توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    ضرب المثل با داستان واقعی کوتاه

    1 بازدید

    ضرب المثل با داستان واقعی کوتاه را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    مجموعه داستان ضرب المثل ها معروف شیرین فارسی کوتاه برای کودکان

    عکس نوشته های ضرب المثل های زیبا و با معنی ایرانی عکس ضرب المثل های ایرانی و خارجی زیبا عکس ضرب المثل های ایرانی و خارجی زیبا عکس ضرب المثل های ایرانی و خارجی زیبا عکس ضرب المثل های ایرانی و خارجی زیبا عکس ضرب المثل های ایرانی و خارجی زیبا عکس ضرب المثل های […]

    منبع مطلب : namakstan.net

    مدیر محترم سایت namakstan.net لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    ضرب المثل ها و داستان آن


    میخشو بکوب سر زبون من

    یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رفت
    ظهر شدو گرسنه شد و زیر درختی نشست و لقمه ای رو که زنش برای تو راهی براش گزاشته بود رو بیرون اورد تا بخوره
    هنوز لقمه اولو دهنش نگزاشته بود که سواری از دور پیدا شد
    مرد طبق عادت همه مردم بفرمایی زد و از قضا سوار ایستاد و گفت:رد احسان گناهه
    از اسب پیاده شد و به این طرف و اون طرف نگاه کرد و چون جایی رو برای بستن اسبش پیدا نکرد پرسید
    افسار اسبم رو کجا بکوبم
    طرفم که از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :میخشو بکوب سر زبون من

     
    حلال حلالش به اسمون رفت
    مادر پیری از فرزند راهزنش خواست تا برای اون کنفی از راه حلال به دست بیاره
    پسره برای انجام خواسته مادر یه روز جلوی مسافری رو گرفت و دستارش رو قاپید و گفت :این رو بر من حلال کن
    مرد قبول نکرد
    جون راهزن چوب دستی شو در اورد . به جون مرد افتاد هرچی اون بی چاره فریاد میزد حلال کردم دست بردار نبود
    جوون راه زن دستار رو پیش مادرش برد
    و وقتی مادرش از حلال بودن اون پرسید جوون گفتکاون قدر زدمش تا حلال حلالش رفت به اسمون

    آواز خرکی و رقص شتری  
    یه خری از دست صاحبش فرار می کنه در راه یه شتر می بینه که در حال بار بریهخره میگه:تا کی می خوای بار بکشی بیا با هم فرار کنیم
    شتر قبول می کنه و میرن تا به یه چمنزار می رسن
    یه مدتی اونجا می مونن
    تا اینکه خوشی میزنه زیر دل خره و شروع میکنه به عر عر
    هر چی شتره منعش میکنه و می گه صداتو میشنون فایده ای نداره و خره میگه :خوشحالم می خوام اواز بخونم
    چیزی نگذشت که صاحبان شتر و خر فهمیدن و اسیرشون کردن و برای اینکه دو باره فرار نکنن اونا رو حسابی بار زدن تا اینکه خره از پا در اومد و بستنش به پشت شتره
    شتره که دل خوشی از خره نداشت تا رسید لب دره شروع کرد به رقصیدن
    هر چی خره گفت:اینجا جای رقصیدن نیست شتره قبول نکرد و گفت:خوشحالم میخوام برقصم و اینطوری خرو انداخت ته دره

    عطاشو به لقاش بخشیدم
    جناب سعدی میگه:
    برای یه مستمندی مشکلی پیش امد یکی بهش گفت :فلانی وضعش خیلی خوبه اگر بری پیشش حتما کمکت میکنه
    مستمند ه سمت خانه ان فرد رفت وقتی به اونجا رسید دید طرف اخماشو تو هم کشیده و غضب الود و عصبانی نشسته
    نیازمنده چیزی نگفت و از همون جا برگشت
    بهش گفتن چی شد
    گفت:عطاشو به لقاش بخشیدم


    اگر تو تا شنبه زنده ای منم تا سه شنبه بی کارم
    یه خر پیر و مجروح تو بیابون افتاده بود یه سگ گرسنه هم کنارش نشسته بود که وقتی خره مرد یه دلی از عزا در بیاره
    یک ساعتی که گذشت خره که در حال مرگ بود گفت:بی خودی منتظری من از اون خرایی نیستم که زود بمیرم من تاشنبه زنده ام
    سگه گفت:باکی نیست من حوصلم زیاده تا سه شنبه هم بی کارم  اگر تو تا شنبه زنده ای منم تا سه شنبه بی کارم

    انگشت به شیره زدن
    یه روز شاگزد بقالی میخواست یه تکه آشغال رو از روی شیره برداره وقتی این کار رو کرد یه کمی شیره به نوک انگشت شاگرده مالیده میشه و در همین موقع طوطیه بغال به سمت مگس پرید
    شاگرد بغال که میخواست از پریدن طوطی جلو گیری کنه به سمت طوطی پرید اما به ظرف شیره خورد و ظرف شکست
    در همین موقع بغال وارد شد و تا این صحنه رو دید سنگ ترازو ور به سمت شاگرد پرت کرد و شاگردش مرد
    اینه که گفتن :شاگرد بی چاره سر یه انگشت به شیره زدن جونشو از دست داد


    من زیر اندازتواوردم شاید یکی هم رو اندازت رو بیاره
    یکی رفت دزدی دید صاحبخونه خوابیده
    چادر شبی رو که با خودش اورده بود رو پهن کرد و رفت تا هرچی پیدا کرد بیاره و بزاره تو اون چادر شب
    وقتی رفت بگرده دنبال وسایل صاحب خونه غلتی زد و روی چادر شب خوابید
    دزد وقتی برگشت و چیزی پیدا نکرد و صاحبخونه رو روی چادر شب دید گفت بهتی برم و از خیر این چادر شب بگزرم
    وقتی داشت می رفت صاحبخونه گفت:داری میری اون در روببند کسی نیاد تو
    دزد گفت:بذار باز باشه شاید همین طور که من زیر اندازت رو اوردم یکی هم رو اندازت رو بیاره

    اوسا علم....درد ورم این که نبود سر علم
    یه خیاطی بود که هر وقت پارچه ای برای دوختن لباس براش میاوردن یه تیکه از ازش به عنوان سر قیچی برمیداشت
    تااینکه زد و یه شب خواب دید که قیامت شده و اون تو صحرای محشره و تکه هایی که از پارچه ها که به عنوان سر قیچی برداشته بود سر یه علم آتیش آویزونه و دارن اونو به جهنم میرن
    هراسون از خواب پرید و کله سحر رفت در مغازه و به شاگردش گفت :از این به بعد اگر خواستم سر قیچی بردارم بگو اوسا علم تا یاد خوابم بیفتم
    چتد روز گزشت و تا یه روز یه پارچه گرون قیمت براش اوردن تا با اون یه قبا بدوزه
    خیاطه همین که چشکش به اون پارچه افتاد دلش نیومد از ائن پارچه بگزه و قیچی رو اورد تا یه تیکه از اون رو برای خودش برداره
    شاگردش جلو اومد و گفت:اوسا علم اوسا علم
    خیاطه که نمیتونست از اون پارچه نفیس دل بکنه گفت:درد و ورم این که نبود سر علم

    خروس اگر خروس باشه توی راه هم می خونه
    یکی خونه یه روستایی مهمان بود خروس چاق و چله میزبان چشمشو گرفت بود
    نصفه های شب دور از چشم همه بلند شد خروس رو گرفت و به راه افتاد صاحبخانه از خواب بیدار شد و گفت :حالا که زوده داری میری بمون تا خروس بخونه بعد برو
    مهمان دزد در جوابش گفت:خروس اگر خروس باشه توی راهم می حونه
    دزد رفت و صاحبخونه از همه جا بی خبر گرفت خوابید
    صبح وقتی رفت سر لونه خروسه تازه فهمید دیشب مهمون بی معرفتش چی گفته

    نه خانی اومده نه خانی رفته

    یکی یه خربزه می خره ببره خونه توی راه وسوسه میشه که خوبه خربزه رو ببرم به رسم بزرگون گوشتشو بخورن و باقی شو کناربگزارم تا اگر کسی از اینجا رد شد فکر کنه که خانی از اینجا گزشته و گوشت خربزه رو خورد ه و گوشتش رو انداخته اینجا
    به این نست گوشت خربزه رو خورد خواست پوستش رو دور بندازه که با خودش گفت:بهتره پوستش رو هم گاز بزنم تا مردم فکر کنن نوکری هم بوده
    پوست خربزه رو گاز زد و خواست پوست نازک شده رو دور بندازه که به این فکر افتاد که پوست خربزه رو هم بخوره تا مردم بگن نه خانی اومده و نه خانی رفته

    باهمه بله با ما هم بله
    یه بازرگانی ورشکست شد و طلب کاراش اونو به دادگاه کشوندن بازر گانه با یه وکیل مشورت کرد و وکیل بهش گفت :توی دادگاه هر کس از تو چیزی پرسید بگو (بله)با زرگان هم پولی به وکیل داد و قرار شد بقیه پول رو بعد از دادگاه به وکیل بده
    فرداش در دادگاه در جواب قاضی و طلباراش همش گفت :(بله و بله)تا اینکه قاضی گفت این بیچاره از بده کاری عقلش رو از دست داده بهتری شما ببخشیدش
    طلب کارها هم دلشون به حال اون سوخت و اون رو بخشیدن
    فردای اون روز وکیله به خونه بازر گان رفت و بقیه پولش رو طلب کرد و مرد بده کار در جواب گفت:(بله)وکیلم گفت:باهمه بله با ما هم بله


    خر بیار باقلا بار کن
    یه کشاورزی باقالی زیادی برداشت کرده بود و کنارش خوابیده بود
    یه قلدری اومد و بنا کرد به پر کردن خور جینش
    کشاورزه بلند شد که جلوی قلدرو بگیره که با هم گلاویز شدند . قلدره یه چاقو ور داشت و به کشاورزه گفت: من می خواستم فقط خورجینم رو پر کنم حالا که اینجوریهمی کشمت همه رو میبرم
    صاحب باقالیا که دید از پس قلدری برنمیاد گفت: حالا که پای جون در میونه برو خر بیار باقالی بار کن

    اگه من منم پس کو کدوی گردنم
    یکی که تو گیجی و هواس پرتی لنگه نداشت می خواست بره سفر زنش گفت این کدو رو به گزدنت اویزون کن که اگر راه رو گم کردی حد اقل خودتو گم نکنی
    مرد حواس پرتم قبول کرد و کدو رو به گردنش آویزون کرد وراه افتاد
    توی راه شب زیر یه درختی خوابید و یه دزدی اومد و کدو رو از گردن مرد حواس پرت دزدید
    مرد حواس پرت صبح که از خواب پاشد و کدو رو پیدا نکرد گفت:اگه من منم پس کو کدوی گردنم

    جایی رسیده که شتر رو با نمد داغ میکنن
    یه شتر به شتر دیگه از دست صاحبش شکایت می کرد که گفت :صاحبم از بس بار من میکنه که طاقتم طاق میشه
    شتر دیگه گفت :بارت چیه اون شتر جواب :داد معمولا نمک
    شتره گفت:اگر توی راهت جوی ابی چیزی دیدی توی جوب اب بخواب تا نمک ها اب بشه و بارت سبک حال صاحبتم جا میاد
    شتره به حرف دوستش عمل کرد و صاحیش فهمید که خوابیدن شتر از نا توانی نیست و دفعه بعد صاحب شتر نمد بار شترش کرد و شتر هم از همه جا بی خبر توی جوی اب خوابید و وزن بارش اینبار چند برابر شد و صاحبش به زور شلاق اون رو از زمین بلند کرد و به راه انداخ
    و این مثل شد که کار به جایی رسیده که شتر رو با نمد داغ میکنن

    یک ضرب المثل قدیمی می گوید :میمون پیر دست اش را داخل نارگیل نمی کند

    در هندوستان، شکارچیان برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند. یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهان اش می کنند. میمون دست اش را به داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد، اما دیگر نمی تواند دست اش را بیرون بکشد، چون مشت اش از دهانه سوراخ خارج نمی شود. فقط به خاطر این که حاضر نیست میوه را رها کند. در این جا، میمون درگیر یک جنگ ناممکن معطل می ماند و سرانجام شکار می شود.

    همین ماجرا، دقیقاً در زندگی ما هم رخ می دهد. ضرورت دستیابی به چیزهای مختلف در زندگی، ما را زندانی آن چیزها می کند. در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی، بهتر است تا از دست دادن کل آن چیز.

    در تله گرفتار می شویم، اما از چیزی که به دست آورده ایم، دست نمی کشیم، خودمان را عاقل می دانیم؛ اما (از ته دل می گویم) می دانیم که این رفتار یک جور حماقت است.

    برگرفته از کتاب پائولو کوئیلو (دومین مکتوب)

    منبع مطلب : babaghesse.blogfa.com

    مدیر محترم سایت babaghesse.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    وات 1 ماه قبل
    0

    خوب بود🌹

    1
    سحر 1 ماه قبل

    ممنون

    ناشناس 1 ماه قبل
    0

    ضرب المثل داستان را به‌همراه معنی آن بنویس

    -2
    سحر 1 ماه قبل

    مگه هر ضرب المثل که می خوانی معنی داره برای من نداره

    ناشناس 1 ماه قبل
    0

    عالی 👍

    ⁦♥️⁩ 1 ماه قبل
    -1

    عالی 👍

    هایا 1 ماه قبل
    2

    ممنون عالیه

    فافا 1 ماه قبل
    1

    خوب بود

    نازی 3 ماه قبل
    1

    عالی بود

    داستان های خوب

    مهدی 2 سال قبل
    -2

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید