توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    داستان کوتاه در مورد کتاب و کتابخوانی

    1 بازدید

    داستان کوتاه در مورد کتاب و کتابخوانی را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    قصه ی جالب کتابهای شلخته

    قصه ی جالب کتابهای شلخته

    قصه کتابهای شلخته,قصه کودکانه,قصه برای کودکان,داستانهای کودکانه,

    امروز چند تا کتاب جدید به کتابخانه آوردند تا در قفسه های مخصوص خودشان قرار دهند. اما مثل اینکه این کتابها هنوز کتابخانه ندیده بودند. چه کارهایی می کردند. بلند بلند می خندیدند. همدیگر را هل می دادند. حوصله نداشتند سر جایشان منظم قرار بگیرند. یک دفعه توی قفسه ها دراز می کشیدند و...

    خلاصه حسابی آبروریزی درآورده بودند. اعضای کتابخانه از کار این کتابها تعجب کرده بودند. ولی چون همه با ادب و با حوصله بودند چیزی نمی گفتند و فقط چپ چپ به کتابها نگاه می کردند. منتظر بودند تا ببینند مسئول کتابخانه خودش چکار می کند.

    مسئول کتابخانه یکی دوبار به کتابهای بی نظم تازه وارد تذکر داد که اینجا کتابخانه است نه پارک! اینجا باید سکوت را رعایت کنید و سرجایتان منظم قرار بگیرید تا کسی بیاید و یکی از شما را انتخاب کند و بخواند.

    کتابها با تعجب گفتند " بخواند!"

    مسئول گفت: "بله بخواند."

    کتابها همه با هم بلند بلند شروع به خندیدن کردند و گفتند مگر کسی پیدا می شود که بخواهد مطالب ما را بخواند!

    مسئول کتابخانه اخم کرد و سر جایش نشست.

    صحبت کردن کتابها آرامتر شد، ولی هنوز هم همدیگر را هل می دادند و هر کدام سعی می کرد چند برابر خودش جا بگیرد.

    کتابهای مودب و منظم قبلی، از دست کتابهای جدید شلخته ،خسته و عصبانی شده بودند و زیر لب غر می زدند تا اینکه یکی از کتابها که از بقیه قدیمی تر بود، از کتابهای جدید پرسید: "ببخشید می تونم بپرسم شما قبلا کجا زندگی می کردید؟"

    کتابهای شلخته نگاهی به هم کردند و گفتند :"لای اسباب بازی های ستاره خانم."

    کتاب قدیمی گفت: "لای اسباب بازی ها ! اما کتاب باید توی کتابخانه باشد تا سالم و تمیز بماند. "

    یکی از کتابهای شلخته گفت: "مگه نمی بینی بیشتر کاغذهای ما مچاله شده، جلدمون خراب شده، چند تا از کاغذهامون پاره شده...."

    کتاب قدیمی با دلسوزی سرش را تکان داد و گفت" "حالا فهمیدم چرا انقدر همدیگر رو هل می دهید یا چرا نمی تونید سرجاتون بایستید. وقتی یک کتاب آسیب می بیینه شکلش زشت می شه و دیگه نمی تونه درست لای کتابها قرار بگیره."

    کتابها وقتی این حرفها را شنیدند دلشان برای کتابهای تازه وارد سوخت و دیگر غر نزدند و ساکت شدند.

    کتاب قدیمی دوباره گفت: "حالا خدا را شکر الان توی کتابخانه هستید و دیگر زیر دست و پا و لای اسباب بازیهای بچه ها نیستید. اینجا کم کم شکلتان هم زیبا می شود و کاغذهای مچاله شده تان صاف می شود. بعد خودتان می فهمید که چقدر زندگی در کتابخانه کیف دارد. تازه از همه مهمتر، اینجا بچه ها شما را بر می دارند و قصه های قشنگتان را می خوانند."

    این حرفها انقدر روی کتابهای شلخته تاثیر گذاشته بود که می خواستند گریه کنند. آخر آرزوی هر کتابی این است که کسی آن را بخواند. هنوز حرفهای کتاب قدیمی تمام نشده بود که یکی از بچه ها سراغ کتابهای شلخته آمد و سه تا از کتابها را برداشت تا با دوستهایش بخواند.
     

    منبع:tebyan.net

    منبع مطلب : www.beytoote.com

    مدیر محترم سایت www.beytoote.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    💜Pariya💜 6 روز قبل
    0

    خیلی عالی بود و قشنگ بود😍👌ممنون 🌹

    ناشناس 7 روز قبل
    0

    الکیه داستانش رو دیدم

    -1
    سولین خفن👿 4 روز قبل

    آره والله الکیه

    -1
    سولین خفن👿 4 روز قبل

    آره والله الکیه

    kimia karami 15 روز قبل
    -1

    سلام من یک متن کوتاه درمورد خرید لوازم مدرسه میخواستم

    kimia karami 15 روز قبل
    2

    سلام من یک متن کوتاه درمورد خرید لواظم تهریر میخواستم

    فاطمه 16 روز قبل
    0

    این داستان خیلی قشنگ ترین‌ داستانی بود که تاها لا دیدم

    نیکا رسولیان 16 روز قبل
    1

    خیلی خوبه من کلاس پنجمم د مدرسه ما خواسته بود که داستان درباره وتاب بخونیم و خیلی به دردم خورد واقا ممنون از کسی که این داستان رو ساخته و کسی که به گوگل گذاشته 👌👌👌

    نیکا رسولیان 16 روز قبل
    2

    خیلی خوب بود عالی خیلی بهدرد من خورد من کلاس پنجمم و ما مدرسمون متن یا داستان درباره کتاب بود عالی و...

    آیلار 17 روز قبل
    0

    تا کم کم کتاب ها منظم و مرتب شدند و درست رفتار کردند الان خیلی وقت است که در کتاب خانه به سر می‌برند قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید

    M 19 روز قبل
    1

    پیدا کنیگ

    0
    M 19 روز قبل

    پیدا کنین

    صبا 19 روز قبل
    1

    من خیلی دوست داشتم مطلب را🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥

    آیلین 20 روز قبل
    0

    نه عالیه داستانتون فقط کودکانس

    ناشناس 20 روز قبل
    1

    ممنون

    فاطمه‌ 20 روز قبل
    0

    عالی‌بود

    حسنا براهویی 20 روز قبل
    1

    داستان کوتاه درباره ی کتاب و کتابخوانی

    ناشناس 21 روز قبل
    1

    اسمت چیه

    مرینت دوپن چی 21 روز قبل
    0

    عالی عالی عالی 😘😘😘

    ملیندا 21 روز قبل
    1

    جیگرمی کله، 😘😘💖😘💖😘

    ملینا 21 روز قبل
    -1

    سلام مهدی جون 😘😘😘😘

    ناشناس 21 روز قبل
    0

    من چیزی نمیدونم

    ستایش 21 روز قبل
    2

    و این شد که کتاب های شلخته متوجه شدن باید تمیز و مرتب باشن تا دیگران آنها را بخوانند و چیز های مفید یاد بگیرند

    ناشناس 21 روز قبل
    2

    عالی

    0
    ناشناس 21 روز قبل

    عالی من تا اخر نخوندم ولی تا اینجایی که خوندم خوب بوده💎💍

    سوگند 24 روز قبل
    0

    نمی‌دونم والا

    👍🏻 24 روز قبل
    2

    داستان خوبی بود

    ناشناخته 24 روز قبل
    1

    سلام خیلی قشنگ بود داستان

    مفید و آموزنده🥰💐

    کفشدوزک 1 ماه قبل
    0

    سلام بچه ها

    کفشدوزک 1 ماه قبل
    1

    سلام بچه ها

    برای ارسال نظر کلیک کنید