توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    خلاصه یکی از داستان های شاهنامه

    1 بازدید

    خلاصه یکی از داستان های شاهنامه را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    دو داستان کوتاه از شاهنامه

       داستان کوتاه زال

      داستان کوتاه زال

     سام از ھمسر زیبایش صاحب کودکی بسیار زیبا می‌شود ولی تمام موی سر و مژگان و بدن او چون برف سفید بود. سام از ترس سرزنش مردم کودک خود را به کوه البرز برد. جائی که سیمرغ لانه داشت گذاشت، شاید سیمرغ کودک را بخورد. ولی به فرمان خدا، سیمرغ آن طفل را حفاظت و بزرگ کرد. سال‌ھا گذشت، کودک بزرگ شد با نشانی فراوان از پدر.


    سام در خواب دید مردی بر اسبی تازی نشسته، از سوی سرزمین ھندوستان بسوی او می‌آید و مژده داد که فرزند تو زنده است.


    سام پس از نیایش با گروھی به سوی کوه البرز رفت. سیمرغ از فراز کوه سام و گروه او را دید و دانست که در پی کودک آمده‌اند. سیمرغ نزد جوان بازگشت و داستان کودکی او را برایش تعریف کرد و گفت اکنون سام پھلوان، سرافرازترین مرد جھان به جستجوی تو آمده.


    جوان چون سخنان سیمرغ را شنید غمگین شد. اشک از دیدگان فرو ریخت و به زبان سیمرغ پاسخ داد، زیرا با انسانی ھمکلام نشده بود. سیمرغ گفت: امروز نام تو را دستان نھادم. این را بدان که ھرگز تو را تنھا نخواھم گذارد و تو را به پادشاھی می‌رسانم. من دل به تو بسته‌ام برای آنکه ھمیشه با تو باشم تعدادی از پر خود را به تو می‌دھم تا اگر زمانی سختی پیش آمد از پرھای من یکی را به آتش افکنی، در ھمان زمان نزد تو خواھم آمد.


    سیمرغ دل دستان را رام کرد و او را بر پشت گرفت و نزدیک سام بر زمین نشست. قبای پھلوانی آوردند و جوان پوشید و از کوه به زیر آمدند و ھمه با ھم راھی ایرانشھر شده و به دیدن منوچھر رفتند.


    منوچھر فرمانی نوشت که تمامی کابل و سرزمین ھند تا دریای سند از زابلستان تا کنار رود ھمه از آن جھان پھلوان سام باشد.سام ھمراه فرزندش دستان (زال) بعد از نیایش روانه سرزمین خود شدند.


    در زابلستان، سام تاج و تخت و کلید گنج را به زال سپرد و بعد از نصیحت فرزند، خود به فرمان منوچھر شاھنشاه ایران برای جنگ با دیوان و دشمنان به گرگساران و مازندران رفت.


    روزگاری گذشت تا روزی زال جوان آھنگ سیر و سفر و شکار کرد. مھراب شاه کابل، مردی خردمند و دلیر، از نژاد ضحاک و باجگزار سام شاه زابلستان بود و دختری بسیار زیبا به نام رودابه داشت. زال و رودابه ندیده عاشق ھمدیگر شدند ولی نژاد رودابه مشکل وصلتشان بود. بعد از مدت‌ھا نامه‌نگاری بین زال و سام و حتی آماده شدن سام برای جنگ با مھراب، بالاخره زال به دیدار منوچھر رفته، بعد از آزمایش او توسط موبدان، منوچھر با این وصلت موافقت می‌کند.


    سام نیز که فرزند را بکام دل خویش می‌بیند پادشاھی و تخت و تاج زابلستان را به زال می‌سپارد.

    گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته

    منبع مطلب : www.beytoote.com

    مدیر محترم سایت www.beytoote.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    یکی بود یکی نبود

    سیاوش (یا سیاوخش) یکی از شخصیت‌های مهم شاهنامه است که کاملاً مثبت و به عبارتی، «خیر مطلق» است.


    او تولدی عجیب دارد. مادرش دختری از تورانیان است که به طور اتفاقی (وشاید معجزه آسا) به دربار کاووس راه می‌یابد. او جوانی در نهایت زیبایی، دلاوری، پارسایی ، مهربانی و گذشت است. سیاوش تن به گناه نمی‌دهد، آتش برپاکدامنی‌اش گواهی می‌دهد و دراثر حسد و کینه‌توزی انسان‌های پلید، مظلومانه کشته می‌شود. این اسطوره ایرانی به سه شخصیت ادیان ابراهیمی شباهت انکارناپذیری دارد. مانند یوسف از دام گناهی که زنی حیله‌گر برای او افکنده می گریزد، چون ابراهیم به لطف الهی آتش گزندی به او نمی‌رساند، و چون یحیی مظلومانه کشته می‌شود و قاتلان او تاوان سنگینی برای این جنایت می‌پردازند.


    قبل از اسلام به مناسبت سوگ سیاوش هر ساله مراسمی برگزار می‌شد که بزرگداشت همه انسان های خوبی بود که مظلومانه کشته شده‌اند، اما یادشان فراموش نمی‌شود. این مراسم نمایش‌گونه، بعد از حمله اعراب به ایران، جنبه‌ی اسلامی گرفت و با آئین عزاداری امام حسین (ع) ترکیب شد و از آن تعزیه به وجود آمد.


    چه تفاوت می‌کند؟ بزرگداشت انسان‌های خوب و شریف کار پسندیده‌ای است، چه سیاوش ایرانی باشد یا حسین عرب‌نژاد.

    داستان‌هایی از ادبیات فارسی (۱۰)
    داستان سیاوش
    از شاهنامه فردوسی
    خلاصه‌نویسی: محسن مردانی

    داستان سیاوش


    روزی طوس به همراه گودرز و گیو و چندسوار، برای شکار به  نخجیرگاه می‌روند و در آنجا دختر زیبارویی می‌بینند.  دختر می‌گوید از خویشاوندان گرسیوز(برادر افراسیاب پادشاه توران) است و چون پدرش درحال خشم قصد کشتن او را داشته، به ایران گریخته است. طوس و گیو هردو از دختر خوش‌شان می‌آید و قصد ازدواج با او را دارند و بر سر این موضوع درگیر می‌شوند. آنها داوری را به نزد کیکاووس پادشاه ایران می برند، اما کیکاوس خود دلبسته‌ی دخترشده و با او ازدواج می‌کند. حاصل این پیوند، پسری زیباروی است که با به‌دنیا آمدنش دلِ‌شاه لبریز از شادی می‌شود و نام سیاوخش را براو می نهد. اما ستاره‌شناسان طالع او را بسیار آشفته دیده و به کاووس هشدار می‌دهند. شاه، سیاوش را برای پرورش و تربیت به دست رستم می‌سپارد. رستم او را برای پرورش به زابلستان می‌برد و . . . . .


    خلاصه داستان را به صورت PDF در  لینک زیر بخوانید:

    خلاصه داستان سیاوش

    منبع مطلب : mardani.blogfa.com

    مدیر محترم سایت mardani.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان هایی کوتاه از شاهنامه + داستان جالب و آموزنده (98)

    داستان هایی کوتاه از شاهنامه + داستان جالب و آموزنده (98)

    داستان هایی کوتاه از شاهنامه

    زیباترین داستان های‌ کوتاه و آموزنده از شاهنامه فردوسی را میتوانید در سایت تالاب بخوانید.

    داستان کوتاه و آموزنده رستم و سهراب از شاهنامه

     روزی رستم برای شکار به نزدیکی‌های‌ مرز توران می رود، پس از شکار به خواب میرود. رخش که رها در مرغزار مشغول چرا بوده توسط چند سوار ترک به سختی گرفتار میشود. رستم پس از بیداری از رخش اثری جز رد پای او نمیبیند.

    در پی اثر پای او به سمنگان می رسد. خبر رسیدن رستم به سمنگان سبب می شود بزرگان و نامداران شهر به استقبال او بیایند. رستم ایشان را تهدید می کند چنانچه رخش رابه او بازنگردانند، سر بسیاری را از تن جدا خواهد کرد.

    شاه سمنگان از او دعوت می کند شبی را دربارگاه او بگذراند تا صبح رخش را برای او پیدا کنند. رستم با خشنودی می‌پذیرد.

    در بارگاه شاه سمنگان رستم با تهمینه روبه‌رو می شود و عاشق او می شود و او را توسط موبدی از شاه سمنگان خواستگاری می کند. فردای ان روز رستم مهره‌ای را بعنوان یادگاری به تهمینه می دهد و می گوید چنانچه فرزندشان دختر بود این مهره رابه گیسوی او ببندد و چنانچه پسر بود به بازو او. پس از ان رستم روانه ایران میشود و این راز رابا کسی در بین نمی گذارد.

    فرزندی که تهمینه بدنیا می‌آورد پسری است که شباهت بسیار به پدر دارد. پس از چندی که سهراب، جوانی تنومند نسبت به همسالان خود شده است، نشان پدر خودرا از مادر می‌پرسد.

    مادر حقیقت رابه او می گوید و مهره نشان پدر را بر بازوی او می‌بندد و به او هشدار می دهد که افراسیاب دشمن رستم از این راز نباید آگاه گردد. سهراب که آوازه پدر خودرا میشنود، تصمیم می گیرد که ابتدا به ایران حمله کند و پدرش رابه جای کاووس شاه برتخت بنشاند و پس از ان به توران برود و افراسیاب را ساقط سازد.

    افراسیاب با حیله بعنوان کمک به سهراب لشکری رابه سرداری هومان و بارمان به یاری او می‌فرستد و به آنان سفارش می کند که نگذارند سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به ایران حمله‌ور می شود و کاووس شاه، رستم رابه یاری می‌طلبد، رستم و سهراب با هم روبه‌رو میشوند.

    سهراب از ظاهر او حدس می زند که شاید او رستم باشد ولی رستم نام و نسب خودرا از او پنهان میکند. در نبرد اول سهراب بر رستم چیره می شود و می خواهد که او را از پای در آورد ولی رستم با نیرنگ به او می گوید که رسم آنان این است که در دومین نبرد پیروز، رقیب را از پای درمی آورند.

    ولی در نبرد بعدی که رستم پیروز ان است به سهراب رحم نمی کند و همین که او را از پای در می‌آورد، مهره نشان خودرا بر بازوی او می بیند. و گریه و زاری سر می دهد.

    سهراب اینک به نوشداروی که نزد کاووس شاه است می تواند زنده بماند ولی او از روی کینه از دادن ان خودداری میکند. پس از آنکه کاووس را راضی میکنند که نوشدارو را بدهد، سهراب دیگر دار فانی را وداع گفته است.

    داستان کوتاه زال از شاهنامه

     سام از ھمسر زیبایش صاحب کودکی بسیار زیبا میشود ولی تمام موی سر و مژگان و بدن او چون برف سفید بود. سام از ترس سرزنش مردم کودک خود رابه کوه البرز برد. جائی که سیمرغ لانه داشت گذاشت، شاید سیمرغ کودک را بخورد. ولی به فرمان خدا، سیمرغ ان طفل را حفاظت و بزرگ کرد. سال‌ھا گذشت، کودک بزرگ شد با نشانی فراوان از پدر.

    سام در خواب دید مردی بر اسبی تازی نشسته، از سوی سرزمین ھندوستان بسوی او می آید و مژده داد که فرزند تو زنده است.

    سام پس از نیایش با گروھی به سوی کوه البرز رفت. سیمرغ از فراز کوه سام و گروه او را دید و دانست که در پی کودک آمده‌اند. سیمرغ نزد جوان بازگشت و داستان کودکی او را برایش تعریف کرد و گفت اکنون سام پھلوان، سرافرازترین مرد جھان به جستجوی تو آمده.

    جوان چون سخنان سیمرغ را شنید غمگین شد. اشک از دیدگان فرو ریخت و به زبان سیمرغ پاسخ داد، زیرا با انسانی ھمکلام نشده بود. سیمرغ گفت: امروز نام تو را دستان نھادم. این را بدان که ھرگز تو را تنھا نخواھم گذارد و تو رابه پادشاھی میرسانم. من دل به تو بسته‌ام برای آنکه ھمیشه با تو باشم تعدادی از پر خود رابه تو می‌دھم تا اگر زمانی سختی پیش آمد از پرھای من یکی رابه آتش افکنی، در ھمان زمان نزد تو خواھم آمد.

    سیمرغ دل دستان را رام کرد و او را بر پشت گرفت و نزدیک سام بر زمین نشست. قبای پھلوانی آوردند و جوان پوشید و از کوه به زیر آمدند و ھمه با ھم راھی ایرانشھر شده و به دیدن منوچھر رفتند.

    منوچھر فرمانی نوشت که تمامی کابل و سرزمین ھند تا دریای سند از زابلستان تا کنار رود ھمه از ان جھان پھلوان سام باشد.سام ھمراه فرزندش دستان «زال» بعد از نیایش روانه سرزمین خود شدند.

    در زابلستان، سام تاج و تخت و کلید گنج رابه زال سپرد و بعد از نصیحت فرزند، خود به فرمان منوچھر شاھنشاه ایران برای جنگ با دیوان و دشمنان به گرگساران و مازندران رفت.

    روزگاری گذشت تا روزی زال جوان آھنگ سیر و سفر و شکار کرد. مھراب شاه کابل، مردی خردمند و دلیر، از نژاد ضحاک و باجگزار سام شاه زابلستان بودو دختری بسیار زیبا به نام رودابه داشت. زال و رودابه ندیده عاشق ھمدیگر شدند ولی نژاد رودابه مشکل وصلتشان بود. بعد از مدت‌ھا نامه‌نگاری بین زال و سام و حتی آماده شدن سام برای جنگ با مھراب، بالاخره زال به دیدار منوچھر رفته، بعد از آزمایش او توسط موبدان، منوچھر با این وصلت موافقت می کند.

    سام نیز که فرزند را بکام دل خویش میبیند پادشاھی و تخت و تاج زابلستان رابه زال می‌سپارد.

    داستان جالب و آموزنده

    روزی روزگاری در زمان های‌ دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بودو ادعا میکرد “بخت با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من التیام نمییابد.

    پیر خردمندی او را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.

    او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: “ای مرد کجا می روی؟”

    مرد جواب داد: “میروم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”

    گرگ گفت : “میشود از او بپرسی که چرا من هرروز گرفتار سر دردهای وحشتناک میشوم؟”

    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

    او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در ان سخت کار می کردند.

    یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : “ای مرد کجا میروی ؟”

    مرد جواب داد: “می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”

    کشاورز گفت : “می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که دراین زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟”

    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

    او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم ان همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.

    شاه ان شهر او را خواست و پرسید : “ای مرد به کجا میروی ؟”

    مرد جواب داد: “می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”

    شاه گفت : ” آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر میبرم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟”

    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

    پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.

    جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها رابا وی در بین گذاشت و گفت : “از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از ان لذت ببر!”

    و مرد با بختی بیدار باز گشت…

    به شاه شهر نظامیان گفت : “تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی‌دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان رابه پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

    و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.”

    شاه اندیشید و سپس گفت : “حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.”

    مرد خنده ای کرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی‌توانم خودرا اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خودرا بیازمایم، میخواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!”

    و رفت…

    به دهقان گفت : “وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین به‌ دنبال ثروت باشی نه بر روی ان؛ در زیر این زمین گنجی نهفته است، که باوجود ان نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.”

    کشاورز گفت: “پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا با هم شریک شویم که نصف این گنج از ان تو می‌باشد.”

    مرد خنده ای کرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی‌توانم خودرا اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خودرا بیازمایم، میخواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!”

    و رفت…

    سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: “سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!”

    شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟

    بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما رابه جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

    از شما دعوت میکنیم که از داستان های جالب و آموزنده دیگر در پایین سایت دیدن نمایید.

    منبع مطلب : www.talab.org

    مدیر محترم سایت www.talab.org لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    کوثر 7 ماه قبل
    -1

    داستان در مورد شاهنامه

    مهدی 12 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید