در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    درست نویسی صفحه ۳۴ نگارش هشتم

    1 بازدید

    درست نویسی صفحه ۳۴ نگارش هشتم را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    درست نویسی صفحه 34 نگارش پایه هشتم

    درست نویسی صفحه 34 نگارش هشتم

    مراسم بزرگداشت خانم مرحومه ایرانپور برگزار شد.

    پاسخ:مراسم بزرگداشت خانم مرحوم ایرانپور برگزار شد.

    در میان زنان شاعره,پروین اعتصامی از همه نام آور تر است.

    پاسخ:در میان زنان شاعر,پروین اعتصامی از همه نام آور تر

    منبع مطلب : mrmmatin.blogfa.com

    مدیر محترم سایت mrmmatin.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    بازنویسی حکایت صفحه 34 - درس کده

    در این مطلب برای شما نمونه انشا و بازنویسی حکایت صفحه ۳۴ کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم را آماده کرده ایم

    حکایت زیر را بخوانید و به زبان ساده بازنویسی کنید.

    بازنویسی حکایت صفحه ۳۴ کتاب مهارت های نوشتاری نهم:
    حکایت زیر را بخوانید و به زبان ساده بازنویسی کنید.

    حکایت:
    شخصی پیراهنی را که دزدیده بود به پسر خود داد تا به بازار ببرد و بفروشد در راه ‏بازار پیراهن را از پسر دزدیدند، پسر وقتی به خانه برگشت پدر از وی پرسید:
    پیراهن را چند فروختی؟
    پسر گفت: به آن قیمتی که شما خریده بودید.

    بازنویسی کوتاه:

    روزی از روزگاران قدیم شخصی به بازار رفت و یک پیراهن دزدید و به خانه آورد و  به پسرش داد که در بازار بفروشد.

    پسر به بازار رفت که پیراهن را بفروشد دزدی دیگر آمد و همین پیراهن را از  پسر دزدید پسر با دست خالی به خانه برگشت.

    پدر از پسرش پرسید پیراهن را چه قیمتی فروختی ؟

    پسرجواب داد بابا پیراهن را باهمان قیمتی که شما خریده بودی  فروختم.

    بازنویسی بلند:

    در زمان فتحلی شاه قاجار پیر مردی به نام تیمور زندگی فقیرانه ای داشت و مایحتاج زندگی خود را از راه خارکشی بدست می آورد و زندگی مشقت باری داشت زندگی میکرد مدتی بود که پیرمرد توان رفتن به صحرا و بیابان را نداشت و رو به پسرش آورده بود پسر تیمور  پسری عاقل دانا و بسیار مذهبی بود تیمور چند روزی شده بود که به دزدی روی آورده بود و از راه کسب و کار حرام درآمد خود را بدست می آورد و اشیای دزدی را بدون آگاهی به فرزند خود میداد تا در بازار بفروشد و هر روز بهانه ای برای آن ها می آورد اما کسبه محل به او تحمت دزدی میزدند و او حتی توجه نمیکرد زیرا عادت نداشت جواب مردم را با خشم بدهد روزی از همین روز ها پیرمرد از جلوی مغازه پیراهن فروشی رد شد و پیراهنی که در بیرون از مغازه برای فروش گزاشته شده بود را دزدید و به این فکر افتاد که این پیراهن چقدر میتواند ارزش داشته باشد پیرمرد لباس را در زیر پیراهنش پنهان کرد و طبق معمول به پسرش رضا داد تا در بازار بفروشد رضا دیگر به پدرش شک کرده بود از جلوی مغازه استاد علی رد شد دید که او دارد به شدت گریه میکند و بر سر میکوبد رضا جلو رفت و علت را جویا شد و استاد علی ماجرای پیراهن ارزشمند و تیمور را که جلوی مغازه اش ایستاده بود برای او تعریف کرد و رضا فهمید که پدرش آن پیراهن را دزدیده است رضا پیراهن را به استاد علی داد و بسیار معذرت خواهی کرد و با ناراحتی به خانه بازگشت پدرش سراغ پول پیراهن را از او گرفت و پشت سر هم سوال میکرد که پیراهن چه شد و آن را به چه قیمتی فروختی؟ رضا سرش را بالا آورد و رو به پدر گفت: به همان قیمتی که تو خریده بودی

    مطلب ارسالی از کاربران – زهرا جاهد :

    حکایت:
    دزدی پیراهنی رادزدید وآن را به پسرش داد که به بازار ببرد و بفروشد پسر پیراهن را به بازار بردوقتی به خانه برگشت پدرش پرسید:((پیراهن رابه چه قیمتی فروختی؟))پسر گفت:((به همان قیمتی که شما خریدهه بودید!!!!))
    .
    .
    .باز نویسی:
    روزی از روزگاران قدیم شخصی به بازار رفت و یک پیراهن را از شخصی دزدید و به خانه برگشت و پسرش را دید وآن پیراهن را به پسرش داد و گفت پسرم:((این پیراهن راببر و در بازار بفروش .))پسرک قبول کرد و رفتت به بازار که رسیده بود واستاد تا آن را بفروشد و در همان حال به فکرفرورفته بود وقتی که حواسش به خودش آمد دید پیراهن نیست و فهمید که این پیراهن را از او دزیدیده اند
    و درهمان حال به خانه برگشت وپدرش از او پرسید :((پسرم پیراهن را به چه قیمتی فروخته ای ؟))پسر در پاسخ به پدرش گفت:((پدر جان من آن پیراهن را که برای فروش به من داده بودی را فروختم اما به آن قیمتت که خود آن پیراهن را خریداری کرده بودی.!!!!))
    .
    اینم از باز نویسی حکایت امیدوارم خوشتون بیاد

    (اختصاصی سایت درس کده کپی در سایت ها و وبلاگ ها فقط در صورت درج لینک به صورت قابل تشخیص در زیر مطلب مجاز میباشد)

    منبع مطلب : darskade.ir

    مدیر محترم سایت darskade.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 4 روز قبل
    -2

    جمله اولی :«مربی دسترس را صدا زد از او خواست بچه ها را برای تمرین آماده کند».جمله دومی:«ابن دوچرخه‌ را دوست دارم ؛زیرا او دوچرخه دوران کودکی من است ».

    امیر حسن 11 روز قبل
    0

    اینا جواب صفحه ی 34 نیس که لطفا به این موضوع رسیدگی شود وجواب صفحه ی 34 داده شود

    پرهام 1 ماه قبل
    -2

    ایولا:)

    -2
    دیوث اعظم 13 روز قبل

    چی ایولا کوث مادرت

    الیا 1 ماه قبل
    -2

    عالی است❤❤❤❤

    . 2 ماه قبل
    -2

    من جواب صفحه ۳۴ کتاب نگارش هشتم ۱۳۹۹ سال را می خواهم جواب جواب جواب می خواهم

    -2
    دیوث اعظم 13 روز قبل

    منم هینو میخوام واین دیوثا نگزاشتنش

    برای ارسال نظر کلیک کنید