایی برای کودکان را با بیانی شیرین و دوست داشتنی مشاهده خواهید کرد که امیدواریم کودکان عزیز از شنیدن این داستان نهایت لذت را ببرند.

    خواندن داستان برای کودکان از انواع سرگرمی ها جالب است و شما می توانید داستان های آموزنده و شیرین را برای کودکتان تهیه کنید و این داستان ها را در ساعاتی روز و یا به عنوان قصه شب برای فرزندتان بخوانید. داستان پری دریایی یکی از انواع داستان های محبوب و پرطرفدار برای کودکان است که این داستان زیبا حکایتی شیرین دارد.

    قصه ماه پیشونی و داستان پری دریایی و داستان سیندرلا از انواع داستان های جذاب و شیرین برای کودکان هستند و کودکان عزیز از شنیدن این داستان ها نهایت لذت را می برند و بهتر است والدین و مربیان عزیز این داستان ها را در خانه و مهد کودک برای کودکان بخوانند.

    داستان پری دریایی حکایت شیرین زندگی یک پری دریایی است که آرزو دارد انسان شود یک روز که این پری دریایی زیبا در سطح دریا مشغول شنا کردن شاهزاده ای را می بیند که عاشق او می شود و بعد از پشت سر گذاشتن اتفاق های مختلف سرانجام پری دریایی و شاهزاده زندگی خوبی را در کنار هم آغاز می کنند. در ادامه داستان پری دریایی برای کودکان را قرار داده ایم که امیدواریم بچه های عزیز از شنیدن این داستان نهایت لذت را ببرند.

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    در دنیای پری دریایی در یک دریای بزرگ پادشاهی با هفت دخترش زندگی میکرد.

    همه ی دخترها بزرگ بودند  پادشاه به آخرین دخترش که 16 سالش بود اجازه رفتن به روی آب را نمی داد ولی اریل همان دختر آخر پادشاه که عاشق وسایل انسان ها بود دور از چشم پدر به روی آب می رفت و وسایل باقی مانده از انسان ها را جمع میکرد.

    یک شب که اریل تنها روی آب رفته بود قایقی را دید که پسری جوان و زیبا در آن نشسته بود . اریل با دیدن آن پسر عاشقش شد! همینطور خیره داشت نگاهش میکرد که ناگهان طوفان شد و آن پسر از کشتی پرت شد و بیهوش در آب افتاد.

    اریل با یک حرکت ناگهانی او را از غرق شدن نجات داد و تا ساحل او را برد. نزدیک های صبح بود که آن ها به ساحل رسیدند اما پسر هنوز بیهوش بود.

    با آمدن یک نفر اریل خودش را  پشت صخره ای مخفی کرد و بعد هم به دریا برگشت. کسی که پسر بیهوش را پیدا کرده بود خدمتکار پادشاه بود و آن پسرک بیهوش هم شاهزاده ای جوان و زیبا بود که متوجه نشد چه کسی او را نجات داده است!
    اریل زیبای ما هر شب  مخفیانه به دیدن شاهزاده جوان می آمد و از دور او را می دید و می رفت. روزی پدر اریل تمام وسایلی را که اریل از انسان ها جمع کرده بود را در آب ریخت. اریل خیلی ناراحت شد و ناراحتی اش را با دو ماهی که از دوستانش بودند در میان گذاشت. آن ها آدرس جادوگر دریا را به او دادند.

    اریل پیش جادوگر رفت و گفت که دوست دارم انسان شوم. جادوگر گفت: من صدایت را می گیرم و صدای خودم را به تو می دهم و در عوض به تو پا میدهم که مثل انسان ها راه بروی اریل قبول کرد و انسان شد دوستانش او را به ساحل دریا بردند. شاهزاده داشت قدم میزد ناگهان اریل را دید و به او گفت: من تو را اصلا ندیده ام تو چه کسی هستی ؟ اریل که نمیتوانست با شاهزاده حرف بزند فقط اورا نگاه میکرد! شاهزاده او را به قصر برد و به خدمتکارها گفت که لباس نو تنش کنند چون فکر میکرد دختر فقیری است!

    چند روز گذشت شاهزاده روز به روز داشت بیشتر عاشق اریل میشد.جادوگر چون میدید که اریل میخواهد زن شاهزاده شود به او حسودی کرد و خودش را به شکل آدم در آورد تا آن ها را از هم جدا کند. شبی که شاهزاده داشت نی میزد ناگهان صدایی شنید. از دور یک شاهزاده خانم دید ولی نمیدانست که او همان جادوگر است تا به او نگاه کرد نور گردنبندی که در گردن جادوگر بود چشمانش را خیره کرد و باعث شد که شاهزاده عاشق جادوگر شود و اریل را فراموش کند.

    وقتی اریل ماجرای عاشق شدن شاهزاده را فهمید خیلی ناراحت شد و یادش آمد که جادوگر به او گفته بود که غروب روز سوم اریل تبدیل به پری دریایی میشود.

    کم کم داشت غروب روز سوم می رسید . اریل از دوستانش خواست که اورا به کشتی برسانند.  وقتی به کشتی رسید از پرنده ی دریایی خواست که  گردنبند عروس ( همان جادوگر) را از گردنش بیرون بیاورد و به اریل بدهد تا صدایش را  از جادوگر پس بگیرد. وقتی پرنده اینکار را کرد و شاهزاده متوجه نیرنگ جادوگر شد عروسی به هم خورد و جادوگر از بین رفت.
    سپس پدر اریل که عصایی جادویی داشت وقتی اشتیاق دخترش به انسان شدن را دید او را تبدیل به  انسان کرد.

    چند روز بعد اریل با شاهزاده ازدواج کرد و آن ها به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.

    در این مطلب داستان پری دریایی و شاهزاده جوان را مطالعه کردید شما می توانید این داستان زیبا و شیرین را برای کودک خود در منزل بخوانید. در صورت تمایل می توانید برای مشاهده انواع داستان کودک کلیک کنید.

    مدل ساعت های لوکس زنانه و مردانه با استایل های جذاب

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    ذخیره نام، ایمیل و وبسایت من در مرورگر برای زمانی که دوباره دیدگاهی می‌نویسم.

    یه وقتی ، توی سرزمین پریا؛ یه پری کوچولوی آبی زند گی
    میکرد . پری کوچولویی که همه لباسهاش آبی بود و یه جفت بال کوچولوی شیشه ای آبی رنگ
    هم داشت . اون عاشق گلای آبی بود و یه عالمه ستاره آبی تو موهاش ، روی زر زری
    لباسهاش و حتی روی بالهاش داشت که همیشه میدرخشیدن و خوشگلترش میکردن . پری قصه ما ،
    خیلی دلش میخواست هر شب وقتی ماه در میومد , پرواز کنه و بره روی آب دریاچه , عکس
    خودشو توی انعکاس ماه  ببینه. اون وقت انگار
    اون ماه میشد و ماه یه پری کوچولوی آبی … پری کوچولو همین که عکسشو روی آب میدید
    ریز ریز میخندید و آروم آروم  پایین میومد
    تا نوک پنجه پاهاش به آب میخورد و روی سینه دریاچه موج میافتد . دریاچه قلقلکش میومد و
    همگی باهم « ماه و پری کوچولو و دریاچه » میخندیدند …

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    خلاصه هر شب کار پری کوچولوی قصه ی ما این بود ؛ تا اینکه یه شب ابر
    سیاه گنده اومد و با سر و صدا و هارت و پورت روی ماه رو پوشوند . آسمون تاریک شد و صدای آسمون غرنبه همه جا پیچید . بارون گرفت و زمین خیس شد . کرمای شبتاب زیر گلای داوودی پنهون شدن و غورباقه ها زیر برگای نیلوفر . زنجره ها دست از آواز خوندن برداشتن و سکوت ناراحت کننده ای دشتو پر کرد .دیگه نه از نور مهتاب خبری
    بود و نه از صدای خنده ی ماه . بعد از چند ساعت بارون قطع شد اما ابر سیاه بدجنس همون جا ، جا خوش کرده بود و به روی نامبارکش نمی آورد که باید به
    خونش برگرده . این شد که وقتی پری کوچولو اومد و دید که ماه مثل هرشب توی دریاچه
    نیست کلی ناراحت شد و بغضش گرفت. اولش یکمی صبر کرد شاید ابر سیاه بد اخم از جلوی ماه کنار بره
    , اما پر واضح بود که ابر بد ادا قصد رفتن نداشت .

    پری کوچولو که دیگه صبرش تموم شده بود یه هو پغی زد به
    گریه , اونم چه گریه ای. های های گریه اش تا ته دشت میرسید . همین وقتا بود که سر و کله ی سنجاقکی که همون دور و برا زندگی میکرد پیدا شد . اون  پری قصه ی
    ما رو میدید که چطور هر شب روی دریاچه با ماه بازی میکنه و پیش خودش آرزو میکرد کاش میتونست با اونا خوش بگذرونه . اون از دیدن گریه پری کوچولو ناراحت شده بود آروم بالهای سبز شیشه ایشو بهم
    زد و رفت روی برگ گل نسترنی که کنار دریاچه نزدیک بوته های رز دراومده بود ، نشست
    و پرسید :«چی شده؟ چرا گریه میکنی؟»

    پری میون هق هق سر کوچولوشو بالا آورد و جواب داد:«میبینی که…! ابر سیاه گنده جلوی ماهو گرفته! اون خیلی وقته پشت ابره.»

    سنجاقک سرشو تکونی داد و پرسید:«درسته! شایدم حالاحالاها
    از پشت ابر بیرون نیاد.»

    پری تا این حرفو شنید دوباره زد زیر گریه و بالهای آبیش
    شروع به لرزیدن کرد. سنجاقک مهربون با دستپاچگی گفت:«اما حتما باید یه راهی باشه .
    ناراحت نباش ! من بهت کمک میکنم.» بعد با مهربونی ادامه داد:«دیگه گریه نکن”بیا
    یه فکری بکنیم.»

    پری که با این وعده کمی آروم شده بود سرشو بالا آورد و ذوق زده اشکاشو پاک کرد. سنجاقک هم لبخندی زد و در حالی که قیافه ی متفکری به خودش
    میگرفت پرسید:« خوب ! بنظر تو برای اینکه ابر از جلوی ماه کنار بره باید چکار کنیم؟» پری
    کوچولو یکمی فکر کرد و یکدفعه با خوشحالی فریاد کشید:« می دونم ! میدونم باید چکار بکنیم.»
    سنجاقک که از صدای فریاد اون ترسیده بود بالهاشو تکونی داد و کمی پودر سبز درخشان در
    فضا پاشید . آخه تمام موجوداتی که تو سرزمین پریا زندگی میکردن داری یه قدرت جادویی
    بودن که مخصوص خودشون بود. سنجاقک هم میتونست با تکون دادن بالهاش گلهای پژمرده رو مثل روز اولشون ترو تازه کنه.

    خلاصه ؛ پری کوچولو درحالی که پرواز
    میکرد به سنجاقک گفت:«باید پری باد رو پیدا کنیم . اون الان تو مهمونی ملکه
    گلهاست.» و بعد درحالی که به سرعت پرواز میکرد به سنجاقک گفت :« باید عجله کنیم. اگه
    مهمونی تموم بشه نمی دونم به کجا سفر میکنه! آخه اون همش در سفره ….»

    سنجاقک با شنیدن این حرف سرعتشو بیشتر کرد و همراه دوست
    تازش از روی گلها و سنگها و درختها و زمینهای سبز و قشنگ سرزمین پریها پرواز کرد و
    اونقدر تند بال زد که خیلی زود خسته و گرسنه شد ؛ اما نمی تونست وقتی
    برای غذا خوردن تلف کنه. چون میترسید هر لحظه مهمونی پریها تموم بشه و اونا نتونن
    پری باد رو پیدا کنن.

    خلاصه با هر سختی و بدبختی بود بعد از گذشت چند ساعت خودشونو به
    مهمونی ملکه گلها رسوندن. اونجا زیباترین جایی بود که ممکن بود وجود داشته باشه ، یه باغ بزرگ پر از درخت و بوته های گل … انگار از در و دیوار گل میریخت و بوی مطبوع خوراکی های خوش آب و رنگ شکم گرسنشونو به قار و قور مینداخت . باغ پری گلها خیلی شلوغ بود . انگار تمام پریهای دنیا با قشنگترین لباسها و تمام هنرشون اونجا جمع شده بودن … اونجا اونقدر شلوغ بود که پری کوچولوی قصه ما نمی
    دونست چطور باید پری بادها رو بین اونا پیدا کنه ، با نگرانی و در حالی که تند و تند اطرافشو
    نگاه میکرد از سنجاقک پرسید :« باید زودتر پیداش کنیم … »

    سنجاقک با خستگی روی برگ گل رزی نشست و گفت:«ای کاش می
    تونستیم با صدای بلند صداش کنیم!»

    پری کوچولو کمی فکر کرد و گفت:«درسته ! باید دنبال پری آواز
    بگردیم .»

    نگاه هر دوشون روی پری قشنگی افتاد که روی یه سکوی بزرگ مرمری پراز گلهای یاس
    و نیلوفر، ایستاده بود و با صدایی صاف و رسا ، آوازی دلنشین می خواند . سنجاقک زمزمه کرد:«امیدوارم مجبور نباشیم آواز شو قطع کنیم.» اون دیگه گرسنگی خودش رو هم فراموش
    کرده بود و با اشتیاق به آواز محسور کننده ی پری گوش میداد. چند دقیقه بعد به محض اینکه آواز زیبای اون تموم شد ، پری کوچولو و سنجاقک به سمتش دویدن و درست روبروش ایستادن…

    پری آواز جزو اون دسته از پریهایی بود که علاوه بر صدای
    خوش و توانایی جادویی اش ،خیلی هم زیبا و خوش سلیقه بود و تموم پریها دوست داشتن
    مثل اون باشن .

    خلاصه؛ پری آواز در حال نوشیدن شربت جادیی پریها بود که چشمش به پری
    کوچولو و سنجاقک افتاد . لبخند مهربونی زد و گفت:«میتونم کمکتون کنم ؟ چرا اینقدر خسته و آشفته به نظر میرسین ؟»

    پری کوچولو که دوباره بغضش گرفته بود جواب داد:«میشه به ما کمک کنین ؟ ما باید پری باد رو
    پیدا کنیم. اما نمیدونیم کجاست و تنها راهش اینه که صداش کنیم .»

    پری آواز گفت:«متاسفم،خیلی دلم میخواد بهتون کمک کنم . اما توی
    جشن نباید با صدای بلند کسی رو صدا زد. این یه قانونه.» پری کوچولو نگاه ناامیدانه
    ای به سنجاقک انداخت و بالهای آبیش شل شد و افتاد . اما سنجاقک با همه ضعف و خستگیش
    بالهای سبز و درخشانشو تکون داد و با لحنی پر انرژی گفت:« پس ما باید یه فکر دیگه
    بکنیم. به نظرت چکار کنیم که بتونیم به سرعت پری بادهارو پیدا کنیم؟»

    پری کوچولو با انگشت اشارش چند ضربه آرام ؛ متفکرانه به سرش
    زد تا نشون بده که داره فکر میکنه . بعد یه دفعه با خوشحالی فریاد زد :« فهمیدم !
    پری عجله ای رو پیداش میکنیم. اون میتونه توی چند لحظه پری بادها رو بین این همه پری پیدا کنه ! آخه اون خیلی تر و فرزه … » سنجاقک این دفعه مثل دفعه پیش نترسید . برعکس با
    شادی بالهاشو تکون داد و گفت:« آفرین! تو خیلی باهوشی … اما چطوری؟» پری کوچولو  با خنده گفت :«این کار آسونه . کافیه اسمشو ببری . هرجا که باشه خیلی زود خودشو میرسونه.» بعد مثل اینکه هنوز داشت با سنجاقک حرف میزد گفت:« پری عجله ای  هرجا که هستی خودتو برسون !»

    همون وقت چیزی به سرعت از کنارشون گذشت و چون خیلی سریع حرکت
    میکرد به پری آواز خورد و هر دوشون با هم به زمین افتادن . پری آواز غرغر کنان از
    جا برخواست و در حالی که لباسهای قشنگشو مرتب میکرد از اونجا دور شد . اما پری عجله ای در حالی که هنوز گیج بود
    ، پرسید:« کسی اینجا منو صدا کرد؟» سنجاقک نگاهی به سر و وضع نا مرتب او که معلوم
    بود با عجله لباس پوشیده انداخت و گفت :«بله ما با تو کار داشتیم .میتونی به ما تو
    پیدا کردن پری بادها کمک کنی؟»

    پری عجله ای بالهای سفیدشو با سرعت تکون داد و تند گفت:«آخه
    عجله دارم . باید برم . یکی به کمکم احتیاج داره .» بعد هم به سرعت براه افتاد و
    توی یک چشم به هم زدن تا ته باغو رفتو برگشت و گفت :«پیداش نکردم. حالا دیگه باید برم.»
    و قبل از اینکه پری کوچولو یا سنجاقک بتونن چیزی بگن یا خواهش کنن دوباره بگرده ،
    غیبش زد.

    پری کوچولو با خستگی نشست و به باغ نگاه کرد . مهمانی دیگه
    داشت تمام میشد ، اما اونا هنوز نتونسته بودن پری بادهارو پیدا کنن. یه دفعه
    سنجاقک گفت:« ای کاش میتونستیم یه وردی بخونیم و اونو اینجا ظاهر کنیم.»

    پری کوچولو با شادی گفت:«آفرین به تو سنجاقک با هوش! همین
    کارو میکنیم ؛ باید از پری آرزو کمک بگیریم.»

    بعد چشمای درشتشو بست و زیر لب چیزی گفت. ناگهان یه نور طلایی جلوی اونها پدیدار و یک پری پیر با تاجی
    از گلهای بنفشه و اقاقی جلوی اونها ظاهر شد . پری پیر چنان لبخندی به لب داشت که انگار
    همه ناراحتی هاشونو با دیدنش فراموش کردن و آروم شدن.

    پری آرزو ها چند قدم به اونها نزدکتر شد و با مهربونی
    پرسید:«چی شده بچه ها؟ چه کمکی از دست من براتون ساخته است؟»

    پری کوچولو گفت:« من باید پری بادها رو پیدا کنم. شما
    میتونید اونو به اینجا بیارید؟»

    پری آرزو گفت:«متاسفم عزیزم … پری بادها به ماموریت رفته
    تا آدمها رو از شر ابرهای مزاحمی که جلوی خورشید و گرفتن نجات بده . من نمی تونم
    اونو برگردونم.»

    پری کوچولو با عصبانیت فریاد کشید:« پس کی باید منو از شر
    این ابرهای مزاحم که جلوی ماهو گرفتن نجات بده؟ حالا من باید چکار کنم؟» بعد هم زد
    زیر گریه و با دلخوری روی زمین نشست.

    سنجاقک با دلسوزی نگاهی به اون کرد واز پری آرزوها پرسید:«
    یعنی نمی شه هیچ کاری کرد ؟»

    پری  آرزو ها لبخندی
    زد و گفت:« من فقط می تونم یه آرزوتونو براتون برآورده کنم . همین.»

    سنجاقک که متوجه منظور پری آرزو شده بود ، نگاهی به پری کوچولو کرد و
    دید که او هم رنگ آبی پرهاش درخشان تر شده و با امید ، دوباره در حال سر پا
    ایستادنه. سنجاقک بالهای کوچیکشو تکونی داد و به پری کوچولو گفت:« ظاهرا همه چیز
    درست شده و تو دیگه احتیاجی به من نداری. پس اگه اجازه بدی من برگردم و…»

    پری کوچولو نگاه غمباری به او کرد و میون حرفش پرید
    که:«میدونم که خیلی خستت کردم.اما لطفا یکم دیگه صبر کن.»

    بعد رو کرد به پری آرزوها و گفت:«آرزو میکنم…» پری آرزوها و سنجاقک هر دو منتظر بودن تا آرزویی که هر دوشون فکر میکردن میدونن رو بشنون . اما چرا
    پری کوچولو این قدر برای گفتن آرزوش معطل میکرد؟پری کوچولو دوباره گفت:«آرزو میکنم…»
    و باز سکوت کرد…

    پری آرزو پرسید:«چی آرزو میکنی؟ پس چرا نمی گی؟» سنجاقک با ذوق
    و شوق گفت:«یا الله …د بگو… منتظر چی هستی؟»

    پری کوچولو گفت:«من دوستی رو که همیشه آرزو داشتمو پیدا
    کردم…» و با عشق به سنجاقک نگاه کرد و ادامه داد:«حالا میدونم که هر وقت کمکی
    خواستم یکی هست که با همه وجودش دستمو بگیره . اگه خواستم با یکی حرف بزنم ، یه
    دوست خوب دارم که به حرفام گوش بده و راهنماییم کنه. دوستی دارم که هیچ کس حتی ابر
    سیاه هم نمی تونه اونو ازم بگیره.»

    خلاصه داستان پری کوچولو کلاس سوم ابتدایی

    بعد رو به پری آرزو کرد وگفت:« آرزو میکنم منم بتونم قدرت
    جادوییمو پیدا کنم تا هر وقت هر کس احتیاج به کمک داشت بهش کمک کنم.» پری آرزو با
    همون لبخند مهربون روی لبهاش ، بالهاشو تکون داد و گرد طلاییش روی هیکل کوچک پری قصه ما پاشید.

    پری کوچولو وقتی چشماشو باز کرد دید سنجاقک با تبسمی تحسین
    کننده نگاهش میکنه و دیگه اثری از پری آرزو ها نیست. همون وقت ابرهای سیاه از جلوی ماه
    کنار رفت و نور نقره ای مهتاب تمام دشت رو روشن کرد. انگار نور ماه چند برابرشده و
    ستارها کلی درخشانتر  بودن . سنجاقک به پری
    آیینه ها که به سمت اونا میومد اشاره کرد و گفت:« تو قشنگترین پری هستی که تا بحال
    دیدم.»

    پری کوچولو نگاهی به خودش توی بالهای آیینه ای پری آیینه ها انداخت و با شادی خندید. بله … اون
    حالادیگه پری آبها بود ، نه یک پری کوچک تنها که هیچ قدرتی نداشت. حالا تمام آبهای
    روی زمین به فرمان او بودن تا هروقت لازم شد ازشون برای کمک به دیگران استفاده
    کنه.

    بعلاوه
    یک دوست مهربون و فداکار پیدا کرده بود که حاضر نبود با هیچ چیز تو دنیا عوضش
    کنه…

                                                                                                                                                                         با عشق

                                                                                                                                                          تقدیم به همه پری کوچولوهای سرزمینم

    %PDF-1.6
    %
    327 0 obj
    >
    endobj

    357 0 obj
    >/Filter/FlateDecode/ID[]/Index[327 53]/Length 135/Prev 4942900/Root 328 0 R/Size 380/Type/XRef/W[1 3 1]>>stream
    hbbd“`b“M 9D^

    منبع مطلب : helpkade.com

    مدیر محترم سایت helpkade.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان پری کوچولو

    یکی بود یکی نبود. پری کوچکی بود که با مادرش در آسمان هفتم زندگی می‌کرد. پری کوچولوی قصه ما، هنوز بال نداشت. برای همین، نمی‌توانست مثل مادرش پرواز کند. وقتی که مادرش برای گردش به هفت آسمان پرواز می‌کرد، پری کوچولو توی خانه می‌ماند، گاهی هم دلش برای مادرش تنگ می‌شد و گریه می‌کرد. اشک‌هایش ستاره می‌شد و روی ابرها می‌چکید. آن وقت مادر مهربانش، هر جا که بود، ستاره‌ها را می‌دید و زود به خانه برمی‌گشت.

    مادر پری کوچولو گاه گاهی هم به زمین می‌آمد (پری‌های آسمان گاهی به زمین می‌آیند و کارهایی می‌کنند که ما نمی‌دانیم!)

    یک بار که مادر پری کوچولو می‌خواست به زمین بیاید، پری کوچولو دامن نقره‌ای او را گرفت و گفت: «مامان، مرا هم با خودت ببر!»

    مادر پری کوچولو فکری کرد و گفت: «صبر کن!» بعد یک تکه ابر پنیه‌ای از آسمان کند؛ آن را با بال‌هایش تاب داد. ابر پنبه‌ای، یک نخ سفید خیلی بلند شد. مادر پری کوچولو، یک سر نخ را به پای دخترش بست؛ سر دیگر آن را هم به گوشه بال خودش گره زد. بعد هم پرواز کرد و از آسمان پایین آمد.

    اما وقتی به زمین رسید، یک اتفاق بد افتاد، نخ پنبه‌ای به چیزی گیر کرد و پاره شد. شاید به شاخه یک درخت، شاید به شاخ یک گاو، شاید هم به دندان یک گراز! خلاصه پری کوچولوی قصه ما، یکدفعه فهمید که مادرش را گم کرده است. آن هم کجا؟ روی زمین که به اندازه آسمان، بزرگ بود! گریه‌اش گرفت و اشک‌هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت.

    پری کوچولو فهمید که گریه کردن بی‌فایده است. از جا بلند شد و شروع به جست‌وجو کرد. جست‌وجوی چی؟ سر نخ!

    کدام نخ؟ همان نخی که به بال مادرش بسته شده بود! این طرف و آن طرف را گشت تا عاقبت، چشمش به یک نخ سفید افتاد. سر نخ را گرفت و جلو رفت. رفت و رفت تا رسید به خاله پیرزنی که تک و تنها نشسته بود و با آن نخ سفید، لباس می‌بافت. پری کوچولو آهی کشید و از غصه گریه کرد. اشک‌هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت، خاله پیرزن او را دید و پرسید: «چی شده؟ تو کی هستی؟ چرا گریه می‌کنی دخترم؟»

    پری کوچولو گفت: «من پری هستم. مادرم را گم کرده‌ام. اما شما که مادر من نیستید!» خاله پیرزن آهی کشید و گفت: «خوب درست است؛ من مادر تو نیستم! مادر هیچ‌کس دیگر هم نیستم. چون بچه ندارم. اما بگو ببینم، تو بچه‌ من می‌شوی؟»

    پری کوچولو دید که چاره‌ای ندارد. برای همین قبول کرد و گفت: «بله بچه‌ات می‌شوم!» و دخترخاله پیرزن شد.

    خاله پیرزن لباسی را که می‌بافت، تمام کرد. آن را به تن پری کوچولو پوشاند. بعد هم او را روی زانوهایش نشاند و موهایش را شانه زد. یک‌دفعه دید که از موهای دخترک، طلا و نقره می‌ریزد. زود طلاها و نقره‌ها را جمع کرد و گذاشت سرتاقچه.

    پری کوچولو گفت: «مامان، طلاها و نقره‌هایم را چه کار کردی؟»

    خاله پیرزن گفت: «طلا و نقره کجا بود؟ یک مشت آشغال بود که ریختم یک گوشه.» (خاله پیرزن نمی‌دانست که هرگز نمی‌شود به پری‌ها دروغ گفت.)

    پری کوچولو فوری گفت: «مادر من هیچوقت دروغ نمی‌گفت. من نمی‌خواهم دختر تو باشم!» بعد هم قهر کرد و از خانه خاله پیرزن بیرون رفت. این طرف را گشت، آن طرف را گشت تا یک سرنخ دیگر پیدا کرد. خوشحال شد. سرنخ را گرفت و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک گربه، گربه داشت با یک گلوله کاموای سفید بازی می‌کرد. پری کوچولو آهی کشید و گریه کرد. اشک‌هایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت.

    گربه سرش را بلند کرد و او را دید. پرسید: «آهای میو ... تو کی هستی؟ اینجا چه کار داری؟»

    پری کوچولو گفت: «من پری هستم. مادرم را گم کرده‌ام.»

    گربه گفت: «خوب، اگر بخواهی من مادرت می‌شوم!»

    پری کوچولو دید که چاره‌ای ندارد، قبول کرد و دختر گربه شد. گربه با پری کوچولو بازی کرد. بعد هم او را لیس زد و نازش کرد. دم پشمالویش را هم روز او کشید تا سردش نشود. (کسی چه می‌داند، شاید پری کوچولوهای آسمانی به اندازه یک بند انگشت باشند!) اما یک مرتبه، چشم مامان گربه پری کوچولو به یک موش چاق و چله افتاد. از جا پرید و رفت و آقا موشه را گرفت و یک لقمه چپ کرد.

    پری کوچولو، این را که دید، گفت: «مادر من هیچ‌وقت کسی را اذیت نمی‌کرد. من نمی‌‌خواهم دختر تو باشم!» بعد هم قهر کرد و رفت. این طرف را گشت. آن طرف را گشت. هیچ سرنخی پیدا نکرد. خسته شد و از یک درخت بلند، بالا رفت. روی بلندترین شاخه آن نشست و تا صبح به آسمان نگاه کرد، چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود! صبح که شد، باران بارید. اما پری کوچولو همان بالا زیر باران ماند.

    (شاید پری‌ها زیر باران خیس نمی‌شوند!)

    باران تمام شد و آفتاب تابید. آن وقت یک رنگین کمان قشنگ درست شد. پری کوچولو داشت به رنگین کمان نگاه می‌کرد که یکدفعه چیز عجیبی دید. پری کوچولویی، هم قد خودش، رنگین کمان را گرفته بود و از آن بالا می‌رفت. پری کوچولویی، هم قد خودش، رنگین کمان را گرفته بود و از آن بالا می‌رفت. پری کوچولوی قصه ما با خوشحالی داد زد: «سلام دوست من! کجا می‌روی؟»

    پری کوچولوی دوم گفت: «سلام، دارم به آسمان، پیش مادرم بر می‌گردم.»

    پری کوچولوی اول با تعجب پرسید: «با رنگین کمان؟»

    پری کوچولوی دوم گفت: «آره؛ چون به آسمان می‌رسد، بار دوم است که این پایین گم شده‌ام. دفعه قبل هم با رنگین کمان بالا رفتم.»

    پری کوچولوی اول خوشحال شد. از روی شاخه درخت جستی زد و به طرف رنگین کمان پرید. آن را گرفت و بالا رفت.

    هر دو پری کوچولو، با هم به آسمان هفتم رسیدند. مادر هر دو تا منتظر آنها بودند. پری کوچولوها به بغل مادرهایشان پریدند و از خوشحالی گریه کردند. اشک‌هایشان ستاره شد و به ابرها چسبید. آن شب، آسمان پر از ستاره شد. اما ستاره‌های زمین، هنوز در دل خاک پنهان بودند!

    منبع مطلب : aram-delaram.blogfa.com

    مدیر محترم سایت aram-delaram.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    مهدی : پس خلاصه داستان کجاست؟؟

    آسمان : بسیار بد ما خلاصه داستان رو میخوایم اینا کامل داستان رو نوشتن

    فاطمه : اصلا خلاصه نبود؟؟خیلی زیاد بود😬🤯

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 27 روز قبل
    0

    سلامن

    ناشناس 10 ماه قبل
    -1

    اخه من ازتون خلاصه میخوام

    حسین 10 ماه قبل
    0

    اصلا خلاصه نبود

    پری کو چولو را خلاصه کنید 10 ماه قبل
    0

    پری کوچو لو را خلاصه کنید

    0
    مرجان 10 ماه قبل

    خلاصه ی پری کوچولو سوم ابتدایی

    ناشناس 10 ماه قبل
    0

    ببخشیدپس خلاصه حکایت پری کوچولو کجاست

    آسمان 10 ماه قبل
    5

    بسیار بد ما خلاصه داستان رو میخوایم اینا کامل داستان رو نوشتن

    مهدی 11 ماه قبل
    7

    پس خلاصه داستان کجاست؟؟

    ستایش 11 ماه قبل
    -1

    خیلی داستانش قشنگ است

    -1
    بله 10 ماه قبل

    بله

    فاطمه 11 ماه قبل
    4

    اصلا خلاصه نبود؟؟خیلی زیاد بود😬🤯

    زهره 11 ماه قبل
    3

    کجاش خلاصه بود؟؟؟؟

    مهدی 11 ماه قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید