توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    غریو از جهان خواست کان شاخ گل

    1 بازدید

    غریو از جهان خواست کان شاخ گل را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    آرایه های ادبی پرکاربرد دوره ی دبیرستان

    برخی آرایه­های ادبی پرکاربرد همراه با مثال­ها و نمونه­های متعدّد برای دوره­ی دبیرستان

    یونس محمودزاده ـ دبیر دبیرستان­های ناحیه یک شهرستان ارومیّه

    ارسال المثل

            ضرب المثل و مثال مشهور و سخن فشرده ای که شاعر برای تأکید و اثبات نظر خود در ضمن کلام می آورد یا شعر و سخن حکیمانه­ای بگوید که حکم مثل پیدا کند و مورد قبول خاص و عام گردد . این گونه سخنان که نشان دهنده­ی تجربه­های مردم در گذر زمان هستند در اثر کاربرد بسیار حکم دلیل مستند را برای موارد مشابه پیدا می‌کنند و مثل شاهدی هستند که هیچ کس در آن ها تردید ندارد و گوینده از این طریق مفاهیم ذهنی را عینیّت می بخشد و اغلب جنبه­ی تمثیلی دارد.

    1-       عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست / کی به مسجد سزد آن شمع که در خانه رواست

    2-      زی تیر نگه کرد پر خویش در او دید / گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست

    3-      فریب جهان را مخور زینهار / که در پای این گل بود خارها

    4-      کم گوی و گزیده گوی چون در / تا زاندک تو جهان شود پر

    5-      به که خورد شهریار خون دل آری / کوزه گر از کوزه ی شکسته خورد آب

    6-      گر دایره ی کوزه زگوهر سازند / از کوزه همان برون تراود که در اوست

    7-      کوه به کوه می رسد چون نرسد دلی به دل / غصّه ی بی دلی نگر هم زبلای آسمان

    8-      دل خراب من دگر خراب تر نمی شود / که خنجر غمت از این خراب نمی زند

    9-      مکن پیش دیوار غیبت بسی / بود کز پسش گوش دارد کسی

    10-    پدر مدّتی آهن سرد کوفت /تو در باد پیمودنی صبح و شام

    11-    صد انداختی تیر و هر صد خطاست / اگر هوشمندی یک انداز و راست

    12-    تو برای وصل کردن آمدی / نی برای فصل کردن آمدی

    13-   لعل را گر مهر نبود باک نیست / عشق را دریای غم غمناک نیست

    14-   می خواهم امروز نشان بدهی که چند‌مرده حلّاجی.

    15-   از قضا سرکنگبین صفرا فزود / روغن بادام خشکی می نمود

    16-    تو مو بینی ومجنون پیچش مو / تو ابرو او اشارت های ابرو

    17-   آن کس که بداند وبداند که بداند / اسب طرب از گنبد گردون بجهاند

    18-   دو قدم بیش نیست این همه راه / راه نزدیک شد سخن کوتاه

    19-    پشت دستم را داغ کردم که دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم .

    20-    هر که را سر بزرگ درد بزرگ

    21-    هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود / در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

    22-   از پی هر شکست پیروزی است / از دل شب سپیده می آید

    23-   هفت رنگ است زیر هفت‌اورنگ / نیست بالا تر از سیاهی رنگ

    24-   میازار موری که دانه‌کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است

    25-   بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش زیک پیکرند

                                                                       استعاره ( به عاریت گرفتن )

            به کار بردن لفظ در غیر معنای اصلی با رابطه­ی شباهت ، از این جهت استعاره نوعی از مجاز است با این خصوصیّت که علاقه بین معنای حقیقی مجازی آن شباهت است . اگر از طرفین تشبیه( مشبّه مشبّهٌ به ) یکی حذف شود و ویژگی آن به طرف حذف شده داده شود استعاره نامیده می شود . تشبیه فشرده­ای که از دو رکن اصلی(مشبّه مشبّه ٌبه ) فقط یک رکن باقی مانده است .

    1- خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه   /   که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

    2- بُتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد   /   بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

    3- یا زدیده ستاره می بارم   /    یا به دیده ستاره می شمرم

    4- ز طاعت تا کمر بسته است در دیوان تو خامه   /   چو حرز بازوی عصمت نیالوده است طغیانش

    5- جز آن چاره ندید آن سرو چالاک   /   کز آن دعوی کند دیوان خود پاک

    6- در کنارش گرفت و عذرانگیخت   /   و آن گل از نرگس آب گل می ریخت

    7- در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است   /   خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

    8- بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر   /   کز آتش درونم دود از کفن برآید

    9- خوناب آتشش ز سرمن گذشته است   /   وین سیل آتش از جگر من گذشته است

    10- به مشکین کمند اندر آویخت چنگ   /   به فندق گلان را به خون داد رنگ

    11- چو باز آمدم کشور آسوده دیدم   /   پلنگان رها کرده خوی پلنگی

    12- شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است   /   دست طرب از دامن این زمزمه مگسل

    13- باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود

    14- آیینه ات دانی چرا غماز نیست   /   ز آن که زنگار از رخش ممتاز نیست

    15- دیو را در بند و زندان باز دار   /   تا سلیمان را تو باشی راز دار

    16- با کاروان حُلّه برفتم ز سیستان   /   با حُلّه ی تنیده ز دل بافته زجان

    17- دل ای حکیم در این معبد هلاک مبند   /   که اعتماد نکردند بر جهان عُقاّل

    18- به آواز بر جان افراسیاب   /   بنفرید با نرگس پر آب

    19- بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند   /   آن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

    20- ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد   /   و ز تگرگ روح پرور مالش عناب داد

    21- یکی درخت گل اندر میان خانه ی ماست   /   که سروهای جهان پیش قامتش پست اند

    22- سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند   /   همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند

    23- گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم   /   گفت آن روز که گنبد مینا می کرد

    24- از فریب نرگس مخمورو لعل می پرست   /   حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی

    23- این خرد خام به میخانه بر   /    تا می لعل آوردش خون به جوش

    اسلوب معادله(مفهومی یکسان با دو شیوه ی بیان- بیان یک مظروف با دو ظرف)

            آوردن مثال و نمونه­ی ملموس و محسوس و آشنا به ذهن درمصراع دوم برای موضوعی که درمصراع اوّل آمده است . به عبارت دیگر، مصراع دوم تمثیل و مصداق برای مصراع اوّل باشد . شرط است که موضوع درمصراع اوّل تمام شود و درمصراع دوم مثال شبیه آن بیاید ؛ نه موضوع یکسان با آن و بتوانیم بین دو مصراع رابطه­ی شباهت برقرارکنیم ؛ کلماتی مثل « همانگونه که» و« همچنانکه » قراردهیم و جای دو مصراع راعوض کنیم . اگرموضوع درمصراع اوّل تمام نشود و با حرف ربطی به مصراع دوم کشیده شود اسلوب معادله نخواهدبود مگر این­که آن حرف ربط معنای« همچنانکه » باشد .

    1-       آدمی را زبان فضیحه کند  /  جوز بی مغز را سبکساری

    2-      محرم این هوش جز بی هوش نیست / مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    3-      غم عشق آمد وغم های دگرپاک ببرد  /  سوزنی بایدکزپای برآرد خاری

    4-      کارم ازضعف چنان شد که زجا می بردم /     دیده هر گاه که آهنگ پریدن دارد

    5-      آن را که بود مغز و زبان خاموش است  /  ازکاسه ی پرصدا نیاید بیرون

    6-      جاهل به روز مرشدی معرفت چه فیض   / کوری کجا عصاکش کوری دگر شود

    7-      دل عبث چندین زتقدیر الهی می تپد  /   می شود قلّاب محکم تر چو ماهی می تپد

    8-      می دهد ظاهرهرکس خبرازباطن او  /   رتبه ی پیرهن آری ز قبا معلوم است

    9-      دل قانع زاحسان کریمان است مستغنی  /  به آب تلخ دریا احتیاجی نیست گوهررا

    10-    هرکه دل پیش دلبری دارد /   ریش دردست دیگری دارد

    11-    عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را  / دزد دانا می کشد اوّل چراغ خانه را

    12-    سربه سرگفتارصائب پخته وسنجیده است   /میوه ی خام ازنهال سدره و طوبی مجوی

    13-   سیری زمال نیست تهی چشم حرص را    / غربال را زکثرت حاصل چه فایده

    14-   شاه وگدا به دیده ی دریادلان یکی است  /  پوشیده است پست و بلند زمین درآب

    15-   مجال سخن تانیابی مگوی/    چومیدان نبینی نگهدارگوی

    16-    پلنگ از زدن کینه ورترشود  / به آب آتش تیز برترشود

    17-   نیک وبد را امتیازی نیست در بازار دهر / می شود در هر ترازو سنگ با گوهر طرف

    18-   اندک اندک علم یابدنفس چون عالی شود/    قطره قطره جمع گردد وآنگهی دریاشود

    19-    زاهد ارراه به رندی نبرد معذوراست   /      دیو بگریزد ازآن قوم که قرآن خوانند

    20-    حسن دنیاعشق دیدن راکجا افتد پسند   / گرگ یوسف دیده کی گردد به گرد گوسفند

    ایهام

            درلغت به گمان افکندن و دراصطلاح به کاربردن واژه یا عبارتی که دو معنا می­دهد یکی نزدیک به ذهن و یکی دور ازذهن که هر دو معنی مورد نظرگوینده است و با درنظرگرفتن هردو معنا می توان عبارت را معنا کرد .

    1- ساقی ارباده ازاین دست به جام اندازد / عارفان راهمه درشرب مدام اندازد

    2- صراحی می کشم پنهان ومردم دفتر انگارند / عجب گرآتش این رزق دردفتر نمی گیرد

    3- آشفته دلان را هوس خواب نباشد / شوری که به دریاست به مرداب نباشد

    4- ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بردوست / به هوای سر کویش پروبالی بزنم

    5- غرق خون بود و نمی مرد زحسرت فرهاد / خواندم افسانه شیرین و خوابش کردم

    6- خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش / که سازشرع ازاین افسانه بی قانون نخواهد شد

    7- شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است / کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

    8- مشتاقی ومهجوری دور از توچنانم کرد / کزدست بخواهد شد پایاب شکیبایی

    9- در رز شوق برآرند ماهیان به نثار / اگرسفینه ی حافظ رسد به دریایی

    10- اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان / گرنگاهی سوی فرهاد دل­افتاده کنی

    11- تابی سروپا باشد اوضاع فلک زین دست / درسرهوس ساقی در دست شراب اولی

    12- چنگ درپرده همین می دهدت پند ولی / وعظت آنگاه کندسود که قابل باشی

    13- طریق کام بخشی چیست ترک کام خودکردن / کلاه سروری آن است کزاین ترک بردوزی

    14- قصد جان است طمع درلب جانان کردن / تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم

    15- دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم / نقشی به یاد روی تو برآب می زدم

    16- شهره ی شهر مشو تا ننهم سردرکوه / شورشیرین منما تا نکنی فرهاد دم

    17- درعین گوشه گیری بودم چو چشم مستت / واکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل

    18- گرچو شمعش پیش میرم برغمم خندان شود / ور برنجم خاطرنازک برنجاند زمن

    19- گرچو فرهادم تلخی جان برآیدباک نیست / بس حکایت های شیرین باز می ماند زمن

    20- بیا و ز غبن این سالوسیان بین / صراحی خون دل بربط فغان کرد

    21- سایه طایرکم حوصله کاری نکند / طلب از سایه ی میمون همایی بکنیم

    22- دلم ازپرده بشد حافظ خوش گوی کجاست / تابه قول وغزلش ساز نوایی بکنیم

    23 - ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنراست / چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

    24- صبا خاک وجودمابدان عالی جناب انداز / بودکان شاه خوبان را نظربرمنظر اندازیم

    25- ای دمت عیسی دم از دوری مزن / من غلام آن که دور اندیش نیست

    26- جان ریخته شدباتو آمیخته شدباتو / چون بوی تودارد جان جان راهله بنوازم

    27- خانه زندان است وتنهایی ضلال / هرکه چون سعدی گلستانیش نیست

    28- تادل هرزه گرد من رفت به چین زلف او / زان سفردرازخود عزم وطن نمی کند

    29- زگریه مردم چشمم نشسته درخون است / ببین که در طلبت حال مردمان چون است

    30- جمال دختررز نورچشم ماست مگر / که درنقاب زجاجی و پرده ی عنبی است

    ایهام تناسب

            همانند آرایه­ی ایهام به کاربردن واژه­ای است با دو معنا با این تفاوت که یکی از معنی­ها مورد نظر در عبارت است ، معنی دیگر از واژه­ای در جمله حاصل می شود و به ذهن می رسد امّا مورد نظرنیست ؛ یعنی نمی­توان معنای دوم را در نظر گرفت و جمله را معنا کرد .گاهی معنای دوم از متضادّ کلمه به ذهن می­رسد که به آن ایهام تضاد می­گویند و اگرمعنای دوم از یک واژه به ذهن برسد ایهام تبادر می گویند .

    1- قضا گفت گیر و قدر گفت ده   /   فلک گفت احست و مه گفت  زه

    2- بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است   /   بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

    3- این برایش سخت ساده بود و آسان بود

    4- به کردار صدف بر گرد مروارید پای تا سر گوش

    5- بهرام که گور می گرفتی همه عمر   /   دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

    6- مردی نهان با روح هم پیمان نشسته   /   مردی به رنگ نوح در طوفان نشسته

    7- در این خون فشان عرصه رستخیز   /   تو خون صراحی به ساغر مریز

    8- نطع را اسب و پیاده رخ و فیل و فرزین   /   همه هیچ اند شما قبله رخ شاه کنید

    9- چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاد تو جمع باش

    10- صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را   /   که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

    11- ای پیشکار تخت تو کیوان و مشتری   /   ای نجم شرق و غرب تو را گشته مشتری

    12- ذره از مهر تو خورشید جهانگرد شود   /   چون تو را دید گل سرخ گل زرد شود

    13- عشق لب شیرینت ما را بکشد روزی   /   فرهاد چنین کشته است آن شوخ به شیرینی

    14- سرش مدام ز شور شراب عشق خراب   /   چو مست دایم از آن گرد شور و شر می گفت

    15- دل چه خورده است عجب دوش که من مخمورم   /   یا نمکدان که دیده است که من در شورم

    16- دوش در حلقه ی ما صحبت گیسوی تو بود   /   تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

    17- مده به دست فراقم پس از وصال چو چنگ   /   که مطربش بزند بعد از آن که بنوازد

    18- یک مرغ گرفتار در این منزل ویران   /   تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

    19- یا رب آن اوج نشین کوکب سیاره ی کیست   /   نظر آن مه بی مهر به استاره ی کیست

    20- چو تیرم زاحسنت و زه رفته در تاب   /   چو تیغم ز زخم زبان مانده در تب

    21- غم نی بند بند پیکر اوست   /   هوای آن نیستان در سر اوست

    22- حافظ چه طرفه شاخ نباتی است کلک تو   /   کان میوه دلپذیر تر از شهد و شکر است

    23- آشنایی نه غریب است که دلسوز من است   /   چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

    24- روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست   /   در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست

    25- دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید   /   هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

    26- به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو   /   تو را گفت که این زال ترک دستان گفت

    27- سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم   /   که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت

    28- این مطرب از کجاست که راه عراق ساخت   /   آهنگ بازگشت ز راه حجاز کرد

    29- گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد   /   گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

    30- یکی را حکایت کنند از ملوک   /   که بیماری رشته کردش چو دوک

    پارادوکس(paradox)

            پارادوکس(paradox) با نام­های دیگری چون : بیان نقیضی ، جمع ناسازها ، تناقض ، متناقض نما ، اتّصال منفی و مثبت به هم ، ناهمتایی  و  گفته­ی مهمل نما و خلاف‌آمد عادت شناخته می­شود .

            پارادوکس سخنی است که در ظاهر بی­معنی به نظر برسد امّا در پشت معنی پوچ ظاهری آن حقیقتی نهفته باشد و همان تناقض ظاهری مفهوم موجب توجّه شنونده و خواننده و پیداکردن مفهوم زیبای پنهان در آن شود . به عبارت دیگر آوردن مواردی که از نظر ظاهر ضدّیت دارند و وجود یکی مستلزم نبود دیگری است و جمع کردن آن­ها در یک جا و تفاوت تضاد و تناقض در همین است یعنی درتضاد دو کلمه­ی مخالف را به گونه­ای می­آورندکه وجود یکی دیگری را نقض نکند . در پارادوکس دو حالت رخ می­دهد :

             گاهی تناقض یک ترکیب می­سازد مثل ترکیب وصفی ، اضافی ، عطفی ، گروه اسمی و ... مانند :

            صدای سکوت ، مجموعه­ی پریشان ، آتش سرد ، پیدای پنهان ، دولت فقر ، رندپارسا ، عشق ستیزگر ، نفرت دوست داشتنی ، سبک بالی سنگین ، روشن تر از خاموشی ، بعد از هرگز ، درد بی دردی ، رنگ بی رنگی ، گودال رفیع ، فریاد بی صدا ، دانه­ی بی­دانگی ، رو به بی­سوکردن ، گشنه پلو ، ارزان تر ازمفت ، هیچ کس فلان هیچ ، سایه روشن ، بحر آتش ، شولای عریانی ، ملک لامکان ، سیه روز ، بیت الحرام خم ، زهرشیرین ، زبان بی زبانی ، سایه­ی خورشید ، خراب آباد ، سوی بی­سویی ، ترقّی معکوس ، عدم آباد ، ملک درویشی ، عدم سرمایگان ، جانب بی جانبی ، غم‌آباد جهان ، موج آتشین و ...

            گاهی تناقض در کلّ جمله یا مصراع یا بیت وجود دارد و ما در کلّ جمله به دنبال مفهوم مثبتِ منفی هستیم . وجود واژه­هایی که انحراف ذهنی ایجاد می­کنند عامل اشتباه در تشخیص پارادوکس هستند مانند این بیت : «  ز فکرتفرقه بازآی تاشوی مجموع / به حکم آن­که چو شد اهرمن سروش آمد » که « تفرقه و مجموع » واژه­های انحرافی­اند امّا با کمی دقّت در مفهوم می­فهمیم که شاعر می­گوید تفرقه را رها کن تا به جمعیّت خاطر برسی و این مفهوم تناقضی ندارد یا در بیت : « پیش از این گویند کز عشقت پریشان است حال  / گر بگفتندی که مجموعم پریشان گفته­اند » نزدیکی دو واژه­ی مجموع و پریشان خواننده را به اشتباه می­اندازد امّا شاعر می­گوید : اگر بگویند من آسوده بوده­ام دروغ گفته­اند  و در این حرف هیچ تناقضی وجود ندارد امّا  فعل « است » در این بیت ، صفت  مجموع و پریشان را در زلف ، جمع کرده است : « حیرت از زلف پریشان تو دارم که مدام /  با مه روی تو جمع است و پریشان از چیست » یا در بیت :« اگرچه تلخ باشد فرقت یار در او شیرین بود امّید دیدار » از توجّه به فعل  « بود » وجود شیرینی در تلخی را می­توان دریافت که وجود تلخی درشیرینی نوعی اتّصال منفی و مثبت است . البتّه در اغلب این گونه موارد می­توان از کلّ عبارت ، یک ترکیب پارادوکسی استنباط کرد .

    1-هوش را بگذار وآنگه هوش دار    /    گوش را بر بند وآنگه گوش دار

    2-دوست شو وز خوی ناخوش شوبری  /  تازخمره ی زهر هم شکّر خوری

    3- گرخاک پای دوست ،خداوند شوق را  /  دردیدگان کشند جلای بصر بود

    4- مرد را دردی اگرباشد خوش است  /  درد بی دردی علاجش آتش است

    5- گفت و صوت حرف را بر هم  زنم  /   تا که بی این هر دو با تودم  زنم

            6- چند پرسی صائب احوال پریشان مرا /   مدّت بیداریم درخواب ظلمانی گذشت

    7- بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار/   روزفراق را که نهد در شمار عمر

    8- آشنایان را جراحت مرهم است    /   زآن که شمشیر آشنایی می زند

    9- به پستی نیز معراجی است گر آزاده ای  بی دل   /  صدای آب شو ساز ترقّی کن تنزّل را

    10- تاشدم حلقه به گوش درمیخانه ی عشق   /    هردم ازنو غمی آمد به مبارک بادم

    11- برمن فتاد سایه ی خورشید سلطنت   /  اکنون فراغت است زخورشید خاورم

    12- بخندید ای قدردانان فرصت  /   که یک خنده بر خویش نگریستم من

    13- یادباد آن که سر کوی توأم منزل بود  /   دیده  را روشنی از خاک درت حاصل بود

    14- رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی   /  که هر که بنده ی فرمان حق شد آزاداست

    15- مترس ازمحبّت که خاکت کند    /   که باقی شوی گرهلاکت کند

    16- که دیده است هرگزچنین آتشی        /     کزاو بر می آید دم سرد من

    17- منال ای دل که در زنجیر زلفش  /     همه جمعیّت است آشفته حالی

    18- سربه سریر سلطنت بنده فرو نیاورد /   گر به توانگری رسد نوبتی از گدایی است

    19- حافظ لب لعلش چو مراجان عزیز است     /    عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

    20- نمازدرخم آن ابروان محرابی  /   کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

    21- ای باد بوی یار بدان مهربان رسان   / درچشم من زخاک درش توتیا رسان

    22- گرچه حاصل نیست صائب تخم آتش دیده را  /  دانه ی دل ها چو می سوزد به حاصل می رسد

    23-دست رد ما را به درگاه قبول حق رساند   /  حق پرستان را مدد دایم ز باطل می رسد

    24- هر زمان بهر دل مجروح من    / مرهمی از درد معجون کرده ای

    25- من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است /   آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

    26-به یاد کاکل پرتاب و زلف پرچینش    / دل من است که هم جمع و هم پریشان است

    27- چشم من پرنم است از آتش عشق   /  عجب است آتشی که نم دارد

    28- هم صید دوست گردم وهم صید اوکنم  /  صیّادی وشکاری من هردو باهم است

    29-کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق  /    بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی                                                                                                                

            30- فقر سلطانی است از دست تهی افغان مکن  /    زآن که اهل فقر راویرانه قصر قیصر است

    ترصیع و موازنه

    الف ـ ترصیع : ترصیع در لغت به معنی جواهر نشان‌کردن است و در اصطلاح ادب آن است که کلمات دو جمله یا دو مصراع در وزن و حرف آخر اصلی یکی باشند . در واقع نوعی سجع متوازی است که در شعر و نثر ، هردو به کار می رود . گاهی ترصیع به صورت کامل به کار می­رود و گاهی بین برخی کلمات برقرار است .

    ب ـ موازنه : آن است که کلمات دو جمله یا دو مصراع ، فقط در وزن یکی باشند . در واقع همان سجع متوازن است که اختصاص به آخر عبارت ندارد.

    1-       باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی‌دریغش همه جا  کشیده .

    2-      بی زلّت و بی گناه محبوسم / بی علّت و بی سبب گرفتارم

    3-      هم عقل دویده در رکابت / هم شرع خزیده در پناهت

    4-      فی الجمله نماند از معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد.

    5-      ما چو ناییم و نوا در ما زتوست / ماچو کوهیم وصدا در ما زتوست

    6-      الهی نام تو ما را جواز مهر تو ما را جهاز .

    7-      این افلاک را برپای داشت و این املاک را بر جای داشت .

    8-      جبریل مقیم آستانت / افلاک حریم بارگاهت

    9-      خاک ذلیلان شده گلشن به تو / چشم عزیزان شده روشن به تو

    10-    چون از او گشتی همه چیز از تو گشت / چون از او گشتی همه چیز از تو گشت

    11-    ای منوّر به تو نجوم جمال / وی مقرّر به تو رسوم کمال

    12-    نظر خدای‌بینان طلب هوا نباشد  / سفر نیاز‌مندان قدم خطا نباشد

    13-   موی سیاهت شام غریبان / روی چو ماهت شمع شبستان

    14-   این صید به هویی بخواهدگریخت وین قید به مویی بخواهد گسیخت.

    15-    توانگری به هنر است نه به مال ، بزرگی به عقل است نه به سال

    16-    گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد / ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد

    17-   دانش موجب بزرگی و افتخار است ، بینش موجب بلندی واعتلای است

    18-   عقل گفت: من دبیر مکتب تعلیمم ،عشق گفت : من عبیر نافه ی تسلیمم

    19-    آن خاتمه ی کار مرا خاتم دولت / وآن فاتحه ی طبع مرا فاتح ابواب

    20-    گر عزم جفا داری سر در رهت اندازم / ور راه وفا گیری جان در قدمت ریزم

    21-    برگ بی برگی بود ما را نوال / مرگ بی مرگی بود ما راحلال

    22-   شکّر سخن است یا سخن‌گوی من است / عنبر ذقن است یا سمن‌بوی من است

    23-   کلاه سعادت یکی بر سرش / گلیم شقاوت یکی در برش

    24-   گهی افتان وخیزان چون غباری در بیابانی / گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی

    25-   درم داران عالم را کرم نیست / کرم داران عالم رادرم نیست

    26-   قدیمی کاوّلش مطلع ندارد / حکیمی کآخرش مقطع ندارد

    27-   هم صفیر خدعه ی مرغان تویی / هم انیس وحشت هجران تویی

    28-   سکّه تو زن تا امرا کم زنند / خطبه تو کن تاخطبا دم زنند

    29-   غلام نرگس مست تو تاج‌دارانند / خراب باده ی لعل تو هوشیارانند

    30-   دل به امید روی اوهمدم جان نمی شود / جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند

    تشخیص

            نسبت ‌دادن ویژگی ، حالت و رفتار انسان به غیر انسان تشخیص نامیده می­شود . به عبارت دیگرتشخیص ، استعاره­ی مکنیّه­ای است که مشبّهً به آن انسان باشد . اگر بی­جان را مورد خطاب قراردهیم نیز نوعی تشخیص است.

            گاهی تشخیص ، یک ترکیب استعاری می­سازد که به آن ، اضافه­ی استعاری از نوع تشخیص می­گوییم . مانند :

    رگ روح ، حیثیّت مرگ ، مشت زمین ، بازوی دین ، شانه­ی بهار ، لبخند نسیم ، حلقوم چاه ، دست روزگار ، دیده­ی عقل، روح ایران ، مژگان ابر نوبهار ، دهن لاله ، آغوش آسمان ، روی بخت ، چهر عمر ، دست شکوه ، دوش ناله ، رخ ژاله ، داغ دل باغ ، جگر دجله ، چهره­ی مقصود ، چرخ خسیس ، رخ کفر ، بخت جوان ، ...

    1-       گل چاک زد از شوق گریبان صبوری / تا آگهی از چاک گریبان تو دارد

    2-      با یاد رنگ وبوی تو ای نوبهار عشق / همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

    3-      محرم این هوش جز بی هوش نیست / مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    4-      وامروز چهره ی شیلی بزرگ شده است پس از پشت سر نهادن آن همه رنج.

    5-      چو شمع خنده نکردی مگر به روی سیاهم / چو بخت جلوه نکردی مگر زموی سفیدم

    6-      سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد / دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

    7-      به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

    8-      ای بخارا شاد باش و دیر زی /  میرزی تو شادمان آید همی

    9-      روز ها گر رفت گو رو باک نیست / تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست

    10-    چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه / پیاله گیرم واز شوق جامه پاره کنم

    11-    غلغلی انداختی در شهر تهران ای قلم / خوش حمایت می کنی از شرع قرآن ای قلم

    12-    چرخ گرد از هستی من گر برآرد گو برآر /دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ

    13-   بارها دستبرد زمانه ی جافی را دیده بود

    14-   ذرّه را تا نبود همّت عالی حافظ / طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود

    15-   می زند هر قطره باران چشمکی بر ساقیان / کاین چنین روزی چرا پیمانه ها سرشار نیست

    16-    خاک موسیقی احساس تو را می شنود

    17-   گویی بطّ سفید جامه به صابون زده است / کبک دری ساق پای در قدح خون زده است

    18-   چوک زشاخ درخت خویشتن آویخته است / زاغ سیه بر دو بال غالیه آمیخته است .

    19-    لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است / خیمه­ی آن سبزگون ، خرگه این آتشین

    20-    بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس / ور پایبندی همچو من فریاد می‌‌کن از قفس

    21-    مباش ای پاکدامن از شبیخون هوس ایمن / کز این پیراهن بی آبرو یوسف رفو دارد

    22-   آب رخ گل بریخت لاله ی رخسار تو / خرمن بلبل بسوخت زمزمه ی زار من

    23-   بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

    24-   چو سوفارش آمد به پهنای گوش / زشاخ گوزنان برآمد خروش

    25-   خاک رهی گزیده ام تا چه بزاید آسمان / جیب مهی گرفته ام تا چه کند ستاره ام

    26-   آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

    27-   ای صبا می کشدم هجر بگو یار کجاست /سوختم ازتف دل کوثر دیدار کجاست

    28-   دست هوا به رشته ی جان بر گره زده است نزد گره گشای هوا می فرستمت

    29-   ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز /کان سوخته را جان شد وآواز نیامد

    30-   هم عقل دویده در رکابت / هم شرع خزیده در پناهت

    تضاد و مراعات نظیر

    الف ـ تضاد : ( ضدّ یکدیگر بودن )، تقابل ، مطابقه ، طباق ( تقابل واژه­ها و آوردن کلمات مخالف هم در یک بیت یا عبارت .

    ب ـ تناسب (مراعات نظیر ) : آوردن کلماتی در بیت یا عبارت که به نوعی بین آن­ها رابطه وجود داشته باشد و به نوعی همدیگر را تداعی کنند . مانند رابطه­ی همراهی ، هم جنسی و هم نوعی ، شباهت به همدیگر ، یکسانی مکان و زمان و ... مانند : گل و سبزه ، چشم و ابرو ، شمع و پروانه

    موارد متضادّی که زیاد با هم به کار می روند تناسب نیز دارند . مثل : آب و آتش ، ترش و شیرین

    1-       مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو / یادم از کشته ی خویش آمد وهنگام درو

    2-      الهی روا مدار ورای صورت آراسته ی ما سیرتی زشت باشد.

    3-      آتشاست این بانگ نای ونیست باد / هرکه این آتش ندارد نیست باد

    4-      چو به دوست عهد بندد زمیان پاک بازان / چو علی که می تواند که به سر بردوفارا

    5-      عبرت گیرید که من آن مردم بامداد مطبخ مرا هزاران شتر می کشید شبانگاه سگی برداشته و می رود.

    6-      عشق دردانه است و من غوّاص و دریا میکده / سر فرو بردم در این جا تا کجا سر بر کنم

    7-      ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد / چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

    8-      توانگرا دل درویش خود به دست آور / که مخزن زر و گنج ودرم نخواهد ماند

    9-      پیاده رخ به ره آورده مات و حیرانم / تو شهسواری واسبی به شاه باید داد

    10-    چو خامه در ره فرمان او سر طاعت / نهاده ایم مگر او به تیغ بردارد

    11-    نسوزد جان من یک باره در تاب که امّیدت زند گه گه بر او آب

    12-    گوش تواند که همه عمر وی / نشنود آواز دف و چنگ ونی

    13-   تو شاهی وگر اژدها‌پیکری / بباید بدین داستان داوری

    14-   ابرو باد و مه و خورشید وفلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

    15-   برآورده کردی زهر تند کوهی / فرو رانده سیلی به هر ژرف غاری

    16-    ای بدی که تو کنی در خشم وجنگ / باطرب‌تر از سماع بانگ و چنگ

    17-   بدو گفت شاه ای خردمند پور / برادر همی رزم جوید تو سور

    18-   شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل  / کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

    19-    آن همه ناز و تنعَم که خزان می فرمود/ عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

    20-    به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ / سوار اندر آیند هر سه به جنگ

    21-    چو سیل اندر آمد به سیل و نهیب / فتاد از بلندی به سر در نشیب

    22-   آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم و امروزتشویش جهانی.

    23-   زآب بی رنگ صد هزاران رنگ / لاله و گل نگر در آن گلزار

    24-   گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه / به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد

    25-   سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان / یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

    26-   هرکه مزروع خود بخورد به خوید / وقت خرمنش خوشه باید چید

    27-   هر کاو نظری دارد با یار کمان‌ابرو / باید که سپر باشد پیش همه پیکان ها

    28-   در حق او مدح و در حقّ تو ذم / درحق او شهد و در حقّ تو سم

    29-   به جز اشک چشم و به جز داغ دل / نباشد به دست گرفتارها

    30-   سر نیزه ونام من مرگ توست / سرت را بباید زتن دست شست

    تلمیح و تضمین

            تلمیح در لغت به معنی به گوشه­ی چشم اشاره کردن و در اصطلاح اشاره­ی غیر مستقیم به آیه ، حدیث ، واقعه­ی تاریخی ، اسطوره­ای ، افسانه­ای و  باور عامیانه ؛ به طور کلّی سخن یا حادثه­ای را که معروف و زبانزد باشد درمیان سخن خود بیاورند که این نشان دهنده­ی وسعت اطّلاعات گوینده است . امّا تضمین در لغت چیزی را در جایی نهادن است در اصطلاح آن است که شاعر یا نویسنده درمیان سخن خود آیه ، حدیث ، مصراع یا بیتی را از دیگران عیناً ذکر کند . معمولاً عبارت تضمین شده را بین دو گیومه «  » قرار می دهند .

        1- چه خوش گفت فردوسی پاکزاد   /    که رحمت بر آن تربت پاک باد

        «میازار موری که دانه کش است      که جان دارد و جان شیرین خوش است »

               2 - مقام عیش میسّرنمی شود بی رنج /    بلا به حکم بلی بسته اند روز الست

               3-  خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم  /  کزنسیمش بوی جوی مولیان آید همی

               4- مرا شکیب نمی باشد ای مسلمانان   /   زروی خوب لکم دینکم ولی دینی

               5 - شب وصل است وطی شد نامه ی هجر   / سلامٌ فیه حتّی مطلع الفجر

               6- نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت / متحیّرم چه نامم شه ملک لافتی را

                7= جواب آن غزل مولوی است این صائب   /  که چشم بند کند سحر هاش بینا را نگین

               8- برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن  /  که  نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

               9- چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت  / شیوه ی جنّات تجری تحتهاالانهار داشت

               10- چو عزمش برآهیخت شمشیر بیم   / به معجز میان قمر زد دو نیم

               11- صائبا این غزل حافظ شیرین سخن است /    ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

               12- ما به صد خرمن پندار زره چون نرویم  /  چون ره آدم خاکی به یکی دانه زدند

               13- به دردی کش لجّه ی کبریا   /   که آمد به شأنش فرود انّما

               14- زینهار از قرین بد زینهار  /   وقنا ربّنا عذاب النار

               15- خیز تا بر تو یک نظاره کنند /    هم کف و هم ترنج پاره کنند

               16- می رساند عشق ما را تا جناب کبریا    /  گر چه جسم ما زخاک و ما زنسل آدمیم

               17- بیا و برگ سفر ساز و زاد ره برگیر  /  که عاقبت برود هرکه او ز مادر زاد

           18- نه من از پرده ی تقوا به در افتادم و بس /    پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

              19- سایه ی ایمان خلیلی نیست در این دام کفر /   ورنه آتش را همان ذوق گلستان گلشن است

              20- ز سمّ ستوران در آن پهن دشت   /  زمین شش شد وآسمان گشت هشت

              21-  چه زنم چونای هردم زنوای شوق او دم /   که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

                    « همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی    /    به پیام آشنایی بنوازد آشنارا»

              22- بلندآسمان پیش قدرت خجل   /  تو مخلوق آدم هنوز آب وگل

              23- هم بر آن گونه که استاد سخن «عمعق »گفت  /  خاک خون آلود ای باد به اصفاهان بر

              24- گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند /    جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

              25- چنان گرم درتیه قربت براند  /   که در سدره جبریل از او باز ماند

    تشبیه

    1- من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست   /   که به هر شیوه که می پروردم می رویم

    2- من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است   /   راه دل خود نتوانم که نپویم

    3- بغرّد شیر عشق و گلّه ی غم   /   چو صید از شیر در صحرا گریزد

    4- خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد   /   گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن

    5- شبی زیت فکرت همی سوختم   /   چراغ بلاغت بیفروختم        زیت :  روغن

    6- در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست   /   نکته ی دود، که در حلقه ی جیم افتاده است

    7- هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است   /   دردا که این معمّا شرح و بیان ندارد

    8- به قد گفتی سرو است در میان قبا   /   به روی گفتی ماه است در میان کلاه

    9- من سوی گلعذاری رسیدم   /   در همش گیسوان چون معمّا

    10- تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو   /    ببرُد قیمت سرو بلند بالا را

    11-به شکل خلوت خود بود و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار و او به سبک درخت

    12- زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد  /  زندگی جذبه ی دستی است که می چیند  /  زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است  /  زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجردارد

    13- این جهان دریاست تن ماهی و روح   /   یونس محجوب از نور صبوح

    14- عشق در دانه است و من غواص و دریا میکده   /   سر فرو بردم در این جا تا کجا سربر کنم

    15- در باغ امل شاخ عبادت بنشانید   /   وز بحر عمل دُرّ مکافات برآرید

    16- دیده در هجر تو شرمنده ی احسانم کرد   /   بس که شب ها گهر اشک به دامانم کرد

    17- یعنی که نمودند در آیینه ی صبح   /   از عمر شبی گذشت و توبی خبری

    18- دست از مس وجود چو مردان ره بشوی   /   تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

    19- از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان   /   باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

    20- دو ابرو کمان و دو گیسو کمند   /   به بالا به کردار سرو بلند

    21- به نام نبیّ و علی گفته ام   /    گهُرهای معنی بسی سفته ام

    22- کمند بوی گل آرد به باغ بلبل را   /   دلم بسوی تو بی اختیار می آید

    23- ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار   /   که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی

    24- ملک را چو گفت وی آمد به گوش   /   دگر دیگ خشمش نیامد به جوش

    25- کنون هوای عمل می کند کبوتر نفس   /   که دست جور زمانش نه پر گذاشت و نه بال

                                                                             جناس ( تام و ناقص )

    1- وعده اهل کرم گنج روان ــــ وعده ی نا اهل شد رنج روان

    2- توبنمای راه عراقم به رود ــــ که بنمایم از دیده من زنده رود

    3- سلام او در وقت صباح مومنان را صبوح است

    4- پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است ـــ بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است

    5- خواجه در ابریشم و ما در گلیم ـــ عاقبت ای جان همه یکسر گلیم

    6- ای کریمی که بخشنده ی عطایی وای حکیمی که پوشنده ی خطایی

    7- چون فتنه شدم بر رخت ای حور بهشتی ـــ رفتی و مرا در غم خود زار بهشتی

    8- برتن و جانهای ما جز مرحمت خود منگار ـــ بر کشته های ما جز باران رحمت خود مبار

    9- کوته نظران را نبود جز غم خویش ـــ صاحب نظران را غم بیگانه و خویش

    10- طمع کرده بودم که کرمان خورم ـــ ولیکن بخوردند کرمان سرم

    11- با خلق به خلق زندگانی می کن ـــ نیکی همه وقت تا توانی می کن

    12- هر که گوید کلاغ چون باز است ـــ نشنوندش که دیده ها باز است

    13- جان ریخته شد با تو آمیخته شد با تو ـــ چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

    14- پی ترویج دین ودانش و دادـــ همی خواهم کنون داد سخن داد

    15- دیده ی سیر است مرا جان دلیر است مرا ـــ زهره ی شیر است مرا زهره ی تابنده شدم

    16- میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش ــــ بر لب جوی طرب جوی و کف ساغر گیر

    17- نرگس افسونگرش آهو شده ـــ مستی آهو برش آهو شده

    18- پسته ی شور شکر افشانش ــــ شور در تنگ شکر اندازد

    19- درودم تو را باد و بدرود هم ــــ یکی مانده بشنو تو از بیش و کم

    20- صبح دمی چو از رخت برفکنی کلاله را ــــ چشم و رخت خجل کند نرگس مست و لاله را

    21- روی سرت ببوسم و در پایت اوفتم ـــ پروانه را چه حاجت پروانه ی دخول

    22 زین دست که دیدار تو دل می برد از دست ــــ ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را

    23- حُسنت به اتّفاق ملاحت جهان گرفت ــــ آری به اتّفاق جهان می توان گرفت

    24- خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت       ــــ بفرما لعل نوشین را که زودش با قرار آرد

    25- بنه پیشم و بزم را ساز کن ــــ به چنگ آر چنگ و می آغاز کن

    26- گَرَم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل ــــ گل ازخارم بر آوردی و خار از پا و پا از گل

    27- پسر را نشاندند پیران ده ــــ که مهرت بر او نیست مهرش بده

    28- بگفتم بیار ای بت مهر چهر ــــ بخوان داستان و بیفزای مهر

    29- گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست ــــ چون من در آن دیار هزاران غریب هست

         حسّامیزی :) ( synaesthesia آمیختن محسوسات حواس پنج گانه به عبارت دیگر نسبت دادن محسوس یک حس به حس دیگر دادن رنگ چیزی که فاقد رنگ است نیز نوعی حسّامیزی است آمیختن محسوسات حواس ظاهری با محسوسات حواس باطنی وامور انتزاعی نیز نوعی حسّامیری است.

         گاهی حسّامیزی به صورت یک تعبیروترکیب است . مانند :

            موسیقی شیرین ، صدای خشن ، نگاه سرد ، سکوت سنگین ، خبر تلخ ، جیغ بنفش ، سیاه سرفه ، عقل سرخ ، آواز روشن ، آواز سرخ ، گرسنگی سرخ ، بهانه های رنگین ، قصّه­ی رنگی ، آهنگ لطیف ، خطبه­ی آتشین ، زمزمه­ی سوزان ، شکرخنده ، دشنام تلخ ، رنگینی گفتار ، سلام خشک ، تحمیدیّه­ی لطیف ، رنگین سخنان ، سکوت پاک ، مایع حرف شویی ، صلای آشنا ، روشن فکر ، روشن روان ، جان شیرین ، شعر تر ، صلای آشنا ، تاریکی غلیظ

    1- مزه ی این زندگی را چشیده بود    /    ملامتی که ندیدم

    2- بگو ببینم تو هم آنجا بودی    /    سردی و یاس روی قلبش سنگین تر از زنجیر فشار می آورد    /   1-برمصطفی بهر رخصت دوید /از او خواست دستوری امّاندید

    3-   تنها همین کلمه روان برده ی بی چاره را نیرومند و نورانی ساخت

    4- بی هیچ اثری از آن روشنایی مبهم و خنک تابستان 

    5- مثنوی مولوی در لطافت فکر دینی با ذهن انسان قرن بیستم سازگارتر است

    6- خدمت ایرانی بیش از همه چیز روشن کردن اصول آدمیت و اخلاق است    /     که روشن روانم بر این است وبس

    7- این همه انتشار امواج مکتوب و مصّور بس است    /     و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

    8- خاک موسیقی احساس تو را می شنود   

    9-  یک شهید را نمی بینی که چه شیرین و آرام می میرد    /    هر که خواهد دیدنم در سخن بیند مرا

    10- الهی شیرین ترین عطاها در نزد من رجای تو خداوند است    /    خروشید رستم به آواز سخت

    11- سردی استاد از سنگینی نفسش پیداست    /    در خانه هم بیشتر بچه های شیرین مورد عنایت پدر هستند

    12- حرف های استاد خوشمزه س ممد حسن  /    بو شو دارم می شنوم

    13- استاد یک بله قربان شیرین بگه   

    14- نگاه کن ببین چی می گم مشدی حسن  

    15- لحن بیهقی آرام است و سنگین    /    این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد...    /    خطبه های آتشین و ستم سوز

    16- صدایی گرم از خیمه ها بیرون می خزید                           

    17- با نگاهی پر سشگر ما را بر انداز کرد  /    تصویر گویایی از شجاعت بود

    18- در نگاه هایشان ده ها سئوال موج می زد    /    دو سه شیرین کاری خواهد آموخت    /    به دلیل سرد مهری دشمن خو گشته است

    19- ناگهان جرقّه ای در ذهنش دمید    /    اگر چه تلخ باشد فرفت یار    /    در او شیرین بود امید دیدار    /    به امید آن همه تیمار بیند

    20- که تا از من نبرد جان شیرین    /    راز نهان دار خموش ور خمشی تلخ بود    /    گرم و سرد روزگار دیده

    21- هابیلیان بوی قیامت می شنیدند    /    مردی صفای صحبت آینه دیده    /    هنوز می شنود آن صدای محزون را دلم به روشنی

    22- تحمیدّیه های لطیف نظامی سعدی و مولانا از نمونه های با شکوه تحمید در ادب فارسی محسوب می شوند

    23- سوز و شور و لطافت و زیبایی در تحمییدیه ها موج می زند    /    لیک چشم وگوش را آن نور نیست

    24- فردوسی تصویری از آن روزهای سیاه در این چند بیت هر چه گویاتر نشان می دهد    /    که بر گوی تا از که دیدی ستم

    25- نگردد مرادل نه روشن روان    /    که رایت چه بیند کنون اندراین    /    مباحثی مثل طنز و وصف طبیعت به هم می آمیزد

    26- بگفت از جان شیرینم فزون است    /    بگفت آسوده باش این کار خام است    /    بگفتا چون زیم بی جان شیرین

    27- صدای غمگینش در میان نخل ها می پیچد

    28- از سیاهکاری های  انسان شرمگین شده بود    /    دید کز آن دل آغشته به خون    /     آید آهسته برون این آهنگ

    29- آسمان فریبی آبی رنگ شد   /   لطافت زیبای گل زیر انگشتان تشریح پژمرد   /   همچون داستانی شیرین خواننده رابه خود می خواند  /   بارقه های شعر فارسی

    30- معلم با لطف و نرمی گفت  /  خاطرات تلخ تنبیهاتی که از او دیده بودم  /   صدا در گلویش شکست   /   نگاه دو دیده اش از سر ضمیر خبر می دهد

    سجع(تسجیع )

            درلغت آواز کبوتر، دراصطلاح به کار بردن کلمات هماهنگ درآخر یا نزدیک به آخر دو جمله به شرط این که هرگاه ارکان سجع نزدیک به آخر دو جمله باشند باید کلمات بعد از آن ها تکراری باشد یا یکی به قرینه ی لفظی حذف بشود . درضمن سجع در کم­تر از دو جمله امکان پذیرنیست . آرایه­ی سجع خاصّ نثر است در شعر نیز زمانی اتّفاق می­افتد که شاعر علاوه بر قافیه­ی پایانی وسط بیت نیز نوعی قافیه برقرارکند مانند این بیت حافظ : هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی /  کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را   ( برخی جمله ها فاقد سجع هستند ) سجع را در قرآن فاصله می نامند .

    1-       قدمی در راه خدا ننهند ودرمی بی منّ واذی ندهند.

    2-      حالی که من این سخن بگفتم دامن گل بریخت ودر دامنم آویخت.

    3-       ظنّ آن شخص فاسد شد بازار اینان کاسد.

    4-      خبری دانی که دلی بیازارد تو خاموش تادیگری بیارد.

    5-      هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید .

    6-      خدای تعالی می بیند و می پوشد همسایه نمی بیند ومی خروشد.

    7-      دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند.

    8-      سخن های لطیف می گویند نکته های لطیف از وی می شنوند.

    9-      از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم وطریق عزلت گرفتیم.

    10-    مشک آن است که ببوید نه آن که عطّار بگوید.

    11-    ارادت بی چون یکی را ازتخت شاهی فرود آردودیگری رادر شکم ماهی نکو دارد.

    12-    دل اودرپرده ی گمراهی نهان ،حق از او روی گردان.

    کنایه

            درلغت به معنی پوشیده سخن گفتن و در اصطلاح سخنی است که دارای دو معنی نزدیک (حقیقی ) و دور( مجازی ) باشد به طوری که این دو معنی لازم و ملزوم یکدیگر باشند تا شخص با اندکی تأمّل معنی دوم را که لازمه ی معنی اوّل است دریابد . به عبارت دیگر منظور گوینده ، معنای ظاهری جمله یا ترکیب نباشد و جمله معنای مستقیم خود را ندهد . ذکر نمونه یا نشانه یا دلیل کاری به جای خود کار کنایه نامیده می­شود . اغلب ترکیبات و جملاتی که نیاز به دو معنی دارند کنایه دارند به عنوان مثال وقتی می­گوییم « درِخانه­ی فلانی همیشه باز است » معنی نزدیک همان بازبودن در است امّا این نشانه­ی مهمان نوازی صاحب خانه است ؛ پس یک عبارت کنایی است .

    گاهی کنایه یک ترکیب است . مانند :  هم عنان ،  عنان‌گیر ، آسمان جل ، خوشه چین ، نمک‌نشناس ، خانه‌خراب ، شش دانگ ، زبان‌دراز ، خروس خوان ، دریادل ، هفت‌خط ، قره‌قوری ، انگشت‌نما ، کمند شصت‌خم ، یکدل و یکرنگ ، چشم به راه ، روسیاه ، آینه‌دار ، خشک دست ، طفل نی‌سوار ، ژاژ‌خای ، سرد‌مهری ، آگنده گوش ، بسته‌قبا ، سر‌گران ، بی‌سروپا ، روزه‌به‌دهن ، بازو‌به‌بازو ، دل ابری ، باب دندان ، دست‌مایه

    گاهی نیز مفهوم کنایی در یک جمله یا بیت وجود دارد :

    1-       گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین د/ گل ازخارم برآوردی وخاراز پا وپا از گل

    2-      اگربه میکده منصوربگذرد داندکه هرکه هست در او چند مرده حلّاج است

    3-      گنج بی ماروگل بی خارنیست/  شادی بی غم دراین بازار نیست

    4-      عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده / حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت

    5-      دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم   / نقشی به یاد روی توبرآب میزدم

    6-      ای که برچرخ ایمنی زینهار  /تکیه برآب داده ای هش دار

    7-      دی سرو به باغ سرفرازی می کرد/ سوسن به چمن زبان درازی می کرد

    8-      نرفتم به محرومی از هیچ کوی   چرا از در حق شوم زرد روی

    9-      روی و چشمی دارم اندر مهراو/   این گهرمی ریزدآن زرمی زند

    10-    کسی به گردن مقصود دست حلقه کند /   که پیش تیر بلاهاسپرتواند بود

    11-    درعرضه گه عشقش فتنه سپه انگیزد  /  دررزمگه زلفش گردون سپر اندازد

    12-    دریای شورانگیزچشمانت چه زیباست  /  آن جاکه باید دل به دریازد همین جاست

    13-    دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت   / رخت برگیرم وتا ملک سلیمان بروم

    14-   درنهان خانه ی عشرت صنمی خوش دارم  /کزسر زلف ورخش نعل درآتش دارم

    15-   نپندارم ای درخزان کشته جو    /    که گندم ستانی به وقت درو

    16-    آن روزتورا نخل برومند توان گفت  /  کزهرکه خوری سنگ عوض میوه فشانی

    17-   دست گیراین پنج روزم درحیات  /     تانگیرم درقیامت دامنت

    18-   درتاب آفتاب غم از پا درآمدم   /   ای سرو سایه ور زسرم دست برمدار

    19-    تا شدم حلقه به گوش درمیخانه ی عشق /  هردم ازنو غمی آمدبه مبارک بادم

    20-    گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد/ هرکجاپای نهددست ندارندش پیش

    21-    چون خاک درهوای تو ازپا فتاده ام   /  چون اشک درقفای توباسردویده ام

    22-   ببینی توفرداسنان مرا  / همان گردکرده عنان مرا

    23-   هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند /هم آب برآتش زنم هم بادهاشان بشکنم

    24-   دمی آب خوردن پس ازبدسگال   / به ازعمرهفتادوهشتاد سال

    25-   نه همین می رمد این نوگل خندان ازمن   / می کشدخار دراین بادیه دامان ازمن

    26-   هرکه مزروع خود بخورد به خوید /وقت خرمنش خوشه باید چید

    27-   دل مجنون زشکّرخنده خون است    /    تولب می بینی ودندان که چون است

    28-   همین ات بسنده است اگر بشنوی   /  که گرخار کاری سمن ندروی

    29-   کمال مردی ومردانگی است خودشکنی   / ببوس دست کسی را که این صنم شکند

    30-   چومشک ماهمه کافورشدازسردی دنیا /   جوانان را ز ما دل سردشد کو آن جوانی ها

    لف و نشر

            آوردن چند کلمه در قسمتی از کلام و امور و توضیح مربوط به آنها را در قسمت دیگر . اگر امور دوم به ترتیب مربوط به امور اوّل باشند « لف و نشر مرتّب » نامیده می­شود در غیر این صورت « لفّ و نشر مشوّش » (نا مرتب)

    1- پروانه ز من شمع زمن گل ز من آموخت    /    افروختن و سوختن و جامه دریدن

    2- گر دهدت روزگار دست و زبان زینهار    /    هر چه بدانی مگوی هر چه توانی مکن

    3- جام و می چو صبح و شفق ده که عکس آن    /    گلگونه صبح را شفق آسا بر افکند

    4- فروشد به ماهی و بر شد به ماه    /    بن نیزه و قبّه ی بارگاه

    5- میر منند و صدر منند و سپاه من    /    سادات ری ائمه ی ری اتقیای ری

    6- هم لطف و هم قبول و هم اکرام یافتم    /    ز احرار ری افاضل ری اولیای ری

    7- آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است    /    با دوستان مروّت با دشمنان مدارا

    8- از گل و ابر آسمان و زمین    /    پر طاووس گشت و پشت پلنگ

    9- در باغ شد از قدّ و رخ و زلف تو بی آب    /    گلبرگ تری ، سرو سهی ، سنبل پر آب

    10- بریده باد نای او و تا ابد    /     شکسته و گسسته پر و پای او

    11- مگر مهر و طوفان و آب ای خدا    /    دگر نیست در پنجه ی پیر تو    /    که گویی بسوز و بروب و بر آی

    12- چه جای شکر و شکایت ز نقش بیش و کم است    /    چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند

    13- ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست    /    که به کام دل ما آن بشد و این آمد

    14- سنگ وگوهر را نه دشمن شو نه دوست    /     آن نظر کن تو که این از دست اوست

    15- سرشک و چهره ام بین تا نگویی    /     گدای عشق را سیم و زری نیست

    16- ابر و گل در پرده گویندت حدیثی کاسمان    /    سازدت گریان گرت یک دم لبی خندان دهد

    17- سود و زیان مایه چو خواهد شدن ز دست    /     از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

    18- گنج زرگر نبود کنج قناعت باقی است    /     آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد

    19- ز اشک و چهره تو را داده اند آب و زمین    /     برای توشه ی فردای خود زراعت کن

    20- خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم    /    گر زخار و خاره سازد بستر و بالین غریب

    21- بگیر طُرّه ی مه پیکری و قصّه مخوان    /    که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

    22- گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین    /    گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

    23- صائب دل پر خون بود و دیده ی خون بار    /     در مجلس ما ساغر و مینای دگر هست

    24- این زمین و آسمان گردی و دودی بیش نیست    /    از دخان صائب بیندیش از غبار اندیشه کن

    25- جامی طلبد کعبه و ما معتکف دل    /    این کوی حقیقت بود آن را ه مجاز است

    26- در حالی که چشمانمان و دهانمان  پر از خاک و شبنم یخ زده است

    27- چه باید نازش و نالش بر اقبای و ادباری    /    که تا بر هم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی

    28- برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی است    /    که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت

    29- هاتف ارباب معرفت که گهی    /     مست خوانندشان و گه هشیار  -   از می و بزم ساقی و مطرب    /    و زمغ و دیر و شاهد و زنّار

    30- چو فرزند و زن با شدم خون ومغز    /    که را بیش بیرون شود کارنغز

    مجـاز

            اگرکلمه­ای در معنای غیرحقیقی به کار برود می­گوییم مجاز دارد و دارای معنی مجازی است . بین معنای حقیقی واژه و بین معنای مجازی همیشه پیوند و تناسبی وجود دارد که آن­ها را به هم مربوط می­سازد نیز در جمله نشانه و قرینه­ای هست که معلوم می­کند واژه معنای اصلی را نمی­دهد پیوندهای مجاز عبارتند از :

    1- پیوند محلیه (جای به جای باشنده در جای)         2- جزئیه (جزء به جای کل)         3- کلیّه ( کل به جای جزء)            4- سببّیه ( سبب چیزی به جای خود آن )      5- ابزاری ( ابزاری کاری به جای خودکار)               6-لازمیّه (ذکرلازم وملزوم به جای یکدیگر)        7- شباهت ( استعاره )

    1- چو کاوه برون آمد از پیش شاه  /  براو انجمن گشت بازار گاه  /  جهان را سراسر سوی داد خواهد / عوضش خیلی دل داشت

    2- برو ای گدای مسکین در خانه علی زن   /   که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

    4- مگذار خاطر زیر دستان ما از دست ما برنجد   /   یا ربی پرده از در و دیوار   /   در تجلّی است یا اولی الابصار

    5- حالا کلاس سخت در خنده فرو رفته بود صدای مهیب خنده ی آنان کلاس را تکان داد

    6- سراسر همه دشت بریان شدند   /   برآن چهر خندانش گریان شدند   /   دمش چونان حدیث آشنایش گرم

    7- بر کام دل به گردش ایام دل مبند    /     سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

    8- پیاپی بکش جام و سر گرم باش /  بیامد که جوید ز ایران نبرد

    9- زمین آهنین شد سپهر آبنوس    /    غمی شد ز پیکار دست سران

    10- خیزد و خز آرید که هنگام خزان است

    11- ببردند و پوشید روشن برش    /    ز خاک سیاه اندر آمد به زین

    12- چه باید مرا جنگ زابلستان    /    و یا جنگ ایران و کابلستان

    13- ز نیروی اسپان و زخم سران     /     و گرنه که پایت همی گور جست

    14- بکوبمت امروز زین گونه یال    /      تهمتن گز اندر کمان راند زود

    15- تویی آفریننده ی ماه و تیر    

    16- پیرو جوان طفلین از خود راضی    /    همین فردا ریز و درشتتون رو ببرن زراعت

    17- این پیر بر حق دل کسب این منصب دارند    /    شما که پرده ها از صورت شاه شهید ساخته اید

    18- همه ی آدم های با صفا سواد دیدن دارند     /     آفتاب افتاده بود روی تیر وسط طویله

    19- با پا شروع کرد به کوبیدن زمین    /    این گلدسته ها هوس بالا رفتن را به کلّه ی آدم می زد

    20- می دویدی از سایه به طرف آفتاب    /    صاف رفتیم پای فلک

    21- دیگر روز امیر نامه ها فرمود به غزنین    /    مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند

    22- تا به دنیا فریفتگان بیدار شوند    /     هّمت حافظ و انفاس سحر خیزان بود

    23- سرا پا گوش بودند    /     مردان قبیله ی من آفت هما وردان و سران سپاه اند

    24- تا بوسه گاه وادی ایمن برانیم    /    گر تیغ بارد گو ببارد نیست دشوار

    25- از گزند داس درو گر وقت هیچ روینده را زینهار نیست    /    یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود

    26- عالم ثنا گوی جلال همّت او    /    اسلام را در خامشی آواز داده

    27- هر که جز ماهی ز آتش سیر شد    /     لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید

    28- چو برخواند کاوه همه محضرش    /     سبک سوی پیران آن کشورش    

    29- که هرچند فرزند هست ارجمند    /     دل شاه از اندیشه یابر گزند

    30- به پور جواان گفت شاه زمین     /     همه شهر ایران به دیدن شدند

    واج آرایی ( نغمه ی حروف )

         واج آرایی ( نغمه­ی حروف ) تکرار یک واج بیش از سه بار یا بیشتر در یک بیت یا عبارت البتّه نزدیک به هم .

    1-       شب رفت و صبوح آمد غم رفت و فتوح آمد / خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

    2-      خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد / بگذر زعهد سست و سخن های سخت خویش

    3-      سوسن کافور بوی گلبن گوهرفروش / زمی ز اردیبهشت گشته بهشت برین

    4-      نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست / وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

    5-      بر او راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم چرخ چاچی بخاست

    6-      آن چه با من کرد گیتی کرد با بسیار کس / بامدادی میر بودم در شبانگاهی اسیر

    7-      برکن زبن این بنا که باید / از ریشه بنای ظلم برکند

    8-      خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد / که از خیال تو خاکم شود عبیر‌آمیز

    9-      سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند / همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند

    10-    رسم عاشق کشی و شیوه ی شه آشوبی /جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

    11-    نه من زبی عملی در جهان ملولم وبس / ملالت علما هم زعلم بی عمل است

    12-    بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است / بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

    13-   خیزید و خز آرید که هنگام خزان است / باد خنک از جانب خوارزم وزان است

    14-   ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد / که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

    15-   پیکرتراش پیرمو با تیشه ی خیال / یک شب تو را زمرمر شعر آفریده ام

    16-    موج ها خوابیده اند آرام ورام / طبل طوفان از نوا افتاده است

    17-   پیاده ندیدی  که جنگ آورد            سر سرکشان زیر سنگ آورد

    18-   بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

    19-    سنبل و سوسن و سمن هر سوی / سور گل ها به ساز و سامان است

    20-    شعر و عرش شرع از هم خاستند / تا که عالم زین سه حرف آراستند

    21-    زقامتش چو گرفتم قیاس روز قیامت / نشست وگفت قیامت به قامتی است که هستم

    22-   برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی است / که آن خلیل بنا کرد واین خداخود ساخت

    23-   فغان کاین لولیان شوخ شیرین‌کار شهر‌آشوب / چنان بردند صبراز دل که ترکان خوان یغما را

    24-   با آن که جیب و جام من از مال و می تهی است / ما را فراغتی است که جمشید جم نداشت

    25-   یکی شادمانی بد اندر جهان / میان کهان و میان مهان

    26-   رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار / دستم اندر ساعد ساقی سیمین ‌ساق بود

    27-   کرامت کن درونی درد پرورد / دلی در وی درون درد و برون درد

    28-   چو منصور از مراد آنان که بر دارند بر دارند / که با این درد اگر در بند درمانند درمانند

    29-   سمن‌بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند / پری‌رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

    30-   ز خار و زخاشاک و شاخ درخت / یکی آتشی برفروزید سخت

    حسن تعلیل

            آوردن دلیل غیر واقعی و غیر اصلی برای کاری به عبارت دیگرتوجیه ادبی کاری به صورتی که سبب شود خواننده قانع شود و دنبال دلیل اصلی نگردد .

    1- آن همه پیرایه بسته جنت فردوس  /  بو که قبولش کند بلال محمد

    2- از آن به دیر مغانم عزیز می­دارند  /  که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

    3- گویا طلوع می­کند از مغرب آفتاب  /  کآشوب در تمامی ذرات عالم است

    4- جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست  /  نه که ناله ی مرغان چمن در طرب است

    5- زمانه از ورق گل مثال روی تو بست  /  ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش

    6- گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید  /  ور وسمه کمانکش شد در ابروی او پیوست

    7- گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید  /  در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است

    8- عکس روی عارضش بین کآفتاب گرم رو  /  در هوای آن عرق تا هست هر روزش شب است

    9- سعدیا غنچه ی سیراب نگنجد در پوست  /  وقت خوش دید و بخندید و گلی رعنا شد

    10- در وداع شب همانا خون گریست   /   روی خون آلود زان بنمود صبح

    11- باران همه بر جای عرق می­چکد از ابر   /   پیداست که از روی لطیف تو حیا کرد

    12- دلم خانه­ی مهر یار است وبس   /   از آن می­نگنجد در آن کین کس

    13- چوب را آب فرو می­نبرد حکمت چیست   /   شرمش آید ز فرو بردن پرورده­ی خویش

    14- سر بلندی گر که خواهی با همه یکرنگ باش   /   قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است

    15- با زمستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ   /   زان که دیوانه همان بود که بود اندر بند

    16- ذرّه را تا نبود همّت عالی حافظ   /   طالب چشمه­ی خورشید درخشان نشود

    17- از آن برتری چرخ را حاصل است   /   که هر ذره را مهر او شامل است

    18- عجب نیست از خاک اگر گل شکفت   /   که چندین گل اندام در خاک خفت

    19- خورشید را ز هیبت تو دل زجا برفت   /   آنک دلیل زردی رخسار وارتعاش

    20- از روی تو ماه آسمان را   /   شرم آمد و شد هلال باریک

    21- مردمک را شسته هر دم اشک باران وارما   /   شُهره در پاکی از آن شد چشم مردم دار ما

    22- طعنه بر طوفان مزن ایراد بر دریا مگیر   /   بوسه بگرفتن ز ساحل موج را دیوانه کرد

    23- بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود   /   این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

    24- نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید   /   که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

    25- باده کاندرخُنب می جوشد چنان   /   ز اشتیاق روی تو جوشد نهان

    26- شبنم به آفتاب رسید از فتادگی   /   بنگر که از کجا به کجا می توان رسید

    27- دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری   /   تو خود چه آدمی کز عشق بی خبری

    28- نرگس همی رکوع کند در میان باغ   /   زیرا که کرد فاخته بر سرو موذنی

    29- گرازبنده لغوی شنیدی ببخش   /   جهاندیده بسیار گوید دروغ

    30- لاله که به دل گره شدش دود   /   از آه من است حسرت آلود

    منبع مطلب : azg-adab.blogfa.com

    مدیر محترم سایت azg-adab.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 2 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید