توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    در خانه ی او همیشه باز است کنایه از چیست

    1 بازدید

    در خانه ی او همیشه باز است کنایه از چیست را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    بنویسیم چهارم تاششم

      4--در جمله ی زیرفعل را معلوم کنید

    لذت زندگی وقتی حاصل می شود که همنوعان خویش را در اسایش می بینیم

     5-اسم را تعریف کنید ؟ کلمه ای است که کسی یا حیوانی یا چیزی را با آن نام می بریم .

     6-صفت را تعریف کنید.؟صفت کلمه ای است که حالت یا مقدار یا شماره یا مزه یا رنگ یا یکی دیگر از خصوصیات اسم را می رساند .

     گاهی اسم یا صفت تنها یک کلمه است این نوع اسمها و صفتها را اسم ساده و صفت ساده می گویند

    (ثمر- دل- کار ) اسم ساده است و(بد - تنگ - خوب ) صفت ساده است

    7-اسم و صفت رادر جمله های زیر مشخص کنبد.

    مریم ان گل زیبا را در گلدان گذاشت .                        پرستوهای جوان برای خودلانه ِی جدید می سازند.

     گل:اسم   زیبا:صفت                                                             لانه:اسم   جدید:صفت

     8- صفت برتر :  بزرگ تر - بهتر - عاقل تر - داناتر - چشمگیر تر - سخت تر صفتهایی مانند انها را صفت برتر می گویند . اگر بخواهیم صفت کسی یا چیزی را با صفت کسی یا چیزی دیگر یا کسان یا چیزهای دیگر بسنجیم این سنجش را با صفت برتر بیان می کنیم .

     9- صفت برترین :بزرگترین- بلندترین - پر آبترین - پرشکوه ترین و صفتهایی مانند انها را صفت برترین می گویند صفت برترین - برتری چیزی یا کسی را به همه ی افراد همجنس نشان می دهد .

     10- کنایه چیست ؟ با مثال- در لغت به معنی پوشیده سخن گفتن است که دارای دو معنی نزدیک و دور باشد. گوینده سخن را به نحوی بیان کند که ذهن خواننده یا شنونده به کمک معنی صریح و روشن نزدیک - پی به معنی دور ان ببرد اگر بگوییم در خانه ی فلانی هیشه باز است منظور این است که در انجا رفت و امد زیاد است. سفره ی خانه ی فلانی همیشه گسترده است یعنی مهمان نواز است .( پا توی کفش کسی کردن- کنایه از دخالت کردن در کار کسی است) (دم به تله ندادن- کنایه از گرفتار نشدن است . ) ( از کاری شانه خالی کردن - کنایه از تنبلی است .)

    11-   مادری به کنایه به فرزندش گفت((پنبه را از گوشت در بیاور))

    مقصود او چه بوده است؟

     12- منادا چیست ؟کسی که مورد ندا و یا خطاب قرار می گیرد

    ای- برای ندا و نشانه ی منادا است . ای دل - ای دوست

    (الف ) در آخر کلمات برای ندا و نشانه ی منادا است . یارا - جانا - خدایا - سعدیا

    (یا) که باز نشانه ی منادا است و از عربی گرفته شده است و در آغاز برخی از اسمهای خاص چون رب -و خدا و علی و ابوالفضل می آید. یا رب - یا علی - یا ابوالفضل

    13- سه جمله یا عبارت یا بیت بنویسید که در هر یک از آن ها حرف نشانه ی منادا به کار رفته باشد     

     14- کلمه ی مرکب را تعریف کنید ؟ بعضی از کلمه ها دو قسمت دارند که هر قسمت انها معنایی جدا گانه دارد اما وقتی با هم به کار می روند کلمه ای تازه با معنای جدید می سازند .

    خود + کار = خودکار               روز + نامه = روز نامه          کتاب + خانه = کتاب خانه

     15- بیت: حد اقل شعر یک بیت است که از دو مصراع به وجود می آید.

    16- قافیه چیست ؟ هماهنگی پایان شعرکه شعر را خوش آهنگ می کند

    .........بکارد          ...........برآرد

    .........رمیده           ...........خلیده

    .........خواب           ..........آب

    17- ردیف: یک یا چند کلمه است که عینا در آخربیت یا ابیات شعر تکرار شود .

    انچه تغیر نپذیرد تویی             وان که نمرده است و نمیرد تویی

    (تویی ) ردیف است .

      19-معنی شعر زیر را بنویسید :    (انمره)

    بنی ادم اعضا یک پیکرند                                        که در افرینش زیک گوهرند

    چو عضوی به درد اورد روزگار                             دگر عضوها را نماند قرار

    (انسانها مانند اعضای یک بدن هستند که خلقت انها از یک گوهر واحد است)

     (اگر انسان در سختی ومشکل باشد گویی همه انسانها دچار مشکل شده اند)

    به دو بیت بالا توجه کن کلمات قافیه کدامند-؟روزگار-قرار-

    20- به این دو بیت توجه کن :

    زندگی ترکیب شادی با غم است                                        دوست می دارم من این پیوند را

    گر چه می گویند شادی بهتر است                                         دوست دارم گریه با لبخند را

    -پیام کلی این شعر را بنویس

    در زندگی شادی و غم کنار یکدیگر قرار دارند .اگرغم وناراحتی نباشد شادی وخوشحالی خود را نشان نمیدهد



    21- یک یا چند کلمه که معنی کاملی داشته باشد، .... نامیده می شود.

    منبع مطلب : jazireh6.blogfa.com

    مدیر محترم سایت jazireh6.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    ضرب المثل ها و کنایه های فارسی

    روایت است که در یک درگیری قتلی رخ می دهد و قاتل فرار می کند مامورین به شخصی مضنون می شوند و او را دستگیر می کنند فرد مضنون هر چه التماس می کند که من بی گناهم حرفش را قبول نمی کنند و پس از محاکمه چون شاهدی ندارد به اعدام محکوم می شود روز اعدام طناب بر گردن او می بندند و بالای دار می کشند اما طناب پاره می شود و از بالای دار می افتد وقتی دوباره می خواهند او را بالا بکشند قاتل اصلی که جز تماشاگران بوده  جلو می آید و می گوید : او را رها کنید ، او بی گناه است و قاتل منم  پس او را به زندان می برند و بی گناه را آزاد می کنند مقصود این مثل این است که شخص بی گناه مجازات نخواهد شد و در پایان بی گناهی اش ثابت می شود ، ولو به پای چوبه ی دار برای همین گفته اند آدم بی گناه پای دار می رود ولی سر دار نمی رود.

    برای هر یک از ما پیش آمده که در بین صحبت های خود به دلایل مختلفی از ضرب المثل یا کنایه استفاده کنیم. مثلا می خواهیم حرفی را غیر مستقیم بیان کنیم یا برای زیبایی کلام و... در اینجا سعی کرده ام ضرب المثل ها و کنایه های مختلف به همراه معنی و موارد کاربرد آن ها را جمع آوری کنم.

    حرف آ ، ا

    • آب از آب تکان نمی خورد : همه چیز در نهایت آرامی است

    • آب ازآهن جدا کردن: کار د شواری را انجام دادن

    • آب ازدریا بخشیدن : از مال دیگران بخشیدن و منت نهادن

    • آب از دستش نمی چکد : بسیار خسیس است. خیرش به کسی نمی رسد

    • آب از دهان سرازیر شدن : بی نهایت شیفته چیزی شدن

    • آب از سرچشمه گل آلود است : کار از بالا خراب است

    • آب از سرش گذشت : بدبختی به منتهی رسیده ، کارش اصلاح شدنی نیست

    آب در هاون کوبیدن : کاربیهوده انجام دادن •

    • آب بر آتش ریختن : فتنه را نشاندن ، غمی را تسلا دادن

    • آب برای من ندارد نان که برای تو دارد : گویند وقتی حاج میرزا آقاسی به حفر قنات امر داده بود . روزی که برای بازدید چاهها رفت ، مقنی اظهار داشت که کندن قنات در این جا بی حاصل است چون این زمین آب ندارد . حاجی جواب داد : بله ! اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد . به تو فایده می رساند

    • آب به سوراخ مورچه ریخته اند : عده زیادی ناگهان از جایی بیرون آمده اند

    • آب به غربال پیمودن : کار بیهوده کردن

    • آب در هاون کوبیدن : به کار بدون نتیجه مشغول شدن

    • آب پاکی روی دست کسی ریختن : کسی را به کلی نا امید کردن

    • آب در دست داری نخور : ( یا همون آب دستته بزار زمین ) بسیار شتاب کن

    • آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم : مقصود و مراد در کنار ماست و از آن بی خبر هستیم

    • آب دریا به دهن سگ نجس نمی شود : پشت دیگران ازکسی بدگویی کردن فایده ای ندارد

    • آب دست یزید افتاده : کالای فراوان و ارزان قیمت در دست محتکری گران فروش است

    • آب دهان مرده است : مرکبی کم رنگ است

    • آب را گل آلود می کند تا ماهی بگیرد : اشاره به کسی است که به کدورت میان دوستان و خویشاوندان دامن میزند تا خود از دشمنی آنان فایده ببرد

    • آب زیر پوستش رفته : چاق و سر حال شده

    • آب زیر کاه : مکار ، بد جنس

    • آبشان از یک جو نمی رود : ( یا همون آبشون تو یه جوب نمیره ) به دلیل اختلافی که دارند ، نمی توانند با هم همراه باشند .

    •  آب از سرش گذشت : بدبختی به منتهی رسیده ، کارش اصلاح شدنی نیست

    • آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب : کار از کار گذشته ، دیگر امیدی به اصلاح کار نیست

    • آب که سر بالا می رود ، قورباغه ابوعطا می خواند : جاهلی را می گویند که با گفتاری اظهار فضل کند

    • آب نطلبیده مراد است : وقتی ناخواسته برای کسی آب بیاورند به فال نیک است

    • آب نمی بیند و گرنه شناگر قابلی است : ذاتا شرور است ، اگر خطا و شرارتی مرتکب نمی شود ، وسیله و دسترس ندارد

    • آتیش بیار معرکه: دو بهم زنی می کند

    • آتیش زده به مالش : هر چی داشته بخشیده

    • آدم از کوچکی بزرگ می شود : برای رسیدن به مقام عالی و فرماندهی ، باید از اطاعت و فرمانبرداری آغاز کرد

    • آدم بد حساب دو دفعه می دهد : بد حساب غالبا بدهی را با خسارت می پردازد

    • آدم به کیسه اش نگاه می کند : آدمی باید به اندازه درآمدش خرج کند

    • آدم چرا روزه شک دار بگیرد : کاری که احتمال ضرر و زیان در آن است نباید مرتکب شد

    • آدم حسابش را پیش خودش می کند : قبل از آنکه صاحب حق مطالبه کند ، باید حق او را ادا کرد

    • آدم خوش معامله شریک مال مردم است : مردم از شراکت و همکاری با آدم خوش حساب و با انصاف استقبال می کنند

    • آدم دست پاچه کار را دوبار می کند : با عجله کارد کردن غالبا باعث خراب شدن کارها می شود

    • آدم دو دفعه نمی میرد : ترس از مرگ نباید مانع دفاع از حق شود

    • آدم زنده زندگی می خواهد : آدمی برای زندگی کردن به اسباب و لوازم آن نیازمند است

    • آدم گرسنه سنگ را هم می خورد : به کسی می گویند که به بهانه خوشمزه نبودن غذا از خوردن آن امتناع می کند

    • آدم هزار پیشه کم مایه است : کسی که به کارهای گوناگون بپردازد از نتیجه همه آنها باز می ماند

    • آدمی جایز الخطاست : هر انسانی ممکن است خطایی مرتکب شود

    • آدم یک بار پایش به چاله می رود : از آسیب و ضررها باید عبرت گرفت

    • آرزو بر جوانان عیب نیست : آرزوهای بزرگ برای جوانان ناپسندیده نیست

    • آستین بالا زدن : با عزم و اراده محکم کار را آغاز کردن

    • آسمان که به زمین نمی آید : کار بزرگ و خطیری نیست ، پیش آمد غیر قابل جبرانی پیش نمی آید

    • آسمان و ریسمان به هم می بافد : دوچیز نامتناسب را به هم ربط می دهد

    • آسمون همه جاش یه رنگه: هر جا که باشی وضع همینه

    • آسیا به نوبت : در همه کارها باید نوبت را رعایت کرد

    • آشپز که دو تا شد ، آش یا شور می شود یا بی نمک : در هر کاری باید یک نفر مسئول و تصمیم گیرنده باشد

    • آش دهان سوزی نیست : آنقدر که می گویند دوست داشتنی و مطلوب نیست .

    • آش کشک خاله ات رو بخوری پاته نخوری پاته : این کار را باید انجام دهی چه دلت بخواد چه دلت نخواد

    • آش نخورده و دهان سوخته : به گناه نکرده مجازات شدن

    • آشی برایت بپزم که یک وجب روغن داشته باشد : هنگام تهدید می گویند ، یعنی ، آنچه از کارهای بد تو می دانم بیان می کنم

    • در آفتاب بگذاری راه می افتد : خطش خیلی بد است

    • آفتاب در ملکش غروب نمی کند : شرق و غرب زمین در تصرف اوست

    • آفتاب لب بام است : پیر است و مرگش نزدیک . چیزی به مرگش نمانده

    • آفتابه خرج لحیم است : به تعمیر نمی ارزد

    • ‌آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار هیچی : منظور کار پر سر و صداست که نتیجه ای در بر ندارد

    • آمدم ثواب کنم کباب شدم : در عوض کار یا نیت خوب دچار ضرر و زیان شدم

    • آنجا رفت که عرب نی انداخت : دیگر بر نمی گردد ، از دست رفته را باز نخواهد یافت

    • آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند : خیر خواه مردم باش

    • آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری : همه زیبایی های ظاهری و خصلت های نیک در شما جمع است

    • آنچه در آینه جوان بیند ، پیر در خشت خام آن بیند : پیران به واسطه تجربه خود روشن بینتر از جوانان هستند .

    • آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است : آدم درستکار را از بازرسی باکی نیست

    • آن را که عیان است چه حاجت به بیان است : مطلب آنقدر واضح و روشن است که به توضیح و تذکر نیاز ندارد

    • آن روی ورق را نخوانده است : فقط یک طرف کار را می بیند و بدین خاطر غلط حکم می کند

    • آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت : انتظار منفعت ، همچون گذشته حالا بیجاست

    • آنقدر بایست تا علف زیر پایت سبز شود : انتظارت بی نتیجه است

    • آنقدر سمن هست که یاسمن گم است : شخص او در میان دیگران اهمیت چندانی ندارد ، با وجود این همه خواهنده به او چیزی نمی رسد

    • آنقدر مار خورده ، افعی شده : آنقدر مرتکب کار بد و اعمال زشت شده که به آسانی به نیات بد دیگران پی می برد و آن را دفع می کند

    • آن که شیران را کند روبه مزاج ، احتیاج است احتیاج است احتیاج : نیازمندی ، آدمی را به فروتنی و تملق وا می دارد .

    • آواز دهل شنیدن از دور خوش است : بسا چیز یا کسی که از دور مهیب و خطیر می نماید ، از نزدیک به دیده حقیر و ناچیز می آید

    • آه از نهاد کسی بر آمدن : بسیار غمگین یا پشیمان شدن

    • آه در بساط ندارد : مفلس و بینواست

    • ابلهی گفت و احمقی باور کرد : گوینده و شنونده هر دو ساده لوح و خوش باور هستند

    • اجاره نشین خوش نشین است : مستاجر ، تحمل بدرفتاری همسایگان و خرابی خانه و بدی آب و هوا را نمی کند !

    • ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان : لقمان را گفتند : ادب از که آموختی ؟ گفت از بی ادبان که هر چه در کار ایشان در نظرم ناپسند آمد ، از آن پرهیز کردم : بادیدن رفتار بی ادبان آن کارها را انجام ندادن

    • ارزان خری ، انبان خری : چیز خوب را ارزان نمی فروشند

    • از آب و گل در آمدن : به حد مردان رسیدن

    • از آنجا مانده ، از اینجا رانده : از هر دو طرف زیان دیده

    • از الف تا یا دانستن : از سر تا ته کاری آگاه بودن

    • از این ستون به آن ستون فرجی است : گذشت زمان ممکن است برای حل مشکل تو مؤثر واقع شود

    • از این شاخ به آن شاخ پریدن : پراکنده سخن گفتن

    • از این گوش می گیرد از آن گوش در می کند : حرف نشنو و بی توجه است

    • از بی کفنی زنده است : فقیر و بی چیز است

    • از پارو بالا رفتن : وافر و بسیار بودن

    • از تو حرکت از خدا برکت : خداوند به آنکه بکوشد روی می دهد

    • از چاله در آمد به چاه افتاد : دچار زیان و خطر سخت تری شد

    • از خر شیطان پیاده شو : جنگ و فتنه درست نکن

    • از دماغ فیل افتاده : بسیار متکبر است

    • از دور دل می برد از نزدیک زهره : از دور زیبا و فریبنده است و از نزدیک زشت و ترسناک

    • از دوست یک اشارت ، از ما به سر دویدن : آماده اجرای اوامر شما هستیم

    • از دیوار راست بالا می رود : بسیار شیطان است

    • از سر ما هم زیاد است : بخشش او کافی است

    • از سیر تا پیاز چیزی خبر داشتن : از جزئیات چیزی کاملا آگاه بودن

    • از شیر مادرت حلال تر : بسیار مباح و روا

    • از شیر مرغ تا جان آدمیزاد: یعنی همه چیز

    • از کوزه همان برون تراود که در اوست : بیش از این نباید از او انتظار داشت ، آنچه در ظاهر است نشان از باطن دارد

    • از کیسه خلیفه می بخشد : از مال دیگری عطا می کند

    • از گل نازکتر به کسی نگفتن : در نهایت مهربانی و ادب با کسی گفتگو کردن

    • از ما اصرار ، از او انکار : هر چه پا فشاری کردیم نپذیرفت

    • از ماست که بر ماست : آنچه بر سر آدمی می رود ، نتیجه اعمال خود اوست

    • از هول حلیم درون دیگ افتاد : حریص و شتاب زده است

    • اسب تازی اگر ضعیف بود همچنان از طویله ی خر به:  انتقاد از بی اهمیت ها

    • استخوان خرد کردن : برای تحصیل و دانش رنج و سختی کشیدن

    • استخوان لای زخم گذاشتن : کاری را به عمد طول دادن ، بر رنج و محنت کسی افزودن

    • اشتها زیر دندان است : به کسی گویند که اظهار بی میلی به خوردن کند ، یعنی اگر کمی بخورید میل زیاد می شود

    • اشکش در آستین است : با اندکی ناملایمی می گرید

    • اگر به دریا برود ، دریا خشک می شود : نا مبارک و شوم است ( یعنی خیلی بدشانس است )

    • اگر دیر آمدم شیر آمدم : هر چند به طول انجامید لیکن به مقصود رسیدم

    • اگر دیر گفتی گل گفتی : هرچند پس از دیگران عقیده خود را اظهار کردی لیکن بسیار پسندیده گفتی

    • اندازه نگهدار که اندازه نکوست: افراط و تفریط نکن

    • انگشت به دهان ماندن : بسیار متعجب شدن

    • انگشت نمای خلق شدن : به بدی مشهور شدن

    • ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز را دریابی : استفاده از اندک فرصت مانده

    • ایراد بنی اسرائیلی گرفتن : خرده گیری های بسیار و نابجا کردن

    • این به آن در : آنچه عوض دارد گله ندارد . در عوض بدی بدی کردن

    • این ره که تو میروی به ترکستان است : راه و روشی که در پیش داری ، عاقبت خوبی ندارد

    • این قافله تا به حشر ، لنگ است : هر روز در این کار مشکلی نو ظاهر می شود

    حرف ب

    • با پنبه سر بریدن : با نرمی و لطف به کسی آسیب و ضرر رساندن

    • با حلوا حلوا دهن شیرین نمی شه: با زدن حرف حلوا بدان که دهانت شیرین نمی شود

    • با پولها کباب بی پول ها دود کباب: شخص ثروتمند از مواهب زندگی استفاده می کند و بینوا می بیند و حسرت می کشد

    • باد آورده را باد می برد : هر چه آسان به دست آید ، آسان هم از دست خواهد رفت

    • باد به پشت کسی خوردن : پس از مدتی کاهلی و بیکاری ، شروع کار بر کسی دشوار بودن

    • باد در آستین کسی کردن : کسی را با تعریف و تمجید فریفتن

    • با دمش گردو می شکند : از پیش آمد حاضر بسیار شاد و خرسند است

    • بادمجان بم آفت ندارد : خاطر جمع باش به او آسیبی نمی رسد .مقاومت داشتن در برابر سختی ها

    • بادمجان دور قاب چین : چاپلوس و متملق

    • بار کج به منزل نمی رسد : کار از پایه خراب ، نتیجه ای در بر ندارد

    • بازبان خوش مار را از سوراخ بیرون می کشد: باچرب زبانی کارهای خویش راپیش می برد

    • بازی اشکنک دارد ، سر شکستنک دارد : مثلی است متداول میان اطفال ، برای تسلا به کودکی می گویند که در بازی به او آسیب رسیده است

    • با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتن : با وجود فقر و بی بضاعتی صورت ظاهر را حفظ می کند

    • با شاخ گاو سر را به جنگ انداختن : خود را به مهلکه انداختن

    • با طناب پوسیده کسی به چاه رفتن : به واسطه امید و اعتقاد نابجا در بلا گرفتار آمدن

    • بالاتر سیاهی که رنگی نیست : بدتر از این نخواهد شد

    • با ماه نشینی ، ماه شوی ، با دیگ نشینی سیاه شوی: در تأثیر همنشینی گویند ،‌یعنی در اثر همنشینی با بدان ،‌بد می شوی و با نیکان نیک

    • با هر دست که دادی پس می گیری. پاداش حتمی در مقابل هر خوبی

    • باید گذاشت در کوزه آبش را خورد : این وعده وفا نخواهد داشت

    • با یک تیر و دو نشون زدن: با انجام یک کار به چند نتیجه عالی رسیدن

    • با یک دست دو هندوانه نمی توان برداشت : به انجام رساندن دو کار خطیر همزمان دشوار است

    • با یک گل بهار نمی شود : از یک مورد نتیجه کلی نمی شود گرفت

    • با یه من عسل هم نمی شود خوردش: بد اخلاق بودن

    • ببینیم و تعریف کنیم : در پاسخ آن که ادعا کند چنین و چنان کنم گویند

    • بد را باید بد گفت ، خوب را خوب : اگر پیش از این کارهای بدی کرده است ، این یک کارش خوب بوده

    • برای کسی بمیر که برای تو تب کند : غم کسی را بخور که بر غم تو اندوهگین شود

    • برای لای جزر دیوار خوبه: خیلی بی مصرف است

    • برای همه مادر است برای من زن بابا : با همگان مهربان است و با من بی مهری می کند

    • بر یخ نوشتن : قطع امید کردن

    • بزک نمیر بهار میاد ، کنبزه با خیار میاد : به کسی وعده های دورو دراز دادن

    • بزرگی به عقل است نه به سال: در تقابل بین کارها وسخنان خردمندانه ی خردسال با سخنان وکارهای نابخردانه ی بزرگسال گفته می شود

    • بوی حلواش می آید : پیر است و مرگش نزدیک

    • به باد هم نگو : این راز را سخت پوشیده نگه دار

    • به در گفت دیوار بشنوه: غیر مستقیم حرف زدن

    • به دعای گربه ی سیاه ، بارون نمی باره: خشم خدا نسبت به افراد بدکار

    • به روباه گفتند : شاهدت کیست ؟ گفت : دمم : شاهد مغرض است و با این شهادت به او منفعتی می رسد

    • به گمانش علی آباد شهری است : به غلط گمان نیک روزی می برد

    • به مرگ می گیرد تا به تب راضی شود : زیاده طلب می کند تا طرف به اندازه کافی تن بدهد

    • به نام ما به کام تو : به ظاهر از آن ماست اما نفعش به دیگری می رسد

    • یک تیر و دو نشان زدن : از امکانات موجود نهایت بهره را بردن

    • بی رگ است : غیور نیست

    حرف پ

    • پا به دریا بگذاره دریا خشک می شود: بد شانس است

    • پا تو کفش کسی کردن : در کار دیگری دخالت کردن

    • پا در یک کفش کردن : اصرار و پا فشاری کردن

    • پارسال دوست ، امسال آشنا : به شوخی به دوست یا آشنایی می گویند که مدتی دراز از او بی خبر بوده اند

    • پایان شب سیه سپید است: مثل از پی هر گریه آخر خنده ای است. بالاخره روزگار خوش می آید

    • پایت را به اندازه گلیمت دراز کن : زیاده روی نکن

    • پایش لب گور است : به خاطر پیری مرگش نزدیک است

    • پته اش روی آب افتاد : رسوا شد ، رازش آشکار شد

    • پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است تربیت نا اهل را چون گردوگان بر گنبد است: آدم بی ادبی که قابل تربیت کردن نیست

    • پرده هفت رنگ مگذار تو که در خانه بوریا داری: قناعت

    • پرسیدن عیب نیست ،‌ ندانستن عیب است: در مذمت نادانی

    • پز عالی جیب خالی : با وجود بی بضاعتی خویشتن را چون توانگران می آراید

    • پشت پا زدن : با تحقیر ، ترک گفتن

    • پشت چشم نازک کردن : ناز کردن

    • پشت دستش را داغ کرد : با خود عهد کرد که بار دیگر این کار را نکند

    • پشتش باد خورده : پس از مدتی بیکاری ، هنگام شروع به کار ، کاهلی می کند

    • پشت و روش معلوم نیست : دو رو و منافق است

    • پشم در کلاه نداشتن : در خور بیم و هراس نبودن. بی مایه بودن

    • پشه لگدش زده : مریض نیست و از نازک طبعی ، گمان ناتندرستی به خود می برد

    • پل خر بگیری : محل امتحان و آزمایش

    • پنجه با شیر انداختن و مشت با شمشیر زدن کار خردمندان نیست: کار خطرناک کردن کار انسانهای عاقل نیست

    • پولش از پارو بالا می رود : مال فراوان دارد . ثروت زیادی دارد

    • پول علف خرس است: دارایی و مال را به هر کس که بخواهد نباید داد

    • پول که زیاد شد خانه تنگ می شود و زن زشت: ثروت زیاد ، انسان را به سرگرمی های ناپسند وا می دارد

    • پیاده شو با هم راه بریم: در مورد کسی که خیلی مغرور و متکبر شده است

    • پی تقدیر رفتن از کوری است. در نکوهش سستی وتنبلی ویا استفاده نکردن از عقل وفکر خود

    • پیراهن عثمان کردن : حقی را وسیله پیشرفت باطلی کردن

    • پی نخود سیاه فرستادن : کسی را با ارجاع به کاری ، از سر باز زدن

    حرف ت

    • تا تریاق از عراق آرند مار گزیده مرده باشد: به تاخیر انداختن کاری که اهمیت فوری و بسیار دارد

    • تا تنور گرم است نان را بچسبان: کاملاً از فرصت استفاده کردن

    • تا تنور گرم است بچسبان : تا اسباب و وسایل هست ، برای رسیدن به مقصود بکوش ، فرصت را غنیمت شمار

    • تافته جدا بافته بودن: خود را غیر از بقیه دانستن

    • تا توانی دلی بدست آور دل شکستن هنر نمی باشد: در حق دیگران خوبی کن بدی کردن کاری ندارد.

    • تا گوساله گاو شود ، دل صاحبش آب شود : رسیدن به مقصود ، با سختی و مرارت توأم است

    • تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد:انسان ذات خود را با اعمال و گفتارش نشان می دهد

    • تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها : بیشتر اوقات چیزی که مردم می گویند بر حقیقت مبتنی است

    • تب تند زود عرقش می آید : دوستی های بی حد و اندازه ، غالبا به سردی یا دشمنی مبدل می شود

    • ترحم بر پلنگ تیز دندان ، ستم کاری بود بر گوسفندان : به آدم های بد رحم کردن باعث آسیب رسیدن به انسان های مظلوم می شود

    • ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی که این ره که تو می روی به ترکستان است: بیراهه رفتن. در اشتباه ماندن

    • تعارف آمد و نیامد داره : با این که گمان می بردید احسان شما را نمی پذیرد ، پذیرفت . به کسی که تعارف می کنی ممکن است قبول کند یا نکند

    • تعارف شاه عبد العظیمی است : به زبان می گوید اما از دل راضی نیست

    • توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت: کسی که قانع است قدرتمند است

    • توبه گرگ مرگ است: کسی که دست از عادتش بر نداشته

    • تو را به گور من نمی گذارند : به خاطر گناه من ، تو را عذاب نمی کنند

    • تو را خواهند پرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست: باز خواست آخرت. خود عمل مهم است نه زور و زر

    • توی دعوا حلوا پخش نمی کنند : ستیزه و دعوا غالبا با زد و خورد و سخنان درشت توأم است

    • توی دهن شیر می رود : بسیار شجاع و نترس است

    • توی هفت آسمون یک ستاره نداشتن: بد شانسی آوردن

    • تیر از کمان رفت : وقت تدارک کار گذشت

    • تیرش به سنگ می خورد: به هدفش نمی رسد

    • تیشه بر ریشه خود زدن : خود را در معرض خطر نابودی قرار دادن. با پای خود به گور رفتن

    • تیری در تاریکی انداختن : به گمان و حدس نتیجه و سود ، کاری کردن . با چشم بسته کاری رو انجام دادن

    حرف ج

    • جا تر است و بچه نیست : کار از کار گذشته و چیزی موجود نیست

    • جا گرم کردن : در محلی مستقر شدن

    • جانا سخن از زبان ما می گویی : گله و شکایت بیجا از من دارید ، من خود به گله کردن از شما اولی هستم

    • جان به عزراییل نمی دهد : بسیار خسیس است

    • جان پدر ، تو سفره بی نان ندیده ای : هنوز جوانی و قدر مال نمی دانی

    • جان کسی را بر لب آوردن : کسی را مدت زیاد در انتظار گذاشتن

    • جانماز آب کشیدن: در ظاهر خود را خوب نشان دادن

    • جای سوزن انداختن نیست : بسیار شلوغ است

    • جای شکرش باقی است : باید خدا را شکر کرد که از این بدتر نشده است

    • جایی رفت که عرب نی انداخت: کنایه از این است که بازگشتی ندارد

    • جای که نمک خوردی نکمدان مشکن : به افرادی که در حق تو خوبی کرده اند بدی نکن

    • جایی نمی خوابد که آب زیرش برود : آن قدر زیرک است که کاری نمی کند تا دچار ضرر و زیان شود

    • جگرش برای فلان چیز لک زده است : آرزومند خوردن یا داشتن آن است

    • جنگ اول به از صلح آخر : قرار اول کار بهتر از تفاهم پس از دعواست

    • جنگ دو سردارد: یعنی پایان جنگ گاهی پیروزیست و گاهی شکست است

    • جواب ابلهان خاموشیست: جواب نادانها را نباید داد

    • جواب دندان شکن : پاسخ به جا و موجه

    • جواب های هوی است : درشت گوی ، درشت می شنود

    • جوانمردی که بخورد و بدهد به از عابری که نخورد و بنهد: جوانمردی که به دیگران کمک می کند بهتر از پارسایی است که نمی خورد و به دیگران هم کمک نمی کنند

    • جوجه را آخر پاییز می شمارند : نتیجه در پایان کار مشخص می شود

    • جیبش را تار عنکبوت گرفته است : دیری است که نقدی به جیب ندارد

    • جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود: به فکر آینده نبودن

    حرف چ

    • چار دیواری ، اختیاری : آدمی اختیار خانه خود را دارد

    • چار میخ کردن : محکم کردن

    • چاقو دسته خودش را نمی برد : نزدیکان و دوستان به یکدیگر زیان و آسیب نمی رسانند

    • چاه کن ته چاه است : ظلم و ستم ، فرجامی جز بدبختی ندارد

    • چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ؟ : در کارها باید آینده نگر و محتاط بود

    • چراغ کسی تا صبح نمی سوزد : خوشبختی های این جهانی دایم و پایدار نیست

    • چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است : بخششی که می شود به اطرافیان کرد نباید به غیر کند

    • چشم بازار را در آورده : بسیار بد خرید کرده است

    • چشم بسته غیب می گوید: به کسی گفته می شود که از موضوع روشن و واضح خبر می ده

    • چشم به راه داشتن : در انتظار کسی بودن

    • چشمت روز بد نبیند : آنچه بر ما رفت امید که بر تو نرود

    • چشم چشم را نمی بیند : سخت تاریک است

    • چشم ما شور بود ؟ : چرا تا ما آمدیم ، شما قصد رفتن کردید ؟

    • چشم و چراغ مایید : برگزیده و محبوب ما هستید

    • چشم و دل پاک است : کاملا مورد اطمینان و اعتماد است

    • چشم و دل سیر است : بی اعتنا به مال و بلند نظر است

    • چشم هایش آلبالو گیلاس می چیند : در اثر بی خوابی ، اشیا را درهم و تار می بیند . چیزی را به طور درست نمی بیند

    • چغندر به هرات زیره به کرمون: هر چیزی به جای خودش

    • چند تا پیراهن بیشتر پاره کرده: با تجربه تر است

    • چو انداختن: جال و جنجال را انداختن

    • چوب به لانه زنبور کردن: کارهای خطرناک انجام دادن

    • چوب دو سر طلاست : پیش دو طرف دعوا ، منفور و بی آبروست

    • چو فردا شود فکر فردا کنیم: از حالا جوش فردا را نزنیم

    • چو دخلت نیست ، خرج آهسته تر کن : مخارج و درآمد آدمی باید متناسب باشد

    • چون که صد آمد ، نود هم پیش ماست : وقتی به کمال مطلوب رسیدی ، سایر کمالات خود به خود حاصل می شود

    • چیزی بارش نیست: ساده لوح بودن

    • چیزی که از خدا پنهان نیست از بنده چه پنهان: جای مخفی کردن چیزی نیست

    • چیزی که عوض دارد گله ندارد : وضع حاصل پی آمد طبیعی کار شماست. این کار به آن کار در

    حرف ح

    • حادثه خبر نمی کند: اتفاقات پیش از آنکه بفهمیم روی می دهد

    • حاجی ارزانی : به شوخی به گران فروشان می گویند

    • حاجی ، حاجی را در مکه می بیند: وقتی کسی وعده ای می دهد و می رود و مدتی از او خبری نمی شود چون او را می بینند چنین می گویند

    • حالا که ماست نشد شیر بده: مقصودی معین ندارد

    • حرف حساب جواب نداره: درست گفتن مسئله ای درباره حق کسی

    • حرف حق تلخ است : وقتی کلام حق ، به زیان شنونده باشد آن را بر نمی تابد

    • حرف حق نزن ، سرت را می برند : هر راستی را نباید گفت

    • حرف خودت را کجا شنیدی ؟ آنجا که حرف مردم را : غیبت کننده که در حضور شما بد دیگران را می گوید ، بدون شک ، از شما هم در حضور دیگران بد خواهد گفت

    • حرف راست را باید از بچه شنید: صحبت درست را که کودک می گوید ، صحیح است.

    • حرف مرد یکی است : مرد از گفتار خود بر نمی گردد

    • حرفهای گنده تر از دهنش می زنه: سخنان نامناسب زدن

    • حساب به دینار ، بخشش به خروار : حسابگری با بخشش منافات ندارد

    • حساب ، حساب است ، کاکا برادر : دوستی و خویشاوندی را نباید در معامله دخالت داد

    • حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت: کار را بی موقع انجام دادن

    • حسود هرگز نیاسود: از بخل و کینه به جایی نمی رسد

    • حق به حقدار می رسد: کار شایسته سزای آدم دستکار است

    • حنایش رنگی ندارد : بر گفته ها و وعده های او حساب نمی توان کرد

    • حواله سر خرمن است : این وعده وفا نخواهد داشت

    حرف خ

    • خاک برایش خبر نبرد : وقتی بخواهند از مرده ای بد بگویند ، کلام را با این جمله آغاز می کنند

    • خاک مرده پاشیده اند : سکوت و خاموشی کامل آنجا حکم فرماست

    • خانه به دوش: بی خانه بودن

    • خانه قاضی گرد و بسیار است اما شماره دارد : مال زیاد ، بی حساب هم نیست

    • خدا از دهنت بشنود : ای کاش چنان شود که تو می گویی !

    • خدا از رگ گردن به آدم نزدیک تر است : خدا شاهد ناظر اعمال آدمی است

    • خدا این چشم را به آن چشم محتاج نکند : احتیاج و نیاز ، خواری و زبونی می آورد

    • خدا به آدم چشم داده : چرا بد انتخاب کرده اید ؟

    • خدا به آدم دست داده : کارهای خود را نباید بر عهده ی دیگران گذاشت

    • خدا به آدم عقل داده : چرا نسنجیده و ندانسته عمل می کنی ؟

    • خدا بزرگ است : هنوز باید امیدوار بود

    • خدا به قدر قلب هر کس می دهد : آدم حسود ، غالبا فقیر و بی بضاعت است

    • خدا جای حق نشسته : ستمکار به کیفر زشتکاری خویش می رسد

    • خدا خر را دید شاخش نداد : موذی و بدجنس است اما وسیله اذیت ندارد

    • خدا را بنده نیست : سرکش و یاغی شده

    • خدا کس بی کسان است : خداوند دستگیر درویشان و بینوایان است

    • خر بیار و باقالی بار کن : در موردی گفته می شود که معرکه و جنجالی بر سر موضوعی بر پا شود

    • خرتب می کنه: در فصل تابستان کسی که لباس گرم بپوشد

    • خرج که از کیسه مهمان بود ، حاتم طایی شدن آسان بود : عطا و بخشش از مال دیگران سهل است

    • خرش از پل گذشت : اکنون که کارش با یاری دیگران به انجام رسیده یاری کنندگان را فراموش کرده است

    • خرش به گل مانده : ناتوان شد

    • خر بیار و باقالی بار کن: در موردی گفته می شود که آشوب و معرکه بر سر موضوعی باشد

    • خر ما از کرگی دم نداشت : از بیم زیانی بزرگتر از ادعای خسارت پیشین گذشتم . بدشانس بودن

    • خروس بی محل : آن که گفتار و کردار نابجا دارد

    • خر و گاو را به یک چوب می راند : رعایت مقام و مرتبه را نمی کند

    • خط و نشان کشیدن : تهدید کردن

    • خلایق هر چه لایق : توفیق مردمان به قدر شایستگی آنهاست

    • خواب خرگوشی : کنایه از غفلت است

    • خواب دیدن : به طمع افتادن ( مثلا:  باز چه خوابی برامون دیدی )

    • خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو : چنان باش که همگان هستند تا رسوا نشوی

    • خوش را به آب و آتش می زند : برای رسیدن به مقصود به هر کاری دست می برد

    • خود را به کوچه علی چپ می زند : برای کسب منفعت یا دوری از ضرر و زیان ، تجاهل می کندو خود را به نادانی می زند

    • خود را به موش مردگی می زند : برای مصلحتی ، خود را به مریضی و ناتوانی می زند

    • خودم کردم که لعنت بر خودم باد : آنچه بر سرم رفت نتیجه بی تدبیری خودم بود

    • خوشی زیر دلش زده : حال که بخت با او موافق است ، قدر نمی داند

    • خون نکرده ام : گناه بزرگی مرتکب نشده ام تا سزاوار این کیفر باشم

    • خیابان متر می کند : بیکار است

    حرف د

    • دارندگی و برازندگی : ثروتمندان ، در خور شأن خویش زندگی می کنند .

    • داشتم داشتم فایده نداره از داریم بگو: از آنچه داشتی نگو بگو اکنون چه داری

    • دایه مهربانتر از مادر : آن که بیش از حد و نابجا محبت می کند .

    • درِ باغ سبز نشان دادن : با وعده و وعید ، فریب دادن .

    • در پوست نگنجیدن : از رسیدن به آرزویی بسیار شاد بودن .

    • در خانه اگر کس است یک حرف بس است : شنونده اگر عاقل باشد ، اشارتی کافی است .

    • درِ خانه ات را ببند ، همسایه ات را دزد نکن : مالت را حفظ کن تا گمان دزدی به کس نبری .

    • درخت هرچه پر بار تر سر به زیر تر: در ستایش فروتنی افراد دارای مقام ویا ثروت

    • در دروازه را می توان بست ، دهن مردم را نمی توان بست : بهانه به دست خلق نباید داد ، چون مردم از غیبت و سخن چینی پروا ندارند . هر کاری بکنی مردم درباره ات حرف می زنند

    • درد کوه را آب می کند : لاغری در بیماری ، شگفت انگیز نیست .

    • درزی (خیاط) در کوزه افتاد : مردی درزی ، بر دروازه ی شهر دکان داشت و کوزه ای به دیوار آویخته بود ؛ هر وقت جنازه ای را از شهر بیرون می بردند ، وی سنگی در کوزه می انداخت و هر ماه سنگ ها را می شمرد . بعد از مدتی درزی خود از دنیا رفت . مردی به سراغ او آمد و دکانش را بسته یافت . از همسایه پرسید درزی کجاست ؟ همسایه گفت « درزی در کوزه افتاد » . منظور این که اتفاق شامل حال او هم شد.

    • در کار خیر ، حاجت هیچ استخاره نیست : در انجام کار خیر ، تردید نباید کرد .

    • در مثل ، مناقشه نیست : در مثلی که آوردم مقصودم شما نبودید .

    • دروغ گو کم حافظه است : دروغ گو ، خود ، خویش را رسوا می کند .

    • در هفت آسمان یک ستاره ندارد : بسیار درویش و تهیدست است .

    • در ، همیشه به یک پاشنه نمی گردد : اوضاع ، همیشه این طور نخواهد بود .

    • دست از جان شستن : برای رسیدن به مقصود ، تن به مرگ دادن .

    • دست بالای دست بسیار است : بر زیردستان ، ستم روا نیست . قدرتمند تر از شما هم هست .

    • دست به دامن کسی شدن : به کسی پناه بردن .

    • دست به دست کردن : تعلل و تسامح کردن .

    • دست به دهن : بی چیز و نیازمند .

    • دست به سرش کرد : با ارجاع کاری او را از سر خود باز کرد .

    • دست به عصا راه رفتن : احتیاط کردن .

    • دستِ پیش را گرفته است : با آن که خود ستمگر است ، حریف مظلوم و ستم دیده را ، جفا کار می خواند .

    • دست راستش زیر سر شما باشد : امید است که شما هم به این خوشبختی برسید .

    • دست رد به سینه کسی زدن : خواهش و التماس کسی را نپذیرفتن .

    • دستش به پشتش نمی رسد : وقتی داخل خانه می شود ، در را نمی بندد .

    • دستش به دهنش می رسد : آن قدر استطاعت مالی دارد که نیازمند دیگران نباشد .

    • دستِ شکسته وبال گردن است : از تحمل بدخلقی خویشاوندان و دستگیری بستگان تهیدست و بی چیز ، چاره ای نیست .

    • دستم بی نمک است : به هر که نیکی می کنم ، در حق من بدی می کند .

    • دسته گل به آب دادن : مرتکب کاری ناسزاوار شدن .

    • دستی از دور بر آتش داری : از رنج و سختی کار ، کاملا آگاه نیستی .

    • دستی که نمی شود برید ، باید بوسید : وقتی بر حریف غلبه نمی توان کرد ، باید تسلیم شد .

    • دشمن دانا به از دوست نادان: دانایی و فهمیدگی گرچه در دشمن باشد ، خوب است. دوست نادان آدم را گرفتار می کند

    • دل به دریا زدن : با وجود خطر و بیم هلاک ، بر کاری مصمم شدن . ریسک کردن

    • دل به دل راه دارد : دوستی و محبت ، پیوسته دو سویه است . خبر داشتن از دوستی طرف

    • دل دادن و قلوه گرفتن : شیفته وار و مشتاقانه با یکدیگر سخن گفتن .

    • دل دل کردن : مردد بودن .

    • دمش را روی کولش گذاشت : نا امید و شکست خورده ، برگشت .

    • دم ، غنیمت است : فرصت را از دست نباید داد .

    • دندان تیز کردن : به چیزی طمع بستن .

    • دندان گرد بودن : بر کالاهای خود نرخ گران گذاشتن . طمع کار بودن

    • دندانی که درد می کند باید کشید : زن یا دوست بد را باید ترک گفت .

    • دنیا دو روز است : از خوشی های دنیا باید بهره برد

    • دنیا محل گذر است : باید بدی کنندگان و دشمنان را بخشود .

    • دنیا هزار رو دارد : پیش آمدها را باید در نظر گرفت و احتیاط را از دست نداد .

    • دو پا داشت ، دو پا هم قرض کرد : به تندی گریخت .

    • دو پا در یک کفش کردن : سماجت و پافشاری کردن .

    • دود از سر بلند شدن : بسیار و متعجب و متحیر شدن .

    دود از کنده بلند می شود: با تجربه بودن افراد مسن

    • دود از چراغ خوردن : برای تحصیل دانش ، رنج فراوان بردن .

    • دودش به چشم خودت می رود : کیفر این کار زشت را خودت خواهی دید .

    • دودو تا چهار تا: چیزی که واضح است

    • دوری و دوستی : رفت و آمد زیاد از حد ، به کدورت و دل آزردگی می انجامد .

    • دوست آن باشد که گیرد دست دوست ، در پریشان حالی و درماندگی : دوست خوب هنگام سختی و درماندگی همراه آدمی است .

    • دوستیِ خاله خرسه : محبت جاهلانه که بر ضرر محبوب منجر شود .

    • دو قورت و نیمش باقی است : با وجود این همه محبت و لطف ، باز هم ناسپاسی می کند .

    • ده مرده حلاج است : بسیار زیرک و کاری است .

    • دهنش آستر دارد : غذاهای بسیار گرم را به آسانی می خورد .

    • دهنش بوی شیر می دهد : هنوز خلق و خوی بچگانه اش باقی است ؛ بچه است .

    • دهنش چاک و بست ندارد : راز نگهدار نیست ؛ بی جهت دشنام و ناسزا می گوید .

    • دیگ به دیگ میگه روت سیاه : کسی که عیب دارد به دیگران طعنه می زند

    • دیگران کاشتند ، ما خوردیم ؛ ما می کاریم تا دیگران بخورند : آسایش فعلی ما حاصل رنج گذشتگان است و بالطبع راحت آیندگان ، منوط به سعی و خدمت ماست .

    • دیوار حاشا بلند است : انکار کردن راحت است .

    • دیوار موش دارد ؛ موش هم گوش دارد : گفتن اسرار با آواز بلند ، نشان از بی خردی است . حرف به گوش بقیه می رسد

    • دیواری از دیوار ما کوتاه تر ندیده : ما را از همه ضعیف تر دیده ، از این رو به ما ستم روا می دارد .

    حرف ر

    • راه باز است و جاده دراز: کسی برای رفتن مانع نمی شود

    • رخت بر بستن : مردن .

    • رشته ها پنبه شدن : رنج و تعبی ، باطل و هدر شدن . سختی که نتیجه نداده

    • رفت که ریش در بیاورد ، سبیلش را هم باخت: خواست وضع بهتری پیدا کند ، آنچه داشت از دست داد

    • رفتم ثواب کنم ، کباب شدم : در ازای نیکی بدی دیدم .

    • رگ خواب کسی را به دست گرفتن : راه نفوذ و تأثیر در کسی یافتن . پیدا کردن نقطه ی ضعف کسی

    • رنگش مثل گچ سفید شد: منظور کسی است که از چیزی ترسیده و رنگش پریده باشد

    • روده بزرگه ، روده کوچکه را خورد : وقتی از گرسنگی بی تاب شوند گویند وقتی که انسان خیلی گرسنه باشد

    • روکه نیست سنگ پای قزوینه: پررو بودن

    • روی پایش بند نیست : از پیشآمد حاضر ، بسیار شاد و خوشحال است .

    • ریشش را در آسیا سفید نکرده : آزموده و با تجربه است .

    • ریگ در کفش داشتن : مقصود نهانی داشتن . نقشه ی بدی در فکر داشتن.

    حرف ز

    • زاغ سیاه کسی را چوب زدن : در کار کسی تجسس کردن .

    • زبان سرخ ، سر سبز می دهد بر باد : نسنجیده سخن گفتن ، پشیمانی در بر دارد .

    • زبانم مو درآورد : از بس گفتم خسته شدم . وقتی که کسی زیاد توضیح دهد و نتیجه نداشته باشد

    • ز تعارف کم کن و بر مبلغ افزا: هنگامی گفته می شود که تعارف بی فایده و باعث رنجش دیگران می شود

    • زردآلو را می خورد برای هسته اش: هر کاری را برای نتیجه اش انجام می دهد

    • زدیم و نگرفت : کسی که خود را به خطر بیاندازد و نتیجه ای نداشته باشد

    • زمستان را شبی ، پیران را تبی : پیران در زمستان تحمل سرما را ندارند .

    • زمستان رفت ، روسیاهی به زغال ماند : با این که یاری و مدد نکرد ، کار چنان که منظور بود انجام گرفت .

    • زن به در سرای مرد نکو هم درین عالم است دوزخ او: تأثیرخوب همنیشنی با افراد نیکوکار

    • زنگوله ی پای تابوت : طفل خرد سال مرد پیر .

    • زیر آب کسی را زدن : کسی را نزد دیگری منفور کردن ، کسی را از کار بر کنار کردن. ‌کسی را نزد دیگری بی اعتبار کردن

    • زیر بغل کسی هندوانه گذاشتن : کسی را با سخن دروغ و چاپلوسی به نخوت و غرور دچار کردن .

    • زیر پای کسی پوست خربزه گذاشتن : با حیله و فریب ، کسی را دچار خطر و زیان کردن ، پاپوش درست کردن .

    • زیر پای کسی نشستن : کسی را با وعده ها و گفتارهای دروغین ، فریب دادن .

    • زیر کاسه ، نیم کاسه ای است : فریب و حیله ای در این کار پنهان است . فریب و حقه ای در کار است

    • زیر رنج بود گنج های پنهانی : نتیجه دادن زحمات

    • زیره به کرمان بردن : کار عبث و بیهوده کردن .

    حرف س

    • سال به سال دریغ از پارسال : هر چه بگذرد ، اوضاع نا بسامان تر است .

    • سالی که نکوست از بهارش پیداست : مواقعی گفته می شود که کاری بر وفق مراد باشد. برای کارهایی که نتیجه اش از اول مشخص می شود

    • سایه اش را با تیر می زند : سخت با او دشمنی دارد .

    • سبیلش را چرب کردن : به او رشوه دادن .

    • ستاره سهیل است : زود به زود نمی توان او را دید ، غیبت او طولانی است .

    • سخن را سر است ای خردمند و بن میاور سخن در میان سخن :‌ دوری کردن از میان حرف دیگران پریدن

    • سراپا گوش بودن : با دقت شنیدن .

    • سر به صحرا نهادن : در غم و اندوهی ، چون دیوانگان را بیابان گرفتن .

    • سر بیگناه بالای دار نمی رود : بی تقصیری شخص بیگناه ، عاقبت آشکار می شود .

    • سر پیری و معرکه گیری : این کار برای شما که سن و سالی دارید شایسته نیست . در مورد کسانی است که زمان پیری کار جوانان را انجام می دهند

    • سرِ رشته گم کردن : راه رسیدن به مقصود را از دست دادن .

    • سرش از خودش نیست : جوانمرد و بخشنده است .

    • سرش برای فلان کار درد می کند : میل و علاقه همیشگی به آن کار دارد .

    • سرش برود زبانش نمی رود : سخت حاضر جواب است .

    • سرش برود شکمش نمی رود : بسیار پرخور و شکموست .

    • سرش به تنش زیادی کرده است :‌ از جانش سیر شده است

    • سرش به تنش می ارزد :‌ ارزش احترام گذاشتن را دارد

    • سرش به سنگ خورد : به خاطر بی تجربگی و خود رأیی ، از کار نتیجه ای نگرفت .

    • سر نا را از سر گشادش می زند : کار را از راه و روش معمول آن انجام نمی دهد .

    • سر و ته یک کرباس اند : همگی مثل هم هستند .

    • سر و گوش آب دادن : آگاهی و اطلاعی اندک حاصل کردن .

    • سری از هم سوا هستند : بسیار با هم دوست و مهربان اند .

    • سری را که درد نمی کند ، دستمال نمی بندند : بیهوده دنبال دردسر نباید رفت .

    • سفره اش همیشه پهن است : اسرار خود و خانواده اش را به طول و تفصیل برای دیگران شرح می دهد .

    • سکوت نشانه ی رضایت است :‌ وقتی کسی ساکت است رضایتش را نشان می دهد. کسی که راضی ست و اعتراضی نمی کند

    • سگ زرد برادر شغال است : در ناجنسی هر دو مثل هم هستند .

    • سگ صاحبش را نمی شناسد : ازدحام مردم در آنجا زیاد است .

    • سنبه پر زور است : حریف قوی است .

    • سنگ روی یخ شدن : پیش دیگران شرمسار شدن .

    • سنگ کسی را به سینه زدن : از کسی حمایت و هواداری کردن .

    • سنگ مفت ، گنجشک مفت : کاری است که دستمایه نمی خواهد ، شاید نتیجه هم بدهد .

    • سه چیز پایداری نماند مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست : سه چیز استوار نمی ماند مال که خرید و فروش نشود و علمی که مشورت در آن نباشد و پادشاه بی سیاست

    • سیاه کاسه : خسیس ، بخیل .

    • سیب را از وسط نصف کنند :‌ کنایه از شباهت

    • سیب زمینی است : بی رگ است ، غیور نیست .

    • سیر به پیاز میگه پیف پیف چقدر بو می دی :‌ کنایه به کسی است که خود پر از عیب و اشکال است ولی عیب کوچک دیگران را بزرگ جلوه دهد

    • سیلی نقد به از حلوای نسیه : نقد اگرچه کمتر ، از نسیه بهتر .

    حرف ش

    • شاخ به شاخ کسی گذاشتن : با قوی تر از خود ، مجادله کردن .

    • شاخ و شانه کشیدن : تهدید کردن .

    • شاهنامه آخرش خوش است : باید در انتظار پایان کار بود . همیشه در اول کار نباید قضاوت کرد

    • شتر بابارش گم می شه : نا امن بودن مکانی

    • شتر در خواب بیند پنبه دانه ؟ : کنایه از آدمی است که آرزوهای دور و دراز و حتی بعید و نشدنی دارد

    • شتر دیدی ، ندیدی : آنچه دیدی ، ندیده بگیر .

    • شتر سواری دولا دولا نمی شود : کار را باید با آگاهی انجام داد. کار مهم و بزرگ را در نهان نمی توان انجام داد .

    • شتری که در خانه ی همه را می زند :‌ عاقبتی که برای همه است

    • شریک دزد و رفیق قافله : آدم دو رو و منافق .

    • شش ماهه به دنیا آمده : در کارها زیاد عجله می کند .

    • شکمی از عزا در آوردن : بعد از گرسنگی طولانی ، غذایی گوارا خوردن

    • شلم شوربا : بی نظم و ترتیب .

    • شمر ، جلودارش نمیشه : یعنی بسیار آدم شروری است

    • شمشیرش به ابر می رسد : مقتدر و تواناست .

    • شنیدن کی بود مانند دیدن : شنیده ها را نباید باور کرد . هرگاه با چشم خودت ندیدی شایعات را باور نکن

    • شورش را در آوردن : زیاده روی و از حد گذشتن .

    • شیر خشتی مزاج است : با همه کسی می تواند زندگی کند .

    • شیر مرغ : چیز نایاب .

    • شیره به سر کسی مالیدن : کسی را به ناچیزی خرسند کردن .

    • شیری یا روباه : کامروا باز گشته ای یا ناکام ؟

    حرف ص

    • صابونش به تن من هم خورده : زیان و آسیبش به من هم رسیده .

    • صبر ایوب داشتن: صبور بودن

    • صدا از ته چاه بر آمدن. ضعیف بودن

    • صد تا چاقو بسازد ، یکیش دسته ندارد : پیوسته وعده های دروغ میدهد . یعنی هیچوقت به‌حرفش اعتماد نکن

    • صد تا مثل تو را لب چشمه میبرد ، تشنه بر می گرداند : بسیار مکار و حیله گر است .

    • صلاح مملکت خویش خسروان دانند: هر طور که خودت می دانی رفتار کن

    • صورتش را با سیلی سرخ نگاه می دارد : آبرومندانه زندگی کردن

    حرف ض

    • ضرر تلخه: هر کسی از ضرر کردن ناراحت می شود

    • ضرب ، ضرب اول: در مبارزه آن کسی برنده است که ضربه اول را زده باشد

    • ضامن روزی بود روزی رسان: اعتقاد به روزی دهندگی خدا

    • ضعیفی که با قوی دلاور کند یار دشمن است در هلاک خویش: هرکس باید به توان خودش کاری را انجام دهد

    حرف ط

    • طاقتم طاق شد: بیش از این تحمل ندارم ، صبرم تمام شده است

    • طاووس‌رابه‌نقش ونگاری‌که هست‌خلق‌تحسین‌کنند واوخجل ازپای‌زشت‌خویش: ظاهر بینی افراد

    • طبل توخالیست: فقط داد و فریاد می زند و گرنه چیزی بارش نیست

    • طمع را سه حرف است هر سه تهی : در مذمت ونکوهش طمع

    • طوطی وار : گفتاری بی تعقل . مطلبی را سرسری یاد گرفتن

    • طوق بر گردن : مطیع و فرمانبردار .

    حرف ظ

    • ظاهر و باطنش یکی است : بی ریا و یکدل است .

    • ظلم ، عاقبت ندارد : ستمگر به سزای اعمالش میرسد .

    حرف ع

    • عاقبت جوینده یابنده بود: کسی که تلاش می کند به مقصودش می رسد

    • عاقبت حق به حقدار رسید: همیشه در سرانجام هر کار کسی که حق دارد برنده است

    • عاقبتش مثل عاقبت یزید شده است : در آخر عمر ، بدبخت و سیه روزگار شده .

    • عالم نا پرهیزگار کور شعله دارست: در نکوهش دانشمند بی تقوا ونترس از خدا

    • عجله کار شیطان است : در کارها باید صبور و محتاط بود . عجله کار درستی نیست

    • عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد : با خواست خدا چه بسا که حوادث ناگوار به خیر و صلاح بینجامد .

    • عروس تعریفی آخرش شلخته در می آید: دوری از تکبر ویا خودتعریفی

    • عطای او را به لقای او بخشیدم: در مورد افردای که خیر و شر آنها یکی است

    • عقلش پاره سنگ میبرد : دیوانه است . عقل ندارد

    • عقل که نیست جان در عذاب است : نادان راه آسان کارها را نمی داند و خود را به سختی می اندازد .

    • عقل مردم به چشمشان است : غالب مردم آنچه را که ببینند ، تقلید می کنند .

    حرف ف

    • فردا را که دیده است ؟ : دم را غنیمت شمار و خوش باش .

    • فردا هم روز خداست : لازم نیست همه کارها را امروز انجام دهید .

    • فرو مایه هزار سنگ بر می دارد و طاقت سختی نمی آورد: بی تحمل و طاقت بودن افراد بدکار

    • فکر نان کن که خربزه آب است : امور سطحی و کم ارزش را رها کن و به مسائل مهم تر بیندیش دل به چیزهای بیهوده نبند.

    • فلانی اجاقش کوره: منظور از کسی است که بچه دار نمی شود

    • فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه: هیچ گاه از ظاهر کسی نمی توان قضاوت کرد

    • فهم سخن چون نکند مستمع قوت طبع از متلکم بجوی: فهمیدن سخنان گوینده در هنر سخن گفتنش نهفته است

    • فیلش یاد هندوستان کرده : به یاد گذشته ها و خاطراتش افتاده است .

    حرف ق

    • قاشق نداره آش بخورد: کنایه از شخص بینهایت تهیدست است و وسیله لازم را دراختیار ندارد

    • قافیه تنگ شدن : کار به تنگنا افتادن .

    • قباله کهنه جایی بودن : از ابتدای کار به همه چیز آن آگاه بودن .

    • قدر زر ، زرگر شناسد ، قدر گوهر ، گوهری: ارزش هر چیزی را خبره آن می داند نه دیگران

    • قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید: کسی که سختی کشیده قدر رفاه و آسایش را می داند

    • قربان بند کیفتم تا پول داری رفیقتم : وصف حال افرادی است که رفاقتشان به مال و ثروت بسته است .

    • قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود : با قناعت و صرفه جویی می توان به عزت و توانگری رسید .

    • قلم در کف دشمن است : آنچه می گوید یا می کند مبتنی بر دشمنی است .

    • قوز بالاقوز: کار را خراب تر از آنچه که بود کردن

    • قیمت خون باباش می گوید : خیلی گران می فروشد .

    حرف ک

    • کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد: آدم به دیگران نیاز پیدا می کند

    • کبکش خروس می خونه: خیلی خوشحال است

    • کوگوش شنوا: گوش ندادن به حرف

    • کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد: خسیس بودن. با وجود داشتن امکانات بهره نبردن

    • کرم بین و لطف خداوند گار گر بنده کرده است و او شرمسار: در نکوهش بدکاری

    • کند همجنس با همنجنس پرواز: هر کسی با مثل خودش رابطه دارد

    حرف گ

    • گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی: صبر کردن

    • گاومون زائیده: دردسر به سراغ آدم آمدن

    • گاو پیشانی سفید است: همه کس و در همه جا او را می شناسند

    • گاو بی شاخ و دم: کسی که فقط در ظاهر قوی ووحشتناک به نظر می رسد

    • گر دست فتاده ای بگیری مردی ور بر کسی خرده نگیری مردی: مردانگی و مروت به کمک کردن به دیگران است

    • گربه شیر است در گرفتن موش لیک موش است در مصاف پلنگ: قدرتمند تر از شما هم هست .  

    • گرگ که پیر می شود ، رقاص شغال می شود: هر آدم شروری ، در روزگار پیری دست آموز دیگران است

    حرف ل

    • لگد به بخت خود زدن: به شانس پشت کردن

    • لفتش دادن: کاری به طول انجامیدن

    • لبش بوی شیر می دهد: بی تجربگی فرد

    • لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست: وقتی می توان ببخشی انتقام نگیر

    حرف م

    • مرغ همسایه غاز است: نا آگاهی.

    • ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است: ارزش وقت را دانستن

    • ماست را کیسه کردن: گول زدن

    • مرغ یک پا داره: لجبازی کردن

    • مار تو آستین پرورش دادن: محبت به افراد زیان رساننده

    • مار خورده و افعی شده: شرارت کسی

    • مگواندوه خویش با دشمنان که لاحول گویند شادی کنان: دشمن را به ناراحتی خود شاد نکن

    • مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال: زندگی نباید صرف مال اندوزی شود ثروت باید برای رفاه انسان استفاده شود و نه این که رفاه انسان صر جمع کردن ثروت

    • مورچگان را چو بود اتفاق شیر ژیان را بدرانند پوست : در ستایش اتحاد وهمبستگی

    • مزن بی تأمل بگفتار دم: بدون فکرحرف نزدن واگر هم سخن گفته شد دیگر جای تأسف خوردن نیست

    • مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد : کسی از چیزی ضرر دیده از آن چیز برای هیشه رعب ووحشت دارد

    • مسکین خر اگر چه تمیز است چون با رهمی برد عزیز است: زحمتکشی

    حرف ن

    • نفس از جای گرم برآمدن: در مورد شخصی گفته می شود که بی خیال مستمندان باشد

    • نم پس نمی دهد: راز خود را برملا نمی کند

    • نخود هر آش شدن: فضول بودن

    • نور علا نور بودن: کار خیلی خوب بودن. بهتر بودن

    • نان خود خوردن و نشستن به که کمر زرین بستن و به خدمت ایستادن: قناعت

    • نان از برای کنج عبادت گرفته اند صاحب دلان به کنج عبادت برای نان: سوء استفاده

    • نا بینا به کار خویش بیناست: هر کسی در انجام کاری مهارت دارد

    حرف و

    • وجود یکی است ولی شکم دوتاست: یعنی دو نفر هر چقدر به یکدیگر نزدیک باشند باز هم از هم جدا هستند

    • وقت نداره سرشو بخارونه: منظور آنست که گرفتار است

    • وفاداری مدار از بلبلان چشم که هردم بر گلی دیگر سرآیند: بی وفایی

    حرف هـ

    • هر پستی ، بلندی دارد: بعد از هر سختی آسانی هست

    • هادی ، هادی اسم خود بر ما نهادی: یعنی که به ارتکاب عمل خلافی دست زده ای و مرا بدان متهم می کنی

    • هشتش گرو نهش است: آه در بساط ندارد

    • هر که بامش بیش ، برفش بیشتر: ثروت زیاد آسایش به بار نمی آورزد

    • هرکه درحال‌توانایی نکوئی‌نکند ازوقت ناتوانی‌سختی ببیند: انجام‌کارخوب

    • هرکه در زندگانی نانش بخورند چون بمیرد نامش نبرند: کارحسنه کردن در این دنیا

    • هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل بدیگری پرداخت : بی وفابودن روزگار

    • هر که نان از عمل خویش خورد منت از حاتم طائی نبرد : قناعت

    • هر که با بزرگان ستیز و خون خود ریزد: پا از گلیم خود دراز کردن

    حرف ی

    • یکی به دو کردن: جر و بحث کردن

    • یک دست صدا نداره: باید با دیگران متحد بود

    • یک من ماست چقدر کره می دهد: تلافی کردن

    • یک پاش لب گور است: پیر است

    • یاردیرینه‌مراگونه‌زبان توبه مده که مرا توبه‌ شمشیر نخواهدبودن: سرسختی

    • یک تیر و دو نشان: با یک کار به دو نتیجه رسیدن

    • یاسین به گوش خر خواندن: پند بی فایده به کسی دادن

    • یک چشم گریان و یک چشم خندان: در مورد کسی گویند که دو گانه عمل می کند

    منبع مطلب : parisabagherzadeh.blogfa.com

    مدیر محترم سایت parisabagherzadeh.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    به توچه اسم من چی 9 روز قبل
    1

    کس ننت مثلا اومدین کلمهی (درخانه ی او همیشه باز است

    1
    به توچه اسم من چی 9 روز قبل

    راست میگه کس ننت

    پانیذ 1 ماه قبل
    0

    مرض بگیرین با این جواباتون

    راحله 2 ماه قبل
    0

    خیلی خیلی بده

    0
    راحله 2 ماه قبل

    خیلی خیلی بده من می خواهم در خانه‌ی او همیشه باز است کنایه از چیست سوی دیگه میاد

    ترهرعبتدهت 2 ماه قبل
    0

    معنی دور و نزدیک

    درخانه ی او همیشه باز است

    کنایه از چیست

    مهدی قایدی 1 سال قبل
    -1

    عالی

    0
    پانیذ 1 ماه قبل

    دقیقا چیش عالی بود؟

    به تو چه که اسم من چیه 1 سال قبل
    -1

    من می خواستم کنایه جمله در خانه او همیشه باز است را پیدا کنم ولی پیدا نکردم اگه میشه دوستان جواب بدن

    -1
    مانا 11 ماه قبل

    از مامان بزرگت هم بپرسی جوابتو میده گلم یعنی بخشنده و مهمان نواز است

    مهدی 1 سال قبل
    -1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید