توجه : تمامی مطالب این سایت توسط ربات از طریق نتایج گوگل جمع آوری شده و تمامی مطالب عکس ها و لینک های دانلود برای سایت های دیگر است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    رمان پرستار شیطنت هایم ماهرو و جاوید

    دسته بندی :
    1. اسک 98
    2. مطالب سایت
    2563بازدید

    رمان پرستار شیطنت هایم ماهرو و جاوید را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    دانلود رمان پرستار شیطون من کامل پی دی اف

    دانلود رمان پرستار شیطون من کامل پی دی اف

    معرفی: رمان پرستار شیطون من یک رمان عاشقانه زیباست که به صورت آنلاین منتشر میشود. جهت خواندن و دانلود رمان پرستار شیطون من بدون سانسور با فرمت PDF و لینک مستقیم رایگان با مجله‌ی هیلتن همراه باشید.

    خلاصه و دانلود رمان پرستار شیطون من

    داستان رمان پرستار شیطون من درباره پرستاری به نام گیتا سلحشوری‌ست که اتفاقی صحبت‌های دکتر مهرزاد در رابطه با ارث پدر بزرگش و نقشه‌ای که در سر دارد را میشوند و…

    همچنین بخوانید:دانلود رمان دکتر مغرور من
    دانلود رمان دکتر پرستار مغرور

    بخش هایی از متن رمان پرستار شیطون من

    به سمت اتاق دکتر مهرزاد رفتم و خواستم چند تقه به در بزنم که صداش باعث شد با فضولی سرمو به در بچسبونم:
    _سریع تر یکی و واسم پیدا کن،آقا بزرگ گفته هر کدوم از نوه ها سریع تر یه بچه ی پسر بهش بده تمام اموال و به نام اون می کنه.

    چشمام گرد شد. جناب مهرزاد بزرگ رو می‌شناختم.همین این بیمارستان هم نصف تهران به اسمش بود.پس جناب دکتر هم برای ثروت پدربزرگش دندون تیز کرده.
    دوباره گوشمو چسبوندم به در
    _یکی و میخوام کنه نشه بچسبه بهم.یه مدت نقش زنمو بازی کنه یه صیغه ی صوری بخونیم حامله شه.بچه رو که پس انداخت اون و بخیر و ما رو به سلامت. فقط دختره خوشگل باشه. یه چیزی که در شان باربد مهرزاد باشه.

    اوهوع چه اعتماد به نفسی البته از حق نگذریم خیلی خوش قیافه بود اما دلیل نمیشد که انقدر خودشیفته باشه.والا…
    گوشمو بیشتر به در چسبوندم. نمیدونم چرا دیگه صدایی نمیومد…داشتم پشت در جون میدادم که در باز شد و از اونجایی که مثل مارمولک چسبیده بودم به در پرت شدم داخل و سرم به سینه ی سفت و سنگی جناب دکتر خورد.

    سریع صاف ایستادم و خجالت زده از گند کاریم سرمو انداختم پایین.
    درحالی که خیره نگاهم می‌کرد گفت
    من بعدا بهت زنگ میزنم مجتبی! تا تلفن و قطع کرد تند گفتم روی در اتاقتون کثیف بود داشتم تمیزش می کردم.
    با اخم نگاهم کرد و گفت
    شما مگه پرستار نیستی خانوم؟ هستم… هستم… آقای دکتر اما وسواسی ام رو لکه حساسیت دارم…
    دروغ که شاخ و دم نداشت.
    نگاهی به اتیکت روی مقنعه م انداخت و گفت
    گیتا سلحشور…داشتی به حرفای من گوش می کردی؟ لبمو گاز گرفتم و گفتم استغفرالله آقای دکتر توبه کنید تهمت زدید من اصلا اهل استراغ سمع نیستم من داشتم…
    درو پشتم بست. دستش و بالا آورد و جلوی لبام گرفت و ساکتم کرد. گفت
    همه ی حرفامو شنیدی نه؟ با پرویی گفتم بله شنیدم.اصلا که چی؟میخواین از بیمارستان اخراجم کنین؟اینو بگم اگه اخراجم کنید میرم به پدربزرگ تون میگم برای مال و منالش نقشه کشیدین و میخواین زن صوری بگیرین.
    اوه اوه صورتش مثل میر غضب شد

    فکر کنم خواست فحشم بده اما منصرف شد. با خشم گفت
    واسه من کاری نداره جلوی دهن یه جوجه پرستار و بگیرم. پشت چشم نازک کردم و گفتم متاسفانه یا خوشبختانه من با پرستارایی که دیدید فرق دارم آقای دکتر من…
    کلافه وسط حرفم پرید
    چه قدر میخوای؟ ابروهام با شیطنت بالا پرید و گفتم ماشالا چه دست و دل بازم هستید. دیگه حساب کنید راز به این بزرگی چه قدر می ارزه پدربزرگتون ماشالا کم ثروت ندارن.

    اوه اوه انگار خیلی عصبیش کردم. یقه مو گرفت و کوبوندتم به دیوار و غرید
    _ببین جوجه من اهل باج دادن به کسی نیستم.تسلیم یه جوجه پرستار هم نمیشم. بزن به چاک هر غلطی دلت میخواد بکن.

    پشتشو بهم کرد.سرمو خاروندم.
    روی کاغذ چیزی نوشت و گفت
    _داری میری برگه ی اخراجتم بده به رئیس بیمارستان.

    به تته پته افتادم
    اخراج؟چرا اخراج؟مگه من چی کار کردم آقای دکتر؟ با لحن تندی گفت بیرون.
    نرفتم ایستادم و گفتم
    من قصدم اخاذی نبود فقط میخواستم بگم که… برگشت و اون نگاه تندش و بهم انداخت دستپاچه از نگاهم سنگینش گفتم فقط میخواستم بگم که… من… بگم که من…
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم
    _من حاضرم با این شرایطی که گفتین باهاتون ازدواج کنم.

    نگاهم کرد… سر تاپامو از نظر گذروند و پقی زد زیر خنده.
    با حرص اخم کردم و گفتم
    کجاش خنده داشت؟ ما بین خنده هاش گفت بفرما بیرون خانوم.این قضیه رو هم بیرون از این اتاق بشنوم بدجور باهات تا میکنم.
    حرصی از خنده هاش نگاهش کردم و بیرون رفتم.
    حتی پشت در اتاق هم صدای بلند خنده‌هاش و شنیدم

    داشتم آمپول بیمار و می‌زدم که در اتاق باز شد و صدای دکتر مهرزاد اومد.
    حال بیمار ما چه طوره؟ حول شده دستم لرزید و سوزن توی عضله ی مرد بیچاره شکست و دادش بلند شد.. دکتر مهرزاد با سرزنش نگاهم کرد و غرید کی به شما مدرک داده من نمیدونم.
    سرنگ و انداختم و برای فرار از مهلکه خواستم جیم بزنم که گفت
    _بیرون اتاق تشریف داشته باشید..
    جا داشت یکی بکوبم توی سرم. خوردی؟خوردی عزیزم؟حالا هسته شو تف کن.
    درو بستم.. یکی نبود بهش بگه اگه تو عوضی بد موقع سر نمی رسیدی منم دستام نمی‌لرزید
    این دفعه صد در صد اخراجم میکنه مطمئنم.
    اشهدتو بخون که باید بری ور دل مامان و بابات شیپور بزنی.
    از اتاق بیرون اومد.

    با همون اخم همیشگیش گفت
    تشریف بیارید اتاق من. مثل جوجه اردک دنبالش راه افتادم… در اتاقش و باز کرد و خود گاوش اول رفت تو… دنبالش رفتم و درو بستم و تند شروع کردم به خدا بار اوله سوزن میشکنه آقای دکتر اینم خود مریض تکون می‌خورد و سفت گرفته بود.
    آره ارواح عمت. پدر مریضا رو با این آمپول زدنت در آوردی.
    روی میزش نشست و گفت
    راجع اون نمیخوام صحبت کنم. مظلومانه گفتم پس چی میخواین بگین…
    نفسش و فوت کرد و گفت
    من نتونستم کیس مورد نظرمو پیدا کنم. پسر عموم هم قراره ازدواج کنه. یعنی من سریع تر به یه زن صوری احتیاج دارم. با شیطنت گفتم آها میخواین روی پسر عموتون کم کنید؟شما هم زدید رو دست هر چی زنه ها…
    با چشم غره گفت
    اگه اون زودتر بچه ش به دنیا بیاد وارث تمام ثروت پدربزرگم میشه. گیج گفتم خوب شما میخواین زودتر بچه دار بشید؟دیگه تولد و مرگ دست ما آدما نیست ما وسیله ایم تا ببینیم سرنوشت…
    وسط حرفم پرید
    باهام ازدواج کن… چشمام چنان گرد شد که بدبخت هول کرد و گفت منظورم یه ازدواج صوری،حامله که شدی…
    با داد و بیداد گفتم
    شما چه فکری راجع من کردید؟فکر کردید من از اوناشم؟یا فکر کردید که من… تند به سمتم اومد و دستشو جلوی دهنم گرفت و گفت هیش… هیش…احمق یکی میشنوه دستمو برمیدارم صدات در نیاد

    اخم کردم بهش و سر تکون دادم. دستش و که برداشت با عصبانیت گفتم
    داد میزنم به همه میگم چه پیشنهاد بی شرمانه ای بهم دادید… آی مردم… دوباره دستشو روی دهنم گذاشت و گفت خفه خون بگیر..

    بهش اخم کردم. گفت
    مگه خودت نگفتی حاضری این کارو بکنی؟ فقط نگاهش کردم. نفسش و فوت کرد و گفت خیله خوب هر چی گفتم و فراموش کن برو… باشه؟
    سر تکون دادم. دستشو برداشت و ازم فاصله گرفت. پشتش و بهم کرد و دستشو لای موهاش برد.
    آروم گفتم
    چه قدر میدی؟ سرش و برگردوند و نگام کرد که تند گفتم چیه؟نباید بدونم؟
    چه قدر میخوای؟ دستامو پشتم قلاب کردم و گفتم چهل درصد از اموال پدر بزرگو…
    چشماش گرد شد و گفت
    زده به سرت؟ یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم نزده به سرم…میدونی چیه آقای دکتر؟من باکره‌م…یه دختر مجردم…تو می‌دونی با این کار چه چیزایی رو از دست میدم؟تو بگردی تهش یه زن خرابو پیدا میکنی که آخرشم با غربت بازی میخواد آبرو تو ببره اما من از یه خانواده ی اصیلم… دختری که دستشو میگیری و به پدر بزرگت نشون میدی باعث افتخارت میشه وگرنه دست هر زن خرابی و بگیری ببری بابابزرگت نمیگه ننه بابای این کو؟

    با تردید نگام کرد و گفت
    چهل درصد زیاده. پوزخندی زدم و گفتم شصت درصد هم زیاده. جای تو باشم قبول میکنم قبل از اینکه پسر عموم همه چیو هاپولی کنه و تهش یه پاپاسی بهم نرسه.
    یه قدم بهم نزدیک شد و گفت
    بیست درصد. اون قدری میشه که تا آخر عمرت بخوری و بخوابی و هفت نسل بعد تامین بشه. ابرو بالا انداختم و گفتم مخارج بالاست آقای دکتر اما چون شمایی سی درصد..
    از سر اجبار سر تکون داد و گفت
    قبوله. با لبخند گفتم مبارکه

    خواندن ادامه رمان پرستار شیطون من

    منبع مطلب : hiltun.info

    مدیر محترم سایت hiltun.info لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    رمان پرستار شیطون من پارت چهل و دو(پارت آخر) - رمان فیکس

    رمان پرستار شیطون من پارت چهل و دو(پارت آخر) - رمان فیکس

    ماه های اخرم بود ..شکمم خیلی بزرگ شده بود …تو این چند ماه رابطه ام با باربد حسابی خوب شده بود …

    خیلی مراقبم بود …از مادرش شنیدم که زن مهبد هم باردار شده …چه عجب خانم بالاخره موفق شد …همه که فکر میکردن نازاست …ولی خب کار خدا بود که اونم باردار شد …

    مثل همیشه کارای خونه رو کرده بودم وبعد شام ظرف هارو شستم وکنار باربد مشغول فیلم دیدن شدم هنوز پنج دقیقه نمیشد که نشسته بود یهو دلم تیر کشید….

    کم کم پهلوم هم درد گرفت …دستمو رو پهلوم گذاشتم که باربد سریع متوجه شد وگفت

    – چی شدی گیتا ؟خوبی؟!

    -اره اره فقط یکم درد دارم ….انگار تو کار زیاده روی کردم ..خسته شدم

    -گیتا مطمئنی خوبی؟ قیافت از یکم درد بیشتر نشون میده ها…

    -اره بابا نترس هنو دوماه مونده تا زایمانم ….!چیزی نمیشه …

    گونمو محکم بوسید وگفت

    -یعنی دوماه دیگه فسقلی تو بغلمونه ؟! چه شود…

    اره دیگه بایدم بچه مهم باشه ….گیتا کی باشه اخه…

    با دلخوری از جام بلند شدم که دستمو گرفت وگفت

    – کجا میری گیتا ،بشین فیلم که تموم نشده …

    -میرم بخوابم خسته ام خودت نگاه کن ….

    سریع از جاش بلند شد وگفت

    – نه دیگه حالا که تو نگاه نمیکنی پس تنهایی صفا نداره بریم بخوابیم …

    دستشو دور‌گردنم انداخت وهنوز یه قدم برنداشته بودم که احساس کردم لباس زیرم خیس شد …

    دردم بدی تو کمر وشکمم پیچید که یکم خم شدم …

    باربد با ترس گفت

    – گیتا چی شد ؟درد داری ؟بریم دکتر ….

    با صورت جمع شده سرمو تکون دادم ونالیدم

    -باربد داره میاد …کیسه ابم ترکیده انگاری…

    -تو که گفتی دوماه مونده اخه …

    کمکم کرد که روی مبل بشینم و دستپاچه به سمت اتاق رفت بعد از عوض کردن لباساش ،لباسی هم واسه من اورد وتنم کرد …

    با نگرانی زیر بغلم رو گرفت وگفت

    – نترسیا گیتا ..الان میریم بیمارستان …

    حالا خودش بیشتر از من ترسیده بودا رو نمیکرد …

    منم راستش ترسیده بودم چون تازه هفت ماهگیش تموم شده بود هنوز خیلی زود بود …

    جیغم بلند شده بود و باربدم با سرعت تموم بین ماشین ها حرکت میکرد و میرفت …

    به بیمارستان که رسیدیم سریع تخت اوردن وروش دراز کشیدم …

    هنگام ورود به اتاق عمل قیافه ی مضطرب ونگران باربد از جلوی چشمم دور نمیشد …

    بعد مدتی تحمل درد بالاخره کوچولو به دنیا اومد ….

    یه پسر سفیدو تپل ومپل …

    خیلی کوچولو بود و چون زود به دنیا اومده بود دکترا تو دستگاه گذاشتن تا ریه هاش کامل بشه …

    باباربد از پشت شیشه بهش نگاه میکردم …

    هر دو خانواده از صبح زود اومده بودن بیمارستان ..

    بعد از مرخص شدنم باربد اجازه نداد که خونه ی مامانم اینا برم خودش میخواست بهم رسیدگی کنه …

    اسمشو بارمان گذاشتیم …

    بعد تحمل چند روز بالاخره نی نی کوچولو رو هم مرخص کردن واوردیم خونه …

    یه مهمونی کوچیک گرفتیم و همه ی مهمونا دعوت بودن …

    اقاجون با بغل گرفتن بارمان گل از گلش شکافت با لبخند بهش نگاه کرد ورو به باربد گفت

    – پس وارث کوچولومون هم به دنیا اومد …

    مهبد با حرص واخم کنار زنش نشسته بود که رو به مهبد گفت

    – مهبد شنیدم که زن تو هم بارداره بسلامتی …

    -بله اقاجون همینطوره …

    با صدای بلند ادامه داد ..

    -خب من یه تغییر باید تو وصیت نامه بدم ….ارث و میراث بین مهبد وباربد به یک اندازه تقسیم میشه …

    چون زن مهبد هم بارداره …

    مهبد با خوشحالی از جاش بلند شد ودست اقاجون رو بوسید و گفت

    – خیلی ممنون اقاجون …

    باربد عصبی شده بود که اقاجون گفت

    -دیگه این کینه ودشمنی بین تو وباربد باید تموم بشه …با هم دیگه روبوسی کنید ودشمنی رو کنار بزارین…

    مهبد که خیلی مشتاق بود اما باربد برعکس مهبد هیچ میلی نداشت ولی با اصرار جمعیت با هم دیگه روبوسی کردن ….

    بعد مهمونی باربد هنوز ناراحت وبهم ریخته بود …

    تنها یه گوشه رو مبل نشسته بود که بارمانو روی تختش گذاشتم و به سمتش رفتم …

    دستاشو گرفتم وگفتم

    -به خاطر کاری که اقاجون کرد ناراحتی باربد؟!

    -معلومه که اره …قرار بود همش به من برسه …

    سرشو بوسیدم گفتم

    -به جاش دشمنی و این همه کینه رو کنار گذاشتین …نگاه کن باربد الان بابا شدی …چی باارزش تر از این …

    دستمو کشید که تو بغلش افتادم لبهامو بوسید وگفت

    -و تو گیتا…

    ابرومو بالا انداختم وگفتم

    – من چی ؟هان زودی بگو !

    میخواست که دهنشو باز کنه صدای بارمان بلند شد …

    سریع از رو پاهاش بلند شدم وبه سمت بچه رفتم …

    فسقلی گرسنه ششده بود …

    سینمو تو دهنش گذاشتم که شروع کرد به خوردن

    باربد کنارم رو تخت نشست وگفت

    -گیتا ؟! حالا که بچه به دنیا اومد راستش راستش میخواستم بگم که …

    قلبم هری ریخت …

    یعنی بعد این همه مدت میخواست بحث طلاق رو وسط بکشه؟!

    یعنی دلش میاد که این کارو کنه.؟!

    کلافه از جاش بلند شد که مچ دستشو گرفتم و گفتم

    – باربد حرفتو نخور بگو …چی میخواستی بگی ؟!

    نگاهی بین من و بارمان چرخوند

    وگفت

    -پولی که میخواست بهم برسه نصف شد خودت که دیدی ..

    -اره حرف اصلیتو بگو …چی تودلته باربد …

    همش میخواست بگه ولی جلوی خودشو میگرفت ..

    سریع بلند شد واز اتاق بیرون زد …

    بعد اینکه بارمان خوابید اروم روی تخت گذاشتمو پایین رفتم …

    خیلی پکر رو مبل نشسته بود وتو فکر رفته بود ..

    کنارش نشستم وگفتم

    -باربد چته ؟چرا نمیگی چی شده؟

    یهو هرچی تو دلش بود بیرون ریخت

    -گیتا میخوای چیکار کنی الان تو هان؟!

    متعجب پرسیدم

    -‌یعنی چی که میخوام چی کار کنم باربد؟!

    -ماجرای قرارداد وطلاق و اینارو میگم …

    یعنی واسه خاطر اینا ناراحت بود …

    از جام بلند شدم و خواستم یکم اذیتش کنم واسه همین دست به سینه گفتم

    – اقا باربد الوعده وفا حالا که من وارثتو اوردم باید سهممو بدی وبعدش هرکی میری پی زندگیش …

    با لبهای اویزون بهم زل زده بود که دیگه نتونستم تحمل کنم با صدای بلند زدم زیر خنده …

    بلند بلند میخندیدم که از جاش پرید وبغلم کرد ..

    کنار گوشم گفت

    – منو دست میندازی تو ؟ فکر کردی من طلاقت میدم هان؟!

    زمین به اسمونم بره من طلاقت نمیدم عشق کوچولوی من ….

    یکم اخم کردم وادامه دادم

    – یعنی داری زیر قولت میزنی اقا باربد؟!

    -اره که میزنم زورم زیاده حرفیه ؟مشکلیه ؟!

    خندیدم ودستامو دور گردنش حلقه کردم

    خیلی نرم بوسیدمش و گفتم

    – تو هم فکر کردی من ازت طلاق میگیرم ؟!

    شیطون نگام کرد وگفت

    – نه بابا میدونستم ..هرچی مال بده بیخ ریش صاحبشه…

    رو شونش زدم و گفتم

    – باااااربد ….

    -یک به یک شدیم ….

    بلند زد زیر خنده و حلقه ی دستشو دور کمرم تنگ تر کرد ..

    خیلی اروم کنار گوشم گفت

    -عاشقتم دیونه ی من

    و من عشق رو تو اغوشش پیدا کردم … تو هرنگاهش ..تو هر لبخند بی ارادش …و صداش صداش صداش …

    یه وقت هایی به دنبال عشق میگردیم در بین انبوهی از مردم چون هنوز یاد نگرفتیم که عشق های بزرگ پیدا نمیشن ….ساخته میشن(:

    پایان

    منبع مطلب : romanfix.ir

    مدیر محترم سایت romanfix.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    کیارش : اصلا رمان پرستار شیطنت هایم ( ماهرو و جاوید ) نیست

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    Nazanin 2 روز قبل
    0

    این اصلا رمان پرستارشیطنت هایم نیس چرااشتباه میزارین😒😒

    مَلِکا 7 روز قبل
    0

    جنابان من ب امید پرستار شیطنت هایم اومدم اونوق ی چی دیگه گذاشته هعی عجباا
    من خودم تو ی کانال تلگرام میخونمش خیلی یواش پارت میزاره گفتم بیام از گوگل زودتر بخونم😕

    1
    حمیده 3 روز قبل

    اسم کانال تلگرامش جیه

    2
    🥺 5 روز قبل

    منم

    الی 8 روز قبل
    2

    رمان پرستارشیطون من هس
    ولی جاویدو ماهر نیست

    1
    پری 19 ساعت قبل

    اره
    چرا رمان پرستار شیطنت هایم نیس . یعنی هس ولی ماهرو و جاوید نیس

    الی 8 روز قبل
    0

    عالی بود رمانتون

    زهرا 8 روز قبل
    3

    چرا نیست رمان؟؟؟؟

    ریحانه 8 روز قبل
    2

    چرا نیست پس کسی میدونه رمان پرستار شیطنت هایم چجوری پیدا کنیم

    1
    ملکا 7 روز قبل

    ی کانال تو تل هس ازونجا میشه خوند

    :| 9 روز قبل
    9

    میشه بپرسم پرستار شیطنت هایم ماهرو و جاوید دیقا کجاس؟ :/
    بجاش ک پرستار شیطون مح هستش °_°

    4
    زهرا 8 روز قبل

    دقیقا منم هرچی گشتم نبود

    کیارش 13 روز قبل
    9

    اصلا رمان پرستار شیطنت هایم ( ماهرو و جاوید ) نیست

    1
    فهیم 3 روز قبل

    والامنم هرچی داخل سایت هامیگردم رمان پرستارشیطنت هایم نیست

    مهدی 16 روز قبل
    6

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید