توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    معلم وقتی وارد کلاس شد به دانش اموزان گفت

    1 بازدید

    معلم وقتی وارد کلاس شد به دانش اموزان گفت را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    +۹۸ ۲۱ ۲۳۰ ۴۴ ۳۳۳

    تلگرام آفتاب

    اینستاگرام آفتاب

    +۹۸ ۲۱ ۲۳۰ ۴۴ ۱۰۳

    ایران، تهران، میدان نوبنیاد ، کوهستان سوم ، پلاک ۳

    پشتیبانی آفتاب

    منبع مطلب : www.aftabir.com

    مدیر محترم سایت www.aftabir.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    معلم فداکار

    معلم فداکار

    معلم کلاس سوم دبستان وقتی وارد کلاس شد از بچه ها خواست کتاب «بخوانیم » فارسی را روی میز هایشان بگذارند تا درس جدید را شروع کند و بعد به یکی از دانش آموزان گفت از روی درس بخواند

    معلم کلاس سوم دبستان وقتی وارد کلاس شد از بچه‌ها خواست کتاب «بخوانیم » فارسی را روی میز‌هایشان بگذارند تا درس جدید را شروع کند و بعد به یکی از دانش‌آموزان گفت از روی درس بخواند. «فداکاران؛ همیشه و در همه جا انسان‌های بزرگ و فداکاری هستند که برای نجات دیگران جانشان را به خطر انداخته‌اند و نام و یاد آنها جاودانه مانده است. در کشور بزرگ ایران نیز زنان و مردان و حتی کودکان فداکار فراوانند. زندگی این انسان‌ها سرمشق و چراغ راه ماست. آیا نام شهید حسین فهمیده، ریزعلی خواجوی و حسن امیدزاده را شنیده‌اید؟...».

    در آخردرس آقای معلم درباره این سه نفر کمی برای بچه‌ها صحبت کرد و گفت چطور حسین فهمیده در دوران دفاع مقدس برای جلوگیری از حرکت دشمن با نارنجک خودش را زیر تانک انداخت و ریزعلی خواجوی دریک شب سرد زمستانی وقتی متوجه شد ریل قطار آسیب دیده است پیراهنش را از تن بیرون آورد و به آتش کشید و راننده قطار را متوجه خطر کرد و مسافران را نجات داد و حسن امیدزاده، معلم فداکار گیلانی که برای نجات جان دانش‌آموزان خودش را به دل آتش انداخت.

    حرف‌های آقای معلم که تمام شد یکی از بچه‌ها اجازه گرفت و گفت آقا ما درباره حسین فهمیده و دهقان فداکار از دیگران چیزهایی شنیده‌ایم اما در مورد این معلم مهربان خیلی کم می‌دانیم. می‌شود شما کمی در مورد او برای مان صحبت کنید.

    آقای معلم چند دقیقه‌ای ساکت به دانش‌آموز نگاه کرد و بعد گفت: اتفاقا من چند وقت پیش مسافرتی به گیلان داشتم و از نزدیک با خانواده آقای امیدزاده صحبت کردم که اگر قول بدهید بچه‌های خوبی باشید ماجرای سفرم را برایتان تعریف می‌کنم. دانش‌آموزان از او خواستند که ماجرا را بگوید و خودشان هم ساکت شدند و آقا شروع کرد: «اول باید بگویم آقای حسن امیدزاده در روستایی به نام بیجارسر نزدیک شهرستان شفت در گیلان زندگی می‌کرده و من دوستی دارم به نام آقای حق‌شنو که در همین شهرستان ساکن است و با کمک او به روستای بیجارسر رفتیم و ضمن دیدن مدرسه‌ای که حادثه در آن اتفاق افتاده بود با پسر آقای امیدزاده صحبت کردیم و او ماجرا را این طور بازگو کرد: صبح یکی از روزهای بهمن ۱۳۷۶ پدرم طبق معمول به مدرسه می‌رود. آن روز هوا سرد بود و باد نسبتا شدیدی می‌وزید.

    ساعت حدود ۱۱صبح ناگهان صدای داد و فریاد از بیرون کلاس می‌شنود و متوجه می‌شود در کلاس دوم حادثه‌ای رخ داده است. بسرعت خودش را به آن کلاس می‌رساند و می‌بیند بخاری نفتی آتش گرفته و دانش‌آموزان هراسان و بی‌پناه در گوشه کلاس جمع شده‌اند. او بدون این‌که وقت را تلف کند به اتفاق همکارش یکی یکی بچه‌ها را از کلاس بیرون می‌آورند و به همین دلیل هر دو دچار سوختگی می‌شوند. پدرم با این‌که حال چندان مساعدی نداشته دوباره به کلاس برمی گردد و باقیمانده بچه‌ها را نجات می‌دهد. اما زمانی که می‌خواهد خودش بیرون بیاید در بسته می‌شود و چون در کلاس دستگیره نداشته داخل آن زندانی می‌شود. حتی سعی می‌کند از پنجره خارج شود اما به دلیل داشتن حفاظ آهنی موفق نمی‌شود. البته چند دقیقه بعد در حالی که بشدت سوخته بود از کلاس بیرون آورده می‌شود اما دیگر کار از کار گذشته بود و...؟. صحبت‌مان به اینجا که رسید اشک در چشمان او حلقه زد و چند لحظه‌ای ساکت شد. احساس کردم یادآوری ماجرا باعث ناراحتی او شده است. به همین دلیل ضمن دلداریش به او گفتم پدرش برای ما یک قهرمان است و هر کسی جرات و شجاعت چنین کاری را ندارد و با هزاران حرف نگفته و نشنیده خداحافظی کردیم و بازگشتیم و از خداوند خواستم به خانواده‌اش صبر و به او پاداش کار بزرگش را بدهد و باز هم به ذهنم آمد که این فداکاری فقط از کسی بر می‌آید که خدایی و انسان دوست باشد و درود فرستادم برمعلم فداکار گیلانی ـ حسن امیدزاده بیجارسری ـ او در تیر۱۳۹۱ پس از تحمل ۱۵سال درد و رنج ناشی از سوختگی شدید درگذشت. حالا او از میان ما رفته است اما با گذشت و فداکاریش درس بزرگی به ما داد. جانش را فدا کرد و مثل پروانه در آتش سوخت تا بچه‌ها زنده بمانند؛ او یک قهرمان است و هیچ وقت نباید فراموشش کنیم.

    حرف‌های آقای معلم که تمام شد دانش‌آموزی که سوال کرده بود از جا بلند شد و بعد از او هم تمام بچه‌ها به احترام آقای امیدزاده و همه فداکاران ایران ایستادند.

    رضا بهنام

    منبع مطلب : vista.ir

    مدیر محترم سایت vista.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان کوتاه معلم و دانش آموز

    داستان کوتاه معلم و دانش آموز

    در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

    امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

    خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.

    از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
    یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

    ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

    بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

    baelm.ir

    منبع مطلب : www.tasvirezendegi.com

    مدیر محترم سایت www.tasvirezendegi.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 25 روز قبل
    -1

    معلم وقتی واردکلاس شدبه دانش آموزان گفت

    ناشناس 1 سال قبل
    -1

    وقتی معلم وارد کلاس شد به بچه ها چی گفت

    مهدی 1 سال قبل
    3

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید