در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    زلیخا همسر حضرت یوسف چند سال عمر کرد

    1 بازدید

    زلیخا همسر حضرت یوسف چند سال عمر کرد را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    قصه مرگ یوسف علیه السلام

    یعقوب را برادری بود که چهل سال او را ندیده بود. پس قصد کرد تا او را زیارت کند. چون آن دو همدیگر را زیارت کردند، عزرائیل را فرمان آمد که هر دو را جان بردار و به حضرتِ ما سپار. ملک الموت هر دو را جانْ قبض کرد و به حضرت بُرد.

    یوسف علیه السلام چون این بشنید، تاج از سر بینداخت و حریر و حُلّه بَر تنِ خود پاره کرد و سر و پا برهنه با همه لشکر می دوید و می گریست تا به بالین پدر و عَمّ رسید. چون آن دو را بدید، به درد و حسرت بنالید. پس سر برداشت و نگریست. درهای آسمان دید گشاده و ارواح انبیاء و نیز فرشتگان، به استقبال روح ایشان آمده، عالم هوا را دید با نور آراسته، فرشتگان نثار رحمت بر دست گرفته، ایشان را (یعقوب و برادرش) از دنیا درآوردند و بشستند و هر دو را به یک گور به بیت المقدس دفن کردند.

    پس چون یوسف دست از خاک ایشان بفشاند، باز به مصر آمد. در خود نگاه کرد. چهار غم او را دریافته بود: یکی غم اندوه یتیمی و دیگر دردِ غم و اندوه غریبی، سه دیگر اندوهِ فراقِ پدر، چهارم غم هجرانِ عَمّ.

    طاقت تحمل آن اندوهان نداشت. چون شب درآمد، به کنار رود نیل شد و سجّاده بگسترانید و قدم بر بساط اخلاص نهاد و آن شب تا روز نماز کرد. در آخر گفت: بار خدایا! از کید برادرانم رهانیدی و از دام مَکر زنانم جهانیدی و از زندانم بیرون آوردی و به ملک رسانیدی، لباس رسالت و نبوَّتم دوختی و علم و حکمتم درآموختی. این مملکت دنیا را بقا نخواهد بود. یک دعای مرا اجابت کن. از این عالم دنیا با مسلمانی بیرون بَر و صحبت آبا و اجداد کرامت کن.

    جبرئیل آمد و گفت: یا یوسف! جبّار عالم سلامت می رساند و می گوید: پدرت و عمَّت را چون مدت عمر به آخر رسیده بود، چون به هم رسیدند، چندان مهلت ندادم که با یکدیگر سخن گفتندی و هر دو را جان برداشتم. تو را هنوز مدت عمر به آخر نرسیده است. هم چنان آهنگ عرضِ نیاز کن و رحلت را، برگ ساز کن (توشه فراهم بیاور) که چون اجل درآید، یک زمان باز نیاید (مهلت ندهد).

    * * *

    پس یوسف پس از وفات پدر، دیگر تاج بر سر ننهاد و بر تخت ننشست. هر شب به عبادت حق، پلاسی در پوشیدی و به کنار رود نیل رفتی و با حق، مناجات بکردی. شبی از شب ها به خواب دید یعقوب را و اسحاق علیه السلام را که حُلّه هایِ بهشت پوشیده بودندی و تاجِ کرامت بر سر نهاده بودندی. به او گفتند: یا یوسف! بیست سال است تا دلت با آرزوی ما می سوزد. بشارت باد تو را که تا سه روز دیگر، به ما رسیده باشی. آورده اند که یوسف در آن سه روز، در آرزوی دیدار پدر، چندان جَزَع بکرد و زاری کرد که پدر در آن چهل سال در آرزوی وصالِ او نکرده بود.

    پس روز سوم، ملک الموت بیامد و گفت: یا یوسف! مدّت به آخر آمد. آبا و اجداد، منتظر قدوم تواند و دیده بر گماشته اند تا کسی باشد که تو را ببینند. پس یوسف تن در تسلیم داد. ملک الموت جانِ او را در کشیدن گرفت. دلِ او را در تپیدن آمد و اعضای او لرزیدن گرفت. برادران را بخواند و هر یکی را در بَر گرفت و بدرود کرد.

    پس ملکوت الموت به او مشغول شد. یوسف می نالید. ملائکه ملکوت در غریو آمدند. مقربان و روحانیان، دست به نوحه و زاری برآوردند. برادران، خاک بر سر کردند. چون روح از قالب او منقطع شد، جبرئیل بیامد و حلّه سپید از بهشت بیاوَرد. او را بشستند و در کفن پیچیدند و در تابوت نهادند.

    پس زلیخا را خبر کردند که: آن یار دلارام تو، بار رحلت از دنیا برداشت. زلیخا چون بشنید رو به سوی یوسف تاخت و گریان شد. چون بر تابوت رسید، تابوت را در برگرفت و گفت: ای یوسف! این تویی که بدین زودی از من جدای شدی؟ این تویی که ناگاه از کنار صحبت من رها شدی؟ پس سر بر تابوتِ یوسف می زد تا بی هوش شد. سه شبان روز بیهوش افتاده بود.

    * * *

    چون به هوش باز آمد نوحه کردن گرفت. پس آن گه گفت: دانید که یوسف در آخر عمر و در وقت رحلت، چه گفت؟ گفتند: یوسف گفت: بار خدایا! اگر مرا در نزد تو، قدری هست، این جان مرا از من بستان در حالی که مسلمانم و به صحبت صالحان در رسان. پس زلیخا نیز همین را درخواست و گفت: بار خدایا اکنون که چنین افتاد، جان من از من بستان و به صحبت صالحان رسان و به جان و صحبت یوسف در رسان.

    ملک تعالی، دعای او اجابت کرد. جان از تن او گسسته گردانید و به جان یوسف در رسانید و بدو پیوسته گردانید. تا هم چنان که در دنیا جفت یکدیگر بودند، در عقبی نیز جفت یکدیگر باشند.

    پس آن جنازه ایشان برداشتند. خروش از اهل مصر برآمد. هر یکی به نوحه ای دیگرگون می گریستند و در جایگاه دفن خلاف کردند. گروهی گفتند که به دروازه کنعانشان دفن کنیم. بعضی گفتند جای دیگر. پس ملک تعالی رود نیل را خشک گردانید. پس بزرگان ایشان را الهام داد تا در میان رود نیل دفن کردند تا چون آب بدو بگذرد، برکات آن به کلّ عالم و اطراف ولایات برسد.

    ازدواج یوسف با زلیخا

    زلیخا دگر بعد از آن ماجرا * که شد مکنت و عزتش بر فنا

    ز حُسن اوفتاد و دگر پیر شد * فقیر و علیل و زمین گیر شد

    چو یوسف به نزد زلیخا رسید * یکی زال فرتوت و گریان دید

    بپرسید یوسف که تو کیستی * که در چشم ما آشنا نیستی

    جوابش بگفتا، زلیخا، منم * که از عشق تو سوخت جان و تنم

    عزیز مصر در همان سالهای خشکسالی مرد. و زلیخا تبدیل به زنی رنجور و بیمار شد. به پیشنهاد عده ای، روزی بر سر راه یوسف قرار گرفت. هنگامی که مرکب پادشاهی یوسف به نزدیک او رسید، گفت؛ سپاس خداوندی را که پادشاهان را به خاطر گناه به بندگی می کشاند و بندگان را به جهت اطاعت خویش به پادشاهی می رساند.

    یوسف زلیخا را شناخت و تمام آزارها و توطئه های او را به یادش آورد. زلیخا گفت؛ ای پیامبر خدا، مرا سرزنش نکن که من به چند چیز مبتلا بودم. یکی عشق والای تو، که عشق تو دل مرا شکافته و مرا شیفته تو ساخت. خداوند مخلوقی به زیبایی تو نیافریده است و زیبایی تو مرا دیوانه کرد. دوم ثروت و جمال من بود. من به خاطر تو از همه مردم کناره گرفتم و به هیچ چیز جز تو فکر نکردم. تو زیباترین انسان روی زمین هستی. یوسف گفت؛ پس اگر دیده ات بر پیامبری به نام محمّد صلی الله علیه و آله که بعدها به رسالت می رسد. بیافتد چه خواهی کرد؟ زلیخا گفت؛ از همین حالا محبت او در دل من جای گرفت.

    خداوند به یوسف وحی فرستاد که هرکس را که محبت پیامبرم در دلش باشد دوست می دارم. یوسف از زلیخا پرسید؛ چه حاجتی داری؟ گفت؛ می خواهم باز جوان گردم. با دعای یوسف زلیخا دوباره به زنی جوان و زیبا تبدیل شد و به امر الهی به ازدواج یوسف درآمد.

    یعقوب در مصر دو سال کنار یوسف زندگی کرد و آنگاه در سن 140 و یا 147 سالگی (1)قبض روح شد. جنازه یعقوب توسط یوسف به بیت المقدس منتقل شد و در آنجا به خاک سپرده شد. یعقوب نیز یکی از بکائین است، او در فراق یوسف روزهای بی شماری را گریه کرد. یوسف نیز در فراق پدر بسیار گریه کرد. به طوری که در زندان، زندانیان را با گریه هایش آزار می داد و آنها با هم

    توافق کردند که یوسف روزی گریه کند و روز دیگر آرام باشد. تا زندانیان دیگر استراحت کنند.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 20 ساعت قبل
    0

    ای کاش دیدگان پر گناهمان کمتر از دیدگان بت پرستان مصر آن زمان نباشد و لیاقت دیدار جمال بی نظیر یوسف زهرا س را داشته باشیم .

    ناشناس 9 روز قبل
    0

    همش واقعیت نداشت تااونجایی که من اطلاعات دارم. د اظهارنظر دقت کنید. مثل ازدواج زلیخابایوسف امرخدابودبرای تنبیه کاهنان شمامیگیددرخواست شخص زلیخابودکه زیبایش برگرده.

    مهدی 8 ماه قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید