در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    نام اصلی مولوی که او را در کودکی به آن می خواندند

    1 بازدید

    نام اصلی مولوی که او را در کودکی به آن می خواندند را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    مولوی شاعر شیفته

    مولوی  شاعر شیفته

    اشاره

    در ششم ربیع الاوّل سال604 هجری قمری، کودکی در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمد. نام این کودک را «محمّد» و لقبش را «جلال الدّین» گذاشتند که بعدها به مولوی مشهور شد. نام پدرش «محمّد بن حسین خطیبی» معروف به «بهاءالدّین ولد» و نام مادرش «مؤمنه خاتون» از خاندان فقیهان و سادات سرخس بود.

    پدر جلال الدّین یکی از بزرگان زمان خود بود که مردم را موعظه می کرد و مجالس سخنرانی برپا می نمود. هر روز عده ی زیادی در مجالس بهاءالدّین حاضر می شدند و از سخنان او استفاده می کردند. بهاء ولد، پدر جلال الدّین نیز از بزرگان بود و به اهل عرفان و معرفت علاقه ی خاصی داشت.

    کودکی مولوی

    از همان دوران کودکی جلال الدّین، صورت های روحانی و معنوی در وجودش آشکار بود؛ به همین دلیل مردم به وی احترام خاصی می گذاشتند. جلال الدّین پنج ساله بود که پدرش، بهاءولد مجبور شد از بلخ، زادگاه جلال الدّین، مهاجرت کند و در قونیه سکونت گزیند. جلال الدّین بیشتر عمر خود را در شهر قونیه گذراند و در همان جا وفات یافت؛ برای همین به «مولای روم» یا «ملاّی رومی» معروف شد.

    علت مهاجرت خانواده ی جلال الدّین از بلخ به قونیه مشخص نیست. عده ای بر این باورند که پدر جلال الدّین در مجالس سخنرانی به حکما و فلاسفه می تاخت و به عمل¬کرد آنان اعتراض می کرد. فخر رازی از جمله حکیمان آن زمان بود که پادشاه آن دوره، «خوارزم شاه» به او علاقه ی زیادی داشت. فخر رازی در دربار خوارزم¬شاه مقام بلندی کسب نمود. میانه ی پدر جلال الدّین با فخر رازی خوب نبود و گه¬گاهی در مجالس وعظ، فخر رازی را سرزنش می کرد و چون سلطان خوارزم شاه ارادت ویژه ای به فخر رازی داشت، بنابراین از بدگویی های بهاءولد نسبت به فخر رازی خسته شد و تصمیم گرفت او را مورد اذیت و آزار قرار دهد. برای همین پدر جلال الدّین از بلخ مهاجرت کرد تا از آتش خشم سلطان خوارزم شاه در امان باشد.

    عده ی زیادی بر این باورند که علت مهاجرت خانواده ی جلال الدّین از بلخ به قونیه، حمله ی بی رحمانه ی قوم مغول بود. در آن دوره، مردم از حمله های قوم تاتار آرامش نداشتند و جغد بدبختی بر وجود آنان لانه کرده بود.

    قوم تاتار به هر شهری که وارد می شد جز مرگ و ویرانی ارمغان دیگری به همراه نداشت. برای همین مردم سعی می کردند با نزدیک شدنِ لشکر مغول، شهر را ترک کنند و به سرزمین های دیگر پناه ببرند. پدر مولانا نیز در چنین شرایطی، چاره ای جز ترک وطن نداشت تا بدین وسیله خانواده ی خود را از مرگ حتمی نجات دهد.1

    ملاقات مولوی با عطار

    پس از آن¬که پدر جلال الدّین بلخ را ترک کرد به طرف بغداد حرکت نمود. در مسیر حرکتش به نیشابور رسید و گفته می شود که جلال الدّین در آن شهر با عطّار نیشابوری ملاقات کرد. عطّار بعد از ملاقات با جلال الدّین به پدر او بهاءولد گفت: «زود باشد که این پسرِ تو آتش در سوختگان عالَم زند.»2

    در سال626 خانواده ی جلال الدّین، پس از تحمّل مسافرت های طولانی و طاقت فرسا به سرزمین روم رسیدند و به مدت هفت سال در شهر «لارنده» اقامت گزیدند. در همین شهر جلال الدّین در سن 18 سالگی با دختر «خواجه ی لالای سمرقندی» به نام «گوهر خاتون» ازدواج کرد و حاصل این ازدواج پسری بود که نام او را «سلطان ولد» نهادند.3

    کم کم آوازه ی مجالس وعظ پدر جلال الدّین در سرزمین روم منتشر شد، به طوری که سلطان روم «علاءالدّین کی قباد اول سلجوقی» از او خواست که به شهر قونیه بیاید و آن مجالس را در آن شهر برپا کند. بنا به درخواست سلطان روم، پدر جلال الدّین تصمیم گرفت شهر لارنده را ترک کند و به سوی قونیه مسافرت نماید. سلطان روم از خانواده ی جلال الدّین با گرمی و صمیمیت استقبال نمود و مردم قونیه نیز در مجالس بهاءولد با شور و شوق حاضر می شدند و مریدان او با علاقه ی زیادی به سخنان این پیر شوریده گوش فرا می دادند.

    سرانجام پدر جلال الدّین در ماه ربیع الآخر سال 628 هجری قمری در سن 83 سالگی جهان فانی را بدرود گفت. در هنگام مرگِ بهاءولد، جلال الدّین بیست و چهار ساله بود.

    ملاقات با شمس

    این آرامش و یک نواختی و پرداختن به تدریس پنج ساله برای مولوی به همین شکل باقی نماند. گویی روزگار جایگاه بلندتری برای او در نظر گرفته بود و می خواست که او را در بالاترین نقطه ی علم و عمل بشری بنشاند. گویا مولوی بعد از نُه سال ریاضت و گوشه گیری از دنیا، هنوز در آغاز راه قرار داشت و بسیاری از معارف و دانش های هستی را درک نکرده بود. برای همین، در این نقطه از زندگی، او با دگرگونی ها و تحولاتی روبه رو شد. سرآغاز این دگرگونی معنوی که باعث اوجِ او در عالم عرفان شده ملاقاتش با «شمس تبریزی» است. «شمس الدّین محمّد بن علی بن ملک داد» از مردم تبریز بود. خانواده ی او نیز در تبریز زندگی می کردند.4

    گفته می شود مولوی، بعد از پایان یافتن کلاس درس به همراه چند نفر از شاگردانش به سوی خانه اش می رفت. در میانه ی راه مردی ناشناس با جسارت عجیب و باورنکردنی او را صدا زد. همان طور که گفته شد او در میان مردم آن روزگار مقام بلندی داشت و کسی سعی نمی کرد با جسارت او را صدا کند و در برابر او ادب را رعایت نکند. آن مرد ناشناس، سخن خود را با این سؤال آغاز کرد: «ای مرد آگاه و دانشمند! آیا محمّد(ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟!»

    مولوی از این پرسش مرد ناشناس تکانی خورد. وی که فقیه شهر خویش و مناطق اطرافش بود و همه به سخنان و گفته هایش احترام می گذاشتند و نظر فقهی او را قبول داشتند، در پاسخِ چنین پرسشی به فکر فرو رفت و بعد از مدت زمان کوتاهی به آن مرد ناشناس چنین گفت: «محمّد(ص) سرحلقه ی انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت!»5 اما آن مرد ناشناس که با توجه به سر و وضع ظاهرش، درویشی بیش به نظر نمی رسید، دست از پرسش خود برنداشت و گفت: «پس چرا پیامبر(ص) با آن همه بزرگی اش فرمود: سبحانک ما عرفناک6 ولی بایزید بسطامی گفت: سبحانی ما اعظم شأنی».7

    مولوی که انتظار چنین پرسشی را از چنین درویشی نداشت، با شگفتی به چشم های او خیره شد. در عمقِ نگاهش، درخششی وجود داشت که انسان را به سوی خود فرا می خواند و به انسان می فهماند که این غریبه، از تمامی اطرافیان او برتر و برجسته تر است و ویژگی هایی که در وجودش است، نادر و کمیاب است. مولوی در حضور شاگردانش در برابر پرسش آن مرد سکوت نکرد و چنین گفت: «بایزید تنگ حوصله و تنگ نظر بود. با یک جرعه ای که از جامِ اَلَست نوشید، بی خود شد و عربده سر داد و حقایق الهی را آشکار نمود؛ اما محمّد(ص) دریانوش بود و بلندنظر و با یک جرعه که از جامِ اَلَست نوشید اختیار خود را از دست نداد و حقایق را آشکار نکرد».

    هر چند مولوی جواب زیبایی به آن مرد ناشناس و درویش گونه داده بود، اما حس کرد که این مرد ناشناس را سال هاست می شناسد و با او از لحاظ روحی پیوند و همبستگی عمیقی دارد. بنابراین او به راحتی نمی توانست دست از او بکشد و او را به حال خود رها کند؛ لذا دست شمس را گرفت و روزهای زیادی را با او به خلوت نشست. کلاس درس و منبر و وعظ و سخنرانی خود را ترک کرد و با وجود این¬که در آن روزگار در میان مردم، دانای دهر به حساب می آمد و هیچ کس توان مباحثه ی علمی را با او نداشت، با این حال مولوی دست به دامن شمس زد و همانند شاگردی چشم بر دهان شمس دوخت تا ببیند او چه می گوید.

    عده ای بر این باورند که این خلوت گزینی مولوی با شمس چهل روز و یا به قولی دیگر حدود سه ماه به طول انجامید. اما کسی نمی داند که در این مدت، شمس چه به مولوی آموخته بود که وی را چنین شیفته ی خود نمود. به طوری که مولوی، دست از مدرسه و درس کشید و در برابر این او، تمام وجود خود را پیشکش نمود. قبل از این ملاقات، مولوی شاگردان و مریدانی داشت که به او بسیار علاقه مند بودند و بیشتر وقت خود را با او می گذراندند اما این ملاقات و کناره گیری مولوی از شاگردانش، فشار روحی زیادی بر آنان وارد کرد، به طوری که مریدانش تحمّل و صبر خود را از دست دادند و از همنشینی استادشان که دانشمند معتبر آن زمان بود، با چنین فرد ناشناس و گمنامی که معلوم نبود از کجا آمده شکوِه سر دادند. حتی یکی از پسران مولوی به اسم «علاءالدّین» نیز در کنار این مخالفان قرار داشت و از این¬که می دید پدرش مجلس وعظ و درس را رها کرده و تبدیل به یک درویش شاعر و شیدا شده، بسیار اندوهگین و خشمگین بود و باوَرَش نمی شد که پدر او دنباله رو و شاگرد چنین فردی شده است.

    مردم قونیه که پیر و استاد خود را از دست داده بودند، دست از حسادت برنداشتند و کینه ی شمس را به دل گرفتند و به بدگویی او پرداختند. وی را فردی لااُبالی معرفی کردند و چنین وانمود کردند که او به هیچ یک از قوانین شرعی پای¬بند نیست و در اعتقادات مذهبی سُست و بی توجه است. شمس از این همه بدگویی ها و اهانت های مردم قونیه به تنگ آمد. وجودش سرشار از اندوه شد و از چنین اندیشه های متعصّبی، رنجیده خاطر گشت و تصمیم گرفت آن سرزمین را با مردمش رها کند و در روز پنج شنبه 21 شوّال 643 قونیه را ترک کرد و به دمشق مسافرت نمود.

    غیبت شمس

    وقتی مولوی متوجه سفر او به دمشق شد، بسیار پریشان و آشفته شد و با نوشتن نامه های پی درپی و سرودن غزل هایی از او خواست که مردم قونیه را ببخشد و دوباره به قونیه برگردد. بعد از سفر شمس به دمشق، یاران مولوی از این¬که می دیدند او به دلیل دوری از شمس آشفته تر از قبل شده و نسبت به آنان هر روز بی اعتناتر می شود از کرده ی خویش پشیمان شدند و به نزد مولوی رفتند و پشیمانی خویش را به او اعلام کرده، از مقام بلند او عذر خواستند. مولوی نیز عذرشان را قبول کرد و فرزند بزرگِ خود، سلطان ولد را برای بازگرداندن شمس به دمشق فرستاد. سلطان ولد پس از رفتن به دمشق با التماس و اصرار زیاد از شمس خواست که از اشتباه یاران مولوی درگذرد و به قونیه برگردد. شمس نیز دعوت سلطان ولد را پذیرفت و به هوای دیدار مولوی به قونیه بازگشت تا بار دیگر در کنار آن مرد آگاه و درون پرور، به زندگی خود ادامه دهد و هرچه بیشتر او را شیفته ی کشف اسرار الهی نماید.8

    توطئه ی قتل شمس

    مولوی با دیدار مجدد شمس، شیفته تر شد و با دیدن محبوب خود دل از همه کند و باز مثل گذشته تنها با او به صحبت نشست. یاران او که می دیدند مولوی دانشمند، این گونه به همه چیز پشت پا زده، علت این دگرگونی را در آشنایی او با شمس می دانستند. بنابراین با وجود این¬که یک بار با بدگویی های خود، شمس را رنجیده خاطر کردند و موجب مسافرت او به دمشق شدند با این حال، دست از دشمنی و ستیزه جویی برنداشتند و بذر کینه را در دل مردم قونیه کاشتند و تصمیم گرفتند که نقشه ی نابودی شمس را بکشند و استاد خود را از دست شمس نجات دهند.

    عده ای بر این باورند که شمس بعد از این¬که متوجه نقشه ی آنان شد، تصمیم گرفت از شهر قونیه برای همیشه برود و این بار به گونه ای برود که کسی متوجه سفر او نشود و نداند که به کجا رفته و چه زمانی سفر کرده است و دیگر هم به آن سرزمین باز نگردد تا از کج اندیشان رهایی یابد. برای همین در سال 645 هجری قمری قونیه را ترک کرد و به نقطه ی نامعلومی سفر کرد. البته عده ای نیز گفته اند که شمس قونیه را ترک نکرد، بلکه به دستِ یاران مولوی کشته شد.

    برخی نیز بر این باورند که مخالفان شمس به یکی از فرزندان مولوی دستور دادند دیواری را بر سر شمس خراب کنند که همین امر باعث مرگ او شد.9

    مولوی پس از غیبت شمس

    پس از ناپدید شدن ناگهانی شمس، مولوی دیوانه وار به جست وجویش پرداخت. حتی دوبار به دمشق مسافرت کرد تا شاید نشانی از او بیابد. از هر مسافری که وارد شهر می شد، سراغِ شمس را از او می گرفت اما کسی نشانی دقیقی از او نمی داد. مولوی دست بردار نبود. شهر به شهر و کو به کو به دنبال شمس، روز و شب را می گذراند ولی باز هیچ خبری از گمشده اش نمی یافت.

    بعضی از دشمنان و مخالفان مولوی، به دروغ خبرِ مرگ یا قتل و یا زنده بودن شمس را به مولوی می دادند و باعث رنجش او می شدند. مولوی چاره ای جز این نداشت که در فراق آن یار، صبر نماید و منتظر بازگشتش شود. عده ای می گویند که مولوی بعد از غیبت شمس، آن قدر بی قرار و آشفته شد که به هر کسی که خبری از شمس می آورد، خواه درست و خواه نادرست، هدیه و ارمغانی به وی می داد. چنان که تذکره نویسان آورده اند: «روزی فردی به دروغ به مولوی گفت که شمس را در دمشق دیده. مولوی از فرطِ شادی دستار و کفش خود را به آن مرد داد. یکی در آن میان به مولوی گفت این شخص به تو دروغ گفته. مولوی گفت: آری! برای خبرِ دروغ او این دستار و کفش را به او بخشیدم، که اگر راست می گفت جان خود را می دادم».

    بعد از غیبت شمس، مولوی کمتر در میان جماعت ظاهر می شد و برای ارشاد و تربیت شاگردان، یکی از یاران برگزیده ی خود را انتخاب می کرد و خود کناره¬گیری می نمود.10

    آشنایی با صلاح الدّین زرکوب

    «شیخ صلاح الدّین زرکوب قونَوی» یکی از این یاران برگزیده ی بود که مولوی بعد از ناپدید شدن شمس او را به عنوان جانشین خود به شاگردانش معرفی کرد. گفته می شود که صلاح الدّین یک روز به شهر قونیه می آید و به مسجدی به نام «مسجد بوالفضل» می رود تا نماز بخواند. در آنجا با مولوی آشنا می شود. مولوی در آن مسجد مشغول وعظ بود، صلاح الدّین از همان جا شیفته ی سخنان مولوی می شود و از بهترین یاران او می گردد. هر چند صلاح الدّین علاقه ی زیادی به مولوی داشت، اما با وجود شمس، مولوی کمتر به او توجه می نمود و خلوت گزینی های مولوی با شمس، مانع ارتباط بین این دو می شد اما بعد از غیبت شمس، مولوی با تمامِ وجود، دل به صلاح الدّین بست و مقام خود را به او سپرد.

    صلاح الدّین بی سواد بود و در قونیه، زرکوبی داشت و همه او را به درستی می شناختند و خبر داشتند که وی فردی درس نخوانده است، پس با او سر ناسازگاری گذاشتند. مردم قونیه نمی پذیرفتند که فرد بی سوادی، شیخ و پیرشان گردد و به هدایت و تربیت و ارشاد آنان بپردازد و از همه مهم¬تر به جای مولوی بر منبر وعظ بنشیند.

    مولوی نیز برای این¬که حسادتِ مخالفانِ صلاح الدّین را بیشتر آشکار کند، به صلاح الدّین توجه خاصی می نمود تا جایی که مخالفان و دشمنان تصمیم گرفتند صلاح الدّین را از میان بردارند. وقتی این خبر به گوش صلاح الدّین رسید، تبسمی کرد و گفت اگر مرگ من به خواست خدا باشد و اجل من فرا رسیده باشد، من تسلیم فرمان حق هستم. وقتی دشمنان این سخن وی را شنیدند، از کشتن او پشیمان گشتند و از او عذر خواستند. مولوی حتی به فرزندان خود دستور داد که برای دست-یابی به معرفت از این پیر خداجو مدد بگیرند و چنگ به دامان او زنند. در کلیات شمس در حدود هفتاد و یک غزل وجود دارد که بیت پایانی آن غزل ها به نام صلاح الدّین است.

    مدت همصحبتی و همنشینی مولوی با صلاح الدّین ده سال به طول انجامید اما ناگهان صلاح الدّین بیمار می شود و می میرد و صلاح الدّین را در کنار پدر مولوی به خاک می سپارند.

    آشنایی با حسام الدّین چَلَبی

    پس از درگذشت صلاح الدّین، مولوی به فکر جانشین دیگری افتاد که «حسام الدّین چلبی» بود. وی در سال 622 در شهر ارومیه به دنیا آمد. حسام الدّین در زمانی که صلاح الدّین زنده بود جزو شاگردانش بود اما بعد از اندکی، مولوی به او علاقه مند شد و در مشکلات با او مشورت می کرد و نظر او را در انجام هر کاری مهم می دانست. اما باید بدانیم که بزرگ¬ترین و با ارزش ترین یادگار همنشینی مولوی با حسام الدّین، نظم کتاب مثنوی است.

    شکل¬گیری نی¬نامه

    با توجه به این¬که مولوی در آن زمان غزل های زیادی می سرود، اما در آن اشعار به طور دقیق نکته های عرفانی عمیق یافت نمی شد. از طرف دیگر، حسام الدّین می دید که یاران و شاگردان مولوی در درک مسایل عرفانی به آثار عطّار و سنایی رجوع می کنند، به همین دلیل تصمیم گرفت در فرصت مناسب با مولوی صحبت کند و از او بخواهد که کتابی به شیوه ی الهی نامه ی سنایی یا منطق الطّیر عطّار به نظم در آورد و نکته های دقیق عرفانی را در آن جای دهد.

    وقتی حسام الدّین در فرصتی مناسب با مولوی در این مورد گفت وگو می کند، مولوی فوراً از شال خود کاغذی بیرون می آورد. در آن 18 بیت از سروده های مولوی بود. این ابیات همان «نی نامه» ی مشهور مولوی است که در آغاز دفتر اول مثنوی مشاهده می شود و این چنین آغاز می گردد:

    بشنو این نی چون شکایت می کند

    از جدایی ها حکایت می کند

    کز نیستان تا مرا بُبْریده اند

    در نفیرم11 مرد و زن نالیده اند...

    عده ای بر این باورند که این 18 بیت مثنوی معنوی یا نی نامه در بردارنده ی تمامی مضامین مثنوی معنوی است و هر کس که این 18 بیت را بخواند و آن را خوب درک کند، گویی تمام مثنوی را خوانده است.

    شکل¬گیری مثنوی معنوی

    هنگامی که مولوی، حسام الدّین چلبی را در کنار خود می دید شور و حالتی به او دست می داد و این امر باعث می شد که با علاقه ی خاصی به سرایش مثنوی بپردازد. سرایش مثنوی، وقت و زمان مشخصی نداشت. در هر لحظه این سرودن انجام می گرفت و حسام الدّین نیز با رغبت فراوان مثنوی مولوی را می نوشت و بعد از این¬که سروده های مولوی تمام می شد حسام الدّین آن سروده ها را که نوشته بود، با صدایی بلند می خواند. گفته می شود که در بعضی از شب ها نظم مثنوی تا سپیده دم طول می کشید و حسام الدّین پابه پای مولوی می نشست و آن اشعار را که بدون زمینه ی قبلی (فی البداهه) سروده می شد، یادداشت می کرد.12 تا این¬که جلد اول مثنوی به پایان رسید.

    در این زمان، همسر حسام الدّین فوت کرد و این امر باعث افسردگی او شد و برای مدتی نتوانست در مجالس مولوی حاضر شود.

    بدون حضور حسام الدّین، مولوی نیز انگیزه ای برای سرودن مثنوی در خود نمی یافت. برای همین به مدت دو سال سرودن مثنوی به تأخیر افتاد. تا این¬که حسام الدّین چلبی دوباره در مجالس مولوی حاضر شد و در سال 662 هجری نظم دفتر دوم مثنوی آغاز شد. مولوی در آغاز دفتر دوم در مورد تأخیر سرایش مثنوی این گونه می گوید:

    مدتی این مثنوی تأخیر شد

    مهلتی بایست تا خون شیر شد

    تا نَزاید بختِ تو فرزند نو

    خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو13

    پایان زندگی مولوی

    گرد پیری و ناتوانی بر رخسار مولوی نشست. او دیگر توان نداشت که به سرایش مثنوی ادامه دهد و آن قدر ناتوان شد که در بستر بیماری افتاد. طبیبان هر چه سعی کردند او را از مرگ نجات دهند، موفق نشدند تا این¬که در روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672، درگذشت. گفته می شود در روزهای آخر عمر مولوی که از بیماری و ناتوانی رنج می برد، مردم قونیه به عیادت او می آمدند و از درد و رنج او، بی قرار و آشفته می شدند. در آخرین لحظات، دوستان و نزدیکان او در بی تابی عجیبی به سر می بردند. اضطراب و نگرانی، تمام وجودشان را فرا گرفته بود. به خصوص فرزند بزرگش، سلطان ولد، بر سر بالین پدر بی تاب تر از همه به نظر می رسید. مولوی در واپسین دم چشمانش را گشود و با مشاهده ی بی تابی فرزندش این غزلِ آخرین را بر زبان راند:

    رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

    ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

    ماییم و موجی سودا، شب تا به روز تنها

    خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

    از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

    بگزین رَهِ سلامت، ترک رَهِ بلا کن

    ماییم و آب دیده، در کنجِ غم خزیده

    بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن

    بر شاه خوبْ رویان واجب وفا نباشد

    ای زردْ روی عاشق، تو صبر کن، وفا کن

    دردی ست غیر مردن آن را دوا نباشد

    پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟!

    در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

    با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن14

    بعد از مرگ مولوی، عده ی زیادی در به خاک سپردن جسم بی جانش شرکت کردند. در خاک سپاری او، تنها مسلمانان بلکه افراد زیادی از دین ها و آیین های دیگر نیز حضور داشتند. زیرا مولوی انسانی صلح جو و نیک خواه بود. پس از به خاک سپاری مولوی، مردم قونیه چهل روز عزاداری کردند و در فراق او اشک ریختند. مولوی را در کنار پدرش، بهاءالدّین، دفن کردند و «علم الدّین قیصر»، از بزرگان قونیه، بارگاهی برایش بنا نهاد که نام آن بنا، امروزه به «قُبّه ی خَضرا» معروف است.

    نقد آثار مولوی

    مولوی در طول عمرش، آثار گران¬سنگی به جا گذاشت. این آثار شامل غزلیات، مثنوی، نوشته ها و سخنرانی های اوست که درون مایه و محتوای اصلی این آثار توجه به مسایل عرفانی و ترک علایق دنیوی است. از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین مسایل زندگی تا حساس ترین و مهم¬ترین نکته های زندگی را در مجموعه آثار او می توان مشاهده کرد.

    گاهی برای این¬که سخن خود را به خوانندگان و مخاطبانش انتقال دهد، آن را در قالب حکایتی مطرح می کند و بدین وسیله به راحتی با مخاطب خود رابطه برقرار می نماید. کسی که آثار مولوی را می خواند از دغدغه های زندگی رهایی می یابد و در می یابد که در پناه توجه به خداوند می تواند به آرامش ابدی دست یابد.

     مهم¬ترین آثار مولوی عبارت اند از:

    1. مثنوی معنوی؛

    2. غزلیات شمس؛

    3. رباعیات؛

    4. فیه مافیه؛

    5. مکاتیب؛

    6. مجالس سبعه.

    پی نوشت ها:

    1. زندگی و شعر شاعران بزرگ ایران، انتشارات تیرگان، 1385، ج 2 ح 305.

    2. فروزان¬فر، بدیع الزّمان، احوال و زندگی 1 جلال الدّین محمّد، ص17.

    3. همایی، جلال الدّین، مقالات ادبی، ج1، ص 305.

    4. ر.ک: همایی، جلال الدّین، مولوی چه می گوید، ج1، ص22.

    5. زرّین کوب، عبدالحسین، پلّه پلّه تا ملاقات خدا، ص104.

    6. پاک و منزّه هستی و ما تو را به درستی نشناختیم.

    7. من پاک و منزّه ام و شأن و مقام من بسیار بلند است. بسیاری از صاحب نظران تصوّف مانند عطّار بر این باورند که سخن بایزید نیست و پروردگار به زبان بنده اش خود را ستوده و آن چه بر زبان بایزید رفته سخن حق است درباره ی حق. (مثنوی، شرح محمّد استعلامی، ج4، ص305).

    8. مولوی، جلال الدّین محمّد، کلیات شمس، تصحیح و حواشی بدیع الزّمان فروزان فر، غزل شماره ی176.

    9. فروزان¬فر، بدیع الزّمان، احوال و زندگی مولانا جلال الدّین محمّد، ص84.

    10. ر.ک: زرّین کوب، عبدالحسین، با کاروان حلّه، ص230.

    11. نفیر: فریاد؛ آواز بلند.

    12. ر.ک: زرّین کوب، عبدالحسین، سرّ نی، ج1، ص22.

    13. مولانا، جلال الدّین محمّد بلخی. مثنوی معنوی، مقدمه و تصحیح محمّد استعلامی، دفتر دوم، ابیات1تا7.

    14. مولوی، جلال الدّین محمّد. کلیات شمس، تصحیح و حواشی بدیع الزّمان فروزان فر، غزل شماره ی2039.

    منبع مطلب : rowshana.ir

    مدیر محترم سایت rowshana.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مولوی

    مولوی

    جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولانا، مولوی و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ[۴] یا وخش[۵] – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ – ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی[۶][۷][۸][۹][۱۰][۱۱][۱۲][۱۳][۱۴][۱۵] پارسی‌گوی است.[۷][۸][۹][۱۶][۱۷][۱۸] نام کامل وی «محمد بن محمد بن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده‌است.[۱۹]

    نفوذ مولوی فراتر از مرزهای ملی و تقسیمات قومی است.[۲۰] ایرانیان، افغان‌ها، تاجیک‌ها، ترک‌ها، یونانیان، دیگر مسلمانان آسیای مرکزی و مسلمانان آسیای جنوب شرقی در طی هفت قرن گذشته به شدت از میراث معنوی رومی تأثیر گرفته‌اند.[۲۰] اشعار او به‌طور گسترده‌ای به بسیاری از زبان‌های جهان ترجمه شده‌است. ترجمه سروده‌های مولوی که با نام رومی در غرب شناسایی شده به عنوان «محبوب‌ترین» و «پرفروش‌ترین» شاعر در ایالات متحده آمریکا شناخته می‌شود.[۲۱]

    بیشتر آثار مولوی به زبان فارسی سروده شده‌است، اما در اشعارش به‌ندرت از ترکی، عربی و کاپادوسیه‌ای یونانی نیز استفاده کرده‌است.[۲۲][۲۳][۲۴] مثنوی معنوی او که در قونیه تصنیف شده‌است یکی از عالی‌ترین اشعار زبان فارسی به‌شمار می‌رود.[۲۵][۲۶] آثار او به‌طور گسترده در سراسر ایرانِ بزرگ خوانده می‌شود[۲۷][۲۸] و ترجمه آثار او در ترکیه، آذربایجان، ایالات متحده، و جنوب آسیا بسیار پرطرفدار و محبوب هستند.[۲۹]

    زندگی‌نامه

    آغاز زندگی

    جلال‌الدین محمد بلخی در ۶ ربیع‌الاول (برابر با ۱۵ مهرماه) سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد.[۴] پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقهٔ او به احمد غزالی می‌پیوست. وی در عرفان و سلوک سابقه‌ای دیرین داشت و چون اهل بحث و جدال نبود و دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی؛ پرچم‌داران کلام و جدال با او مخالفت کردند. از جمله فخرالدین رازی که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را علیه او برانگیخت. سلطان‌العلما احتمالاً در سال ۶۱۰ قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچ کرد و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته، به شهر خویش بازنگردد. روایت شده‌است که در مسیر سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه خود را به او هدیه داد. فرانکلین لوئیس این حکایت را رد می‌کند و غیرواقعی می‌داند.[۳۰] وی به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت. سپس با دعوت علاءالدین کیقباد سلجوقی به قونیه رهسپار شد و تا اواخر عمر همان‌جا ماندگار شد. مولانا در نوزده سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطان‌العلما در حدود سال ۶۲۸ قمری جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولانا جلال‌الدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند.[۳۱]

    سید برهان‌الدین محقق ترمذی، مرید پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی بود که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی سفر کرد تا با مرشد خود، سلطان‌العلما در قونیه دیدار کند؛ اما وقتی که به قونیه رسید، متوجه شد که او جان باخته‌است. پس نزد مولانا رفت و بدو گفت: در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده. این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شوی. مولانا نیز به دستور او به ریاضت پرداخت و نه سال با او همنشین بود تا اینکه برهان‌الدین رخت بربست.

    مؤمنه خاتون

    مؤمنه خاتون همسر بهاءالدین ولد و مادر جلال‌الدین محمد مولاناست. گور او در قرامان / لارنده کشف شده، بنابراین باید بین سال‌های ۶۲۶–۶۱۹/۱۲۲۹–۱۲۲۲ از دنیا رفته باشد.[۳۲]

    در سال‌های بعد از ۶۱۷ قمری یعنی اواسط دهه ۱۲۲۰ میلادی بهاءالدین ولد و خانواده‌اش که جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) نیز در آن بود به آناتولی مرکزی، روم رسیدند. لقب رومی جلال‌الدین از اینجاست. آنان مدتی در لارنده / کرمن کنونی توقف کردند. مردم آن سامان هنوز هم به دیدن مسجد کوچکی که به افتخار او – مؤمنه خاتون – ساخته شده می‌روند.[۳۳]

    کرمن، پایتخت سلجوقیان روم، در حدود یکصد کیلومتری جنوب خاوری قونیه واقع است، علاءالدین کیقباد که عالمان و عارفان سراسر دنیا را گرد خود جمع کرده بود، بهاءالدین ولد پدر مولوی را به این شهر فراخواند.[۳۴] قونیه شهری بود که بهاءالدین ولد و خانواده اش پس از چهار سال اقامت در لارنده در سال ۶۲۶ یا ۶۲۷ قمری = ۱۲۲۸ میلادی در آنجا سکنی گزیدند.[۳۵]

    ظاهراً مولانا و برادرش علاءالدین – که بعدها مولوی یکی از پسرانش را به نام او نامگذاری کرد – از دختر قاضی مشرف بوده‌اند و بهاءولد زن یا زنان دیگری داشته و احتمالاً از آن‌ها نیز صاحب فرزندانی بوده‌است. بهاءولد در معارف خود از دو زن یاد کرده‌است.[۳۶]

    بعضی مدعی شده‌اند که خانواده پدری بهاءالدین از احفاد ابوبکر، خلیفه اول اسلام هستند، این ادعا چه حقیقت داشته باشد و چه نداشته باشد، دربارهٔ پیشینه قومی این خانواده هیچ اطلاع مسلمی در دست نیست. نیز گفته شده که همسر بهاءالدین از خاندان خوارزمشاهیان بوده‌است که در ولایات خاوری حدود سال ۳–۴۷۲ قمری حکومت خود را پایه‌گذاری کردند، ولی این داستان را هم می‌توان جعلی دانست و رد کرد. خوارزمشاه در سال ۳–۶۰۲ قمری بلخ موطن جلال‌الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد.[۳۷]

    اسلاف مولانا - چنان‌که فرزند او سلطان ولد نیز بدین معنا اشارت دارد از تباری عظیم و بزرگ بودند. البته شاید روایتی که در انتساب سلطان العلما به خلیفه اول یعنی ابوبکر بن ابی قحافه به افواه افتاده و رواج یافته، از آن باشد که نام جد مادری وی «ابوبکر» بوده‌است، و بعدها نام شمس‌الائمه ابوبکر محمد، با نام ابوبکر – نخستین خلیفه راشدین درآمیخته باشد.[۳۸] خاندان بهاءولد هم نسبت صدیقی و ابوبکری داشت و هم نسبت علوی ادعا می‌کرد.[۳۹]

    شمس تبریزی

    شاعر پارسی‌گوی مولانا در ۳۷ سالگی عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و مردم از وجودش بهره‌مند بودند تا اینکه شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی روز سه‌شنبه ۲۶ جمادی‌الثانی ۶۴۲ قمری نزد مولانا رفت و مولانا شیفتهٔ او شد. در این ملاقات کوتاه وی دورهٔ پرشوری را آغاز کرد. در این ۳۰ سال، مولانا آثاری برجای گذاشت که از عالی‌ترین نتایج اندیشهٔ بشری است. مولانا حال خود را چنین وصف می‌کند:

    دیدار شمس تبریزی و مولانا

    روزی مولوی از راه بازار به خانه بازمی‌گشت که عابری ناشناس گستاخانه از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد (ص) سر حلقهٔ انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟» مولانا فرو ماند و گفت: درویش، تو خود بگوی. گفت: اختلاف در ظرفیت است که محمد را گنجایش بیکران بود، هر چه از شراب معرفت در جام او می‌ریختند همچنان خمار بود و جامی دیگر طلب می‌کرد. اما بایزید به جامی مست شد و نعره برآورد: شگفتا که مرا چه مقام و منزلتی است! سبحانی ما اعظم شانی! پس از این گفتار، بیگانگی آنان به آشنایی تبدیل شد. نگاه شمس تبریزی به مولانا گفته بود از راه دور به جستجویت آمده‌ام اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات الله می‌توانی رسید؟

    و نگاه مولانا به او پاسخ داده بود: «مرا ترک مکن درویش و این‌بار مزاحم را از شانه‌هایم بردار.»

    شمس تبریزی در حدود سال ۶۴۲ قمری به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پرشور عرفانی پرداخت. کسی نمی‌داند شمس تبریزی به مولانا چه گفت و چه آموخت که این‌گونه دگرگونش کرد؛ اما واضح است که شمس تبریزی عالم و جهاندیده بود و برخی به خطا گمان کرده‌اند که او از حیث دانش و فن بی‌بهره بوده‌است که نوشته‌های او بهترین گواه بر دانش گسترده‌اش در ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان است.

    غیبت موقت شمس تبریزی

    مریدان می‌دیدند که مولانا مرید ژنده‌پوشی گمنام شده و توجهی به آنان نمی‌کند، به فتنه‌جویی روی آوردند و به شمس تبریزی ناسزا می‌گفتند و تحقیرش می‌کردند. شمس تبریزی از گفتار و رفتار مریدان رنجید و در روز پنجشنبه ۲۱ شوال ۶۴۳ قمری، هنگامی‌که مولانا ۳۹ سال داشت، از قونیه به دمشق کوچ کرد. مولانا از غایب بودن شمس تبریزی ناآرام شد. مریدان که دیدند رفتن شمس تبریزی نیز مولانا را متوجه آنان نساخت با پشیمانی از مولانا پوزش‌ها خواستند.

    مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس تبریزی را به قونیه بازگردانند. شمس تبریزی بازگشت و سلطان ولد به شکرانهٔ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس تبریزی راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.[نیازمند منبع]

    غیبت دائم شمس تبریزی

    پس از مدتی دوباره حسادت مریدان برانگیخته شد و آزار شمس تبریزی را از سر گرفتند. شمس تبریزی از کردارهایشان رنجید تاجایی که به سلطان ولد شکایت کرد:

    شمس تبریزی سرانجام بی‌خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. تاریخ سفر او و چگونگی آن به درستی دانسته نیست.

    شیدایی مولانا

    مولانا در دوری شمس تبریزی ناآرام شد و روز و شب به سماع پرداخت و حال آشفته‌اش در شهر بر سر زبان‌ها افتاد.

    مولانا به شام و دمشق رفت اما شمس را نیافت و به قونیه بازگشت. او هر چند شمس تبریزی را نیافت؛ ولی حقیقت شمس تبریزی را در خود یافت و دریافت آنچه که او در پی آنست در خودش حاضر و متحقق است. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و جوان و خاص و عام مانند ذره‌ای در آفتاب پر انوار او می‌گشتند و چرخ می‌زدند. مولانا سماع را وسیله‌ای برای تمرین رهایی و گریز می‌دید. چیزی که به روح کمک می‌کرد تا در رهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می‌دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید. چندین سال گذشت و باز حال و هوای شمس تبریزی در سرش افتاد و به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس تبریزی را نیافت و به قونیه بازگشت.

    مولانا رومی و صلاح‌الدین زرکوب

    مولانا همچون عارفان و صوفیان بر این باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالی نمی‌گردد و حق در همهٔ مظاهر پیدا و ظاهر است و اینک باید دید که آن آفتاب جهان‌تاب از کدامین کرانه سر برون می‌آورد و از وجود چه کسی نمایان می‌شود.

    روزی مولانا از کنار زرکوبان می‌گذشت. از آواز ضرب او به چرخ درآمد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر با مولانا در سماع بود. بدین ترتیب مولانا شیفته صلاح‌الدین شد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب جای خالی شمس تبریزی را تا حدودی پر کرد. صلاح‌الدین مردی عامی و درس نخوانده از مردم قونیه بود و پیشهٔ زرکوبی داشت. مولانا زرکوب را جانشین خود کرد و حتی سلطان ولد با همه دانشش از او اطاعت می‌کرد. هر چند سلطان ولد تسلیم سفارش پدرش بود ولی مقام خود را به‌ویژه در علوم و معارف برتر از زرکوب می‌دانست؛ اما سرانجام دریافت که دانش و معارف ظاهری چاره‌ساز مشکلات روحی و معنوی نیست. او با این باور مرید زرکوب شد. صلاح‌الدین زرکوب نیز همانند شمس مورد حسادت مریدان بود اما به هر حال مولانا تا ۱۰ سال با او انس داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و جان سپرد و در قونیه دفن شد.

    مولانا و حسام‌الدین چلبی

    حسام‌الدین چلبی از عارفان بزرگ و مرید مولانا بود. او در سال ۶۲۲ قمری در قونیه متولد شد. خانواده او اصالتاً اهل ارومیه بودند که به قونیه مهاجرت کرده بودند بدین جهت مولانا او را در مقدمه مثنوی اورموی خوانده‌است.[۴۰][۴۱][۴۲][۴۳] لقب دیگر او «ابن اخی ترک» بود.[۴۴] مولانا با او نیز ۱۰ سال همنشین بود. مولانا به سفارش حسام‌الدین مثنوی معنوی را به رشتهٔ نگارش درآورد و گه گاه در مثنوی نام حسام‌الدین به چشم می‌خورد به همین سبب در ابتدای امر نام حسامی‌نامه را برای مثنوی معنوی برمی‌گزیند.[نیازمند منبع]

    درگذشت مولانا

    مولانا، پس از مدت‌ها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ قمری درگذشت.

    در آن روز پرسوز، قونیه در یخ‌بندان بود. سیل پرخروش مردم، پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی می‌گوید: «بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند.» و ۴۰ شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود:

    آثار

    آثار منظوم

    مثنوی معنوی مهم‌ترین اثر مولوی است. این مجموعه شعر دارای شش جلد است و بیست و هفت هزار بیت دارد.[۴۵] بسیاری، مثنوی معنوی را یکی از بزرگترین آثار شعر عرفانی می‌دانند.[۴۶]

    شیخ بهایی در ستایش مثنوی می‌گوید:[۴۷]

    مولانا کتاب مثنوی معنوی را با بیت «بشنو این نی چون شکایت می‌کند /از جدایی‌ها حکایت می‌کند» آغاز می‌نماید. در مقدمهٔ عربی مثنوی معنوی نیز که نوشته خود مولانا است، این کتاب به تأکید «اصول دین» نامیده می‌شود ((به عربی: «هذا کتابً المثنوی، وهّو اصولُ اصولِ اصولِ الدین»)). مثنوی معنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست. چون بیش از ۵۰ سال داشت که نظم مثنوی را آغاز کرد. اهمیت مثنوی نه از آن رو که از آثار قدیم ادبیات فارسی است؛ بلکه از آن جهت است که برای بشر سرگشته امروز پیام رهایی و وارستگی دارد. مثنوی فقط عرفان نظری نیست بلکه کتابی است جامع عرفان نظری و عملی. او خود گفته‌است: «مثنوی را جهت آن نگفتم که آن را حمایل کنند، بل تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند که مثنوی معراج حقایق است نه آنکه نردبان را بر دوش بگیرند و شهر به شهر بگردند.» بنابراین، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسیر نیست بلکه عرفان تغییر است.

    اگر بخواهیم مجموعهٔ عظیم و پربار بیست و شش هزار بیتی مثنوی معنوی را کوتاه و خلاصه کنیم، به هجده بیتی می‌رسیم که سرآغاز دفتر اوّل مولاناست و به «نی نامه» شهرت یافته‌است. گرچه آغاز مثنوی مولانا (نی نامه) با دیگر آثار نثر و نظم فارسی تفاوت دارد امّا روح نیایش و توجّه به حق، در تار و پود آن نهفته‌است.

    این «نی» همان مولاناست که به عنوان نمونهٔ یک انسان آگاه و آشنا با حقایق عالم معنا، خود را اسیر این جهان مادّی می‌بیند و «شکایت می‌کند» که چرا روح آزادهٔ او از «نیستانِ» عالم معنا بریده‌است. او در مثنوی و دیوان شمس، بارها خود، یا انسان آگاه را به نی و چنگ تشبیه کرده‌است:

    ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی…

    ما چو ناییم و نوا در ما زتوست…

    غزلیات و «دیوان شمس تبریزی» (یا دیوان کبیر)، محبوبیت فراوانی کسب کرده‌اند. درصد ناچیزی از این غزلیات به زبان‌های یونانی[۴۸] و عربی و ترکی است و عمده غزلیات موجود در این دیوان به فارسی سروده شده‌اند. به علاوه بیش از سی و پنج هزار بیت به فارسی، او حدود هزار بیت به عربی و کمتر از دویست بیت (اغلب به ملمع فارسی-ترکی یا فارسی-یوانی) به ترکی و یونانی (جمعاً کمتر از یک سوم از یک درصد اشعارش) در این دیوان دارد.[۴۹][۵۰].

    رباعیات مولانا بخشی از دیوان اوست. این قسمت از آثار مولانا در مطبعهٔ اختر (استانبول) به سال ۱۳۱۲ هجری قمری به طبع رسیده و متضمن ۱۶۵۹ رباعی یا ۳۳۱۸ بیت است که بعضی از آن‌ها به شهادت قرائن از آن مولاناست و دربارهٔ قسمتی هم تردید قوی حاصل است و معلوم نیست که انتساب به وی درست باشد.

    برای نمونه:

    آثار منثور

    این کتاب مجموعهٔ تقریرات هفتاد و یک گانهٔ مولاناست که در طول سی سال در مجالس فراهم آمده‌است.[۵۱] این سخنان توسط پسر او، سلطان ولد، یا یکی دیگر از مریدان یادداشت شده و بدین‌صورت درآمده‌است. نثر این کتاب درون‌مایه‌ای از مطالب عرفانی دینی و اخلاقی دارد، ساده و روان است، سبکی محاوره‌ای دارد و اصطلاحات پیچیده در آن دیده نمی‌شود.[۵۲] ترجمه انگلیسی کتاب نخستین بار به وسیلهٔ آرتور آربری با عنوان «گفتمانهای رومی» در سال ۱۹۷۲ منتشر شد.[۵۳] ترجمه دوم کتاب توسط ویلر تگستون، تحت عنوان «آیاتِ غیب: گفتمان‌های جلال‌الدین رومی» در سال ۱۹۹۴ به چاپ رسید.[۵۴]

    مجموعهٔ مواعظ و مجالس مولانا یعنی سخنانی است که به وجه اندرز و به طریق تذکیر بر سر منبر بیان کرده‌است. نسخهٔ خطی این کتاب در کتابخانهٔ سلیم آقا دراسگدار محفوظ و در تاریخ کتابت آن سال ۷۸۸ می‌باشد. در این خطبه‌ها رومی به تفسیر آیات قرآن و احادیث می‌پردازد. وی همچنین از اشعار سنائی، عطار و دیگر شاعران، من جمله آثار خود در این خطبه‌ها استفاده می‌کند. همان‌طور که افلاکی روایت می‌کند، پس از شمس تبریزی، رومی به درخواست بزرگان، به ویژه صلاح الدین زرکوب، خطبه‌ها را ایراد می‌کرده‌است. این خطابه‌ها به فارسی ساده است، اما نقل قول‌های عربی و روایت او از تاریخ و احادیث، نشان از تبحر وی در علوم اسلامی دارد.[۵۵]

    (همچنین مشهور به مکتوبات) مجموعهٔ نامه‌های صد و پنجاه گانهٔ مولاناست به معاصرین خود و دو نسخهٔ آن در کتابخانهٔ دارالفنون استانبول موجود است. این نامه‌ها به زبان فارسی تصنیف شده‌اند و مخاطب آن‌ها شاگردان، اعضای خانواده، دولتمردان و افراد صاحب نفوذ است. نامه‌های رومی نشان از اداره جامعه‌ای از شاگردان که در اطراف وی گرد آمده بودند می‌دهد. بر خلاف سبک فارسی دو اثر منثور قبلی، نامه‌ها به صورت آگاهانه‌ای پیچیده و مطابق با سبک مکاتبه با نجیبان، دولتمردان و پادشاهان نوشته شده‌اند.[۵۶]

    مولوی و عارفان پیشین

    بجز پدر مولانا و شمس تبریزی، مولانا به عارفان پیشین نیز اشاره می‌کند:

    یا:

    نظریات معرفت شناختی مولوی

    مولوی از منتقدین نظریه حد وسط در اخلاق است که یکی از نظریات بسیار رایج در بین دانشمندان اسلامی است. اشکالی که وی به این ایده وارد می‌کرد این بود که در بسیاری از موارد اول و آخر یک موضوع مشخص نیست که بتوان وسطش را معین نمود و نیز اینکه بسیاری از اصول اخلاقی نسبت به افراد متغیر است.

    دفتر دوم مثنوی

    مولوی قایل به مراتب در معرفت و شناخت است و شناخت شهودی را معتبرترین شناخت می‌داند. وی شناخت عقلی و سپس حسی را در مراتب بعدی می‌داند و آن‌ها را برای کسانی که دسترسی به شناخت مراتب بالاتر را ندارند معتبر و مجاز می‌داند. از دید وی شناخت استدلالی مانند عصایی است در دست کور که نا مطمئن است ولی شخصی که چاره‌ای جز آن ندارد باید از همان استفاده کند. اما توصیه وی به اهل استدلال این است که اگر استدلال آن‌ها با شهود اهل دل مخالف بود باید شناخت شهودی را بپذیرند.

    دفتر سوم مثنوی

    مولوی نزاع بین معتقدین به جبر و معتقدین به اختیار را ناشی از حکم الهی می‌داند و خود را متعلق به هیچ‌کدام از دو گروه نمی‌داند. از دید مولوی نزاع بین جبریون و اختیاریون تنها وسیله‌ای است که هر دو طرف نیکی‌ها و بدی‌هایشان ظاهر شود.

    مولویه

    جایگاه مولانا در ترکیه بیش از یک شاعر است و به عنوان یک قدیس و مقرب شناخته می‌شود طریقت مولویه در ترکیه پیروان بسیاری دارد و البته طریقتی شهری، نخبه گرا و اشرافی به‌شمار می‌آید. در ترکیه طریقت‌های دیگر نیز برای مولوی جایگاهی والا قائل هستند، چنان‌که جامی، شاعر پیروی طریقت نقشبندی گفته‌است، مولوی با آنکه پیامبر نیست، اما صاحب کتاب است. مراسم پیروان مولویه روزهای جمعه در مولوی خانه به صورت سماع و رقص و خواندن اشعار مولانا انجام می‌شود. پیروان مولویه خود به دو دسته تقسیم می‌شوند که ولدی و شمسی خوانده می‌شوند. ولدیه را سلطان ولد پدیدآورد که گرایش غالب مولویه است و در راستای تطبیق تعالیم مولانا با احکام اسلامی به وجود آمد. بنیان‌گذار دستهٔ دیگر اولو عارف چلبی پسر سلطان ولد و نوهٔ مولانا بود که کوشید تا در دشمنی با اهل تشرع به فعالیت بپردازد و مولویه را به عنوان طریقتی عرفانی جدای از شریعت اسلامی سازمان بدهد. هرسال آذرماه در شهر قونیه، مراسم زیارت مولوی انجام می‌شود و مولویان معتقدند زیارت مقبرهٔ مولانا که «کعبه العشاق» نامیده می‌شود نیمی از ثواب حج را دارد.[۵۷]

    سال جهانی مولانا

    یونسکو با پیشنهاد ترکیه، سال ۲۰۰۷ را سال جهانی مولانا نامیده‌است.[۵۸] خود سازمان یونسکو، یادبود هشتصدمین سالگرد تولد مولانا را در تاریخ ۶ سپتامبر سال ۲۰۰۷ برگزار کرد.[۵۹]

    روی‌دادهای سال مولانا

    همچنین مولانا در مثنوی معنوی پیرامون سخن گفتن به پارسی گفته:

    مولوی، پیوند دهندهٔ ملت‌ها

    مولوی زادهٔ بلخ خوارزمشاهیان (خراسان در ایران بزرگ،[۱][۷۱][۷۲] یا وخش (شهر)[۵] بود و در زمان تصنیف آثارش (همچون مثنوی) در قونیه در دیار روم می‌زیست. با آنکه آثار مولوی برای عموم جهانیان است ولی پارسی‌زبانان بهرهٔ خود را از او بیشتر می‌دانند، چرا که حدود شصت تا هفتاد هزار بیت او فارسی است و خطبه‌ها و نامه‌ها و تقریرات (تعالیم او به شاگردانش که آن را ثبت کردند و به فارسی غیرادبی و روزانه است)[۷۳] او نیز به فارسی می‌باشد؛ و تنها حدود هزار بیت عربی[۷۴] و کمتر از پنجاه بیت به زبان‌های یونانی/ترکی (اغلب به‌طور ملمع در شعر فارسی)[۷۵][۷۶] شعر دارد.

    و پسر مولانا نیز چندان بنا به اعتراف خودش در زبان‌های ترکی/یونانی خوب روان نبوده‌است:[۷۷][۷۸]

    آثار مولانا به علاوه مناطق فارسی‌زبان، تأثیر فراوانی در هند و پاکستان و ترکیه و آسیای میانه گذاشته‌است.[۷۹] آثار مولانا تأثیر فراوانی روی ادبیات و فرهنگ ترکی نیز داشته‌است. دلیل این امر این است که اکثر جانشینان مولوی در طریقهٔ تصوف مربوط به او از ناحیهٔ قونیه بودند و آرامگاه وی نیز در قونیه است.[۸۰]

    برخی مولوی‌شناسان (ازجمله عبدالحسین زرین‌کوب) برآن‌اند که در دوران مولوی، زبان مردم کوچه و بازار قونیه، زبان فارسی بوده‌است.[۸۱] جلال الدین همایی در این رابطه به این بیت پسر مولانا (که پس از چند بیت عربی آن را سرود) اشاره می‌کند.[۸۲]

    مولانا و جهان غرب

    مولانا در یک دهه گذشته به‌سرعت در جهان غرب مشهور شد به‌طوری‌که ترجمه کتاب او در آمریکا به بزرگترین و پر فروش‌ترین کتاب سال تبدیل شد. ترجمه کولمن بارکس در سال ۲۰۰۱ بیش از ۵۰۰ هزار نسخه در آمریکا فروش داشت.[۸۳]

    ساخت فیلم

    ایران

    درخصوص زندگی مولوی فیلمی در سال ۱۳۹۳ با نام جلال‌الدین از شبکه ۱ سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش گردید.[۸۴][۸۵][۸۶] در پاییز ۹۸ خبر ساخت فیلم «مست عشق» به کارگردانی حسن فتحی منتشر شد. موضوع این فیلم در مورد برهه‌هایی از زندگی مولانا به صورت مشترک میان ایران و ترکیه و با بازی پارسا پیروز فر و شهاب حسینی بود.

    خبر ساخت این فیلم با واکنش منفی مراجع تقلید ایران از جمله آیت الله مکارم شیرازی و نوری همدانی و لطف‌الله صافی گلپایگانی[۸۷] قرار گرفت که ساخت آن را شرعاً جایز ندانستند.[۸۸][۸۹][۹۰]

    هالیوود

    دیوید فرانزونی اعلام کرده‌است که می‌خواهد فیلمی دربارهٔ زندگی مولانا بسازد و اعلام کرده که گزینه نخست او برای ایفای نقش مولانا، لئوناردو دی‌کاپریو است. این خبر انتقادات زیادی به دنبال داشته‌است؛ این که چرا هیچ وقت نقش‌های مهم و مثبت به بازیگران خاورمیانه‌ای داده نمی‌شود و نقش شخصیت‌های غیر آمریکایی و اروپایی تاریخی هم به بازیگران اروپایی و آمریکایی می‌رسد. بعضی‌ها معتقدند این مسئله ناشی از «ترجیح نژادی» حاکم بر مناسبات هالیوود و صنعت سینمای اروپا است.[۹۱]

    جستارهای وابسته

    پانویس

    منابع

    پیوند به بیرون

    منبع مطلب : fa.wikipedia.org

    مدیر محترم سایت fa.wikipedia.org لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    mitraaa🤪 25 روز قبل
    0

    عالیه

    مهدی 4 ماه قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید