توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    خلاصه ی داستان حماسه هرمز کلاس ششم

    1 بازدید

    خلاصه ی داستان حماسه هرمز کلاس ششم را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    قصه حماسه هرمز صفحه 52 کتاب فارسی 95-96

    حماسه هرمز

    با شنیدن خبر حمله ی لشکر مغول، دهقانان و کشاورزان ، خانه و زندگی خود را رها می کردند و داخل شهر می رفتند تا شاید بتوانند خانواده ی خود را از چنگال مغولان خون خوار نجات دهند.

    در میان کشاورزان، فقط اعضای یک خانواده بودند که کلبه ی خود را رها نکردند و تصمیم داشتند، تا آخرین لحظات از خانه ی خود دفاع کنند. لشکر مغول تا خانه آن ها فاصله ی زیادی نداشت. اینجا خانه ی هرمز دهقان شجاعی بود ، که اعتقاد داشت یک مسلمان هرگز  در برابر دشمن تسلیم نمی شود. در این هنگام او به پسرانش گفت :گوش کنید ! هنوز هم دیر نشده آیا مایلید که تسلیم مغول ها شویم؟

    سه پسر جوانش فریاد کشیدند : هرگز!

    هرمز با خوش حالی گفت : آفرین  فرزندانم! مسلمان هرگز تسلیم نمی شود!

    احمد پسر بزرگ هرمز گفت : پدر ، من هرگز حاضر به تسلیم نیستم اما علت این پایداری را نمی فهمم. ما حتماً از مغولان شکست خواهیم خورد . آیا بهتر نبود که ما هم به داخل شهر می رفتیم و همراه هم‌کیشان خود تا آخرین نفس می جنگیدیم ؟

    هرمز گفت: فرزندم ، مردم شهر هنوز برای دفاع آماده نیستند ،در حقیقت مغولان ما را غافلگیر کردند . ما باید سعی کنیم که از از حرکت آن ها جلوگیری کنیم تا مردم شهر آماده دفاع شوند به نظر من این بزرگ ترین کمک به آن هاست . باید بدانید که در این نبرد هیچ کدام از ما زنده نمی ماند . ما خود را فدای آیین و شرف و میهن خود می کنیم فکر نکنید که اگر کشته شویم شکست خورده ایم ، بر عکس پیروز شده ایم .

    ناگهان اسب سواری به سرعت به کلبه آن ها نزدیک شد .

    احمد که پسر بزرگ خانواده بود در را فورا باز و اسب ایستاد .

    او از مغولان نبود .

    او گفت : مگر نمی دانید  مغول ها خیلی نزدیک شده اند ! چرا به شهر نمی روید؟

    احمد جواب داد؟ ما همین جا از خود دفاع می کنیم .

    سوار با تعجب گفت: شما چهار نفر چگونه می توانید در مقابل سیل لشکریان مغول مقاومت کنید؟

    هرمز جلو آمد و گفت : شهر هنوز آماده دفاع نیست ، ما می توانیم  آن ها را معطل کنیم، تا شهر آماده نبرد شود .

    سوار فریاد زاد : درود بر شما مردان فداکار!

    در هنگام غروب گرد و غباری از دور نمایان می شد . آن ها لشکریان مغول بودند. ناگهان یکی از یاران قاجان که فرمانده بود به وسیله تیری که در سینه اش فرو رفته بود کشته شد و روی زمین افتاد.

    هرمز از کلبه بیرون آمد و با صدایی که شبیه به غرّش شیر بود گفت :دور شوید! چگونه انتظار دارید پیروان قرآن پستی را بپذیرند و تسلیم شوند . من و پسرانم مرگ را به شکست و خواری ترجیح می دهیم!

     سردار مغول قهقهه ای زد و نیزه ای را به طرف پیرمرد پرتاب کرد .ولی پیر مرد به سرعت داخل کلبه رفت.

    قاجان ترسید و فکر کرد که افراد زیادی داخل آن کلبه باشند و برای همین کلبه را آتش زد .

    هرمز و پسرانش بیرون آمدند .

    قاجان نگاهی به آن ها کرد و خندید و گفت : شما چهار نفر می خواهید با ما بجنگید؟

    باران تیر بر سر هرمز شجاع و پسران قهرمان او باریدن گرفت و آن ها نیز با تیرهای خود به دشمنان پاسخ دادند. پس از مدّتی کوتاه، یک تیر بلند در سینه ی پیرمرد قهرمان فرو رفت. هرمز فریادی کشید و گفت : "پیروز باد ایران" و لحظاتی بعد، سه فرزند شجاعش چون برگ درخت بر روی زمین افتادند، درحالی که تا آخرین لحظات، قلبشان از عشق به وطن، لبریز بود.

    چو ایران نباشد تن من مباد                  بدین بوم و بر ، زنده یک تن مباد

    "محمود حکیمی، به سوی ساحل با اندکی کاهش و تغییر"

    منبع مطلب : sheshomeghasedak.blogfa.com

    مدیر محترم سایت sheshomeghasedak.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    قصه ی حماسه ی هرمز فارسی ششم صوتی

    قصه ی حماسه ی هرمز فارسی ششم صوتی

    دانلود فایل صوتی داستان حماسه ی هرمز کلاس ششم صوتی به همراه متن قصه ی حماسه ی هرمز فارسی ششم ابتدایی (گوش کن و بگو صفحه 52) در این نوشتار از ساینس هاب تقدیم شما خواهد شد.

    همچنین قبلاً در مطلب دیگری جواب سوالات قصه حماسه هرمز  تقدیم دانش آموزان عزیز شد که می‌توانید با کلیک بر روی همین لینک بنفش، به آن مطلب هم دسترسی داشته باشید. با ادامه ی مطلب و شنیدن قصه ی حماسه ی هرمز همراه باشید.

    قصه ی حماسه ی هرمز فارسی ششم صوتی

    در این بخش می‌توانید قصه ی 10 دقیقه ایِ حماسه هرمز (فارسی پایه ششم) را به صورت صوتی بشنوید:

    دانلود داستان حماسه هرمز صوتی

    برای دانلود فایل صوتی قصه و داستان حماسه ی هرمز فارسی ششم دبستان با کیفیت خوب 128Kbps و حجم 9.35 مگابایت بر روی لینک زیر کلیک کنید.

    دانلود با لینک مستقیم

    در بخش بعدی متن کامل داستان حماسه ی هرمز از کتاب به سوی ساحل نوشته ی محمود حکیمی با اندکی کاهش و تغییر را تقدیم شما می‌کنم، با ساینس هاب همراه باشید.

    با شنیدن خبر حمله ی لشکر مغول، دهقانان و کشاورزان، خانه و زندگی خود را رها می‌کردند و داخل شهر می‌رفتند تا شاید بتوانند خانواده‌ی خود را از چنگال مغولان خونخوار نجات دهند. در میان کشاورزان، فقط اعضای یک خانواده بودند که کلبه‌ی خود را رها نکردند و تصمیم داشتند تا آخرین لحظات از خانه‌ی خود دفاع کنند. لشکر مغول تا خانه‌ی آن ها فاصله‌ی زیادی نداشت.

    اینجا خانه‌ی هرمز دهقان شجاعی بود، که اعتقاد داشت یک مسلمان هرگز در برابر دشمن تسلیم نمی‌شود. در این هنگام او به پسرانش گفت: گوش کنید! هنوز هم دیر نشده، آیا مایلید که تسلیم مغول‌ها شویم؟

    سه پسر جوانش فریاد کشیدند: هرگز!

    هرمز با خوش حالی گفت : آفرین  فرزندانم! مسلمان هرگز تسلیم نمی شود!

    احمد پسر بزرگ هرمز گفت: پدر، من هرگز حاضر به تسلیم نیستم اما علتِ این پایداری را نمی‌فهمم. ما حتماً از مغولان شکست خواهیم خورد. آیا بهتر نبود که ما هم به داخل شهر می‌رفتیم و همراه هم‌کیشان خود تا آخرین نفس می‌جنگیدیم؟

    هرمز گفت: فرزندم، مردم شهر هنوز برای دفاع آماده نیستند، در حقیقت مغولان ما را غافلگیر کردند. ما باید سعی کنیم که از از حرکت لشکریان مغول جلوگیری کنیم تا مردم شهر آماده دفاع شوند. به نظر من این بزرگترین کمک به آنهاست. باید بدانید که در این نبرد هیچ کدام از ما زنده نمی‌ماند. ما خود را فدای آئین و شرف و میهن خود می‌کنیم. فکر نکنید که اگر کشته شویم شکست خورده‌ایم، بر عکس، ما پیروز شده‌ایم.

    هرمز کمی درنگ کرد و ناگهان گفت: آیا صدای پای اسبی را نمی‌شنوید؟ مثل اینکه اسب سواری به سرعت به کلبه‌ی ما نزدیک می‌شود.

    احمد فوراً در کلبه را باز کرد؛ سواری به کلبه نزدیک شد و دهانه‌‌ی اسب خود را کشید. اسب ایستاد.

    از چهره ی او معلوم بود که از مغولان نیست. او نگاهی به هرمز و پسرانش افکند و گفت: مگر نمی‌دانید  مغول‌ها خیلی نزدیک شده اند! چرا به شهر نمی روید؟

    احمد جواب داد؟ ما همین جا از خود دفاع می کنیم.

    سوار با تعجب گفت: شما چهار نفر چگونه می توانید در مقابل سیل لشکریان مغول مقاومت کنید؟

    هرمز جلو آمد و گفت : شهر هنوز آماده دفاع نیست، ما می‌توانیم آنها را معطل کنیم، تا شهر آماده نبرد شود.

    سوار در حالیکه از آنها دور می‌شد فریاد زد: درود بر شما مردان فداکار!

    در هنگام غروب گرد و غباری از دور نمایان می‌شد. آن ها لشکریان مغول بودند. ساینس هاب، ناگهان یکی از یاران قاجان که فرمانده بود به وسیله تیری که در سینه اش فرو رفته بود کشته شد و روی زمین افتاد.

    هرمز از کلبه بیرون آمد و با صدایی که به غرش شیر شباهت داشت گفت: ای مغولان ناپاک دور شوید! چگونه انتظار دارید پیروانِ قرآن، پستی را بپذیرند و تسلیم شوند. من و فرزندانم مرگ را به شکست و خواری ترجیح می‌دهیم!

     سردارِ مغول قهقهه ای زد و نیزه ای را به طرف پیرمرد پرتاب کرد. ولی پیرمرد به سرعت داخل کلبه رفت و در را بست.

    قاجان ترسید و فکر کرد که افراد زیادی داخل آن کلبه باشند و برای همین کلبه را آتش زد.

    هرمز و پسرانش بیرون آمدند.

    قاجان نگاهی به آنها کرد و خندید و گفت: شما چهار نفر می‌خواهید با ما بجنگید؟

    باران تیر بر سر هرمز شجاع و پسران قهرمان او باریدن گرفت و آنها نیز با تیرهای خود به دشمنان پاسخ دادند.

    پس از مدتی کوتاه، یک تیر بلند در سینه‌ی پیرمرد قهرمان فرو رفت. هرمز فریادی کشید و گفت: پیروز باد ایران!

    و لحظاتی بعد، سه فرزند شجاعش چون برگ درخت بر روی زمین افتادند، درحالیکه تا آخرین لحظات، قلبشان از عشقِ به وطن لبریز بود.

    چو ایران نباشد تن من مباد                  بدین بوم و بر، زنده یک تن مباد

    امیدوارم از خواندن قصه ی حماسه ی هرمز و شنیدن قصه ی حماسه ی هرمز فارسی ششم صوتی لذت برده باشید.

    منبع مطلب : sci-hub.ir

    مدیر محترم سایت sci-hub.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مرورگر شما از این ویدیو پشتیبانی نمیکنید.

    کلاس ششمی ها - داستان حماسه هرمز

    با شنیدن خبر حمله ی لشکر مغول، دهقانان و کشاورزان، خانه و زندگی خود را رها می کردند و به داخل شهر می رفتند تا شاید بتوانند خانواده ی خود را از چنگال مغولان خون خوار نجات دهند.

    در میان کشاورزان، فقط اعضای یک خانواده بودند که کُلبه ی خود را رها نکردند و تصمیم داشتند تا آخرین لحظات از خانه ی خود دفاع کنند. 

    لشکر مغول تا خانه ی آن ها فاصله ی زیادی نداشت. اینجا خانه ی هُرمُز، دهقان شجاعی بود که اعتقاد داشت یک مسلمان هرگز در برابر دشمن، تسلیم نمی شود. در این هنگام او به پسرانش گفت هنوز  هم دیر نشده، آیا مایلید تسلیم مغول ها شویم.

    سه پسر جوانش یک باره فریاد کشیدند: هرگز!

    هرمز انگشتانش را میان ریش های سفیدش فرو برد و با خوشحالی گفت «: آفرین فرزندانم! مسلمان هرگز

     تسلیم نمی شود! ما باید بجنگیم و از خانه و میهن خود دفاع کنیم.

    احمد پسر بزرگ هرمز گفت «: پدر، من هرگز حاضر به تسلیم نیستم امّا علّت این پایداری را نمی فهمم. ما حتماً از مغولان شکست خواهیم خورد. آیا بهتر نبود که  ما هم به داخل شهر می رفتیم و همراه هم کیشان خود تا آخرین نفس، می جنگیدیم؟»

    هرمز گفت «: فرزندم، هرکس وظیفه ای دارد. مردم شهر هنوز برای دفاع آماده نیستند. درحقیقت، مغولان، ما را غافل

    گیر کرده اند. ما باید سعی کنیم که از حرکت لشکریان مغول، جلوگیری کنیم تا مردم شهر، آماده ی دفاع شوند.

    به نظر من این بزرگ ترین کمک به آن هاست. باید بدانید که در این نبرد هیچ کدام از ما زنده نمی ماند. ما خود را

    فدای آیین و شرف و میهن خود می کنیم. فکر نکنید که اگر کشته شویم، شکست خورده ایم؛ برعکس، ما پیروز شده ایم .»  هرمز، کمی درنگ کرد و ناگهان گفت :«صدای پای اسبی را نمی شنوید؟ مثل اینکه اسب سواری به سمت کلبه ی ما نزدیک می شود!». احمد فوراً درِ کلبه را باز کرد. سواری به کلبه نزدیک شد و دهانه ی اسب خود را کشید. اسب ایستاد. ازچهره ی او معلوم بود که از مغولان نیست. او نگاهی به هرمز و پسرانش افکند و گفت :« مگر نمی دانید، مغول ها خیلی نزدیک شده اند! مغولان به زودی به اینجا می رسند. چرا به شهر نمی آیید؟

    احمد جواب داد ما همین جا از خود دفاع می کنیم. سوار با تعجّب گفت « چهار نفر چگونه می توانید در مقابل سیل لشکریان مغول مقاومت کنید؟

    هرمز، قدم به جلو گذاشت و گفت «: شهر هنوز آماده ی دفاع نیست. ما تا مدّتی لشکریان مغول را معطّل می کنیم تا هموطنان ما برای مبارزه با دشمن آماده شوند. سوار که تازه به مقصود آن ها پی برده بود، نگاهی از روی تحسین به ایشان افکند و گفت «: شما خیلی فداکارید؛ افسوس که من از دیدبانان شهر هستم و باید رسیدن مغول ها را خبر دهم، وگرنه همین جا، با شما می ماندم. سوار در حالی که از آن ها دور می شد فریاد زد (( درود بر شما مردان فدا کار)).

     هنگام غروب گرد و غباری از دور نمایان شد . آن ها لشکریان مغول بودند.  لشکریان مغول ، چون سیلی خروشان به طرف شهر در حرکت بودند، ناگهان یکی از یاران قاجان )یکی از فرماندهان سپاه مغول( که همراه  او در خطّ اوّل لشکر حرکت می کرد، از اسب بر زمین افتاد. قاجان فوراً فرمان داد که همه بایستند. تیری بلند در سینه ی مرد، فرو رفته بود. قاجان، حیرت زده به اطراف نگاه کرد و پس از لحظه ای فریاد زد (( چه کسی او را کشت؟ )) ناگهان، پیرمرد از

    کلبه خارج شد و با صدایی که به غرّش شیر شباهت داشت، فریاد زد ای مغولان ناپاک دور شوید. ای دشمنان گستاخ! دور شوید. ای مغولان متجاوز! چگونه انتظار دارید پیروان قرآن، پستی را بپذیرند و تسلیم شوند؟ من و فرزندانم مرگ را به شکست و خواری، ترجیح می دهیم.

    قاجان از سخنان پیرمرد چیزی نمی فهمید؛ زیرا او به پارسی سخن می گفت ولی حس کرد که مرد پیر، خیال مقاومت دارد و متوجّه شد که آن تیر از سوی پیرمرد، رها شده است. سردار مغول، قَهقَهه ای زد و نیزه ای را دردست گرفت و آن را به طرف هرمز پرتاب کرد. پیرمرد با سرعتی که از سنّ او بعید بود، به داخل کلبه رفت و در را بست. نیزه به در کلبه خورد و در آن فرو رفت. قاجان می خواست فرمانی صادر کند تا افرادش کلبه ی کوچک را نابود سازند امّا باران تیر از سوی کلبه به طرف آنان باریدن گرفت. قاجان گفت فکر می کنم جنگجویان زیادی داخل کلبه پنهان شدند.

     با آن ها چه باید کرد؟

    یکی از مغولان گفت قربان بهتر است کلبه را آتش بزنیم. قاجان گفت: آتش !بله آتش زدن کلبه فکر خوبی است پس

    مشعل ها را روشن کنید. در همان حال، چهار تیر از پنجره ی کوچک کلبه، بیرون جهید و چهار مغول از اسب به زمین افتادند.گویا می خواهند کلبه ی ما را آتش بزنند و با این وسیله، ما را از کلبه بیرون بکشند. در این هنگام، هرمز به پسرانش گفت ما تا به حال در رسیدن به هدف خود که معطّل نگه داشتن قُوای آن هاست پیروز شده ایم؛ حالا بهتر است که از کلبه خارج شویم و با این ناپاکان بجنگیم.

    سخن هرمز تمام نشده بود که ناگهان سقف کلبه، آتش گرفت و شعله ی آتش، کم کم به جاهای دیگر سرایت کرد. هرمز  فرمان بیرون رفتن از کلبه را صادر کرد. چهار قهرمان با شجاعت و شُکوِه خاص از کلبه خارج شدند. قاجان با دیدن  آن ها به تَمَسخُر گفت این چهار نفر می خواهند با ما بجنگند؟! آن ها را تیر باران کنید. باران تیر بر سر هرمز شجاع و پسران قهرمان او باریدن گرفت و آن ها نیز با تیرهای خود به دشمنان پاسخ دادند. پس از مدّتی کوتاه، یک تیر بلند در سینه ی پیرمرد قهرمان فرو رفت. هرمز فریادی کشید و گفت پیروز باد ایران و لحظاتی بعد، سه فرزند شجاعش چون برگ درخت بر روی زمین افتادند، درحالی که تا آخرین لحظات، قلبشان از عشق به وطن، لبریز بود.

    چو ایران نباشد تن من مباد      بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

    منبع مطلب : thesixthclasses.mihanblog.com

    مدیر محترم سایت thesixthclasses.mihanblog.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    زهرا : لطفا خلاصه هم بزارید

    محمد جواد : سلام خلاصه ی داستان را بگذارید

    ناشناس : خلاصه داستان رو میخوام

    سجاد : اره منم خلاصه می خوام

    سجاد : اره خلاصه می خوام

    میترا : خلاصه میخواهم

    میترا : خلاصه میخوام

    تورات : خلاصه داستان حماسه هرمز این بود که لشکر مغول میخواستم به مردم حمله کند مردم هم خونه و زندگیشون رها می کنند و میرم به طرف شهر ولی یک خانواده یعنی هرمز و پسرانش تا آخرین نفس از خانه روستاشون دفاع کردند

    fatema : خلاصه داستان را میخوام

    زهرا : خلاصه بزارید

    محمد : خلاصه بگذارید

    منی بقالی : من خلاصه رو میخرمنه کل متنو

    بدون نام : ما خلاصه‌ خواستیم‌ نه خوده داستان😠

    ناشناس : خلاصه داستان این است که نمی دانم

    سجاد : اره منم خلاصه میخوام

    hassan : خلاصه رو میخواهم

    ناشناس : لطفاخلاصه ی داستان هُرمُز را بگذارید

    ناشناس : لطفا خلاصه ی درس هرمز رو بگین

    ناشناس : 😑خلاصه

    ابوالفضل رمضانی : 🙁🙁🙁🙁

    ابوالفضل رمضانی : خلاصه خواستیم

    گیلدا : من از درس حماسه ی هرمز هیچی نفهمیدم اگه بلدید بگید کامل خلاصه

    ناشناس : من خلاصه میخوام نه خود داستان

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 2 روز قبل
    2

    چرا خلاصه نمیزاردی ما خلاصه میخوایم یعنب چه ما خلاصه میخوایم برامون کل داستان را میزارن اگه بلد نیستید اصلا کل داستان هم ندارید لطفا پیگیر باشید🤚

    ناشناس 3 روز قبل
    4

    من خلاصه میخوام نه خود داستان

    عالی 3 روز قبل
    2

    عالی

    محمد امین قربانی 4 روز قبل
    3

    لطفا خلاصه را بگذارید ما میتوانیم از سایت های دیگر هم استفاده کنیم ولی شما گفتین خلاصه پس خلاصه داستان رو بزارید ممنون 😘😘

    عالی 5 روز قبل
    2

    خوب بود اما خیلی بود اگع خلاصه بود بعتر بود 😊

    ناشناس 7 روز قبل
    0

    من خلاصه می خواستم

    گیلدا 12 روز قبل
    4

    من از درس حماسه ی هرمز هیچی نفهمیدم اگه بلدید بگید کامل خلاصه

    گیلدا 12 روز قبل
    -2

    میشه اگه کسی درس حماسه ی هرمز و بلد بگه

    ناشناس 15 روز قبل
    2

    خیلی طولانی

    رها 15 روز قبل
    2

    خیلی خوب بود من خود داستانو می‌خواستم 😁😁

    آتی داودی 17 روز قبل
    -2

    عالی 😍😍😍😍😍😍

    فاطمه نادری 20 روز قبل
    1

    قوی باشیم و هیچ گاه تسلیم دشمن نشویم و تا اخر جان با دشمن بجنگیم

    متین 23 روز قبل
    -1

    عالی

    نهال 25 روز قبل
    -2

    عالیه💔

    ریحانه 11 ماه قبل
    3

    این سایت اصلابه دردنمیخوره نوشته خلاصه داستان بعدمتن رومیذاره😥😥😥😥

    ریحانه 11 ماه قبل
    -1

    لطفاخلاصه داستان روبزارید😐😐😐😐

    عسل 12 ماه قبل
    -1

    من کلاس ششم هستم واقعا عالی است

    تورات 12 ماه قبل
    6

    خلاصه داستان حماسه هرمز این بود که لشکر مغول میخواستم به مردم حمله کند مردم هم خونه و زندگیشون رها می کنند و میرم به طرف شهر ولی یک خانواده یعنی هرمز و پسرانش تا آخرین نفس از خانه روستاشون دفاع کردند

    ابوالفضل رمضانی 12 ماه قبل
    4

    خلاصه خواستیم

    ابوالفضل رمضانی 12 ماه قبل
    1

    خلاصه

    بدون نام 12 ماه قبل
    5

    ما خلاصه‌ خواستیم‌ نه خوده داستان😠

    4
    ابوالفضل رمضانی 12 ماه قبل

    🙁🙁🙁🙁

    2
    ابوالفضل رمضانی 12 ماه قبل

    راست میگه

    ناشناس 12 ماه قبل
    1

    خ

    ناشناس 12 ماه قبل
    8

    خلاصه داستان رو میخوام

    ناشناس 12 ماه قبل
    4

    😑خلاصه

    منی بقالی 12 ماه قبل
    5

    من خلاصه رو میخرمنه کل متنو

    ناشناس 12 ماه قبل
    4

    لطفا خلاصه ی درس هرمز رو بگین

    میترا 12 ماه قبل
    7

    خلاصه میخوام

    میترا 12 ماه قبل
    7

    خلاصه میخواهم

    سجاد 12 ماه قبل
    0

    سایت 98 کجاست؟

    سجاد 12 ماه قبل
    7

    اره خلاصه می خوام

    سجاد 12 ماه قبل
    7

    اره منم خلاصه می خوام

    ناشناس 12 ماه قبل
    4

    لطفاخلاصه ی داستان هُرمُز را بگذارید

    hassan 12 ماه قبل
    4

    خلاصه رو میخواهم

    ناشناس 12 ماه قبل
    3

    خلاصش رو میخواهم

    عرفان 1 سال قبل
    3

    خلاصه میخوام

    -1
    محمد امین قربانی 4 روز قبل

    والاااااااا

    4
    سجاد 12 ماه قبل

    اره منم خلاصه میخوام

    ناشناس 1 سال قبل
    4

    خلاصه داستان این است که نمی دانم

    محمد 1 سال قبل
    5

    خلاصه بگذارید

    0
    درس خون 12 ماه قبل

    والا چه خلاصه نمی دارید مگه گفتیم کل داستان گفتیم خلاصه تازه خودتونو نوشتید خلاصه

    محمد جواد 1 سال قبل
    10

    سلام خلاصه ی داستان را بگذارید

    زهرا 1 سال قبل
    11

    لطفا خلاصه هم بزارید

    2
    مهدی مقیمی 1 سال قبل

    خلاصه درس هرمز

    زهرا 1 سال قبل
    5

    خلاصه بزارید

    fatema 1 سال قبل
    5

    خلاصه داستان را میخوام

    -1
    منتنمممـــــــــ 9 ماه قبل

    مــــــــتــــــم

    مهدی 1 سال قبل
    2

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید