توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    داستان ترسناک واقعی کوتاه ایرانی

    1 بازدید

    داستان ترسناک واقعی کوتاه ایرانی را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    داستان ترسناک واقعی ایرانی مجموعه چند داستان از ترسناکترین داستان های واقعی ایرانی

    داستان ترسناک واقعی ایرانی مجموعه چند داستان از ترسناکترین داستان های واقعی ایرانی

    داستان ترسناک واقعی ایرانی مجموعه چند داستان از ترسناکترین داستان های واقعی ایرانی

    مجموعه ای از داستان ترسناک ایرانی برای شما تهیه گردیده میتوانید که از سراسر وب ایران تهیه و گرداوری شده که کاربران ادعایی مبنی برا واقعی بودن آنها میکنند اکثر داستان ها در جاهای دور افتاده ایران مانند روستا و یا دها و یا جاهای دور از جمعیت رخ داده که به صورت کلی میتوان گفت در این جور جاها اجنه ساکن هستند و وقتی کسی به منطقه و خانه ها تجاوز میکند حالت دفاعی میگیرند و برای بیرون راندن انسان ها از منطقه و خانه خود تلاش میکنند و یا وقتی به صورت خود آگاه یا ناخوداگاه به آنها آسیب میرسانیم آنها شروع به انتقام جویی میکنند و ممکن است منجر به آسیب های روانی بلند مدت یا مرگ منجر شود.

    قتلگاه

    اولین داستان ترسناک مربوط میشه به چند جوان به منطقه به نام قتلگاه می روند و در این میان اتفاقات ترسناکی می افتد این داستان ترسناک را از زبان خود نویسنده بشنوید بدون اضافه کم کردن حتی یک کلمه

    سلام نوید هستم میخوام یکی از بهترین داستان هامو برای شما دوستان تعریف کنم این داستان واقعیت داره درمورد منو پسرخالم جنی که جون مارو نجات داد هرکی میبینه حتما بخونید

    منو خوانواده میخواستیم برای تعطیلات تابستونی بریم داهاتمون توی داهاتمون خیلی چیزا دیدیم ولی این یکی واقعا محشر بود ما زه داهات رفتیم دیدم پسرخالم هم اومده ما باهم سلام علیکم کردیم ولی با پسرخالم بعد چند شب شرط گذاشتیم گفتیم بریم تو قتلگاه هرکی میترسه نیاد بحث سر ترس اینا شد ومنو پسر داهاتمونم وسط کوه دشت یه قبرستان بزرگ یه مسجد جنگل ها و باغ ها من خودم عاشق اینجام ولی هیچکی پاشو از ساعت ۹شب به بعد بیرون نمیزاره اونایی که بیرون میزارن هم بخاطر گاو گوسفند ایناست اخه داهاتمون بالایی کوه بعدش قتلگاه یکی از خطرناک ترین نقطه شبه هرکی رفته یا از قتلگاه داستان هایی گفته که من سر پل یه دختر بچه در حال گریه کردن دیدم فلان هیچکس باور نمیکرد ولی ما رفتم چالش شوروع شده بود ما همین میخواستیم بریم ساعت یازده شب بیرون یکدفعه دست پای هردوتامون خود به خود فلج شداز جامون نمیتونستیم تکون بخوریم دیگه اون شب نرفتیم بیرون بعدش که خوابیدیم من یه خوابی دیدم یه پیر زن توی بخوابم دیدم هی میگفت نرو بیرون این یه هشداره تو با اون پسر خالت منو پسر خالم برای صبحانه بیدار شدیم نکته جالب اینجاست خود پسر خالم گفت تو دیشب خواب یه پیر زن ندیدی من تعجب کردم گفتم عه منم خواب پیر زن دیدم هی منو تهدید میکرد نرم بیرون پسر خالمم دقیقا همین خواب میدید ماهم همون شب قرار داشتیم بریم توی قتلگاه همون شب خواب پیر زنه رو دیدیم ولی گفتیم کصشعره معلوم نبود چی بود ما ایندفعه تونستیم ساعت ۱۲شب بریم وقتی رسیدیم به قتلگاه کنار یه سنگ بزرگ یه پیر زن نشسته بود من به پسر حالم گفتم عه این پیر زنه همون پیر زنه نیست مارو خواب نما میکرد پسر خالمم گفت اره اینو منم دیدم رفتیم سمتش گفتیم مادر جان چرا تنهایی این وقت شب اینجا نشستی یکدفعه پیر زنه نمیدونم چطوری بگم روی هوا معلق موند تا هشت متری ما رفت بالا سرمون وایساد ما ریدیم به خودمون همون لحضه داشتیم بهش نگاه میکردیم بهمون با یه صدای وحشتناک گرفته که نمیشه بهتون گفت چه صدایی داشت گفت مگه بهتون نگفتم از خونه بیرون نیاید منو پسر خالم همونجا پا به فرار گذاشتیم رفتیم خونه که موضوع همین به خوانواده گفتیم همون لحضه دوتا سگ خیلی وحشی گنده از طرف قتلگاه داشتن میومدن توی محل هی پارس میکردند وقتی منو پسر خالم فهمیدیم این سگ از قتلگاه دارن میان یه جوری شدیم گفتیم عه یعنی اگه ما تو قتلگاه بودیم این دوتا سگ مارو پاره پوره میکردند این داستان واقعیت داشت خودم تو کف موندم که اون پیر زنه از کجا میفهمید اگه ما میرفتیم توی قتلگاه دوتا سگ وحشی باید بیان بالا مارو میکشتن با صدای پارس این دوتا سگ همه از خونه پنجره ها کله هارو انداختن بیرون امید وارم لذت برده باشین این اتفاق واقعا برامون افتاد ولی این اتفاق دومین اتفاقی بود که برامون افت.

    انتقام خانوادگی

    داستان بعدی ما درمورد انتقام خانوادگی هست در رابطه با یک جوان ۱۹ ساله در عطیقه فروشی کارمیکند و نا آور خانه هست دارای یک مادر و خواهر ۵ سال کوچک تر از خودش است و اتفاقات ترسناکی در زندگی اش می افتد و باعث مرگ مادر او بمیرد با هم این داستان ترسناک را میخوانیم

    سلام.اسم من سامیار هست.من ۲۷سالمه و دانشجوی رشته تاریخ هستم.این داستانی که میخوام براتون بگم مال ‌۸سال پیشه.اون موقع من ۱۹ساله بودم.راستی اینم بگم که من پدرم رو تو۶سالگی از دست دادم و خودم از ۱۴سالگی هم کارمیکردم هم درس میخوندم و خرجی خواهرم با مادرم رو میدادم.خواهرم اسمش سمیرا س و ۴سال از من کوچیکتره.مادرم هم اسمش خورشیدبود و اونم تو این قضیه ای که برام پیش اومد مرد.خب دیگه بریم سراغ داستان…

    من اون موقع برای کنکور درس میخوندم و کار هم میکردم.کار من فروشندگی تو یه عطیقه فروشی قدیمی بود.صاحب کارم هم یه پیرمرد چاق بد اخلاق بود با یه قیافه ترسناک.همیشه چشماش قرمز بود و دهنش بو میداد یه بوی عجیب انگار گوشت خام خورده باشه.همیشه بهم گیرمیداد و به بهانه های مختلف منو کتک میزد.تو مغازه یه اتاق داشت که همیشه درشو قفل میکرد.بعضی شبا میرفت تو اتاق و درشو قفل میکرد.بعد از تو اتاق یه صدا های خنده گریه و مثل خرناس کشیدن میومد.یکی دو ساعت که میگذشت میومد و چشماش قرمزتر بود و سعی میکرد قیافشو بهم نشون نده و صداش هم تغیرمیکرد و کلفت تر میشد دستاش رو نمیدیدم ولی بنظر میرسید بجای ۵تا انگشت ۴تا داره و پاهاشم مثل سم اسب بود چون موقع راه رفتن صدای سم اسب میداد.من واقعا میترسیدم ازش.البته همیشه اینطور نبود.معمولا یکی دوروز در ماه اینطوری میشد و تو اون مدت زیاد مغازه نمیومد.
    یه شب که صاحب کارم مغازه نیومده بود یه نفر اومد تو مغازه یه پالتو ی داغون سیاه داشت با دستکش و کلاه لبه دار و عینک دودی.اومد تو سلام کردم گفتم بفرمایین.همینطوری یه چرخی زد تو مغازه،وقتی داشت راه میرفت متوجه شدم پاهای اونم صدای معمولی نمیده و صدای عجیبی میده.ترسیدم و باخودم فکرای عجیب غریب میکردم که نکنه این ادم نباشه یا جن باشه یا …که دیدم بهم داره نگاه میکنه یه لحظه نزدیک بود قلبم وایسته.چون خیلی با خشم منو نگاه میکرد گفتم الانه ک یه بلایی سرم بیاره.اروم آب دهنمو قورت دادم و گفتم:ببخشید….امری داشتین در خدمتم….
    -اسمت چیه پسر
    -سامیار
    -چند وقته اینجا کارمیکنی؟
    _دوهفته س.از کارقبلیم تازه اومدم بیرون اومدم اینجا
    -چندسالته ؟؟
    -‌۱۹٫
    -صاب کارت کجاس؟
    -نمیدونم امروز نیومده
    -تاکی کارمیکنین؟
    -الان ساعت۹ونیمه.تا۱۰بازیم معمولا بعدش میبندیم.ببخشید میشه امرتونو بکنین؟؟
    -پس یعنی الان تنهایی؟؟و کسیدهم این اطراف نیس؟؟
    (اینم بگم که مغازه ما تو یه پاساژقدیمی متروکه بود که تقریبا تمام مغازه هاش خالی بود.و معمولا ما آخرین مغازه ای بودیم که می بستیم)
    من با اینکه ترسیده بودم بهش گفتم آره تنهام الان.
    یه دفعه دیدم شال گردنشو داد پایین ک کلاهشو برداشت.وای خدای من یه صورت درازی داشت که پوست صورتش کاملا سوخته بود حتی موهاشم سوخته بود.انگار ازجهنم اومده بود.دندوناشو که دیدم حالت عادی نداشتن مثل دندونای حیوون وحشی بودن تیز بودن.از اونور مغازه یهو اومد اینور تو یه چشم بهم زدن.بعدش بادستاش که هنوز تو دستکش بود
    اومد گلومو گرفت و صورت وحشتناکشو اورد جلو.انگارمیخاست گلو مو جر بده با دندوناش ولی من چاقومو از جیبم دراوردم و توپشتش فرو کردم.یه جیغ خیلی مهیبی کشید که موهای بدنم سیخ شد.بعد دیدم داره ازم دور میشه منم همینطوری افتاده بودم رو زمین و هیچکارنمیتونستم بکنم.اون همینطور ناله کنان داشت جیغ میکشید که یه دفه چاقورو ازپشتش دراورد و به سمت من پرت کرد من سریع سرمو کج کردم بهم نخورد.چشامو بستم و همونجا افتادم و ازحال رفتم…وقتی چشمامو باز کردم دیدم از اونوموجود عجیب خبری نیست و اون رفته بود.ترس تموم وجودمو گرفته بود.خیلی میترسیدم سریع رفتم در مغازه رو بستم.وقتی در رو بستم دیدم یکی با خون نوشته ((بازم میبینیمت سامیار))خیلی ترسیدم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم.توی راه همش تو فکر اون بودم که چیه و با من چیکار داشته؟همینطور توجاده داشتم میرفتم…دوطرف جاده یه پارک جنگلی بود که درختای ترسناک بلندی داشت و همه جا تاریک بود فقط نور چراغای ماشینموجلوی راهمو تا یه ۱۰متری روشن میکرد.همینطور داستم سراسیمه گازمیدادم میرفتم که یه دفه شنیدم یه صدای جیغ یه دختربچه میاد تا اومدم ببینم ازکجاس یهو به یه ادم زدم.سرعتم زیاد بود تقریبا ۱۰۰تا میرفتم خیلی بدجور بهش خوردم…گفتم حتما طرف مرد.رفتم پایین ببینم کیه.انقد شوک زده شده بودم که جریان توی مغازه یادم رفت.تمام بدنم توی اون هوای سرد عرق کرده بود.رفتم جلوی ماشین فک کردم یارو افتاده رو زمین ولی وقتی جلوی ماشینو دیدم اصلن خبری از اون نبود.دیگه کم مونده بود که خودمو خیس کنم.دعا میکردم که همه ی اینا خواب باشه ولی نبود.رفتم سوارماشین شدم یکم سرمو رو فرمون گذاشتم تا اروم بشم.یه دفه متوجه یه صدا شدم.به خودم اومدم سرمو بلند کردم صندلی عقبو نگاه کردم دیدم هیچی نبود.یه نفس عمیق کشیدم و دوباره راه افتادم.یه ۵ دقه ای که رفتم دوباره همون صدا اومد.یه صدایی مثل کسی که ازعصبانیت نفس میکشه…دوباره صندلی عقبو نگاه کردم بازم هیچی نبود.اعصابم خورد شده بود.برگشتم یهو دیدم همون مرده که تو مغازه بود سرشو چسبونده بود به شیشه جلوی ماشین و باخشم بهم گفت((دوباره میبینیمت سامیار))یه داد بلند کشیدم نزدیک بود سکته کنم یه لحظه ناخوداگاه چشامو بستم بعد که باز کردم دیدم دوباره یارو نیست.نمیدونم اون حس توهم بود یا واقعی بود….اون شب با هربدبختی بود رفتم خونه.اینم بگم ک مادرمو خواهرم تو روستا زندگی میکردن و منم مجبوربودم برای کاربیام تو شهرستان.با اینکه ۱۹ سالم بود ولی دیگه واقعا مرد شده بودم.و یه خونه مجردی اجاره کرده بودم.خونم یه واحد کوچیک۵۵متری تو یه آپارتمان ۶واحدی تویه محله قدیمی بود.ماشینو خاموش کردم و ازماشین پیاده شدم.ازپله ها رفتم بالا.خونه ی من طبقه دوم بود.خواستم چراغ راه پله رو روشن کنم ولی طبق معمول سوخته بود و ساعت ۱۲و ربع نصف شب بود و همه جا تاریک بود.چراغ قوه ی گوشیم رو روشن کردم تا جلو پام و ببینم…رسیدم دم درخونم و کلیدو انداختم درو باز کردم رفتم تو درو بستم و قفل کردم.یه نفس عمیق کشیدم و گفتم دیگه غلط بکنم برم تو اون مغازه لعنتی.رفتم تو دسشویی که دست و صورتمو بشورم تو ایینه خودمو نگاه کردم.قیافم خیلی خراب شده بود.صورتمو شستم همینطور ک سرم خم بود حوله رو برداشتم و صورتمو خشک کردم .همینطور که صورتم و خشک میکردم دوباره یه صدایی شنیدم مثل اینکه یه چیزی بنویسن.اروم حوله رو آوردم پایین.موهای تنم سیخ شد.!!دست و پام میلرزید.دوباره اون جمله رو رو ایینه دیدم که با خون نوشته بودن((بازم میبینیمت سامیار))
    نمیدونم این موجودات چی بودن و با من چیکارداشتن.ولی واقعا داشتم میمردم ازترس.باهربدبختی بود اون شبو گذروندم و خوابم برد.صب بیدار شدم.ساعت۹و۴۵دقه بود.تمام بدنم دردمیکرد.سرما خورده بودم.سرمم دردمیکرد.اصلا حالم خوب نبود و داعما به فکر اون مرده تو مغازه بودم و اینکه منظورش از اون جمله چیه.و مگه چند نفرن که میخان دوباره منو ببینن و باهام چیکاردارن…یه قهوه درست کردم و ریختم تو لیوان و اومدم تو اتاق پشت کامپیوتر تا ببینم میشه یه چیزی دربارشون فهمید؟؟
    یکم درباره مشخصات اون مرد سرچ کردم و یه اطلاعاتی دستگیرم شد.فهمیدم که اونا فقط شب میان بیرون و معمولا روزها تو غارهای تاریک یا خرابه ها یا خونه های قدیمی و حتی تو جنگل ها قایم میشن چون به نورخورشید و روشنایی حساسن و نمیتونن بیرون بیان.ولی نفهمیدم که چی هستن فقط فهمیدم که موجودات خبیثی هستن که قصد خوبی ندارن و باید مواضب خودم باشم.یادم افتاد که یکی ازدوستام درباره جن و ارواح و موجودات ماورا طبیعی اطلاعات زیادی داره گفتم شاید بتونه کمکم کنه.بهش زنگ زدم و گفتم بیاد یه جایی که بتونیم باهم حرف بزنیم…ساعتای۱۲بود که دوستم اومد.
    -سلام دانیال
    -سلام آقاسامیار
    -خوبی داش؟
    -مرسی شما چطوری؟
    -بدنیستم
    _منم بدنیستم خب داداش چه عجب یاد ما کردی؟
    -دانیال گوش کن میخام موضوعی رو بهت میگم بین خودمون بمونه و فقط کمکم کنی خب؟
    -اوکی داداش حالا چیکارداری بگو بینم.
    -ببین من دیروز تو مغازه بودم که یه دفه…(هرچی دیشب اتفاق افتاد رو برای دانیال توضیح دادم دقیق و مو به مو آخرش دانیال هم از ترس نمیتونست چیزی بگه)
    -دانیال!؟دانیااال!؟کجایی پسر چیشدی؟
    -ها ها ….هیچی یکم ترسیدم رفتم تو فکر…
    -خب حاجی بلخره نگفتی اینا چی بودن میشناسیشون؟؟
    -آره فک کنم…
    -خب؟؟؟
    -خب…خبرای خوبی برات ندارم داداش…
    -ینی چی؟
    -عهههه….ینی اینکه…اینا یکی از قبایل اجنه هستن .اونیم که شما دیدی پسر رییس قبیلشون بوده تاجایی که من میدونم رییس قبیلشون از قدیم با دار و دستش میرفتن خانمای زیبا رو تحت نظر میگیرن و بعدش اونارو میدزدن و باخوشون میبرن به پناهگاهشون و روحشونو درمیارن و برای زیبا شدن خودشون استفاده میکردن.۱۳سال پیش تو یکی از همین مواقع رییس قبیله با دار و دستش به یه خانواده ۴نفره حمله میکنن که زن خانواده رو بدزدن چون زن جوان و زیبایی بوده.ولی پدر خانواده با انگشتری که داشته اونا رو از خودشون دور میکنه چون اون انگشتر سنگی داشته که میگن از خورشید به زمین افتاده و خواص خورشید و داره.خلاصه پدر خانواده همه ی جن هارو ازبین میبره بغیراز رییسشون.بعد مثل اینکه پدر و رییس جن ها باهم درگیرمیشن و جنه مرده رو داشته خفه میکرده که یه دفه مادر خانواده میاد جن رو بزنه که جنه زنه رو بادست میزنه زنه میفته رو زمین و ازحالومیره درهمین لحظه مرده انگشترو میزنه تو چشمای جنه و جنه همینطور میسوزه و میسوزه تا همه ش خاکسترمیشه.بعد ازاون سال به بعد اون قبیله میخان انتقامشونو از باعث و بانیه اینکاربگیرن…
    من مونده بودم چی بگم واقعا هنگ کرده بودم ک اینا چه ربطی داره به من…بهش گفتم خب اینایی که گفتی چه ربطی داره به من؟؟
    -نمیدونم ولی ممکنه ک…
    -ممکنه چی؟
    -ممکنه ک…شاید…
    -دانی حرف بزن میگم ممکنه چی؟
    -خب ممکنه اون خانواده خانواده شما باشن…
    -ینی چی؟ینی تو میگی پدر من رییس اون جن هارو کشته و اونا الان میخان با کشتن منو خونوادم ازما انتقام بگیرن؟؟
    -اینطور که بوش میاد اره رفیق..
    -دانی..دانی دستم به دامنت چیکارکنم؟چطور ازدستشون راحت شم؟
    -دادا من نمیدونم خودت به فکر باش دور منم خط بکش من دیگه بات کاری ندارم ازالان به بعد دوستیمون تمومه.
    -چرا دانیال مگه چیشده؟دانیال منو تنها نذار رفیق الان تو بیشتر بدرد من میخوری جان من نرو رفیق.
    -شرمنده داش من نمیتونم بخاطد تو خودمو تو خطر بندازم الان دنبال تو و خانوادتن اگه من بهت کمک کنم منم بدبخت میکنن.شرمنده کاری نداری؟؟
    -دانیال!!!خواهش میکنم…
    -نه داداش الکی خواهش نکن.منو فراموش کن خب؟مادیگه همدیگه رو نمیشناسیم.فقط تنها کمکی که میتونم درحقت بکنم اینه که اگ بتونی اون انگشتر باباتو پیدا کنی جونت در امانه.دیگه من باس برم خدافظ.
    -دانیال….دانیال نرو احمق …

    ولی دیگه فایده نداشت.رفیق فابم هم بخاطر ترسش پشتمو خالی کرد.کسی که میگفت اگ جون بخوای برات میذارم الان سر همچین قضیه ای رفت و من تنهاموندم و آینده ای که درانتطارمه….

    خنده های جنی

    این داستان ترسناک درمورد زنی که گمشده و دخالت جنیان در زندگی انسان ها به صورت خیلی ترسناک در قالب متن دراورده شده شده است با هم این داستان را میخوانیم

    ماجرا از روز زایمان انیس خانم و گمشدن این زن و چند نفر دیگر در محل زندگی اش آغاز شد. زهرا خانم ،زن همسایه که از ناپدید شدن شوهرش و انیس خانم و دیگران دلهره داشت وقتی از زبان مادر شوهر خود قصه خیالی شنید که امکان دارد جن ها به این زن زائو و دیگران آسیب رسانده باشند نگرانی اش بیشتر شد. آن روز ماجراهای عجیب و غریبی برای زهرا خانم رخ داد و آخرین اتفاق صدای قهقهه شبح سیاه از پشت پنجره بود

    با فریاد پیرزن،محبوبه به عقب برگشت. آرام راه می رفت. زهرا خانم فکر می کرد محبوبه می خواهد به داخل کمد دیواری برود. اما او از جلوی کمد دیواری آرام رد شد. دختر جوان دستش را به طرف دیوار دراز کرد. کلید برق را فشار داد. اما کلید را اشتباه زد. لامپ کوچک قرمز رنگی که شوهر زهرا خانم به عنوان چراغ خواب زده بود روشن شد. پیرزن که حرصش در آمده بود دادی زد و گفت: دختر جان چرا لامپ رنگ جن ها را روشن کرده ای؟! محبوبه قهقهه زنان جواب داد: خوب است که نمردیم و فهمیدیم که رنگ جن ها قرمز است، مادر جان، من می خواستم لامپ مهتابی را روشن کنم و از این لامپ اجنه بی خبر بودم. زهرا خانم که در درگاه آهنی در ایستاده بود گفت: می شود دیگر از اجنه حرفی نزنید. خواهر شوهرش به طرف او آمد. زهرا داشت از ترس سکته می کرد. مادر شوهرش که از دست دخترش عصبانی شده بود دادی زد و گفت: محبوبه خیلی مسخره ای. چرا این اداو اطوار را از خودت در می آوری، کوری، نمی بینی اعصاب مان خرد و خمیر است و حالا شوخی ات گرفته است؟ در این لحظه محبوبه دستانش را بالا آورد و در حالی که شکلک در می آورد و صدایش را می لرزاند گفت: من یک جن هستم، آمده ام سر وقت شما دو تا، انیس را هم…

    زهرا خانم به خواهر شوهرش خیره مانده بود که مادر شوهرش دوباره داد زد و گفت: دست بردار محبوبه، وقت پیدا کرده ای؟ دختر جوان چند قدم جلو آمد. زهرا در روشنایی قرمز رنگ اتاق با خشم به صورت خواهرشوهرش نگاه می کرد. می خواست وانمود کند نمی ترسد. دستش را آرام جلو برد و گفت:بیا ببینم چکار می خواهی بکنی. محبوبه چند قدم جلوتر آمد. زهرا خانم فکر می کرد خواهر شوهرش می خواهد دست او را بگیرد. در این لحظه صدای زنگ تلفن خانه سکوت اتاق را شکست. ترس و وحشت زهرا خانم و مادر شوهرش چند برابر شده بود. محبوبه مثل آدم های برق گرفته از جلوی زن برادرش رد شد و به داخل هال دوید. در این لحظه زهرا خانم درد عجیبی روی پایش احساس کرد. انگار میله آهنی سرخ شده ای روی پنجه های پایش فرو کرده بودند. جیغی کشید و زانو زد. با دستانش روی پای خود را ماساژ Massage می داد.

    اما صدای زمین خوردن محبوبه در وسط هال ،حس درد را از یاد زن جوان برد. مادر شوهر زهرا خانم. استغفرا… کنان جلو آمد و گفت:دخترجان، چه اتفاقی افتاد. خب چرا مثل عقب مانده ها شده ای و برق ها را روشن نمی کنی. محبوبه که انگار ترسیده بود ناله کنان سرش را بالا آورد و گفت: به طرف گوشی تلفن دویدم ،اما کسی پایم را گرفت و زمین خوردم ،حاج خانم تو راست می گویی امشب جن ها به ما حمله کرده اند.

    پیرزن که خودش هم ترسیده بود پاورچین پاورچین جلو رفت و کلید برق هال را روشن کرد. محبوبه گفت خودم هم می خواستم لامپ اتاق را روشن کنم ،صدای زنگ تلفن مرا به داخل هال کشاند. محبوبه از جابرخاست. صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد. لنگان لنگان جلو رفت و گوشی تلفن را برداشت. او با صدای بلند سلام کرد و گفت:داداش معلوم است توکجایی، من و مادرجان از ظهر آمده ایم اینجا و دل مان هزار راه رفته است. زهرا خانم و مادر شوهرش هم جلو آمدند. زن جوان گوشی را از دست محبوبه کشید و گفت:آقا محمد سلام ،کجایی تو مرد حسابی دلم هزار راه رفته است. مرد جوان خیلی خونسرد جواب داد: از مغازه زنگ می زنم. الان مشتری دارم و سرم شلوغ است. تا یک ساعت دیگر می آیم. چای را آماده کن،خدا حافظ.

    آقا محمد گوشی را قطع کرد. زهرا خانم که هاج و واج مانده بود رو به مادر شوهرش گفت:آقا محمد دروغ می گوید از ساعت ۱۰ صبح تا یکی دو ساعت قبل مغازه اش تعطیل بود و حالا می گوید مغازه ام هستم و… . او که دچار شک و تردید شده بود گفت:نکند این آقا محمد نبود و… . زن جوان ،مادر شوهرش و محبوبه (خواهر شوهرش ) به فکر فرو رفته بودند که چه سری در این تماس تلفنی فوری و فوتی نهفته بود

    سخن بلاگر: جن یکی پر رمز و رازترین و پر سر و صدا ترین مجمود علوم غریبه است و مردم از سراسر دنیا داستان های که فیزیک نمیتواند آن ها را بیان کند دارند

    نکته: این داستان ها را در سراسر اینترنت گرداوری کرده ایم ادعایی مبنی بر صحت و دروغ آن نداریم

    گرداوری: طلسم و علوم غریبه

    منبع مطلب : thespell.ir

    مدیر محترم سایت thespell.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان کوتاه جالب ولی ترسناک

    داستان کوتاه جالب ولی ترسناک

    در این بخش می پردازیم به ترسناک ترین داستان کوتاه روز.پسر عموی بزرگم منزل ای را خرید و همان را بازسازی کرد. همان منزل در سال ۱۸۷۰ ساخته شده بود و از اوایل ۱۹۹۰ تا به حال کسی در همان اقامت نداشت، یعنی درست از آن زمانی که مالکش یک دکتر بود و درگذشت.

    مطب و داروخانه همان دکتر در پشت منزل واقع شده بود. یک خانه سرایداری هم کنار منزل بود….از قرار معلوم یکی از پسرهای دکتر به دختر جوان سرایدار پیشنهاد ازدواج می دهد، اما دکتر مخالفت نموده و در نتیجه دختر بیچاره خودش را پایین پله های سالن حلق آویز می نماید.

    همان وقت رسم بود که پس از مرگ هر فرد در منزل، تا مدتی روی همه آینه ها و ساعت ها پارچه ای تیره می انداختند تا ارواح مرده ها در آنها گیر نیفتند اما از قرار معلوم دکتر از همان رسم بی خبر بود. پسرعموی من نیز که از دکوراسیون منزل بسیار خوششش آمده بودُ در مدل مبلمان و تابلوها و آینه ها تغییری ایجاد ننمود.

    زمانی که در ایام عید به همراه داداش کوچکم و پسرعموهای دیگر به دیدن آنجا رفتیم، آینه ای قشنگ مقابل راه پله اعتنای مرا به خود جلب نمود. در حالی که به دقت و از نزدیک همان آینه را تماشا می کردم، متوجه شدم که چند اثر انگشت روی همان به چشم می خورد.

    من با آستین لباسم تلاش کردم که همان لکه ها را پاک کنم اما در کمال شگفت و ناباوری متوجه شدم که خاصیت انگشت به خورد آینه رفته میباشد و پاک نمی گردد! همین تنها پدیده عجیب و غریب و غیر پیش پا افتاده در آنجا نبود.هنگامی که در سالن می نشستم و تمام کنار هم بودیم،

    به وضوح صدای آهسته موسیقی و قدم های سبک یک زن و یا مرد را می شنیدیم. اگرچه واضح نبود که چه حرفهایی زده می گردد اما در هر صورت صدایی خشمگین و یا غضبناک نبود، حقیقتا می توانم بگویم که همان سر و صداها بسیار هم دلنشین و خوشایند بوده اند.

    هر زمان که به سوی صدا می رفتم، ناگهان صداها قطع می شدند. اما در بالای راه پله واقعا حضور نحس و شرارت بار شخصی را احساس می کردم، نه تنها در یک بخش ، بلکه در همه بخش های بالای منزل.اگرچه من هم پسرعمویم را دوست دارم و هم منزل جدیدش را اما تنها زمانی به آنجا می روم که مجبور باشم! راستش از طبقه بالای آنجا وحشت دارم.

    من یک دختر ۱۶ ساله بی باک و شجاع هستم، هیچ گاه از سواری در ترن های خطرناک هوایی ترسی به خود راه نمی دهم و با رضایت خاطر به تماشای فیلم های جنایی و ترسناک می نشینم اما اعتراف می کنم که از آنجا می ترسم.مادرم همچنان حرفهایم را باور نمی بکند و به نظرش مجنون شده ام، اگرچه خود او هم صدای قدم ها را می شنود و اثرات انگشت را روی همان آینه می بیند!

    منبع مطلب : www.irannaz.com

    مدیر محترم سایت www.irannaz.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    ترسناک ترین وبلاگ دنیا

    خواهر من برادر من مجبوری بخونی نخون بع پات نیوفتادع کع =| 

    اون دوستمونم راس میگع الان خودتون یع داستان ترسناک بنویسین ببینم =\

    من دوسالع که تجسس میکنم اما چنین چیزی ندیدم کع روحی بتونع نجات بدع آدمارو 

    پس این داستان تخیلیع و نیازی نیست شخصو خرد کنین =\

    مرسی اه =|

    منبع مطلب : 1tarsnak.blog.ir

    مدیر محترم سایت 1tarsnak.blog.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    باران : من خیلی.خوشم‌اومد

    از خدا بترس : خداوند به اجنه اجازه نداده در زندگی انسانها ورورد کنند.

    ناشناس : بعضی از جن ها مسلمان هستن

    محدثه : من‌اعتقاددارم‌یه‌باربابرادرم‌اولین‌بارتوروستامون‌توخونه‌همزمان‌دیدیمدربازبودویه‌لحظه‌ازجلوی‌درردشدودمترقدداشت‌وسیاه‌بودصورتشوندیدم‌ولی‌بدتشودیدم‌همینکه‌دیدم‌گفتم‌شایدخیالاتی‌شدم‌ولی‌صورتموبرگردوندم‌دیدم‌رنگ‌برادرم‌پریده‌وخشکش‌زده‌بودوقتی‌بهبرادرم‌نگاه‌کردم‌اونم‌گفت‌توهم‌دیدیش‌منم‌باسرم‌تاییدکردم‌توروزروشن‌بودومامان‌وبابام‌رفته‌بودن‌ازشهرخریدکنن‌ماهم‌ازترس‌فرارکردیم‌جلوی‌درتاوقتی‌پدرومادرم‌برگردن‌پامونوداخل‌نذاشتیم‌بعدازاون‌هم‌خیلی‌واسم‌اتفاق‌افتاده

    باران : خیلی‌باحاله

    Joe R : آخه کدوم یکی از اینا ترسناک بود واقعا که 😑😑😑😑

    M.R.2011 : حتی در قرآن هم گفته که اجنه وجود دارن ولی ممکنه در یه بعد دیگه زندگی کنن یا حتی یه جهان دیگه اما فقط تا وقتی ازمون پنهونن که قرآن نباشه یا خودمون اجزه بدیم.

    RM : به اینا میگن روح های سایه ای وقتی تو حالت خاب و بیدار باشین بعضی وقتا میشه دیدشون اینا نمیتونن به انسان اسیب بزنن فقط میترسونن تا از ترس ادم تغذیه کنن

    Nazi : نخوندم

    ناشناس : بچه ها زیاد فهش ندین فقت برای لذت شما اینارو گذاشتن که وقتی بی کارین یه ذره بترسین اما از نظر من همه اینا واقعی است

    ناشناس : یه سوال این تمام داستان ها واقعی هست؟ و به نظر من جن ها و یا روح ها هستند چون پدرجون و پسر عمو و بابام یه بار جن دیدن و اگر وجود ندارن چه طور همشون اون جن را یک جور دیدن و بابام و پدجونم که نمیان بم دروغ بگن که من بترسم چون من بچه نیستم و عاشق چیزای ترسناک هستم و پدرجونم دیده جن تو کوچه اومده بوده جلوش و سم داشته خیلی عجیبه مم اگر باشم سکته میکنم🥴

    مهدی : داستان کاملا واقعی من یک شب تنها تو خونه بودم مامانم و بابام رفتن بیرون خالم مریض بود بردنش بیمارستان من گفتم منم میام تنها تو خونه میترسم بابام گفت تو دیگه مرد شدی ترس چیه منم گفتم باشه اما هنوز می ترسیدم فکر کنید ساعت ۱۲شب تو خونه ویلایی تنها رفت اونا منم از ترس که نترسم زنگ زدم به دوستم تا باهم حرف بزنیم تو تلفن تا نترسم اما وقتی زنگ زدم جواب نداد آخه ساعت ۱۲بود معلومه دیگه خواب بود من که خیلی می ترسیدم رفتم تلویزیون رو روشن کردم که دیدم تلویزیون یک فیلم وحشت ناک رو داره نشون میده منم که تنها تو خونه بودم ترسیدم نگاه کنم تلویزیون رو خاموش کردم گفتم برم بخوابم تا تریم کم شه‌ رفتم سرم رو گذاشتم رو تخت ۲۰دقیقه گذشته بود که من نیمه خواب بودم در خود به خود باز شد گفتم شاید باده دوباره خوابیدم دیدم صدای کشیدن ناخون رو دیوار میاد خیلی ترسیدم اولین بارم بود که تنها تو خونه بودم رفتم نگاه کنم چیه یک مرد بلند قامتی بود من از ترس از حال رفتم وقتی به هوش اومدم دیدم دیگه اونجا نیست ده دقیقه بعد مامان و بابام اومدن منم بهشون گفتم اونا هم ترسیدم ما از اون خونه رفتیم خیلی ترس ناک بود من از اون وقت به بعد دیگه تنها تو خونه نموندم

    مهشید♡ : سلام مهشید هستم ۱۲ سالمه و احل استان زنجان هستم این داستان که میخواهم براتون بگم برا پدر بزرگ مرحوم من اتفاق افتاد و کاملا واقعی هست روزی پدر بزرگم برای بردن گوسفندان به چرا در تویله رو باز میکنه و با دوستانش که ۲ نفر بودن راهی دشت نزدیک روستا میشن توی دشت چیزی نظر پدر بزرگم رو جلب میکنه به طوری که پدربزرگم وقتی به خودش میاد میبینه هوا کم کم داره تاریک میشه و خبری از دوستانش نیست اونا رفته بودن پدر بزرگم خوب دور و برش رو نگاه میکنه میبینه ۲ تا مرد دارن بهش نزدک میشن یکی شون میگه از کجا اومدی و چی کار میکنی پدر بزرگم هم بهشون میگه اون یکی میگه تو که جایی رو نداری بیا شب رو پیش ما بگزردن پدر بزرگم هم قبول میکنه و با اونها میره میبینه که اونها یک قبیله هستند و همه در حال پایکوبی و خوشحالی هستند. اونها برای پدر پدربزرگم یه رختخواب از علف درست میکنن و پدر بزرگم هم میخوابه صبح که بیدار میشه میبینه اندازه ۷ متر سفره پهن کرده و ازش میخوان تا باهاشون صبحانه بخره پدر بزرگم هم قبول میکنه و میخواسته که یک لقمه بگزاره تو دهنش یک دفعه یادش می افته که هم تو شام که با او نا بوده بسم الله نگفته پس باید تو صبحانه بسم الله بگه وقتی که بسم الله میگه میبینه همه ناپدید شدن و اون هم بدون ترسی با گوسفندان به ده شون بر میگرده . ببخشید که طولانی شد من همه داستان رو برا تون باز گو کردم ممنون بابت همراهی هدف من از این داستان که برای عزیز ترین کس من اتفاق افتاد این بود که همه اجنه بد و خبیسه نیستند و جن خوب هست

    Heloo : جن وجود داره اما دلیل نداره بیاد سراغ تو

    فرشید : خوب بود

    .... : ترسناک بود

    ناشناس : من یه خاطره واسه ی دوسال پیش داشتم من قبلا به برون فکنی (چیزی هست که روح درونت را به دنیای فراتر در خواب فقط خواب میرسونه و می تونی روح ها یا جن هارا ببینی البته این کارا انجام ندید چون وقتی اینکارو انجام بدیدباعث توجه بعضی از موجودات میشید اما این کار فقط برای یه ادم کار‌ دان هست خلاصه یه روز دختر عمم در هنگام خواب روح از بدنش جدا شد و قبلش صدای سوت قطار را به طور ناخودآگاه در ذهنش شنید و وقتی این روح از بدن جدا میشده احستس کرد دونفر از موجودات عجیب و غریب پشت اون نشست و حرف های به طور نا اشنا میزنند این دختر عمم از ترس باتوجه به اینکه اون به اینجور مطالب ها شناخته ای داشته روحش را برگردوند و من بعد از روز ها تصمیم گرفتم این کار را انجام بدم البته با رعایت تمام نکاتش اما وقتی روح خار ج شد دوباره به خودش برگشت و در این تاریکی احساس کردم کسی به طور ناخود اگاه گفت این کارا انجام نده چون چیزی میبینی که دوست داری نبینیش و من دیگه تا اخر این کار را انجام ندادم

    فرشته : باسلام ! من داستان رو خوندم و به نظرم واقعی هستن!

    ناشناس : همش دروغه 😂

    هاله و پگاه : عزیزم واقعا این اتفاق افتاده

    خدیجه پیکر : خوب اینا واقعی

    دختر تاریکی : من حدود ۸..۹ سالم بود و توی روستا زندگی میکردیم اگه اسمشو شنیده باشید روستای کوشک در استان کهگیلویه و بیر احمد روستا برق نداشت فقط خورشید و ماه ی شب میخواستم بخوابم که با خواهرام. دعوام شد و رفتم پیش مامان و بابام خوابیدم حدود ساعت دور ۱۱ و ۱۲ بود ک مامانم گفت پاشو برو تو اتاق خودتون بخواب من نگفتم ک با خواهرام دعوا کردم جون تقصیر خودم بود. هیچی نگفتم مامانم دوباره گفت بازم خودمو زدم ب خواب. از اونجایی ک زمان قدیم همش با کتک همه چیرو پیش میبردن مامانم پا شد و منو کتک زد و من غرورم اجازه نداد برم پیش خواهرام بعد گریه کنان از خونه زدم بیرون همه جا تاریک بود از خونه خیلی دور شده بودم ترسیدمو داشتم برمیگشتم که دوتا ادم بیشتر ب مرد میخوردن دستامو گرفتن و باهاشون رفتم سرم درد میکرد و همه چیزو تار میدیدم و بعدش هیچی یادم نمیومد تا روی کوه اونا خونمونو نشونم دادن و ی چیزی بهم گفتن ک بهم گفتن ب کسی نگم بعد چیزی یادم نمیومد تا. پشت خونمون پشت خونمون بودم و سرم گیچ میرفت بعد ک ب خودم اومدم دو تا سیب تو دستم بود و از ترس سیبارو انداختم و دوییدم تو خونه و داد زدم مامان مامان بعد مامانم اومد زد زیر گریه و بعد ی نگاهی ب خودم انداختم دیدم لباسام پاره پاره اند بعد هیچ کاری نکردن و فکر کردن بهم تجاوز شده در صورتی ک اینجوری نبود و منم نمیتونستم بهشون بگم چون اون دوتا ادم بهم گفتن ب هیچ کس نگم وگرنه میکشنم بعد چند ماه به بهترین دوستم گفتم و خود ادراری گرفتم و لکنت بعدشم طولانیه حال ندارم بگم. با تشکر

    M.R.2011 : میدونی یه کار حرامه؟؟؟

    محمد : دمت گرم واقعاً عالی بود فقط یه سوال داشتم.

    ناشناس : سلام من خودم اصلا جن ندیدم ولی خواهرم از بچگیش میبینه تا الان که ازدواج کرده مثلا میگه تو بچگیش نصف شب دو تا جن بچه بیدارش میکردن تا باهاشون بازی کنه یا میگه سفره نون رو شب جمع کرده صب که بیدار شده میبینه سفره بازه و نون خرد تو آشپزخونه ریخته و خیلی چیزای دیگه که من دیگه نمزارم برام تعریف کنه چون خیلی میترسم خودش اوایل میترسیده ولی الان براش عادی شده و فقط شبها تو خواب خیلی میترسه

    ۰۰۰ : تو داری اشتباه می کنی مرد ازما یا همون غول بیابونی دشمن مردان تنهاست و تا الان من که رفته بودم کرمان خودم توی خرابه ها صداشو می شنیدم

    هستی : تز هیچی نترسید خداوند خست) و منی که عینه سگگگ میترسم 🤣🤣

    ناشناس : همه چیز واقعی اما به نظرم روح واقعی نیست ما تو یه روستا زندگی میکنیم که همه چی داره از جن تا پری مثل ما دارن زندگی میکنن همین الانم هست تو روستامون انقد زیارت که قدیما مثل آدم باهاشون رفتار میشد به خدا به قرآن راست میگم امید از حرف جن بلدم که نگو از همه ی فامیل

    ۰ : من جن دیدم یک روز تو اتاقم دراز کشیدم ظهر بود و داشت کم کم خوابم میبرد ویک دفه دیدم یک دختر داره میخنده و کمی منو اذیت کرد مثلا میزد بهم منم فکر کردم دارم خیال میکنم و بعد دوبتره خوابیدم دیدم یک یک زن با چادر وارد اتاق شد خواب میدیدم بعد از خواب پریدم و دیدم واقعن همون زن رو دوباره دیدم که رفت تو کمد به خدا راست میگم به جون بابام این راست حقیقت باور کنید

    ناشناس : www

    سحر : خیلی با حال نبود

    zeinab : باحال بود ولی کاش ترسناک تر ش

    یاعلی : نه نیست تا خدا هست چرا ترس

    مجتبی قلیزاده : ترسناک بود ولی واقعی نبود تا خدا هست موجودات دیگر قدرت تجسس در کار انسان ها را ندارند مگر اینکه خودت انها را به چهار چوبت راه بدهی

    A....A : سلام دوستان من این مطلب رو خوندم و زیاد ترسناک نیستش ولی لزومی نداره که فحش بدین. و اینکه من خودم خوشم اومد ولی زیاد نهـ. من عاشق فیلم و داستان و...جنایی و ترسناک هستم و خیلی از این چیزا می خونم و یا می بینم. و امیدوارم کامنتمو لایک 👍🏻کنید💜 دوستون دارم💟 بای✨👋🏻

    ناشناس : خیلی عالی بود👍👍👍

    امیر : به نترسا و افراد شجاع یه کاری میگم انجام بدین اگه جرعتشو دارین.تو همه خونه ها آینه پیدا میشه آینه ای که چسبیده به دیوار باشه. ساعت ۳ الی ۴ شب روبه روی آینه ایستاده و تایمر ساعت رو تنظیم میکنی وبادقت تمام به خودت خیره شو نباید به هیچ جا نگاه کنی فقط به خودت باید خیره بشی اگه فقط ۵ دقیقه اینکارو انجام بدین شما خیلی شجاعی بعد میفهمی جن واقعیت داره یا نه.

    B~ : بنظرم اجنه وجود داره، اجنه ها در یک دنیای دیگری هستند که هیچ انسانی انجا را نمیشناسد. اما میشود که یک اجنه به دنیای انسان ها بیاید. من هیچ داستانی از پدر و مادرم یا اقوامم نشنیده ام که راجب اجنه یا ارواح باشد اما به نظر خودم خدا اجنه هارا افریده است و انها در یک دنیای دیگری هستند. همانطور که گفتم میشود یک اجنه به دنیای انسان ها بیاید و انسان هارا اذیت کند. من یک سوال دارم اگر اجنه های داستان اخری اجنه های خوبی بودند چرا وقتی ایشون نام خدا را به زبان برده است انها ناپدید شده اند؟! درست است که ان ها اجنه هستند، اما اگه خوب باشند و ازار و اذیت نکنند چرا وقتی ایشون نام خدا را بر زبان اورده اند، ان ها ناپدید شدند؟ ان ها که ازار و اذیتی نکردند؟! البته از نظر من اینطور است شاید اینطوری نباشد. خیلی ممنونم، لطفا سوالم را جواب دهید🙏

    شیدا🌹🌹 : مهشید جون این همه داستان های خوش بزار

    نازنین رقیه : درسته

    .. : خداوند به اجنه ها اجازه نداده انسان هارا اذیت کنن

    ناشناس... : من هیچ وقت ن جن دیدیم ن ارواح خو میدونم همشون الکی من ب جن ارواح اعتقادی ندارم بخاطر همین نمی‌ترسم ازشون😐👌

    زهرا : سلام دوست عزیز . در جواب سوال شما باید بگم اجنه ها چه خوب باشند چه بد چه مهربون باشند چه خبیث فرقی نمیکنه اونا همشون از خدا میترسن و اگر نام خدا رو به زبان بیاری یا قرآن جلوی صورتشون بگیری از ترس ناپدید میشن این تمام اطلاعاتی که من دارم با تشکر

    ناشناس : آنها به نام خدا احترام دارن بخاطر همینه نه از ترس

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    یلدا 4 روز قبل
    0

    من میخوام برای شما داستان بنویسم.لطفا راهنمایی کنید.

    داستانهای شما خیلی قشنگ و جذاب هستن

    رزا 5 روز قبل
    -1

    سلام تو کیهستی

    رزاتاجیک 5 روز قبل
    2

    هرزنامه شناسایی شد

    مهناز 8 روز قبل
    0

    جالب و هیجان انگیز امیدوارم مطالب وداستانهای ترسناک ترے بزارید

    sara 13 روز قبل
    0

    واقعی همه اینا واقعا ترسناک بودن ولی من نترسیدم ما حتی یه بار تو دهاتمون یه چیز سفید کوچیک داشت راه میرفت کوچیک گرد بود بعد داشت میرفت همه حیوون ها زوزه میکشیدن به خدا راست میگم واقعی

    0
    رزاتاجیک 5 روز قبل

    باشه

    امیر 1 ماه قبل
    2

    ایول عالی بود

    علی 1 ماه قبل
    3

    سلام برشما دوستانی که گفتن اجنه وجود نداره سخت در اشتباهن اجنه وجود داره الان کمتر دیده میشن چون خونه ها از فلزات اجنه از فلز خوشش نمیاد بدنشون از جنس اکتوپلاسمه هیچکس نمیتونه بهشون اسیبی برسونه چون از پوست استخوان نیست بدنشون هزاران نوع متفاوت با شکل های مختلف اجنه وجود داره غذا نمیخورن بیشتر از انرژی انسان تغذیه میکنن به هر شکلی دوست داشته باشن میتونن برن دشمن خونی انسانن کسای که میکن با اجنه در ارتباطن درسته اما فقط جن های کافر یهودی خودشونا نشون میدن جن های مسلمان اجازه همچین کاری ندارن مگر اینکه از سوی خداوند مامور بشن که با انسان ارتباط داشته باشن اجنه های کافر خودشونا بجای جن مسلمان به انسان نشون میدن کسای که دنبال ارتباط گرفتن با اجنه هستن خاهشن بیخیال بشنن خیلی خطرناکه اونا کاری به ما ندارن این ما هستیم که پای اجنه را باز میکنیم به خونمون تمام کسای که دنبال این کار رفتن کارشون به تیمارستان خودکوشی کشیده شده اجنه دشمن قسم خورده انسانه هیچ کاری نمیتونن انجام بدن واسه انسان.. ممنون از سایت خوبتون کلمه به کلمه حرفام با سند مدرکه چون ده ساله دارم مطالعه میکنم و درباره اجنه.. روح.. مرد ازما. تحقیق میکنم ببخشین اگه حرفام طولانی بود

    یاحق💗🌹🙏

    ۰ 2 ماه قبل
    5

    من جن دیدم یک روز تو اتاقم دراز کشیدم ظهر بود و داشت کم کم خوابم میبرد ویک دفه دیدم یک دختر داره میخنده و کمی منو اذیت کرد مثلا میزد بهم منم فکر کردم دارم خیال میکنم و بعد دوبتره خوابیدم دیدم یک یک زن با چادر وارد اتاق شد خواب میدیدم بعد از خواب پریدم و دیدم واقعن همون زن رو دوباره دیدم که رفت تو کمد به خدا راست میگم به جون بابام این راست حقیقت باور کنید

    ناشناس 2 ماه قبل
    5

    همه چیز واقعی اما به نظرم روح واقعی نیست ما تو یه روستا زندگی میکنیم که همه چی داره از جن تا پری مثل ما دارن زندگی میکنن همین الانم هست تو روستامون انقد زیارت که قدیما مثل آدم باهاشون رفتار میشد به خدا به قرآن راست میگم امید از حرف جن بلدم که نگو از همه ی فامیل

    2
    mbn 5 روز قبل

    روستاتون کجاس

    دختر ناشناس 3 ماه قبل
    3

    خوبه دیگه ترسناک بود ولی کمی دروغ معلوم میشد

    زهرا 3 ماه قبل
    2

    سلام دوستان .

    موجودات ماورالطبیعی واقعی هستند و در کتاب آسمانی ما مسلمانان یک سوره به نام جن هست لطفا قرآن را بخوانید . لطفا در مواقعی مانند ریختن آبجوش در ظرفشویی یا باز کردن اب داغ حمام بسم الله... بگوئید و هیچ وقت احضار جن و روح نکنید چون 1 حرام است و باعث عذاب الهی میشه و 2 زندگیتون نابود میشه

    نگین اینا دروغ.. راسته ولی سعی کنید این کار هایی که گفتم رو انجام بدید

    ممنون از سایت خوبتون :))

    زهرا 3 ماه قبل
    3

    اصلاً ترسناک نبود

    💀☠👻 3 ماه قبل
    2

    ممنون ترسناک بود از همین الان موقع خواب دست و پام میلرزه😂😑

    هازیران 3 ماه قبل
    1

    من الان دوازده سالمه من فیلم ترسناک هم خیلی دوست دارم

    هستی 4 ماه قبل
    5

    تز هیچی نترسید خداوند خست) و منی که عینه سگگگ میترسم 🤣🤣

    دخی بد 4 ماه قبل
    0

    بله اجنه وجود دارن عمه ی مادرم ماما بوده یک شب خواب بوده جن ها بیدارش میکنن میگن بیا بچه مون رو به دنیا بیار اونم از ترس قبول میکنه میگه وقتی که بچه شون رو به دنیا میارم بهم یه چار قد سفید و یه کله قند میدن و برم میگردونن موهاشون سفید بوده پاهاشون شبیه سم و شبیه آدم بودن مادر منم کنجکاو بوده میپرسه بچه چی بود اونم میگه پسر 😂

    ناشناس... 4 ماه قبل
    4

    من هیچ وقت ن جن دیدیم ن ارواح خو میدونم همشون الکی من ب جن ارواح اعتقادی ندارم بخاطر همین نمی‌ترسم ازشون😐👌

    9
    محدثه 3 ماه قبل

    من‌اعتقاددارم‌یه‌باربابرادرم‌اولین‌بارتوروستامون‌توخونه‌همزمان‌دیدیمدربازبودویه‌لحظه‌ازجلوی‌درردشدودمترقدداشت‌وسیاه‌بودصورتشوندیدم‌ولی‌بدتشودیدم‌همینکه‌دیدم‌گفتم‌شایدخیالاتی‌شدم‌ولی‌صورتموبرگردوندم‌دیدم‌رنگ‌برادرم‌پریده‌وخشکش‌زده‌بودوقتی‌بهبرادرم‌نگاه‌کردم‌اونم‌گفت‌توهم‌دیدیش‌منم‌باسرم‌تاییدکردم‌توروزروشن‌بودومامان‌وبابام‌رفته‌بودن‌ازشهرخریدکنن‌ماهم‌ازترس‌فرارکردیم‌جلوی‌درتاوقتی‌پدرومادرم‌برگردن‌پامونوداخل‌نذاشتیم‌بعدازاون‌هم‌خیلی‌واسم‌اتفاق‌افتاده

    7
    Heloo 3 ماه قبل

    جن وجود داره اما دلیل نداره بیاد سراغ تو

    .. 4 ماه قبل
    4

    خداوند به اجنه ها اجازه نداده انسان هارا اذیت کنن

    0
    رزاتاجیک 5 روز قبل

    همشون دروغه

    2
    علی 1 ماه قبل

    بله دقیقن انسان خودش کاری میکنه که اذیتش کنن

    2
    ناشناس 2 ماه قبل

    داده

    Atrisa 4 ماه قبل
    3

    واقعین فک کنم من خودم چندین بار جن دیدم یبار شبیع خود یبار شبیع روباه یبار شبیع مار یبار شبیع گربع یبار شبیه خالم یبارم شبیه مامانم اخرینش صورت نداشت پس نمیدونم شکل کی بود چون کاملا سفید بود میتونم جنارو حس کنم وقتی باشن سردرد میگیرم و تنم میلرزه سرد میشه البت بابامم میتونه و پدر بزرگم یجور چیز ارثیع ک اصا خوب نی جالبه ولی خوب نی

    سلام 4 ماه قبل
    1

    من ۲بار این داستان خوندم خیلی خوب ولی قسمت ۲ نتونستم پیدا کنم

    یزدان 5 ماه قبل
    1

    عالی

    سارن 6 ماه قبل
    2

    من بعضی از شبا بدون دلیل از خواب بلند میشم یعنی در یه حالت خواب بیداریم و بیشتر مواقع حضور کسی رو کنار خودم احساس میکنم کاملا سیاهه ولی وقتی کامل بیدار میشم نیستش😐

    4
    نازنین رقیه 5 ماه قبل

    درسته

    8
    RM 5 ماه قبل

    به اینا میگن روح های سایه ای وقتی تو حالت خاب و بیدار باشین بعضی وقتا میشه دیدشون اینا نمیتونن به انسان اسیب بزنن فقط میترسونن تا از ترس ادم تغذیه کنن

    2
    نیلا 5 ماه قبل

    میدونی اونا ارواحن اونا خودشون رو به هر کس نشون نمیدن و وقتی که نیمه هوشییاری میتونی اونا رو ببینی ولی وقتی کع هوشیاری نمیتونی

    و شاید هم سیاهی پخشت کرده

    1
    جواد 6 ماه قبل

    سلام یه پیج دارم داستان ترسناک میزارم scary.pure

    ناشناس 6 ماه قبل
    1

    انقدر ترسناک خوندم که عادی شده برام 😂

    پوست کلفت شدم خونمونم جن داره راستش

    0
    ناشناس 5 ماه قبل

    واقعا جن داره خونتون؟؟؟

    اذیتتون نمیکنن یعنی از نوع خوبن یا خبیثن؟

    B~ 6 ماه قبل
    4

    بنظرم اجنه وجود داره، اجنه ها در یک دنیای دیگری هستند که هیچ انسانی انجا را نمیشناسد. اما میشود که یک اجنه به دنیای انسان ها بیاید. من هیچ داستانی از پدر و مادرم یا اقوامم نشنیده ام که راجب اجنه یا ارواح باشد اما به نظر خودم خدا اجنه هارا افریده است و انها در یک دنیای دیگری هستند. همانطور که گفتم میشود یک اجنه به دنیای انسان ها بیاید و انسان هارا اذیت کند. من یک سوال دارم اگر اجنه های داستان اخری اجنه های خوبی بودند چرا وقتی ایشون نام خدا را به زبان برده است انها ناپدید شده اند؟! درست است که ان ها اجنه هستند، اما اگه خوب باشند و ازار و اذیت نکنند چرا وقتی ایشون نام خدا را بر زبان اورده اند، ان ها ناپدید شدند؟ ان ها که ازار و اذیتی نکردند؟! البته از نظر من اینطور است شاید اینطوری نباشد.

    خیلی ممنونم، لطفا سوالم را جواب دهید🙏

    4
    ناشناس 2 ماه قبل

    آنها به نام خدا احترام دارن بخاطر همینه نه از ترس

    4
    زهرا 3 ماه قبل

    سلام دوست عزیز .

    در جواب سوال شما باید بگم اجنه ها چه خوب باشند چه بد چه مهربون باشند چه خبیث فرقی نمیکنه اونا همشون از خدا میترسن و اگر نام خدا رو به زبان بیاری یا قرآن جلوی صورتشون بگیری از ترس ناپدید میشن

    این تمام اطلاعاتی که من دارم با تشکر

    کارو قربانی 6 ماه قبل
    2

    عالی

    امیر 6 ماه قبل
    0

    این کار خیلی خطرناکه اگه اتفاقی براتون افتاد بلافاصله وضو بگیرید بسم الله هم اثر نداره من خودم بیش از ۳۰ ثانیه نمیتونم انجام بدم امتحانش مجانیه😈

    امیر 6 ماه قبل
    4

    به نترسا و افراد شجاع یه کاری میگم انجام بدین اگه جرعتشو دارین.تو همه خونه ها آینه پیدا میشه آینه ای که چسبیده به دیوار باشه. ساعت ۳ الی ۴ شب روبه روی آینه ایستاده و تایمر ساعت رو تنظیم میکنی وبادقت تمام به خودت خیره شو نباید به هیچ جا نگاه کنی فقط به خودت باید خیره بشی اگه فقط ۵ دقیقه اینکارو انجام بدین شما خیلی شجاعی بعد میفهمی جن واقعیت داره یا نه.

    محمد 7 ماه قبل
    2

    عالی بود

    ناشناس 7 ماه قبل
    2

    سلام دوستان ببینید جن وارواح وجود دارند وحتی انها هم زندگی می کنند مثل انسانها ولی همه اینها خشن و خبیث نیستند اون هاهم مثل انسانها خوب و بد دارند در این داستانها کمی مبالغه شده واین را هم بگم که جن وارواح هرچی که مثل این هاست در قران اومده که توسط امام علی زندانی شدند وبدون اجازه خدا قادر به انجام کاری نیستند و فقط پیش کسانی می روند که دین وایمان ندارند و فقط خودشون را پاک و معصوم نشون می دن این داستان ها از نظر من که واقی نبودند چون نه انگشتری از اسمون میاد نه جن ارواح می تونن به انسانها دست بزنند

    1
    ..... 6 ماه قبل

    اره درسته جن و ارواح وجود دارند داخل قرانم گفته شده ولی نمیتونن بدون اینکه خدا اجازه بده به انسان اسیب برسونن و جن و ارواح هم خوب و بد دارن

    5
    ۰۰۰ 6 ماه قبل

    تو داری اشتباه می کنی مرد ازما یا همون غول بیابونی دشمن مردان تنهاست و تا الان من که رفته بودم کرمان خودم توی خرابه ها صداشو می شنیدم

    0
    مژگان از قشم 6 ماه قبل

    سلام دوست عزیز خیلی خوب حرف میزنی خیلی هم اطلاعات داری و من هم میخوام تمام چیز هایی که گفتی رو تایید کنم...

    3
    ناشناس 7 ماه قبل

    ناقص موند پیامم نه کسی از جن وارواح به خواب کسی میره که بگه فلان اتفاق بیو فته جایی نرو پس خودتون را وحشت زده نکنید چون خدا دوست نداره بندش اذیت بشه

    در برابر اجنه در امان باشید 7 ماه قبل
    3

    اجنه وجود دارن فقط اگه اذیتشون کنی اذیتت میکنن پسر خاله دوستم رو آتیش آب ریخته از اون روز تا ۱ ماه بعدش تو کما بوده بعد که از کما اومده بیرون فقط درباره اجنه و چیزی که دیده بوده میگه

    اجنه وجود دارن حتی ممکنه پیش شما نشسته باشند و با شماها زندگی میکنند وقتی بهتون آسیب میزنن که اگه مثلا بدون بسم الله آب داغ رو بریزیم تو ظرف شویی یا حیاط شاید خودشون یا بچه‌ها شون اونجا باشن بعد بسوزن یا آب رو آتیش ریختن یا....

    کلا اگه با بسم الله کاری انجام بدیم اونها از اون مکان فرار میکنن و به جای دیگه ای میرن مثلا از آشپزخانه به اتاق و به ما آسیبی نمی‌رسه پس سعی کنین همیشه بسم الله بگین قبل هرکاری

    3
    جوابمو نده... 4 ماه قبل

    آفرین خیلی خوب گفتی

    1
    ..... 6 ماه قبل

    فرشته ها اجنه نیستن اونا روحن جسم ندارن ولی ابلیس که یه زمانی جز فرشتگان بود جن بود و جن ها از اتش به وجود اومدن ولی این درسته که جن ها خوب و بد دارن

    1
    مژگان 6 ماه قبل

    آفرین اینارو نمیدوگستم که بسم الله چ تاثیراتی رو داره ممنون که گفتی

    ناشناس 7 ماه قبل
    5

    سلام من خودم اصلا جن ندیدم ولی خواهرم از بچگیش میبینه تا الان که ازدواج کرده مثلا میگه تو بچگیش نصف شب دو تا جن بچه بیدارش میکردن تا باهاشون بازی کنه یا میگه سفره نون رو شب جمع کرده صب که بیدار شده میبینه سفره بازه و نون خرد تو آشپزخونه ریخته و خیلی چیزای دیگه که من دیگه نمزارم برام تعریف کنه چون خیلی میترسم خودش اوایل میترسیده ولی الان براش عادی شده و فقط شبها تو خواب خیلی میترسه

    یلدا 7 ماه قبل
    2

    من داستانهای واقعی چندتا برای ارسال دارم

    نویسنده هستم

    1
    ۰۰۰ 2 ماه قبل

    لطفا بفرست

    1
    زهرا 3 ماه قبل

    ممنون نیشم بفرستید .

    1
    ستایش 5 ماه قبل

    ایول ماشالله

    2
    ♡ مهشید♡ 7 ماه قبل

    آره لطفا بفرستید

    3
    . 7 ماه قبل

    بفرس ببینیم

    ^__^ 7 ماه قبل
    0

    خیلی خوبه خود منم دوازده سالم ولی میتونم ........ خیلی هم زیاد داستان ترسناک دوست دارم

    1
    آدرینا 7 ماه قبل

    👌👌👌

    یلدا 7 ماه قبل
    0

    داستان دارم جهت ارسال ترسناک

    🌹❤️ 8 ماه قبل
    2

    وایییییییییییی واقعا ترسناک بود 😵😵

    0
    مهشید♡ 7 ماه قبل

    منم همین نظر رو دارم

    0
    آدرینا 7 ماه قبل

    خیلی 🥶🥶🥶🥶

    🌹❤️ 8 ماه قبل
    -1

    وای چه ترسناک

    مهشید♡ 8 ماه قبل
    7

    سلام مهشید هستم ۱۲ سالمه و احل استان زنجان هستم

    این داستان که میخواهم براتون بگم برا پدر بزرگ مرحوم من اتفاق افتاد و کاملا واقعی هست

    روزی پدر بزرگم برای بردن گوسفندان به چرا در تویله رو باز میکنه و با دوستانش که ۲ نفر بودن راهی دشت نزدیک روستا میشن توی دشت چیزی نظر پدر بزرگم رو جلب میکنه به طوری که پدربزرگم وقتی به خودش میاد میبینه هوا کم کم داره تاریک میشه و خبری از دوستانش نیست اونا رفته بودن پدر بزرگم خوب دور و برش رو نگاه میکنه میبینه ۲ تا مرد دارن بهش نزدک میشن یکی شون میگه از کجا اومدی و چی کار میکنی پدر بزرگم هم بهشون میگه

    اون یکی میگه تو که جایی رو نداری بیا شب رو پیش ما بگزردن پدر بزرگم هم قبول میکنه و با اونها میره

    میبینه که اونها یک قبیله هستند و همه در حال پایکوبی و خوشحالی هستند.

    اونها برای پدر پدربزرگم یه رختخواب از علف درست میکنن و پدر بزرگم هم میخوابه

    صبح که بیدار میشه میبینه اندازه ۷ متر سفره پهن کرده و ازش میخوان تا باهاشون صبحانه بخره پدر بزرگم هم قبول میکنه و میخواسته که یک لقمه بگزاره تو دهنش یک دفعه یادش می افته که هم تو شام که با او نا بوده بسم الله نگفته پس باید تو صبحانه بسم الله بگه وقتی که بسم الله میگه میبینه همه ناپدید شدن و اون هم بدون ترسی با گوسفندان به ده شون بر میگرده .

    ببخشید که طولانی شد من همه داستان رو برا تون باز گو کردم ممنون بابت همراهی

    هدف من از این داستان که برای عزیز ترین کس من اتفاق افتاد این بود که همه اجنه بد و خبیسه نیستند و جن خوب هست

    -2
    نام 4 ماه قبل

    داستانت کپی

    3
    ستایش 5 ماه قبل

    یا قمر بنی هاشم اصلا نترسید جدی؟ 😐😐😐

    2
    جواد 6 ماه قبل

    سلام داستان جذابی بود به پیج من سر بزنید😐 @scary.purr

    9
    ناشناس 8 ماه قبل

    بعضی از جن ها مسلمان هستن

    مهشید♡ 8 ماه قبل
    3

    سلام مهشید هستم ۱۲ سالمه و احل استان زنجان هستم

    این داستان که میخواهم براتون بگم برا پدر بزرگ مرحوم من اتفاق افتاد و کاملا واقعی هست

    روزی پدر بزرگم برای بردن گوسفندان به چرا در تویله رو باز میکنه و با دوستانش که ۲ نفر بودن راهی دشت نزدیک روستا میشن توی دشت چیزی نظر پدر بزرگم رو جلب میکنه به طوری که پدربزرگم وقتی به خودش میاد میبینه هوا کم کم داره تاریک میشه و خبری از دوستانش نیست اونا رفته بودن پدر بزرگم خوب دور و برش رو نگاه میکنه میبینه ۲ تا مرد دارن بهش نزدک میشن یکی شون میگه از کجا اومدی و چی کار میکنی پدر بزرگم هم بهشون میگه

    اون یکی میگه تو که جایی رو نداری بیا شب رو پیش ما بگزردن پدر بزرگم هم قبول میکنه و با اونها میره

    میبینه که اونها یک قبیله هستند و همه در حال پایکوبی و خوشحالی هستند.

    اونها برای پدر پدربزرگم یه رختخواب از علف درست میکنن و پدر بزرگم هم میخوابه

    صبح که بیدار میشه میبینه اندازه ۷ متر سفره پهن کرده و ازش میخوان تا باهاشون صبحانه بخره پدر بزرگم هم قبول میکنه و میخواسته که یک لقمه بگزاره تو دهنش یک دفعه یادش می افته که هم تو شام که با او نا بوده بسم الله نگفته پس باید تو صبحانه بسم الله بگه وقتی که بسم الله میگه میبینه همه ناپدید شدن و اون هم بدون ترسی با گوسفندان به ده شون بر میگرده .

    ببخشید که طولانی شد من همه داستان رو برا تون باز گو کردم ممنون بابت همراهی

    هدف من از این داستان که برای عزیز ترین کس من اتفاق افتاد این بود که همه اجنه بد و خبیسه نیستند و جن خوب هست

    4
    شیدا🌹🌹 6 ماه قبل

    مهشید جون این همه داستان های خوش بزار

    2
    مهشید♡ 7 ماه قبل

    ممنون بابت نظر ها تون

    4
    ناشناس 8 ماه قبل

    خیلی عالی بود👍👍👍

    5
    محمد 8 ماه قبل

    دمت گرم واقعاً عالی بود

    فقط یه سوال داشتم.

    2
    🌹❤️ 8 ماه قبل

    چه جالب

    مهشید♡ 8 ماه قبل
    -1

    سلام بسیار عالی بود لذت بردم

    -1
    ناشناس 7 ماه قبل

    مرسی دوست عزیز

    مهدی 8 ماه قبل
    7

    داستان کاملا واقعی

    من یک شب تنها تو خونه بودم مامانم و بابام رفتن بیرون خالم مریض بود بردنش بیمارستان

    من گفتم منم میام تنها تو خونه میترسم بابام گفت

    تو دیگه مرد شدی ترس چیه منم گفتم باشه

    اما هنوز می ترسیدم فکر کنید ساعت ۱۲شب تو خونه ویلایی تنها رفت اونا منم از ترس که نترسم زنگ زدم به دوستم تا باهم حرف بزنیم تو تلفن تا نترسم

    اما وقتی زنگ زدم جواب نداد آخه ساعت ۱۲بود

    معلومه دیگه خواب بود من که خیلی می ترسیدم رفتم تلویزیون رو روشن کردم که دیدم تلویزیون یک فیلم وحشت ناک رو داره نشون میده منم که تنها تو خونه بودم ترسیدم نگاه کنم تلویزیون رو خاموش کردم گفتم برم بخوابم تا تریم کم شه‌ رفتم سرم رو گذاشتم

    رو تخت ۲۰دقیقه گذشته بود که من نیمه خواب بودم در خود به خود باز شد گفتم شاید باده دوباره خوابیدم

    دیدم صدای کشیدن ناخون رو دیوار میاد خیلی ترسیدم اولین بارم بود که تنها تو خونه بودم

    رفتم نگاه کنم چیه یک مرد بلند قامتی بود من از ترس

    از حال رفتم وقتی به هوش اومدم دیدم دیگه اونجا نیست ده دقیقه بعد مامان و بابام اومدن منم بهشون گفتم اونا هم ترسیدم ما از اون خونه رفتیم خیلی ترس ناک بود من از اون وقت به بعد دیگه تنها تو خونه

    نموندم

    1
    ناشناس 6 ماه قبل

    وایی کشیدم خیلی بده خونه خودمون جن داره منم چند باری تنها موندم😓

    -1
    مهشید♡ 7 ماه قبل

    داستان ت واقعا جالب بود

    0
    ناشناس 8 ماه قبل

    اگه من بودم سکته میزدم

    1
    سارا 8 ماه قبل

    وای 😳

    سعید 8 ماه قبل
    1

    خیلی چرند بود احمقا

    0
    زهرا 3 ماه قبل

    سلام .

    شما خوشت نیومده دلیل نمیشه به دیگران توهین کنی

    A....A 8 ماه قبل
    4

    سلام

    دوستان من این مطلب رو خوندم و زیاد ترسناک نیستش ولی لزومی نداره که فحش بدین.

    و اینکه من خودم خوشم اومد ولی زیاد نهـ.

    من عاشق فیلم و داستان و...جنایی و ترسناک هستم و خیلی از این چیزا می خونم و یا می بینم.

    و امیدوارم کامنتمو لایک 👍🏻کنید💜

    دوستون دارم💟 بای✨👋🏻

    ناشناس 8 ماه قبل
    3

    باحال و مخوف بود

    M.R.2011 8 ماه قبل
    8

    حتی در قرآن هم گفته که اجنه وجود دارن ولی ممکنه در یه بعد دیگه زندگی کنن یا حتی یه جهان دیگه اما فقط تا وقتی ازمون پنهونن که قرآن نباشه یا خودمون اجزه بدیم.

    ناشناس 9 ماه قبل
    0

    خیلی داستان هاتون ترسناک بود😑😬

    مرده 9 ماه قبل
    1

    خوبه

    زیبا 9 ماه قبل
    1

    چرا آخرش انقدر چرت تموم میشه ولی من یه شب خواب خیلی عجیبی دیدن ترسناک بود

    ساغر شفیعی 9 ماه قبل
    1

    ممنون میشم اگه بقیه داستان اولیه را هم بگین

    منظورم اینه که چطوری انگشتر باباش را پیدا میکنه و موجودات را شکست میده و چرا بخاطر این قضیه مامانش میمیره

    ممنون میشم اگه داستان را تموم کنید🙏🏻

    0
    زهرا 3 ماه قبل

    سلام .

    به نظر من هم اگر این داستان تموم شه خیلی خوبه

    1
    مژگان 6 ماه قبل

    آره منم میخوام بدونم آخرش چی میشه

    2
    M.R.2011 8 ماه قبل

    آره منم موافقم داستانها یه جورایی نصفه بودن

    دختر تاریکی 9 ماه قبل
    5

    من حدود ۸..۹ سالم بود و توی روستا زندگی میکردیم اگه اسمشو شنیده باشید روستای کوشک در استان کهگیلویه و بیر احمد

    روستا برق نداشت فقط خورشید و ماه

    ی شب میخواستم بخوابم که با خواهرام. دعوام شد و رفتم پیش مامان و بابام خوابیدم حدود ساعت دور ۱۱ و ۱۲ بود ک مامانم گفت پاشو برو تو اتاق خودتون بخواب من نگفتم ک با خواهرام دعوا کردم جون تقصیر خودم بود. هیچی نگفتم مامانم دوباره گفت بازم خودمو زدم ب خواب.

    از اونجایی ک زمان قدیم همش با کتک همه چیرو پیش میبردن

    مامانم پا شد و منو کتک زد و من غرورم اجازه نداد برم پیش خواهرام

    بعد گریه کنان از خونه زدم بیرون

    همه جا تاریک بود از خونه خیلی دور شده بودم ترسیدمو داشتم برمیگشتم که دوتا ادم بیشتر ب مرد میخوردن دستامو گرفتن و باهاشون رفتم سرم درد میکرد و همه چیزو تار میدیدم و بعدش هیچی یادم نمیومد تا روی کوه اونا خونمونو نشونم دادن و ی چیزی بهم گفتن ک بهم گفتن ب کسی نگم بعد چیزی یادم نمیومد تا. پشت خونمون پشت خونمون بودم و سرم گیچ میرفت بعد ک ب خودم اومدم دو تا سیب تو دستم بود و از ترس سیبارو انداختم و دوییدم تو خونه و داد زدم مامان مامان بعد مامانم اومد زد زیر گریه و بعد ی نگاهی ب خودم انداختم دیدم لباسام پاره پاره اند

    بعد هیچ کاری نکردن و فکر کردن بهم تجاوز شده در صورتی ک اینجوری نبود و منم نمیتونستم بهشون بگم چون اون دوتا ادم بهم گفتن ب هیچ کس نگم وگرنه میکشنم بعد چند ماه به بهترین دوستم گفتم و خود ادراری گرفتم و لکنت بعدشم طولانیه حال ندارم بگم.

    با تشکر

    2
    سنا 6 ماه قبل

    اون چیزی که گفته بودن به کسی نگو مگه چی بود😬تو ک ب بهترین دوستت گفتی به ماهم بگو😥

    0
    A....A 8 ماه قبل

    😧😧

    من هم اهل کهگیلویه و بویراحمد هستم ولی یاسوج زندگی می کنم

    راست می گی؟

    واقعا این اتفاق واست افتاد؟ 😳

    Scary 9 ماه قبل
    2

    داستان دوم کامل نبود اما ژانر وحشت و ترسناک رو تقریبا حفظ کرده بود.

    اما کسایی که میگن ترسناک نیس یه لحظه خودت رو جای اون شخص بزار بعد حرف بزن و بگو ترسناک نیس من خودمم میگم ترسناک نیس اما وقتی خودمو جای اونا میزارم هیجان و ترس رو احساس میکنم

    آرمی=))) 9 ماه قبل
    -1

    بد نبود ولی ترسناکم نبود مرسی از زحماتتون:)💖

    ممد 10 ماه قبل
    -2

    حال نکردم

    (: fatemeh:) 10 ماه قبل
    2

    من ک عاشقش شدم

    (: fatemeh:) 10 ماه قبل
    2

    سلام به همگی من یه داستان واقعی میخواهم براتون تعریف کنم ولی اول بگم که داستان سامیارکاملاواقعی هست...

    این داستان مربوط میشع به چندسال پیش که من دراتاقم بابرادرم خواب بودیم وپدرمادرم هم دراتاق دیگری

    وقتی من سرم ازگوشی درآوردم تقریباساعت های دواینهابودکه من یه مرددیدم که یک لباس سفیدتن شوب طرف اتاق پدرم اینهامیره من بای جیغ تمام همسایه هابیدارکردم...

    خانه ماداخل ی آپارتمان بودماطبقه اول بودیم

    اماب خاطرقضیه هایی ازاونجارفتیم...

    ولی من هنوزم حس میکنم یکی توی حصار آخرکوچمون...

    به خداکه راست...

    کلیپ های سعیدوالکورهم تماشاکنیدهم ترسناک هک واقعی...

    فاطمه هستم...

    12ساله...

    ازبهبهان...

    -1
    مژگان 6 ماه قبل

    منم کلیپ های سعید رو میبینم

    1
    سنا 6 ماه قبل

    دقیقا کلیپ های سعید والکور اوج ترس و وحشت رو دارن چون خیلی خوب تعریف میکنه

    2
    E 9 ماه قبل

    من کلیپای والکور رو دیدم واقعا محشرن مخصوصا اون داشتانایی که تعریف میکنه

    ناشناس 10 ماه قبل
    7

    یه سوال این تمام داستان ها واقعی هست؟

    و به نظر من جن ها و یا روح ها هستند چون پدرجون و پسر عمو و بابام یه بار جن دیدن و اگر وجود ندارن چه طور همشون اون جن را یک جور دیدن و بابام و پدجونم که نمیان بم دروغ بگن که من بترسم چون من بچه نیستم و عاشق چیزای ترسناک هستم و پدرجونم دیده جن تو کوچه اومده بوده جلوش و سم داشته خیلی عجیبه مم اگر باشم سکته میکنم🥴

    ناشناس 10 ماه قبل
    0

    عالی بود

    یه داستان دارم به خداکه واقعیه نباید قسم می خوردم ولی دیگه خوردم🤣😑خب یه روز خونه مامانجونم طبقه پایین بودیم خونه خودمون طبقه بالا هست و مهمان پایین بود مامانم هم همه ی لامپ هارا خاموش کرد و رفتیم پایین بعد گفت برو شارژر من را بیار آخه خودش کار داشت منم با پسر عموم رفتم چون میترسیدم و تا اومدیم تو انگار یه عروسک مثل انابه به سقف بود و من و پسر عموم سایه اش را روی زمین جلومون دیدیم و جرعت نکردیم بالا سرمون و ببینیم و ریدیم تو خودمون و دویدیم پایین آخرم شارژر نبردیم🤣ولی خیلی بد بود

    ناشناس 10 ماه قبل
    6

    من یه خاطره واسه ی دوسال پیش داشتم من قبلا به برون فکنی (چیزی هست که روح درونت را به دنیای فراتر در خواب فقط خواب میرسونه و می تونی روح ها یا جن هارا ببینی البته این کارا انجام ندید چون وقتی اینکارو انجام بدیدباعث توجه بعضی از موجودات میشید اما این کار فقط برای یه ادم کار‌ دان هست خلاصه یه روز دختر عمم در هنگام خواب روح از بدنش جدا شد و قبلش صدای سوت قطار را به طور ناخودآگاه در ذهنش شنید و وقتی این روح از بدن جدا میشده احستس کرد دونفر از موجودات عجیب و غریب پشت اون نشست و حرف های به طور نا اشنا میزنند این دختر عمم از ترس باتوجه به اینکه اون به اینجور مطالب ها شناخته ای داشته روحش را برگردوند و من بعد از روز ها تصمیم گرفتم این کار را انجام بدم البته با رعایت تمام نکاتش اما وقتی روح خار ج شد دوباره به خودش برگشت و در این تاریکی احساس کردم کسی به طور ناخود اگاه گفت این کارا انجام نده چون چیزی میبینی که دوست داری نبینیش و من دیگه تا اخر این کار را انجام ندادم

    Harley kueen 10 ماه قبل
    -1

    O my gad

    -1
    ناشناس 18 روز قبل

    بلی دقیقا وجود دارد

    زهرا 10 ماه قبل
    0

    سلام

    من دیروز با کمک دوستم جن رو احضار کردیم و اگه دوست دارین می تونم بگم

    نخ سفید کوتاه

    کتاب مقدس

    قیچی

    جاهایی که تو خونتون آینه داره اگه حمام باشه عالیه

    چراغ ها خاموش باشه

    و شروع کنین

    0
    علی 1 ماه قبل

    مطمعنی اونکه دیدی اجنه بوده چقدر کودن بوده این اجنه 😄😄😁

    1
    ..... 6 ماه قبل

    این کار را میشه انجام داد و بعضی موقع ها جن یا روح واقعا احظار میشه ولی این کار حرامه و گناهه

    5
    M.R.2011 8 ماه قبل

    میدونی یه کار حرامه؟؟؟

    2
    زهرا 10 ماه قبل

    البته باید قیچی رو لای کتاب قرار بدین

    Harley kueen 10 ماه قبل
    0

    Hello

    0
    ناشناس 8 ماه قبل

    سلام👋

    0
    سحر 10 ماه قبل

    سلام

    سحر 10 ماه قبل
    -1

    من یک بار جن دیدم .قیافه اش شبیه گوسفند بود و سم گوسفند داشتند

    0
    ..... 6 ماه قبل

    شیطان شبیه بز هست ولی جن را نمیدونم فقط میدونم جن سم داره شاید اونی که دیدی خو گوسفند بوده😂

    -1
    سامیار 6 ماه قبل

    اون خودگوسفند بوده دانشمند🤣🤣🤣

    -1
    سنا 6 ماه قبل

    نابغه ی دانشمند اون خود گوسفنده🤣🤣🤣

    3
    نابغه حتما گوسفند دیدی 8 ماه قبل

    نابغه حتما گوسفند دیدی

    غلامعلی حداد 10 ماه قبل
    0

    ترسناک بود

    msmz 10 ماه قبل
    0

    من داستان ترسناک بلدم ولی اینقدر ترسناک هم نه. مثلا یک دونه برای دختر عمم تعریف کردم گفت یکم ترسیدم و گفت باحال بود دختر عمم کلاس ششمه

    Zahra 10 ماه قبل
    2

    الان این دقیقا تومار بود یا داستان کوتاه؟

    😐💔👌🏻

    1
    M.R.2011 8 ماه قبل

    عیب نداره داستان ترسناک هرچی بلند تر بهتر

    زهرا 10 ماه قبل
    0

    پشمام

    مجتبی قلیزاده 10 ماه قبل
    4

    ترسناک بود ولی واقعی نبود تا خدا هست موجودات دیگر قدرت تجسس در کار انسان ها را ندارند مگر اینکه خودت انها را به چهار چوبت راه بدهی

    1
    ب ت چ 2 ماه قبل

    حرفت درسته اما اینم بدون همون‌طور ک ما انسان ها میتونیم اونارو احضار کنیم اونا هم میتونن این کار رو بکنن برای همینه بعضی افراد میتونن اونارو ببینن

    -1
    ..... 6 ماه قبل

    اره درسته فقط با احظار میتونی وارد زندگیت بکنیشون که اونم یه کار کلا حرامه

    0
    سامیار 6 ماه قبل

    آنقدر درباره داستان سامیار نگین منم اسمم سامیار من رو نتر سونید

    0
    (: fatemeh:) 10 ماه قبل

    داستان سامیارواقعی بوداماترسناک

    zeinab 11 ماه قبل
    4

    باحال بود ولی کاش ترسناک تر ش

    از خدا بترس 12 ماه قبل
    9

    خداوند به اجنه اجازه نداده در زندگی انسانها ورورد کنند.

    0
    ب ت چ 2 ماه قبل

    اجازه نداده ولی متاسفانه شدنیه و بعضی وقتا این پرده ها کنار می‌ره و خب واقعا وحشت انگیزه

    1
    سنا 6 ماه قبل

    برو بینیم بابا حتما عروسک آنابل هم تزیینیه🤔🤔🤔

    مهدی 12 ماه قبل
    1

    من که برگام ریخت😨

    -1
    (: fatemeh:) 10 ماه قبل

    ماهم😂

    سکته کردم...

    ولی جالب بود...

    سحر 1 سال قبل
    -1

    خیلی با حال نبود

    سحر 1 سال قبل
    4

    خیلی با حال نبود

    ناشناس 1 سال قبل
    7

    بچه ها زیاد فهش ندین فقت برای لذت شما اینارو گذاشتن که وقتی بی کارین یه ذره بترسین اما از نظر من همه اینا واقعی است

    2
    (: fatemeh:) 10 ماه قبل

    منم موافقم👍🏻

    4
    یاعلی 11 ماه قبل

    نه نیست تا خدا هست چرا ترس

    ناشناس 1 سال قبل
    4

    www

    0
    سنا 6 ماه قبل

    هیچی میگه واو اومده باکلاس تر بگه wwwنوشته

    -2
    (: fatemeh:) 10 ماه قبل

    چی

    ناشناس 1 سال قبل
    -2

    من خونه مون قبلا تویی فلاوجان بود خب فلاورجان هم یه شهر قدیمیع و اینکه ما زیاد بچه بودیم وخب من از همه شون بزرگ تر بودم و درباره این چیز ها میدونستممن اتاقم روبرویی زیرزمین بود خب زیر زمین هم برق نداشت پله میخور پایین و خیلی هم ترسناک بود همیشه صداهایی عجیب قریب از اونجا میومد و منم هیچ وقت جرعت نمی کردم بر داخلش ولی خب یه روزی مادرم گفت برو اونجا و چند تا وسایل بیار منم خیلی اسرار کردم که کسه دیگه ای بره ولی مادرم فقط به من خندید منم رفتم چاره ایی نداشتم اونجا برق نداشت رفتم و.....

    0
    ..... 6 ماه قبل

    ..... ؟

    -1
    نابغه حتما گوسفند دیدی 8 ماه قبل

    یا خدا

    1
    ساغر شفیعی 9 ماه قبل

    میشه اگه میتونی بقیه اش را هم بگی؟

    آخه من خیلی به این جور داستان ها(داستان ترسناک) خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی علاقه دارم

    0
    دختر تاریکی 9 ماه قبل

    و .....چی کنجکاو شدم بدونم. راستش منم این بلا سرم اومده ولی مال تو جالب تره

    1
    ضد حال زن 10 ماه قبل

    تموم شد؟!

    خیلی تاثیر گذاری بود بیا پایین

    سرمون درد گرف

    -1
    (: fatemeh:) 10 ماه قبل

    زیناجون راست زرمفت نزن زیناجون باشماهستم

    ولی داستان شماواقعی من میدونم👍🏻

    5
    خدیجه پیکر 11 ماه قبل

    خوب اینا واقعی

    ... 1 سال قبل
    1

    من یه شب از خواب بیدار شدم دیدم یه دختری با قد حدود ۱۷۰ ایستاره جلو کمد لباسیم،یه لباسی پوشیده بود که یه دامن بلند و پر چین داشت مثل لباسای دخترای کولی...رنگشم سبز چرک و قرمز بود..صورتشو با روسریش پوشونده رود دستشم گرفته بود جلو دهنش ولی صورتش اصلا معلوم نبود

    حرکتم نمیکرد اصلا بعد من یه لحظه نمیدونم چرا گفتم این یکی از اعضای خانوادمه..بعد که یکم به هوش اومدم یه دفه گفتم چی با خودت میگی؟خونواده کدومه؟این کیه؟؟؟

    بعد که چشمام دیگه کامل باز شد خیلی آروم شروع کرد به محو شدن😐

    0
    علی 1 ماه قبل

    من که والا اگه جن ببینم اسمم یاد میره حالا شما چطوری فهمیدی قدش ۱۷۰بود عجیبه 😄😁

    0
    ..... 6 ماه قبل

    خیالاتی شدی

    -2
    (: fatemeh:) 10 ماه قبل

    درداسمم ب ت چ مگه پدرمادرنداری بچه

    بشی سرجات زرمفت نزن باشمام ب ت چ😂

    یاسمن 1 سال قبل
    1

    چه قدر طولانی...خیلی مثل فیلم بود چندان واقعی به نظر نمیرسید :/

    0
    سحر 10 ماه قبل

    آره

    ناشناس 1 سال قبل
    1

    اسلا این داستان ها واقعی نیستن من میگم داستان ترسناک نمی فهمین خدا همهی مریضارو شفا بده

    0
    سنا 6 ماه قبل

    الاهی آمین😂😂

    ناشناس 1 سال قبل
    -1

    اسلا این داستان ها واقعی نیستن من میگم داستان ترسناک نمی فهمین خدا همهی مریضارو شفا بده

    1
    مهشید♡ 7 ماه قبل

    اگه ما مریض هستیم تو چی؟

    .... 1 سال قبل
    6

    ترسناک بود

    عاقا امیر 1 سال قبل
    0

    همش کصشره

    0
    مژگان 6 ماه قبل

    اینقد فحش ندید

    0
    (: fatemeh:) 10 ماه قبل

    آقاامیرحرف بدنزنیدبچ یادمیگیره

    ناشناس 1 سال قبل
    2

    همش دروغه

    Nazi 1 سال قبل
    7

    نخوندم

    0
    علی 1 ماه قبل

    اگر اینا دوروغه پس حتمان کل دنیا روز شبشم دوروغه یکم بشینی فکر کنی بعد میفهمی که تمومش راسته البته انسان حق داره باور نکنه چون مغز انسان نمیتونه اینچیزا را درک کنه

    2
    باران 1 سال قبل

    خیلی زیاده

    نیلی 1 سال قبل
    -1

    من که باور نکردم

    اسلن ترسناک نبود

    5
    هاله و پگاه 1 سال قبل

    عزیزم واقعا این اتفاق افتاده

    نیلی 1 سال قبل
    3

    خیلی دروغ بود

    Joe R 1 سال قبل
    8

    آخه کدوم یکی از اینا ترسناک بود واقعا که 😑😑😑😑

    0
    ساریه 8 ماه قبل

    والا

    0
    ساریه 8 ماه قبل

    والا

    ناشناس 1 سال قبل
    5

    همش دروغه 😂

    باران 1 سال قبل
    11

    من خیلی.خوشم‌اومد

    باران 1 سال قبل
    8

    خیلی‌باحاله

    فرشید 1 سال قبل
    6

    خوب بود

    فرشته 1 سال قبل
    5

    باسلام !

    من داستان رو خوندم و به نظرم واقعی هستن!

    مهدی 2 سال قبل
    3

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    1
    اره 1 سال قبل

    سلام

    برای ارسال نظر کلیک کنید