در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    خلاصه درس آرش کمانگیر کلاس چهارم

    1 بازدید

    خلاصه درس آرش کمانگیر کلاس چهارم را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    قصه آرش کمانگیر (خلاصه داستان آرش کمان گیر فارسی چهارم)

    قصه آرش کمانگیر که در کتاب فارسی چهارم (صفحات 54-57) آمده است؛ در واقع یکی از داستان های کهن ایرانی است؛ در این مطلب قصد داریم تا خلاصه این داستان را به همراه فایل صوتی آن تقدیم حضورتان کنیم؛ لطفا با ما همراه باشید.

    خلاصه مجمل داستان:

    آرش معروف به کمانگیر، از پهلوان های باستانی و اسطوره ای ایران است که در تیراندازی بسیار زبردست و بی مانند بود. او پس از شکست ایرانیان از تورانیان برای تعیین مرز دو کشور تیری را از نقطه ی شکست، ساری یا آمل، پرتاب کرد. تیر آرش پس از زمان درازی بر تنه ی درختی در مرو فرود آمد. مرز ایران این گونه تعیین شد، اما پیکر آرش، که همه ی نیروی خود را برای پرتاب آن تیر گذاشته بود، پاره پاره شد و او جان خود را در راه میهن از دست داد.

    خلاصه با توضیحات بیشتر:

    پس از مدّتی تورانیان هم از خشک‌سالی و محاصره طولانی خسته شدند. آن ها می‌دانستند که قهر آسمان و زمین به دلیل شروع جنگ و ظلم و ستم بسیار آن هاست. پس با هم‌فکری بزرگانشان تصمیم خود را گرفتند و پیغام دادند که پهلوانی از ایران باید با پرتاب تیرش مرز ایران و توران را مشخّص کند تا جنگ به پایان برسد و باران ببارد. پس از این‌که قاصد تورانیان پیغام را به قلعه برد. ترسی در دل تمام پهلوانان ایران افتاد. هیچ‌کس جرأت انجام چنین کاری را در خودش نمی‌دید. همهمه‌هایی در قلعه پیچید. سرها از ترس و شرم به زیر افکنده شده بود. ولی در آن میان تنها یک نفر بود که سربلند، موهای بلندش را از پیشانی کنار زد و با گام‌های استوار به بالای قلعه رفت. او کسی نبود جز آرش! جوان‌ترین و ماهرترین کمان‌دار ایران.
    هنوز خورشید طلوع نکرده بود که آرش از دامنه‌های کوه البرز بالا رفت. دعای همه ی ایرانیان بدرقه ی راهش بود. هیچ‌کس گریه و ناله نمی‌کرد. دیگر هیچ‌کس شکایتی نداشت. آرش این کار را برای نام و ثروت نمی‌کرد. او فرزند تلاش و زحمت بود و برای نجات سرزمینش حاضر بود جانش را در تیر بگذارد و با نیروی جسمش آن را رها کند. وقتی آرش به بالای کوه رسید خورشید هم انگار کم‌کم از خواب ناز برمی‌خاست. آرش تیرش را در دست گرفت و به آن خیره شد. آرش داشت با تیرش حرف می‌زد.
    آرش به تیرش گفت: «ای تیر تیزرو! تیزتر از پرهای عقاب و تندتر از طوفآن های سهمگین برو. از رودخانه‌های خشک‌شده و جنگل‌های خزان‌دیده کشورم دیدارکن. از این خورشید زیبا و آتشین نیرو بگیر. از تاریکی‌ها و دشمنان نترس که فرشتگان با تو هستند. هرگاه خسته شدی فرشته ی باران تو را بر بال‌هایش می‌نشاند و به درخت گردو می‌رساند».
    آرش داشت در آن لحظات با تمام زیبایی‌ها خداحافظی می‌کرد. او تیرش را در کمان گذاشت و با یک نفس تمام وجودش را در تیر دمید و آن را رها کرد. تیر آرش دو روز و دو شب در راه بود تا این‌که تورانیان سرانجام آن را بر درخت گردو پیدا کردند. بعد از آن زمین و آسمان آشتی کردند و باران بارید. افراسیاب رفت و با رفتن او از کشورمان شادی و سرسبزی همه جا را فرا گرفت.

    فایل صوتی:

    لینک دانلود:

    منابع تصاویر: سایت رشد

    منبع مطلب : samangol.ir

    مدیر محترم سایت samangol.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مرورگر شما از این ویدیو پشتیبانی نمیکنید.

    داستان آرش کمانگیر

    داستان آرش کمانگیر


    داستان آرش کمانگیر 

    یکی بود یکی نبود افراسیاب پادشاه تورانیان به ایران حمله کرده بود. ایرانیان همه ناراحت و غمگین بودند. افراسیاب در تخت شاهی اش نشسته بود که یکی از خدمتکارنش آمد و به افراسیاب گفت من فکری دارم تا مرز ایران و توران مشخص شود : یکی از ایرانیان تیری پرتاب می کند تیر هرجا که نشست آنجا مرز ایران و توران خواهد شد و ایران کشوری کوچک خواهد شد مگر یک تیر تا کجا خواهد افتاد ؟ افراسیاب این پیشنهاد را پذیرفت. وقتی این خبر به گوش ایرانیان رسید همه در غم و اندوه فرو رفتند.

    « آخرین فرمان ،آخرین تحقیر ،…
    مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
    گر به نزدیکی فرود آید ،
    خانه هامان تنگ ،
    آرزومان کور…
    ور بپرد دور ،
    تا کجا؟… تا چند؟…
    آه… کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟…»

    هیچ کس حاضر به این کار نبود تا اینکه … پهلوانی بزرگ به نام آرش حاضر به این کار شد و گفت من این تیر را به پرواز در می آورم . رو به مردم کرد و گفت:«ای مردم من هیچ بیماری و مشکلی ندارم ولی من بعد از پرواز این تیر جانم را از دست خواهم داد زیرا چاره این کار زور و پهلوانی نیست.
    جان من با این تیر می رود تا این تیر به این زودی ها از پرواز ننشیند. بعد سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت :
    « درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.»
    من به صبح راستین قسم  می خورم … به آفتاب قسم می خورم …. که جان خودم را در تیر کنم.
    دیگر همه ساکت شدند. نفس هایشان را در سینه حبس کردند. کودکان بر بام بودند. دختران در کنار روزن نشسته بودند و گردنبند هایشان را در مشت فشار می دادند. مادران غمگین کنار در ایستاده بودند آرش به سوی کوه دماوند قدم برداشت و دشمنان همان طور که به او می خندیدند راه باز کردند و آرش به قله رسید. چند نفر از کوه البرز بالا رفتند و پیکر بی جان آرش را آوردند.

    « آری آری جان خود در تیر کرد آرش
    کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش
    تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
    به دیگر نیمروزی از پی آن روز
    نشسته بر تناور ساقگردویی فرودیدند
    و آنجا را از آن پس مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.



    منبع مطلب : www.kanoon.ir

    مدیر محترم سایت www.kanoon.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    ه : خیلی هم خوب بود

    س : خیلی هم خوب بود

    محمد حسین : اره خوب بود

    زهرا : خیلی عالی متشکرم دوستان 😘😙😚😍

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    خیمسنن 8 روز قبل
    1

    ببین دهنت رو ببند

    خلاصه 1 ماه قبل
    0

    خیلی خوبه ممنون

    😎😎سلام علیکم 1 ماه قبل
    2

    عالی بود🤤😉😉

    1
    الالال 1 ماه قبل

    عالی بود

    ناشناس 2 ماه قبل
    2

    خیلی خوب بود عالی ممنون از دوستان👌👌❤❤

    0
    اتنا 1 ماه قبل

    واقعا عالی بود اتنا هستم ۱۸ ساله

    یسنا 3 ماه قبل
    2

    سلام خوب بود ولی من مفهوم درس رو میخواستم

    1
    ناشناس 3 ماه قبل

    مفهوم این بود که ارش کمانگیر جان خود را به خاطر ایران از دست داد

    ماهان 4 ماه قبل
    3

    خلاصه

    زهرا 4 ماه قبل
    3

    عالی

    زهرا 4 ماه قبل
    4

    خیلی عالی متشکرم دوستان 😘😙😚😍

    نازنین 4 ماه قبل
    2

    خوب بود

    4
    محمد حسین 4 ماه قبل

    اره خوب بود

    آرش‌ کمانگیر 4 ماه قبل
    2

    آرش معروف به کمانگیر، از پهلوان های باستانی و اسطوره ای ایران است که در تیراندازی بسیار زبردست و بی مانند بود. او پس از شکست ایرانیان از تورانیان برای تعیین مرز دو کشور تیری را از نقطه ی شکست، ساری یا آمل، پرتاب کرد. تیر آرش پس از زمان درازی بر تنه ی درختی در مرو فرود آمد. مرز ایران این گونه تعیین شد، اما پیکر آرش، که همه ی نیروی خود را برای پرتاب آن تیر گذاشته بود، پاره پاره شد و او جان خود را در راه میهن از دست داد.خلاصه با توضیحات بیشتر:پس از مدّتی تورانیان هم از خشک‌سالی و محاصره طولانی خسته شدند. آن ها می‌دانستند که قهر آسمان و زمین به دلیل شروع جنگ و ظلم و ستم بسیار آن هاست. پس با هم‌فکری بزرگانشان تصمیم خود را گرفتند و پیغام دادند که پهلوانی از ایران باید با پرتاب تیرش مرز ایران و توران را مشخّص کند تا جنگ به پایان برسد و باران ببارد. پس از این‌که قاصد تورانیان پیغام را به قلعه برد. ترسی در دل تمام پهلوانان ایران افتاد. هیچ‌کس جرأت انجام چنین کاری را در خودش نمی‌دید. همهمه‌هایی در قلعه پیچید. سرها از ترس و شرم به زیر افکنده شده بود. ولی در آن میان تنها یک نفر بود که سربلند، موهای بلندش را از پیشانی کنار زد و با گام‌های استوار به بالای قلعه رفت. او کسی نبود جز آرش! جوان‌ترین و ماهرترین کمان‌دار ایران.هنوز خورشید طلوع نکرده بود که آرش از دامنه‌های کوه البرز بالا رفت. دعای همه ی ایرانیان بدرقه ی راهش بود. هیچ‌کس گریه و ناله نمی‌کرد. دیگر هیچ‌کس شکایتی نداشت. آرش این کار را برای نام و ثروت نمی‌کرد. او فرزند تلاش و زحمت بود و برای نجات سرزمینش حاضر بود جانش را در تیر بگذارد و با نیروی جسمش آن را رها کند. وقتی آرش به بالای کوه رسید خورشید هم انگار کم‌کم از خواب ناز برمی‌خاست. آرش تیرش را در دست گرفت و به آن خیره شد. آرش داشت با تیرش حرف می‌زد.آرش به تیرش گفت: «ای تیر تیزرو! تیزتر از پرهای عقاب و تندتر از طوفآن های سهمگین برو. از رودخانه‌های خشک‌شده و جنگل‌های خزان‌دیده کشورم دیدارکن. از این خورشید زیبا و آتشین نیرو بگیر. از تاریکی‌ها و دشمنان نترس که فرشتگان با تو هستند. هرگاه خسته شدی فرشته ی باران تو را بر بال‌هایش می‌نشاند و به درخت گردو می‌رساند».آرش داشت در آن لحظات با تمام زیبایی‌ها خداحافظی می‌کرد. او تیرش را در کمان گذاشت و با یک نفس تمام وجودش را در تیر دمید و آن را رها کرد. تیر آرش دو روز و دو شب در راه بود تا این‌که تورانیان سرانجام آن را بر درخت گردو پیدا کردند. بعد از آن زمین و آسمان آشتی کردند و باران بارید. افراسیاب رفت و با رفتن او از کشورمان شادی و سرسبزی همه جا را فرا گرفت.فایل صوتی:لینک دانلود:منابع تصاویر: سایت رشدمنبع مطلب : samangol.irمدیر محترم سایت samangol.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.برای دانلود آهنگ کلیک کنیدمطالب پیشنهادیyektanet-logo-signچطور پول پارو کنیم آن هم در ایران؟چطور پول پارو کنیم آن هم در ایران؟داستان آرش کمانگیرداستان آرش کمانگیرداستان آرش کمانگیر یکی بود یکی نبود افراسیاب پادشاه تورانیان به ایران حمله کرده بود. ایرانیان همه ناراحت و غمگین بودند. افراسیاب در تخت شاهی اش نشسته بود که یکی از خدمتکارنش آمد و به افراسیاب گفت من فکری دارم تا مرز ایران و توران مشخص شود : یکی از ایرانیان تیری پرتاب می کند تیر هرجا که نشست آنجا مرز

    امیرمهدی 4 ماه قبل
    2

    عالی

    عرشیا 4 ماه قبل
    0

    خیلی بدبو

    عرشیا 4 ماه قبل
    1

    سلام

    0
    اتنا 1 ماه قبل

    علیک سلام

    س 4 ماه قبل
    1

    خیلی خوب است

    ناشناس 4 ماه قبل
    1

    عالی

    ناشناس 4 ماه قبل
    0

    من خیلی داستان ارش کمانگیررا دوست دارم عالی بود

    نازنین 4 ماه قبل
    2

    خیلی بد بود

    9
    س 4 ماه قبل

    خیلی هم خوب بود

    9
    ه 4 ماه قبل

    خیلی هم خوب بود

    nEaEs 5 ماه قبل
    1

    خواهش خیای هم عالی بود ❤💖

    3
    محمد حسین 4 ماه قبل

    اره

    2
    عالی 4 ماه قبل

    آرش کمانگیر مرد

    برای ارسال نظر کلیک کنید