در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    داستان شعر کار وتلاش را به نثر ساده بنویسید

    1 بازدید

    داستان شعر کار وتلاش را به نثر ساده بنویسید را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    زهره : سلیمان در را مورچه ای را دید که بازحمت پای ملخی را تکان میداد واز سنگینی ان در سختی بود وباد اورا چون پر کاه تکان میداد چنان سعی میکرد که متوجه کسی نبود . سلیمان با عصبانیت به او گفت .. ای فقیر نادان از ملک سلیمان خبری نداری از این پس به قصر پادشاهی بیا و هر چه می خواهی از سفره ها بخور چرا باید تمام عمرت خودت را به سختی و زحمت بکشی وبار های سنگین ببری اینجا راه است و مردم عبور می کنند مبادا در زیر پای خودشان کشته شوی 😯 من تا اینجا تو نستم

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ماهان 2 روز قبل
    -1

    سلام در راهی سلیمانی مورچه ای دید که پای ملخی راتکان می داد آن پا انقدر سنگین بود که مورچه نمی توانست آن راتکان دهد سلیمان گفت بیا از این سفره من بخور چرا انقدر رحمت می کشی ؟مورچه گفت من از همین راه توانستم به اینجا برسم پس از این پس هم می توانم تونگران خودت باش

    ناشناس 5 روز قبل
    0

    کاش نصفه نبود البته نمیدونم نصفه یا نه😡

    گاو 7 روز قبل
    1

    برید گم شید خیلی بده

    ااثتث

    ناشناس 8 روز قبل
    -1

    خیلی خوب بود

    زینب اکبری 20 روز قبل
    1

    منم‌ واقعا چیزی نمیدونم

    20 روز قبل
    2

    خیلی بدمن ایناروخودم بلدم

    20 روز قبل
    -2

    خیلی بدمن ایناروخودم بلدم

    20 روز قبل
    0

    خیلی بدمن ایناروخودم بلدم

    زهره 27 روز قبل
    1

    متن من خوب بود

    زهره 28 روز قبل
    5

    سلیمان در را مورچه ای را دید که بازحمت پای ملخی را تکان میداد واز سنگینی ان در سختی بود وباد اورا چون پر کاه تکان میداد چنان سعی میکرد که متوجه کسی نبود . سلیمان با عصبانیت به او گفت .. ای فقیر نادان از ملک سلیمان خبری نداری از این پس به قصر پادشاهی بیا و هر چه می خواهی از سفره ها بخور چرا باید تمام عمرت خودت را به سختی و زحمت بکشی وبار های سنگین ببری اینجا راه است و مردم عبور می کنند مبادا در زیر پای خودشان کشته شوی 😯 من تا اینجا تو نستم

    3
    زهره 28 روز قبل

    خب هست

    0
    زهره 28 روز قبل

    من که اینا رو بلدم تازه هست حالا نمی تونیتم بنویسم

    زهره 28 روز قبل
    0

    چرا نیستش ؟؟؟ نمیاره😫

    امیر علی 29 روز قبل
    3

    سلام باشه

    fatemehzahra-32 1 ماه قبل
    3

    نمیاره

    😔

    برای ارسال نظر کلیک کنید