توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    معلم وقتی وارد کلاس شد به دانش اموزان گفت کلاس دوم

    1 بازدید

    معلم وقتی وارد کلاس شد به دانش اموزان گفت کلاس دوم را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    معلم فداکار

    معلم فداکار

    معلم کلاس سوم دبستان وقتی وارد کلاس شد از بچه ها خواست کتاب «بخوانیم » فارسی را روی میز هایشان بگذارند تا درس جدید را شروع کند و بعد به یکی از دانش آموزان گفت از روی درس بخواند

    معلم کلاس سوم دبستان وقتی وارد کلاس شد از بچه‌ها خواست کتاب «بخوانیم » فارسی را روی میز‌هایشان بگذارند تا درس جدید را شروع کند و بعد به یکی از دانش‌آموزان گفت از روی درس بخواند. «فداکاران؛ همیشه و در همه جا انسان‌های بزرگ و فداکاری هستند که برای نجات دیگران جانشان را به خطر انداخته‌اند و نام و یاد آنها جاودانه مانده است. در کشور بزرگ ایران نیز زنان و مردان و حتی کودکان فداکار فراوانند. زندگی این انسان‌ها سرمشق و چراغ راه ماست. آیا نام شهید حسین فهمیده، ریزعلی خواجوی و حسن امیدزاده را شنیده‌اید؟...».

    در آخردرس آقای معلم درباره این سه نفر کمی برای بچه‌ها صحبت کرد و گفت چطور حسین فهمیده در دوران دفاع مقدس برای جلوگیری از حرکت دشمن با نارنجک خودش را زیر تانک انداخت و ریزعلی خواجوی دریک شب سرد زمستانی وقتی متوجه شد ریل قطار آسیب دیده است پیراهنش را از تن بیرون آورد و به آتش کشید و راننده قطار را متوجه خطر کرد و مسافران را نجات داد و حسن امیدزاده، معلم فداکار گیلانی که برای نجات جان دانش‌آموزان خودش را به دل آتش انداخت.

    حرف‌های آقای معلم که تمام شد یکی از بچه‌ها اجازه گرفت و گفت آقا ما درباره حسین فهمیده و دهقان فداکار از دیگران چیزهایی شنیده‌ایم اما در مورد این معلم مهربان خیلی کم می‌دانیم. می‌شود شما کمی در مورد او برای مان صحبت کنید.

    آقای معلم چند دقیقه‌ای ساکت به دانش‌آموز نگاه کرد و بعد گفت: اتفاقا من چند وقت پیش مسافرتی به گیلان داشتم و از نزدیک با خانواده آقای امیدزاده صحبت کردم که اگر قول بدهید بچه‌های خوبی باشید ماجرای سفرم را برایتان تعریف می‌کنم. دانش‌آموزان از او خواستند که ماجرا را بگوید و خودشان هم ساکت شدند و آقا شروع کرد: «اول باید بگویم آقای حسن امیدزاده در روستایی به نام بیجارسر نزدیک شهرستان شفت در گیلان زندگی می‌کرده و من دوستی دارم به نام آقای حق‌شنو که در همین شهرستان ساکن است و با کمک او به روستای بیجارسر رفتیم و ضمن دیدن مدرسه‌ای که حادثه در آن اتفاق افتاده بود با پسر آقای امیدزاده صحبت کردیم و او ماجرا را این طور بازگو کرد: صبح یکی از روزهای بهمن ۱۳۷۶ پدرم طبق معمول به مدرسه می‌رود. آن روز هوا سرد بود و باد نسبتا شدیدی می‌وزید.

    ساعت حدود ۱۱صبح ناگهان صدای داد و فریاد از بیرون کلاس می‌شنود و متوجه می‌شود در کلاس دوم حادثه‌ای رخ داده است. بسرعت خودش را به آن کلاس می‌رساند و می‌بیند بخاری نفتی آتش گرفته و دانش‌آموزان هراسان و بی‌پناه در گوشه کلاس جمع شده‌اند. او بدون این‌که وقت را تلف کند به اتفاق همکارش یکی یکی بچه‌ها را از کلاس بیرون می‌آورند و به همین دلیل هر دو دچار سوختگی می‌شوند. پدرم با این‌که حال چندان مساعدی نداشته دوباره به کلاس برمی گردد و باقیمانده بچه‌ها را نجات می‌دهد. اما زمانی که می‌خواهد خودش بیرون بیاید در بسته می‌شود و چون در کلاس دستگیره نداشته داخل آن زندانی می‌شود. حتی سعی می‌کند از پنجره خارج شود اما به دلیل داشتن حفاظ آهنی موفق نمی‌شود. البته چند دقیقه بعد در حالی که بشدت سوخته بود از کلاس بیرون آورده می‌شود اما دیگر کار از کار گذشته بود و...؟. صحبت‌مان به اینجا که رسید اشک در چشمان او حلقه زد و چند لحظه‌ای ساکت شد. احساس کردم یادآوری ماجرا باعث ناراحتی او شده است. به همین دلیل ضمن دلداریش به او گفتم پدرش برای ما یک قهرمان است و هر کسی جرات و شجاعت چنین کاری را ندارد و با هزاران حرف نگفته و نشنیده خداحافظی کردیم و بازگشتیم و از خداوند خواستم به خانواده‌اش صبر و به او پاداش کار بزرگش را بدهد و باز هم به ذهنم آمد که این فداکاری فقط از کسی بر می‌آید که خدایی و انسان دوست باشد و درود فرستادم برمعلم فداکار گیلانی ـ حسن امیدزاده بیجارسری ـ او در تیر۱۳۹۱ پس از تحمل ۱۵سال درد و رنج ناشی از سوختگی شدید درگذشت. حالا او از میان ما رفته است اما با گذشت و فداکاریش درس بزرگی به ما داد. جانش را فدا کرد و مثل پروانه در آتش سوخت تا بچه‌ها زنده بمانند؛ او یک قهرمان است و هیچ وقت نباید فراموشش کنیم.

    حرف‌های آقای معلم که تمام شد دانش‌آموزی که سوال کرده بود از جا بلند شد و بعد از او هم تمام بچه‌ها به احترام آقای امیدزاده و همه فداکاران ایران ایستادند.

    رضا بهنام

    منبع مطلب : vista.ir

    مدیر محترم سایت vista.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان کوتاه معلم و دانش آموز

    داستان کوتاه معلم و دانش آموز

    در روز اول سال تحصیلی، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت های اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقی بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزی امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکی در ردیف جلوی کلاس روی صندلی لم داده بود به نام تدی استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشی از او نداشت. تدی سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس های کثیف به تن داشت، با بچه های دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبی بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضی بود و سرانجام هم به او نمره قبولی نداد و او را رفوزه کرد.

    امسال که دوباره تدی در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلی سال های قبل او نگاهی بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدی در پرونده اش نوشته بود: تدی دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادی است. تکالیفش را خیلی خوب انجام می دهد و رفتار خوبی دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدی دانش آموز فوق العاده ای است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولی او به خاطر بیماری درمان ناپذیر مادرش که در خانه بستری است دچار مشکل روحی است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر برای تدی بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را برای درس خواندن می کند ولی پدرش به درس و مشق او علاقه ای ندارد. اگر شرایط محیطی او در خانه تغییر نکند او به زودی با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدی در پرونده اش نوشته بود: تدی درس خواندن را رها کرده و علاقه ای به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادی ندارد و گاهی در کلاس خوابش می برد.

    خانم تامپسون با مطالعه پرونده های تدی به مشکل او پی برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فردای آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایی برای او آوردند. هدایای بچه ها همه در کاغذ کادوهای زیبا و نوارهای رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدی که داخل یک کاغذ معمولی و به شکل نامناسبی بسته بندی شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتی بسته تدی را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه های کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایی دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقداری از آن عطر را نیز به خود زد. تدی آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتی بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوی مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظی از تدی، داخل ماشینش رفت و برای دقایقی طولانی گریه کرد.

    از آن روز به بعد، او آدم دیگری شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه ای نیز به تدی می کرد. پس از مدتی، ذهن تدی دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکی از با هوش ترین بچه های کلاس شد و خانم تامپسون با وجودی که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدی محبوبترین دانش آموزش شده بود.
    یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتی از تدی دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمی هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگری از تدی به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمی هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگری دریافت کرد که در آن تدی نوشته بود با وجودی که روزگار سختی داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودی از دانشگاه با رتبه عالی فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه ای دیگر رسید. این بار تدی توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدی در پایان نامه کمی طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

    ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگری رسید. تدی در این نامه گفته بود که با دختری آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسی در کلیسا، در محلی که معمولاً برای نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلی پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدی را با همان جاهای خالی نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطری که تدی برایش آورده بود خرید و روز عروسی به خودش زد. تدی وقتی در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمی هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمی هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدی، تو اشتباه می کنی. این تو بودی که به من آموختی که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزی که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردی، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

    بد نیست بدانید که تدی استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکی است و بخش سرطان دانشکده پزشکی این دانشگاه نیز به نام او نامگذاری شده است!

    baelm.ir

    منبع مطلب : www.tasvirezendegi.com

    مدیر محترم سایت www.tasvirezendegi.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    معلم فداکار حسن امید زاده

    زندگی نامه حسن امیدزاده معلم فداکار گیلانی، که در یک حادثه آتش‌سوزی در مدرسه محل خدمتش، جان چند دانش آموز را نجات داد و خودش از ناحیه سر، صورت و گردن دچار سوختگی شدید شد.

    شهرت، کنیه و لقب:

    شهرتمعلم فداکار

    دوران زندگی:

    حسن امیدزاده مسیر ایرانیحسن امیدزاده؛ متولد ۱۳۳۳،معلم فداکار استان گیلان اهل شهرستان شفت بود که نامش در درس هشتم کتاب سوم ابتدایی با عنوان «فداکاران»دیده می شود.

    در این کتاب آمده است: «حسن امیدزاده معلم فداکاری است که در یک واقعه آتش‌سوزی جان دانش‌آموزان را نجات داد. وقتی بخاری کلاس آتش گرفت و دانش‌آموزان در شعله‌های آتش گرفتار شدند، این معلم شجاع و فداکار گیلانی، جان خود را به خطر انداخت. تعدادی از دانش‌آموزان را نجات داد و خود در آتش سوخت و گرچه زنده ماند اما نشان سوختگی که نشانه افتخار اوست، برای همیشه بر بدنش باقی ماند».

    حسن امیدزاده در دوران حیات خود در مورد چگونگی وقوع حادثه چنین گفت: در ۱۸بهمن۷۶ ساعت ۱۱صبح بر اثر وزش باد شدید و طوفانی بودن هوا ،بخاری کلاس دوم آتش گرفت و منجر به آتش سوزی کلاس شد. بر اثر داد و فریاد بچه ها متوجه این موضوع شدم. بچه ها را یکی یکی به همراه معلم دیگری از کلاس بیرون آوردم که در این مدت آتش تمام کلاس را فراگرفته بود، وقتی خواستم بیرون بیایم در بسته شد و به دلیل اینکه در کلاس از درون دستگیره نداشت در داخل کلاس گیر افتادم، هر چه سعی کردم نتوانستم بیرون بیایم و زبانه های آتش نیز در حدی بود که تمام بدنم سوخته بودند و به دلیل سوختگی و درد زیاد نیز نتوانستم از پنجره کلاس بیرون بیایم. پس از سوختگی و آتش گرفتن کلاس بود که مسؤولان آموزش و پرورش شهرستان، آقای حسینی رییس آموزش و پرورش وقت شفت و آقای بهرامی مسؤول سابق روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش استان به مدرسه آمدند و مرا به بیمارستان منتقل کردند.

    در آن شرایط که سوختگی بسیار شدیدی به من دست داده بود هیچ کس حاضر نبود همراه من در داخل آمبولانس بنشیند ولی آقای بهرامی این کار را کرد بطوری که تمام اضافه های گوشت سوخته من وخون بدنم به لباسهایش چسبیده بود.

    او گرچه موفق شد همه دانش آموزان را از خطری که آنان را تهدید می کرد برهاند، اما خود از ناحیه سر و گردن آسیب دید تا همچنان مدال افتخار آن بر سینه اش نقش بسته و الگویی عملی از عالمی عامل را به دانش آموزان ارائه دهد و در عمل ثابت کند که در کلاس های ما نغمه عاشقانه شمع و گل و پروانه چون چشمه ای زلال، جاری است.

    همسرش در طول این مدت برای او ایثار می کند و از زمان سوختگی وی تاکنون به عنوان پرستاری زحمتکش تمام دردهایش را با خوشرویی تسکین می دهد. او مونس شبهای بیداری و بی آرامی این معلم فداکار بود.

    مسئولیت و مقام ها:

    معلم

    افتخارات و قدردانی ها:

    نام مدرسه محل حادثه به «معلم ایثارگر حسن امیدزاده» تغییر کرد.
    او همچنین «نشان لیاقت» از ریاست جمهوری وقت ایران دریافت کرد که توسط آموزش و پرورش به وی اهدا شد.

    تاریخ فوت، محل فوت، هنگام فوت، محل دفن:

    حسن امیدزاده سرانجام در ۲۸ تیر (به روایتی ۳۰ تیر) سال ۱۳۹۱ پس از ۱۵ سالتحمل درد و رنج ناشی از سوختگی شدید در سن ۵۸ سالگیو در اثر عوارض و عواقب ناشی از سوختگی، در بیمارستانی در شهرستان فومن درگذشت . پیکر این معلم فداکار با حضور فرهنگیان و اقشار مختلف مردم از مقابل اداره آموزش و پرورش شفت به طرف زادگاهش روستای بیجارسر تشییع شد.

    نقل قول و خاطرات:

    حمیدرضاحاجی بابایی وزیر آموزش و پرورش: با کمال تاسف و تاثر اطلاع یافتم، «معلم فداکار» زنده یاد حسن امیدزاده پس از ۱۵ سال تحمل درد و رنج ، دعوت حق را لبیک گفته و در جوار رحمت حق تعالی آرام گرفت . او که عمر گرانبهای خود را در سنگر تعلیم و تربیت صرف مبارزه با دیو جهل سپری نمود. او که چون شمع سوخت تا راه را بر رهروان طریقت علم و دانش روشنایی بخشد.

    او که در بهمن ماه ۷۶ گوهر جان در کف اخلاص نهاد و برای نجات جان دانش آموزانی که در محاصره شعله های آتش گرفتار شده بودند، بی محابا وارد کلاس شد، گرچه موفق شد همه دانش آموزان را از خطری که آنان را تهدید می کرد برهاند، اما خود از ناحیه سر و گردن آسیب دید تا همچنان مدال افتخار آن بر سینه اش نقش بسته و الگویی عملی از عالمی عامل را به دانش آموزان ارائه دهد و در عمل ثابت کند که در کلاس های ما نغمه عاشقانه شمع و گل و پروانه چون چشمه ای زلال، جاری است.

    او که مدال شجاعت و لقب «معلم فداکار» را از ریاست جمهوری دریافت کرد و اسطوره اقدام شجاعانه اش زینت بخش کتب درسی گردید، اینک دعوت حق را لبیک گفته و در جوار قرب معبود خویش به آرامش رسیده و متنعم به نعمات واسعه الهی است. اینجانب ضمن عرض تسلیت به عموم مردم غیور و ولایتمدار استان گیلان، فرهنگیان فرهیخته، دانش آموزان به ویژه خانواده محترم آن مرحوم، غفران الهی برای عزیز سفر کرده و صبر و شکیبایی برای بازماندگان از درگاه ایزد منان مسألت می نمایم. روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

    خبرنگاری که برای دیدن معلم فداکار تا شفت رفته بود چنین گفت: وقتی داخل شدم، او را دیدم، با صورت سوخته اش چون شمع سوزان و پرسوز و گداز معنا و مفهوم گذشت، فداکاری و ایثار را تجلی می کرد. وقتی بر صورتش بوسه زدم افتخار کردم در حالی که او با گفتن جمله این صورت سوخته لیاقت بوسیدن ندارد، مرا بسیار شرمنده کرد.

    بینی و لب و گوشهایش از سوختگی فرو رفته اند، هر دو دستش از شدت سوختگی قطع شده و از کارافتاده اند بطوری که هیچ کاری با دستهایش نمی تواند انجام دهد. وقتی کلاه از سرش برمی دارد تا آثار سوختگی را نشان دهد شدت جراحات وارده بر او بیشتر نمایان می گردد.

    در مواقعی که درد به او فشار می آورد صورتش را به حالت تسکین جمع می کند تا بلکه فرو کشیدن درد لحظه ای او را آرام کند، اندامی نحیف و قدی کوتاه و جثه ای ضعیف، نمایشگر درد ناشی از جراحات وارده بر اوست تا جایی که ۱۷بار عمل جراحی شده است.

    همسرش با چشمانی گریان و گلویی بغض کرده می گوید: چندین سال است که غذا در دهانش می گذارم، لباس می پوشانم، دندانهایش را مسواک می زنم و مانند یک پرستار، تمام و کمال در اختیار او بوده ام تا احساس ناراحتی نکند.

    رتق و فتق امور خانه و خرج خانه به عهده من است و علاوه بر پرستاری از شوهرم سرپرستی شش فرزندم را نیز به عهده دارم.

    وی می گوید: ۳ماه در بیمارستان سوانح سوختگی تهران بستری بود، از سمت گردن گوشت برداشتند و زیر یک پلکش گذاشتند، از سمت راست گردن گوشت برداشته و زیر پلک دیگرش گذاشتند. بر اثر سوختگی شدید استخوانهای سرش پخته شده بود، به همین دلیل از کشاله ران تا مچ پا، پوستش را کندند و روی سرش گذاشتند، همسر این معلم فداکار اضافه می کند: ۱۶روز نیز در بیمارستان قمر بنی هاشم تهران بستری بود که در این مدت از پشت بدنش گوشت غضروف برداشتند و برای او بینی درست کردند.

    ایوب نجف زاده، مدیر کل آموزش و پرورش استان گیلان طی پیامی در گذشت حسن امیدزاده معلم ایثارگر و فرهیخته استان را به خانواده ایشان، فرزندان عزیز و فرهنگیان شریف و فرهیخته ایران اسلامی تسلیت گفت.

    متن پیام بدین شرح است: انا لله و انا الیه راجعون
    خبر درگذشت معلم فداکار مرحوم مغفور حسن امیدزاده که با قلبی منور از نور ایزدی در راه تعالی نظام تعلیم و تربیت و بالندگی فرزندان این مرز و بوم جانفشانی نمود و با جسمی مجروح، باغ دلنشین دانش را از نسیم معرفت خویش معطر کرد و زیباترین جلوه های ایثار را به نمایش گذاشت باعث تأثر و تألم فراوان شد.

    اینجانب ضمن عرض تسلیت به عموم مردم غیور و ولایتمدار استان گیلان، فرهنگیان فرهیخته، دانش آموزان به ویژه خانواده محترم آن مرحوم، غفران الهی برای آن عزیز سفر کرده و صبر و شکیبایی برای بازماندگان از درگاه ایزد منان مسألت می نمایم.

    خاطره ی زیر را عزیز اسکندری در وبلاگ خود در مورد حسن امیدزاده و همسرش نوشته است:

    حسن امیدزاده آن معلم کلاس پنجم ابتدایی روستای بیجار سر شهرستان شفت است که در زمستان ۷۶ منجی جان ۳۰ دانش آموز مدرسه خونین شهر شد که پس از آن به پاس فداکاری این معلم از جان گذشته نام مدرسه به مدرسه «معلم ایثارگر حسن امیدزاده» تغییر یافت. منزل مسکونی وی فاصله بسیاری تا شفت دارد و تا مدرسه راهی نیست. خانواده اش با گشاده رویی استقبال می کنند، وقتی داخل شدم، او را دیدم، با صورت سوخته اش چون به شمع سوزان و پرسوز و گداز معنا و مفهوم گذشت، فداکاری و ایثار را تجلی می کرد. وقتی بر صورتش بوسه زدم افتخار کردم در حالی که او با گفتن جمله این صورت سوخته لیاقت بوسیدن ندارد، مرا بسیار شرمنده کرد.
    بینی و لب و گوشهایش از سوختگی فرو رفته اند، هر دو دستش از شدت سوختگی قطع شده و از کارافتاده اند بطوری که هیچ کاری بادستهایش نمی تواند انجام دهد. وقتی کلاه از سرش برمی دارد تا آثار سوختگی را نشان دهد شدت جراحات وارده بر او بیشتر نمایان می گردد. در مواقعی که درد به او فشار می آورد صورتش را به حالت تسکین جمع می کند تا بلکه فرو کشیدن درد لحظه یی او را آرام کند، اندامی نحیف و قدی کوتاه و جثه یی ضعیف، نمایشگر درد ناشی از جراحات وارده بر اوست تا جایی که تاکنون ۱۷بار عمل جراحی شده است. متولد سال۱۳۳۳ است و تا هنگام وقوع حادثه ۱۷سال سابقه کار داشته است. بتازگی نیز مدال لیاقت از ریاست محترم جمهوری دریافت کرده که توسط آموزش و پرورش منطقه به وی اهدا شده است. همسرش برای او ایثار می کند و از زمان سوختگی وی تاکنون به عنوان پرستاری زحمتکش تمام دردهایش را با خوشرویی تسکین می دهد. او مونس شبهای بیداری و بی آرامی این معلم فداکار است.
    همسرش با چشمانی گریان و گلویی بغض کرده می گوید: ۴ سال است که غذا در دهانش می گذارم، لباس می پوشانم، دندانهایش را مسواک می زنم و مانند یک پرستار، تمام و کمال در خدمت او بوده ام تا احساس ناراحتی نکند. رتق و فتق امور خانه و خرج خانه به عهده من است و علاوه بر پرستاری از شوهرم سرپرستی شش فرزندم را نیز به عهده دارم. وی می گوید: ۳ماه در بیمارستان سوانح سوختگی تهران بستری بود، از سمت گردن گوشت برداشتند و زیر یک پلکش گذاشتند، از سمت راست گردن گوشت برداشته و زیر پلک دیگرش گذاشتند. بر اثر سوختگی شدید استخوانهای سرش پخته شده بود به همین دلیل از کشاله ران تا مچ پا، پوستش را کندند و روی سرش گذاشتند، همسر این معلم فداکار اضافه می کند: ۱۶روز نیز در بیمارستان قمر بنی هاشم تهران بستری بود که در این مدت از پشت بدنش گوشت غضروف برداشتند و برای او بینی درست کردند… .
    حسن امیدزاده نیز در مورد چگونگی وقوع حادثه گفته است: در ۱۸بهمن۷۶ ساعت ۱۱صبح بر اثر وزش باد شدید و طوفانی بودن هوا بخاری کلاس دوم آتش گرفت و منجر به آتش سوزی کلاس شد. بر اثر داد و فریاد بچه ها متوجه این موضوع شدم. بچه ها را یکی یکی به همراه معلم دیگری از کلاس بیرون آوردم که در این مدت آتش تمام کلاس را فراگرفته بود، وقتی خواستم بیرون بیایم در بسته شد و به دلیل اینکه در کلاس از درون دستگیره نداشت در داخل کلاس گیر افتادم، وی اضافه کرد: هر چه سعی کردم نتوانستم بیرون بیایم و زبانه های آتش نیز در حدی بود که تمام بدنم سوخته بودند و به دلیل سوختگی و درد زیاد نیز نتوانستم از پنجره کلاس بیرون بیایم. پس از سوختگی و آتش گرفتن کلاس بود که مسؤولان آموزش و پرورش شهرستان، آقای حسینی رییس آموزش و پرورش وقت شفت و آقای بهرامی مسؤول سابق روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش استان به مدرسه آمدند و مرا به بیمارستان منتقل کردند.

    آری این ماجرا، بیشتر شبیه یک داستان است، یک داستان که از بچگی در کتاب‌های داستان می‌خوانیم؛ واقعاً چه کسی می‌داند که حسن امیدزاده بعد از حادثه آتش‌سوزی چه شد و چه کرد؟

    وقتی بخاری کلاس آتش گرفت

    همه اتفاقات به سرعت و در یک صبح سرد بهمن ماه به وقوع پیوست، وقتی بخاری نفتی کلاس ناگهان شعله‌ور شد؛ آن روز ۱۸بهمن ماه بود، هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی می‌وزید.

    در آن سال‌ها یعنی سال‌ ۷۶، هنوز در بسیاری از مدارس بخاری‌های غیر استاندارد بود؛ در مدرسه ابتدایی روستای بیجارسر شفت نیز یکی از همان بخاری‌های غیر استاندارد، آتشی بر پا کرد تا ایثارگری آقا معلم مدرسه هیچگاه فراموش نشود.

    حسن امیدزاده آن روز دانش‌آموزان را به سرعت از کلاس بیرون آورد اما در زمان خروج خود، میان آتش محاصره شد و بخشی از جسمم را تقدیم کرد تا ایثارگری‌اش جاودانه شود.

    چند دقیقه که گذشت و از آقا معلم خبری نشد، دانش‌‌آموزان فریاد ‌زنان صدایش زدند اما هیچ صدایی نیامد. نه اینکه آقا معلم پاسخ نمی‌داد بلکه جمله او در میان شعله‌های آتش و دود، گم شده بود.

    زبانه‌های آتش محابا بر تنش می‌تاختند و او زیر لب به دانش‌آموزانش پاسخ می‌داد «نترسید بچه‌ها حالم خوب است»

    آقا معلم چشمانش را برای همیشه بست

    آن روز گذشت و دیگر چه کسی می‌دانست که چگونه با این سوختگی سرکرده است؛ چه کسی می‌دانست که آقامعلم بخشی از سر و صورت و انگشتانش را در راه نجات جان دانش‌آموزان فدا کرده است؟

    و ۱۵ سال بعد از آن واقعه تلخ، این معلم فداکار که آن زمان ۴۳ سال داشت، پس از تحمل رنج و درد ناشی از سوختگی، در یکی از روزهای گرم تابستان و در سن ۵۸ سالگی برای همیشه چشمانش را بست.

    حسن امیدزاده هم رفت و امیدواریم با رفتنش، یادش در تغییر و تحولات کتب درسی سوم ابتدایی که سال آینده انجام می‌شود، از خاطره‌ها نرود.

    کاش عکس این معلم ایثارگر به جای نقاشی‌ها در کتب درسی منتشر می‌شد تا دانش‌آموزان با خود فکر نمی‌کردند که شاید ماجرای آقا معلم ایثارگر یک داستان باشد.

    و کاش آموزش و پرورش به جای برگزاری اجلاس‌های تشریفاتی با خرج‌های کلان، کمی نیز به معرفی معلمان ایثارگری می‌پرداخت که عاشقانه می‌سوزند و می‌سازند تا درس عشق را به دانش‌آموزان بیاموزند.

    بهشت جاودان گوارای این معلم فداکار و دست مریزاد به این همسر فداکار برای یک عمر مراقبت و پرستاری و همراهی… .

    منبع مطلب : m-r-panahpoury.blogfa.com

    مدیر محترم سایت m-r-panahpoury.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 21 روز قبل
    0

    نکارش دوم

    ناشناس 21 روز قبل
    0

    نکارش دوم

    برای ارسال نظر کلیک کنید