توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    نقاشی امام رضا در حال دعای باران

    1 بازدید

    نقاشی امام رضا در حال دعای باران را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    نقاشی امام رضا | ۵۰ نقاشی کودکانه درباره امام رضا (ع) و حرم ضامن آهو

    نقاشی امام رضا | ۵۰ نقاشی کودکانه درباره امام رضا (ع) و حرم ضامن آهو

    نقاشی امام رضا | ۵۰ نقاشی کودکانه درباره امام رضا (ع) و حرم ضامن آهو

    امام رضا امام اگر چه غریب است اما سرور و آبروی ما ایرانی هاست و حسابش با عالم و آدم برای ما فرق میکند این است که ما در روز شهادت امام رضا علیه السلام طور دیگری عزاداری میکنیم و در ولادت ضامن آهو طور دیگری جشن میگیریم . فرزندانمان را از کودکی به زیارت شاه خراسان میبریم و با نذر و نیاز به آستان ایشان بزرگشان میکنیم . این است که چه اولیا و چه معلمین و مربیان دوست دارند کودکان را هر چه بیشتر با فرهنگ و زندگی امام هشتم آشنا کنند . نوشتن انشا درباره امام رضا و رنگ آمیزی و نقاشی امام رضا از جمله ساده ترین ابزار های آموزشی برای آشنایی کودکان با سیره زندگی ، ولادت و شهادت امام علیه السلام است .

    ما هم در دلبرانه ۵۰ نقاشی با موضوع زندگی و شهادت و حرم امام رضا (ع) با سبک و سیاقی کودکانه آماده کرده ایم که در ادامه تقدیم شما خواهیم کرد . امیدواریم این مجموعه تصاویر برای شما مفید باشد.

    نقاشی امام رضا

    نقاشی امام ر ضا (۱)

    نقاشی امام ر ضا (۱۰)

    ۲۰ موضوع نقاشی در مورد امام رضا

    در رابطه با امام رضا (ع) موضوعات نقاشی زیادی وجود دارد که میتوان به موارد زیر اشاره کرد ( نمونه هایی از موضوعات زیر را میتوانید در تصاویر جمع آوری شده در این نوشته مشاهده بفرمایید )

    نقاشی امام ر ضا (۹)

    در ادامه نظر شما عزیزان را به ۵۰ نقاشی و تصویر سازی زیبا در مورد زندگی ، ولادت و شهادت امام رضا (ع) به همراه چندین داستان کوتاه از زندگی ثامن الائمه وامام هشتم و نیز و شعر های کودکان در مورد امام رضا جلب میکنم امیدوارم مطلب حاضر نقش کوچکی در آشنایی کودکان با سیره زنده و عشق به امام غریب امام هشتم باشد.

    نقاشی امام ر ضا (۸)

    نقاشی امام ر ضا (۱۲)

    نقاشی امام ر ضا (۲۳)

    نقاشی امام ر ضا (۲۴)

    مردی از نوادگان انصار خدمت امام رضا علیه السلام رسید. جعبه ای نقره ای رنگ به امام داد و گفت:

    «آقا! هدیه ای برایتان آورده ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله است.که از اجدادم به من رسیده است».

    حضرت رضا علیه السلام دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود: «فقط این چهار رشته، از موهای پیامبر است».

    مرد با تعجب و کمی دلخوری به امام نگاه کرد و چیزی نگفت. امام که فهمید مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روی آتش گرفت. هرسه رشته سوخت، اما به محض این که چهار رشته موی پیامبر صلی الله علیه و آله روی آتش قرار گرفت شروع به درخشیدن کرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن کرد.

    نقاشی امام رضا کودکانه (۳)

    راوی: سلیمان (یکی از اصحاب امام رضا علیه السلام )
    حضرت رضا علیه السلام در بیرون شهر، باغی داشتند. گاه گاهی برای استراحت به باغ می رفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست. نوک گنجشک، باز و بسته می شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از گنجشک به گوش می رسید. انگار با جیک جیک خود، چیزی می گفت.

    امام علیه السلام حرکتی کردند و رو به من فرمودند:

    « سلیمان! … این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمی به جوجه هایش حمله کرده است. زودباش به آن ها کمک کن!…

    با شنیدن حرف امام در حالی که تعجب کرده بودم بلند شدم و چوب بلندی را برداشتم. آن قدر با عجله به طرف ایوان دویدم که پایم به پله های لب ایوان برخوردکرد و چیزی نمانده بود که پرت شوم…

    با تعجب پرسیدم: «شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می گوید؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم… آیا این کافی نیست؟!»

    راوی: یکی از نزدیکان امام رضا علیه السلام
    مرد گفت: «سفر سختی بود. یک ماه طول کشید».

    امام رضا علیه السلام فرمودند: «خوش آمدی!»

    «ببخشید که دیروقت رسیدم. بی پناه بودن مرا مجبورکرد که دراین وقت شب، مزاحم شما شوم».

    امام لبخندی زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده ای میهمان دوست هستیم».

    در این هنگام روغن چراغ گردسوز فرونشست و شعله اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمنده ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمی انداختم».

    امام در حالی که با تکه پارچه ای، روغن را از دستش پاک می کرد، فرمودند: «ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».

    راوی: حسین بن موسی
    از شما چه پنهان شک داشتم. نه به شخص امام رضا علیه السلام ؛ نه!… فقط باورم نمی شد که واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چیز اطلاع داشته باشند.

    آن روز صبح به همراه امام رضا علیه السلام از مدینه خارج شدیم. در راه فکر کردم که چقدر خوب می شد اگر می توانستم امام را آزمایش کنم.

    در همین فکرها بودم که امام پرسیدند: «حسین!… چیزی همراه داری که از باران در امان بمانی؟!»

    فکر کردم که امام با من شوخی می کند، اما به صورتش که نگاه کردم، اثری از شوخی ندیدم. با تردید گفتم: «فرمودید باران؟! امروز که حتی یک لکّه ابر هم در آسمان نیست…».

    هنوز حرفم تمام نشده بود که با قطره ای باران که روی صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم. سرم را که بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهای سیاه از گوشه و کنار آسمان به طرف ما می آمدند و جایی درست بالای سرِ ما، درهم می پیچیدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شدید شد که مجبور شدیم به شهر برگردیم.

    راوی: ابوهاشم جعفری
    به سخنان امام گوش می دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر می کرد. تشنگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حیای حضور امام، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم. در همین موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: «کمی آب بیاورید!»

    خادم امام ظرفی آب آورد و به دست ایشان داد. امام، برای این که من، بدون خجالت، آب بخورم، اوّل خودشان مقداری از آب را نوشیدند و بعد ظرف را به طرف من دراز کردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم.

    نه! نمی شد. اصلاًنمی توانستم تحمل کنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابی تشنگی ام را از بین ببرد. تازه، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضای آب کنم. این بار هم امام نگاهی به چهره ام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: «کمی آرد و شکر و آب بیاورید».

    وقتی خادم برای امام رضا علیه السلام آرد و شکر و آب آورد، امام آرد را در آب ریخت و مقداری هم شکر روی آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود. نمی دانم از شرم بود یا از خوشحالی که تشکّر را فراموش کردم. شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم. با کلام امام رضا علیه السلام ناخودآگاه دستم را به طرف ظرف شربت درازکردم.

    شربت گوارایی است. بنوش ابوهاشم!… بنوش که تشنگی ات را از بین می برد.

    نقاشی امام رضا کودکانه (۸)

    یکی از دوستان ابن ابی کثیر
    بعد از شهادت امام موسی کاظم علیه السلام ، همه درباره امام بعدی دچار شک و تردید شده بودند. همان سال برای زیارت خانه خدا و دیدار بستگانم به مکّه رفتم.

    یک روز، کنار کعبه، علی بن موسی الرضا علیه السلام را دیدم. با خود گفتم: «آیا کسی هست که اطاعتش بر ما واجب باشد؟»

    هنوز حرفم تمام نشده بود که حضرت رضا علیه السلام اشاره ای کردند و گفتند: «به خدا قسم! من کسی هستم که خدا اطاعتش را واجب کرده است».

    خشکم زد. اول فکر کردم شاید متوجه نبوده ام و با صدای بلند چیزی گفته ام. اما خوب که فکر کردم، یادم آمد که حتی لب هایم هم تکان نخورده اند. با شرمندگی به امام رضا علیه السلام نگاه کردم و گفتم: «آقا!… گناه کردم… ببخشید!… حالا شما را شناختم. شما امام من هستید».

    حرف «ابن ابی کثیر» که به این جا رسید، نگاهش کردم … بغض راه گلویش را گرفته بود.

    راوی: موفّق (یکی از خادمان امام علیه السلام )
    حضرت جواد علیه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرین سفری بود که همراه با امام رضا علیه السلام به زیارت خانه خدا می رفتیم. خوب به یاد دارم…

    حضرت جواد را روی شانه ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف می کردیم. در یکی از دورهای طواف، حضرت جواد خواست تا در کنار «حجرالاسود» بایستیم. اوّل حرفی نزدم، امّا بعد هرچه سعی کردم از جا بلند نشد. غم، در صورت کوچک و قشنگش موج می زد. به زحمت امام رضا علیه السلام را پیدا کردم و هر چه پیش آمده بود، گفتم. امام، خود را به کنار حجرالاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به یاد دارم.

    «پسرم! چرا با ما نمی آیی؟»

    «نه پدر! اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما می آیم».

    «بگو پسرم!»

    «پدر! آیا مرا دوست دارید؟»

    «البته پسرم!»

    «اگر سؤال دیگری بپرسم، جواب می دهید؟»

    «حتما پسرم».

    «پدر!… چرا طواف امروز شما با همیشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرین دیدار شما با کعبه است».

    سکوت سنگینی بر لب های امام نشست. یاد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خیره شدم. اشک در چشم امام جمع شده بود. امام فرزندش را در آغوش گرفت. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و… .

    راوی: اسماعیل بن مهران
    من و «احمد بَزَنطی» در ده صَریا در مورد سن حضرت رضا علیه السلام صحبت می کردیم. از احمد خواستیم که وقتی به حضور امام رسیدیم، یادآوری کند که سن امام را از خودشان بپرسیم.

    روزی توفیق دیدار امام، نصیب مان شد. آن موقع، ما، جریان سؤال از سن امام را به کلّی فراموش کرده بودیم، امّا به محض این که احمد را دید، پرسید:

    «احمد! … چند سال داری؟»

    سی و نه سال.

    امام فرمود: «امّا من چهل و چهار سال دارم».

    راوی: سجستانی
    روز عجیبی بود. فرستاده مأمون خلیفه عباسی آمده بود تا امام را از مدینه به سوی خراسان روانه کند. چهره و حرکات امام، همه و همه، نشانه های جدایی بودند. وقتی خواست با تربت پیامبر صلی الله علیه و آله وداع کند، چند بار تا کنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدایی را نداشت.

    طاقت نیاوردم. جلو رفتم و سلام کردم. به خاطر مسافرت و این که قرار بود امام به جای مأمون در آینده خلیفه شود، به ایشان تبریک گفتم، امّا با دیدن اشک امام، دلم گرفت. سکوت تلخی روی لب هایم نشست. امام فرمودند:

    «خوب مرا نگاه کن!… حرکتم به سوی شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست… سجستانی!… بدن من در کنار قبر هارون پدر مأمون دفن خواهد شد».

    داستان دهم در مورد امام رضا (ع) : گلیم کهنه اتاق

    راوی: نعمان بن سعد
    کنار امیرالمؤمنین علی علیه السلام نشسته بودم. امام نگاهی به من کردند و فرمودند:

    «نعمان!… سال ها بعد، یکی از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده ای شهید خواهد شد. اسم او مثل اسم من، علی است. اسم پدرش هم مانند اسم پسر«عمران»، موسی است. این را بدان! هرکس که قبر او را زیارت کند، خدا تمام گناهان قبل از زیارتش را خواهد بخشید… به خاطر پسرم علی».

    حرف امام که تمام شد، سکوت کردم و به گلیم کهنه اتاق خیره شدم. با خودم گفتم: «این درست!… امّا من چرا گناه کنم که به خاطر بخشش، امام رضا علیه السلام را زیارت کنم؟ باید به خاطر دلم و برای محبتم به اهل بیت علیهم السلام او را زیارت کنم».

    به امام نگاه کردم. انگار با لبخندش حرفم را تأیید می کرد.

    راوی: عبداللّه بن ابراهیم غفاری
    تنگ دست بودم و روزگارم به سختی می گذشت. یکی از طلبکارهایم برای گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا علیه السلام را ببینم. می خواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتی صبر کند.

    زمانی که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه ای بخورم. بعد از غذا، از هر دری سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلاً به چه منظوری به صریاء آمده بودم. مدّتی که گذشت، حضرت رضا علیه السلام ، اشاره کردند که گوشه سجاده ای را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشته ای هم کنار پول ها قرار داشت. یک روی آن نوشته بود: «لا اله الاّ اللّه ، محمد رسول اللّه ، علی ولی اللّه ». و در طرف دیگر آن هم این جملات را خواندم: «ما تو را فراموش نکرده ایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیّه اش هم خرجی خانواده ات است».

    راوی: ابا صلت هروی
    همراه امام وارد «مرو» شدیم. نزدیک «دهِ سرخ» توقف کردیم. مؤذن کاروان، نگاهی به خورشید کرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».

    امام پیاده شدند و آب خواستند. نگاهی به صحرا کردیم. اثری از آب نبود. نگران برگشتیم. امّا از تعجّب زبانمان بند آمد. امام با دست شان مقداری از خاک را گود کرده بود و چشمه ای ظاهر شده بود.

    وارد «سناباد» شدیم. کوهی نزدیک سناباد بود که از سنگ آن، دیگ های سنگی می ساختند. امام به تخته سنگی از کوه تکیه دادند و رو به آسمان گفتند:

    «خدایا!… غذاهایی را که مردم با دیگ های این کوه می پزند، مورد لطفت قرار ده و به این غذاها برکت عطا کن!»

    فکر می کنم خدا به برکت دعای امام، به کوه، نظر خاصی کرد. چون امام خواستند که از آن روز به بعد، غذایشان را فقط در دیگ هایی بپزیم که از سنگ آن کوه ساخته شده باشد.

    روز بعد، پس از کمی استراحت، امام به طرف محلی که «هارون» پدر مأمون در آن دفن شده بود، حرکت کردند. مأموران حکومتی جار زدند که امام می خواهد قبر هارون را زیارت کند، امّا امام با یک حرکت ساده، نقشه های مأموران را نقش بر آب کرد. آن حرکت هم این بود که کنار قبر هارون ایستادند و با انگشت، خطی در کنار قبر، کشیدند. بعد رو به ما فرمودند:

    این جا قبر من خواهد شد… شیعیان ما به این جا خواهند آمد و مرا زیارت خواهند کرد… و هرکس به دیدار قبرم بیاید، خدا لطفش را شامل حال او خواهد کرد.

    بعد رو به قبله ایستادند و نماز خواندند و با سجده ای طولانی، چیزهایی را زیر لب زمزمه کردند. اشک در چشمم جمع شده بود.

    مأمون گفته بود امام را پشت سر هارون خاک کنند. کلنگ زمین را نشکافت . اباصلت می گفت:”امام روزی خاک چهارگوشه را بویید ، گفت :این گوشه مدفن من است، اگر همه ی کلنگ های خراسان را بیاورند، سه طرف دیگر شکافته نخواهد شد.” مجبور شدند امام را جلوی هارون دفن کنند. قبر امام قبله ی هارون شده بود.

    شعر در مورد آرزوی زیارت امام رضا (ع) برای کودکان به زبان ساده 

    تلق و تولوق – تلق و تولوق……تو اژدهای خوشگی

    تمیز و خوب و آهنی……تو با منی تو با منی

    تلق و تولوق – تلق و تولوق

    دلم گرفته از همه……ببر مرا که خسته ام

    ببین مرا چه مهربان……کنار تو نشسته ام

    تلق و تولوق – تلق و تولوق

    برو که شهر ما شده……کثیف و زشت و دوده ای

    برو خوشا به حال تو……که شاد و زنده بوده ای

    تلق و تولوق – تلق و تولوق

    ببر مرا به مشهد و……به شهر پاک آرزو

    برای خواندن دعا……که من گرفته ام وضو

    تلق و تولوق – تلق و تولوق

    ببر مرا کنار او……ببر به شهر با صفا

    ببر مرا زیارت……امام هشتمم رضا (ع)

    سرود کودکانه درباره امام رضا (ع) برای پیش دبستانی 

    چه نوری ، چه رنگی

    چه صحن قشنگی

    چه عطر و گلابی

    چه موج و چه آبی

    چه صحن تمیزی

    غریب و عزیزی

    تو پاکی تو نوری

    نه پنهان نه دوری

    تو مهر و صفایی

    امام رضائی

    نقاشی امام رضا کودکانه (۱۸)

    شعر کودکانه در مورد خواب امام رضا و شفای مریضان 

    دیشب به خوابم آمد  ، یک مرد آسمانی

    با شال سبز زیبا  ، با لطف و مهربانی

    با یک سبد ستاره ، آمد به خوابم آقا

    تا اینکه من نباشم  ، در رنج و غصه تنها

    گفتم دلش گرفته  ، در خانه مادر من

    بیمار و ناتوان است  ، محبوبه خواهر من

    پر نور و مهربان بود ، مانند ماه و خورشید

    آن مرد آسمانی  ، وقتی که می درخشید

    حالا گرفته از او، محبوبه این شفا را

    من دیده ام بخوابم  ، معنای ” یا رضا ” را

    شعر به زبان ساده برای کودکان در مورد حرم امام رضا

    دویدم و دویدم

    یه دونه خونه دیدم

    ساعت و نقاره داشت

    تو حوضا فواره داشت

    گنبدش از طلا بود

    خونه امام رضا بود

    دار دار خبر دار

    دارم میرم به بازار

    مغازه هاش چی داره

    نقل و نخود چی داره

    هر چی بخوام میخرم

    به شهرمون می برم

    انوره و منوره

    امام رضا چطوره؟

    بزرگ و مهربونه

    جاش توی آسمونه

    خواب نداره بیداره

    خیلی هوامو داره

    شعر قشنگ در مورد زندگی امام رضا برای کودکان

    هر چه خدا می‌خواست از او
    راضی به فرمان خدا بود
    بر هر بلایی بود راضی
    از این سبب نامش رضا بود

    در دوستی‌ها بی‌ریا بود
    با هر کسی او مهربان بود
    گنجشک‌ها را دوست می‌داشت
    با شیر و آهو مهربان بود

    او آفتابی داشت در دل
    روشن‌تر از خورشید روشن
    می‌گفت او که: «بهترین دوست
    عقل است و نادانی است دشمن»

    ایران پر از نور است با او
    در مشهد است آرامگاهش
    نامش برای ما عزیز است
    در پیش ما زنده است راهش

    شعر کودکانه از زبان کبوتر برای امام رضا (ع)

    بغ بغ بغو بغ بغ بغو
    کبوتر امام رضا!

    وقتی که پرواز می­کنی
    به دور گنبد طلا

    دعا بخون برای من
    تو از امام رضا(ع)بخواه

    خدا نصیب من کنه
    گنبد و صحن و بارگاه

    خیلی دلم می­خواد یه روز
    بیام پیش امام رضا(ع)

    بال و پرامو وا کنم
    به دور گنبد طلا

    شعر زیبا برای تبریک تولد امام رضا برای کودکان 

    یه گنبد طلایی
    یه آسمون صداقت

    پنجره های فولاد
    دستای استجابت

    یه گنبد و یه بارگاه
    ستاره ها دور ماه

    شفا می ده به مردم
    یه مرد خوب و آگاه

    زیارتش که کردی
    با عشق و با طهارت

    نشون میده به دوستاش
    یه عالمه کرامت

    از راه دور با شادی
    با اون دلای کوچک

    همه می گیم رضا جان
    تولدت مبارک

    شعر کودکانه در مورد امام رضا برای کودکان

    رضا(ع)که نور خداست
    امام هشتم ماست

    رئوف و مهربونه
    دردامونو می­دونه

    می­کنه مارو دعوت
    می­ریم مشهد زیارت

    اونجا مثل بهشته
    پر شده از فرشته

    با پدر و مادرم
    وقتی که می­ریم حرم

    کنار درمی­مونیم
    اذن دخول می­خونیم

    دست میذاریم رو سینه
    به اون ماه مدینه

    با ادب و احترام
    می­گیم به آقا سلام

    قربون قبر پاکت
    چه عطری داره خاکت

    کاشکی می­شد که من هم
    اینجا کبوتر بشم

    پر بکشم تا خدا
    توی حریم رضا(ع)

    شعر عاشقانه از زبان کبوتر حرم امام رضا 

    دوباره یک غروب دلنشین
    دوباره یک صدا،
    صدای سبز
    دوباره می پرد کبوتری
    به دور گنبد حرم
    دوباره چشمهای من
    پر از نگاه کاشی و ستاره می شود
    کنار حوض
    دوباره ذهن من
    پر از صدای بالهای یک فرشته می شود
    نگاه کن!
    من آن کبوترم
    به دور گنبد طلایی اش
    چه عاشقانه می پرم

                                                    نقاشی حرم امام رضا (۶)

    منبع مطلب : delbaraneh.com

    مدیر محترم سایت delbaraneh.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    رنگ آمیزی امام رضا | ۲۰ کاربرگ رنگ آمیزی در مورد امام رضا (ع)

    رنگ آمیزی امام رضا | ۲۰ کاربرگ رنگ آمیزی در مورد امام رضا (ع)

    مطالب مرتبط : 

    نقاشی امام رضا | ۵۰ نقاشی کودکانه درباره امام رضا (ع) و حرم ضامن آهو

    انشا در مورد امام رضا | ۵ انشا با موضوع زندگینامه ، تحقیق و نامه ای به امام رضا

    نقاشی عاشورا | ۴۰ نقاشی کودکانه از عصر عاشورا و با موضوع محرم و شهادت امام حسین (ع)

    نقاشی محرم | ۵۰ نقاشی و رنگ آمیزی درباره عاشورا ، هیات ، نذری و عزاداری امام حسین

    نقاشی اربعین | ۳۰ نقاشی و رنگ آمیزی کودکانه برای اربعین و ماه محرم

    نقاشی اول مهر | ۷۰ نقاشی ، رنگ آمیزی و کاریکاتور از شروع مدرسه و اول مهر

    نقاشی روز دانش آموز | ۴۰کاریکاتور و نقاشی با موضوع دانش آموز و ۱۳ آبان

    منبع مطلب : delbaraneh.com

    مدیر محترم سایت delbaraneh.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مدلو

    نقاشی امام رضا | 50 نقاشی کودکانه درباره امام رضا (ع) و حرم ضامن آهو

    امام رضا امام اگر چه غریب است اما سرور و آبروی ما ایرانی هاست و حسابش با عالم و آدم برای ما فرق میکند این است که ما در روز شهادت امام رضا علیه السلام طور دیگری عزاداری میکنیم و در ولادت ضامن آهو طور دیگری جشن میگیریم . فرزندانمان را از کودکی به زیارت شاه خراسان میبریم و با نذر و نیاز به آستان ایشان بزرگشان میکنیم . این است که چه اولیا و چه معلمین و مربیان دوست دارند کودکان را هر چه بیشتر با فرهنگ و زندگی امام هشتم آشنا کنند . نوشتن انشا درباره امام رضا و رنگ آمیزی و نقاشی امام رضا از جمله ساده ترین ابزار های آموزشی برای آشنایی کودکان با سیره زندگی ، ولادت و شهادت امام علیه السلام است .

    ما هم در دلبرانه 50 نقاشی با موضوع زندگی و شهادت و حرم امام رضا (ع) با سبک و سیاقی کودکانه آماده کرده ایم که در ادامه تقدیم شما خواهیم کرد . امیدواریم این مجموعه تصاویر برای شما مفید باشد.

    نقاشی امام رضا

    نقاشی امام ر ضا (۱)

    نقاشی امام ر ضا (۱۰)

    20 موضوع نقاشی در مورد امام رضا

    در رابطه با امام رضا (ع) موضوعات نقاشی زیادی وجود دارد که میتوان به موارد زیر اشاره کرد ( نمونه هایی از موضوعات زیر را میتوانید در تصاویر جمع آوری شده در این نوشته مشاهده بفرمایید )

    نقاشی امام ر ضا (۹)

    در ادامه نظر شما عزیزان را به 50 نقاشی و تصویر سازی زیبا در مورد زندگی ، ولادت و شهادت امام رضا (ع) به همراه چندین داستان کوتاه از زندگی ثامن الائمه وامام هشتم و نیز و شعر های کودکان در مورد امام رضا جلب میکنم امیدوارم مطلب حاضر نقش کوچکی در آشنایی کودکان با سیره زنده و عشق به امام غریب امام هشتم باشد.

    نقاشی امام ر ضا (۸)

    نقاشی امام ر ضا (۱۲)

    نقاشی امام ر ضا (۲۳)

    نقاشی امام ر ضا (۲۴)

    مردی از نوادگان انصار خدمت امام رضا علیه السلام رسید. جعبه ای نقره ای رنگ به امام داد و گفت:

    «آقا! هدیه ای برایتان آورده ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله است.که از اجدادم به من رسیده است».

    حضرت رضا علیه السلام دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود: «فقط این چهار رشته، از موهای پیامبر است».

    مرد با تعجب و کمی دلخوری به امام نگاه کرد و چیزی نگفت. امام که فهمید مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روی آتش گرفت. هرسه رشته سوخت، اما به محض این که چهار رشته موی پیامبر صلی الله علیه و آله روی آتش قرار گرفت شروع به درخشیدن کرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن کرد.

    نقاشی امام رضا کودکانه (۳)

    راوی: سلیمان (یکی از اصحاب امام رضا علیه السلام )
    حضرت رضا علیه السلام در بیرون شهر، باغی داشتند. گاه گاهی برای استراحت به باغ می رفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست. نوک گنجشک، باز و بسته می شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از گنجشک به گوش می رسید. انگار با جیک جیک خود، چیزی می گفت.

    امام علیه السلام حرکتی کردند و رو به من فرمودند:

    « سلیمان! ... این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمی به جوجه هایش حمله کرده است. زودباش به آن ها کمک کن!...

    با شنیدن حرف امام در حالی که تعجب کرده بودم بلند شدم و چوب بلندی را برداشتم. آن قدر با عجله به طرف ایوان دویدم که پایم به پله های لب ایوان برخوردکرد و چیزی نمانده بود که پرت شوم...

    با تعجب پرسیدم: «شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می گوید؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آیا این کافی نیست؟!»

    راوی: یکی از نزدیکان امام رضا علیه السلام
    مرد گفت: «سفر سختی بود. یک ماه طول کشید».

    امام رضا علیه السلام فرمودند: «خوش آمدی!»

    «ببخشید که دیروقت رسیدم. بی پناه بودن مرا مجبورکرد که دراین وقت شب، مزاحم شما شوم».

    امام لبخندی زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده ای میهمان دوست هستیم».

    در این هنگام روغن چراغ گردسوز فرونشست و شعله اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمنده ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمی انداختم».

    امام در حالی که با تکه پارچه ای، روغن را از دستش پاک می کرد، فرمودند: «ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».

    راوی: حسین بن موسی
    از شما چه پنهان شک داشتم. نه به شخص امام رضا علیه السلام ؛ نه!... فقط باورم نمی شد که واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چیز اطلاع داشته باشند.

    آن روز صبح به همراه امام رضا علیه السلام از مدینه خارج شدیم. در راه فکر کردم که چقدر خوب می شد اگر می توانستم امام را آزمایش کنم.

    در همین فکرها بودم که امام پرسیدند: «حسین!... چیزی همراه داری که از باران در امان بمانی؟!»

    فکر کردم که امام با من شوخی می کند، اما به صورتش که نگاه کردم، اثری از شوخی ندیدم. با تردید گفتم: «فرمودید باران؟! امروز که حتی یک لکّه ابر هم در آسمان نیست...».

    هنوز حرفم تمام نشده بود که با قطره ای باران که روی صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم. سرم را که بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهای سیاه از گوشه و کنار آسمان به طرف ما می آمدند و جایی درست بالای سرِ ما، درهم می پیچیدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شدید شد که مجبور شدیم به شهر برگردیم.

    راوی: ابوهاشم جعفری
    به سخنان امام گوش می دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر می کرد. تشنگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حیای حضور امام، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم. در همین موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: «کمی آب بیاورید!»

    خادم امام ظرفی آب آورد و به دست ایشان داد. امام، برای این که من، بدون خجالت، آب بخورم، اوّل خودشان مقداری از آب را نوشیدند و بعد ظرف را به طرف من دراز کردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم.

    نه! نمی شد. اصلاًنمی توانستم تحمل کنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابی تشنگی ام را از بین ببرد. تازه، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضای آب کنم. این بار هم امام نگاهی به چهره ام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: «کمی آرد و شکر و آب بیاورید».

    وقتی خادم برای امام رضا علیه السلام آرد و شکر و آب آورد، امام آرد را در آب ریخت و مقداری هم شکر روی آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود. نمی دانم از شرم بود یا از خوشحالی که تشکّر را فراموش کردم. شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم. با کلام امام رضا علیه السلام ناخودآگاه دستم را به طرف ظرف شربت درازکردم.

    شربت گوارایی است. بنوش ابوهاشم!... بنوش که تشنگی ات را از بین می برد.

    نقاشی امام رضا کودکانه (۸)

    یکی از دوستان ابن ابی کثیر
    بعد از شهادت امام موسی کاظم علیه السلام ، همه درباره امام بعدی دچار شک و تردید شده بودند. همان سال برای زیارت خانه خدا و دیدار بستگانم به مکّه رفتم.

    یک روز، کنار کعبه، علی بن موسی الرضا علیه السلام را دیدم. با خود گفتم: «آیا کسی هست که اطاعتش بر ما واجب باشد؟»

    هنوز حرفم تمام نشده بود که حضرت رضا علیه السلام اشاره ای کردند و گفتند: «به خدا قسم! من کسی هستم که خدا اطاعتش را واجب کرده است».

    خشکم زد. اول فکر کردم شاید متوجه نبوده ام و با صدای بلند چیزی گفته ام. اما خوب که فکر کردم، یادم آمد که حتی لب هایم هم تکان نخورده اند. با شرمندگی به امام رضا علیه السلام نگاه کردم و گفتم: «آقا!... گناه کردم... ببخشید!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستید».

    حرف «ابن ابی کثیر» که به این جا رسید، نگاهش کردم ... بغض راه گلویش را گرفته بود.

    راوی: موفّق (یکی از خادمان امام علیه السلام )
    حضرت جواد علیه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرین سفری بود که همراه با امام رضا علیه السلام به زیارت خانه خدا می رفتیم. خوب به یاد دارم...

    حضرت جواد را روی شانه ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف می کردیم. در یکی از دورهای طواف، حضرت جواد خواست تا در کنار «حجرالاسود» بایستیم. اوّل حرفی نزدم، امّا بعد هرچه سعی کردم از جا بلند نشد. غم، در صورت کوچک و قشنگش موج می زد. به زحمت امام رضا علیه السلام را پیدا کردم و هر چه پیش آمده بود، گفتم. امام، خود را به کنار حجرالاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به یاد دارم.

    «پسرم! چرا با ما نمی آیی؟»

    «نه پدر! اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما می آیم».

    «بگو پسرم!»

    «پدر! آیا مرا دوست دارید؟»

    «البته پسرم!»

    «اگر سؤال دیگری بپرسم، جواب می دهید؟»

    «حتما پسرم».

    «پدر!... چرا طواف امروز شما با همیشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرین دیدار شما با کعبه است».

    سکوت سنگینی بر لب های امام نشست. یاد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خیره شدم. اشک در چشم امام جمع شده بود. امام فرزندش را در آغوش گرفت. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و... .

    راوی: اسماعیل بن مهران
    من و «احمد بَزَنطی» در ده صَریا در مورد سن حضرت رضا علیه السلام صحبت می کردیم. از احمد خواستیم که وقتی به حضور امام رسیدیم، یادآوری کند که سن امام را از خودشان بپرسیم.

    روزی توفیق دیدار امام، نصیب مان شد. آن موقع، ما، جریان سؤال از سن امام را به کلّی فراموش کرده بودیم، امّا به محض این که احمد را دید، پرسید:

    «احمد! ... چند سال داری؟»

    سی و نه سال.

    امام فرمود: «امّا من چهل و چهار سال دارم».

    راوی: سجستانی
    روز عجیبی بود. فرستاده مأمون خلیفه عباسی آمده بود تا امام را از مدینه به سوی خراسان روانه کند. چهره و حرکات امام، همه و همه، نشانه های جدایی بودند. وقتی خواست با تربت پیامبر صلی الله علیه و آله وداع کند، چند بار تا کنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدایی را نداشت.

    طاقت نیاوردم. جلو رفتم و سلام کردم. به خاطر مسافرت و این که قرار بود امام به جای مأمون در آینده خلیفه شود، به ایشان تبریک گفتم، امّا با دیدن اشک امام، دلم گرفت. سکوت تلخی روی لب هایم نشست. امام فرمودند:

    «خوب مرا نگاه کن!... حرکتم به سوی شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانی!... بدن من در کنار قبر هارون پدر مأمون دفن خواهد شد».

    داستان دهم در مورد امام رضا (ع) : گلیم کهنه اتاق

    راوی: نعمان بن سعد
    کنار امیرالمؤمنین علی علیه السلام نشسته بودم. امام نگاهی به من کردند و فرمودند:

    «نعمان!... سال ها بعد، یکی از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده ای شهید خواهد شد. اسم او مثل اسم من، علی است. اسم پدرش هم مانند اسم پسر«عمران»، موسی است. این را بدان! هرکس که قبر او را زیارت کند، خدا تمام گناهان قبل از زیارتش را خواهد بخشید... به خاطر پسرم علی».

    حرف امام که تمام شد، سکوت کردم و به گلیم کهنه اتاق خیره شدم. با خودم گفتم: «این درست!... امّا من چرا گناه کنم که به خاطر بخشش، امام رضا علیه السلام را زیارت کنم؟ باید به خاطر دلم و برای محبتم به اهل بیت علیهم السلام او را زیارت کنم».

    به امام نگاه کردم. انگار با لبخندش حرفم را تأیید می کرد.

    راوی: عبداللّه بن ابراهیم غفاری
    تنگ دست بودم و روزگارم به سختی می گذشت. یکی از طلبکارهایم برای گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا علیه السلام را ببینم. می خواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتی صبر کند.

    زمانی که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه ای بخورم. بعد از غذا، از هر دری سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلاً به چه منظوری به صریاء آمده بودم. مدّتی که گذشت، حضرت رضا علیه السلام ، اشاره کردند که گوشه سجاده ای را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشته ای هم کنار پول ها قرار داشت. یک روی آن نوشته بود: «لا اله الاّ اللّه ، محمد رسول اللّه ، علی ولی اللّه ». و در طرف دیگر آن هم این جملات را خواندم: «ما تو را فراموش نکرده ایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیّه اش هم خرجی خانواده ات است».

    راوی: ابا صلت هروی
    همراه امام وارد «مرو» شدیم. نزدیک «دهِ سرخ» توقف کردیم. مؤذن کاروان، نگاهی به خورشید کرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».

    امام پیاده شدند و آب خواستند. نگاهی به صحرا کردیم. اثری از آب نبود. نگران برگشتیم. امّا از تعجّب زبانمان بند آمد. امام با دست شان مقداری از خاک را گود کرده بود و چشمه ای ظاهر شده بود.

    وارد «سناباد» شدیم. کوهی نزدیک سناباد بود که از سنگ آن، دیگ های سنگی می ساختند. امام به تخته سنگی از کوه تکیه دادند و رو به آسمان گفتند:

    «خدایا!... غذاهایی را که مردم با دیگ های این کوه می پزند، مورد لطفت قرار ده و به این غذاها برکت عطا کن!»

    فکر می کنم خدا به برکت دعای امام، به کوه، نظر خاصی کرد. چون امام خواستند که از آن روز به بعد، غذایشان را فقط در دیگ هایی بپزیم که از سنگ آن کوه ساخته شده باشد.

    روز بعد، پس از کمی استراحت، امام به طرف محلی که «هارون» پدر مأمون در آن دفن شده بود، حرکت کردند. مأموران حکومتی جار زدند که امام می خواهد قبر هارون را زیارت کند، امّا امام با یک حرکت ساده، نقشه های مأموران را نقش بر آب کرد. آن حرکت هم این بود که کنار قبر هارون ایستادند و با انگشت، خطی در کنار قبر، کشیدند. بعد رو به ما فرمودند:

    این جا قبر من خواهد شد... شیعیان ما به این جا خواهند آمد و مرا زیارت خواهند کرد... و هرکس به دیدار قبرم بیاید، خدا لطفش را شامل حال او خواهد کرد.

    بعد رو به قبله ایستادند و نماز خواندند و با سجده ای طولانی، چیزهایی را زیر لب زمزمه کردند. اشک در چشمم جمع شده بود.

    مأمون گفته بود امام را پشت سر هارون خاک کنند. کلنگ زمین را نشکافت . اباصلت می گفت:"امام روزی خاک چهارگوشه را بویید ، گفت :این گوشه مدفن من است، اگر همه ی کلنگ های خراسان را بیاورند، سه طرف دیگر شکافته نخواهد شد." مجبور شدند امام را جلوی هارون دفن کنند. قبر امام قبله ی هارون شده بود.

    شعر در مورد آرزوی زیارت امام رضا (ع) برای کودکان به زبان ساده 

    تلق و تولوق - تلق و تولوق

    تو اژدهای خوشگی

    تمیز و خوب و آهنی

    تو با منی تو با منی

    تلق و تولوق - تلق و تولوق

    دلم گرفته از همه

    ببر مرا که خسته ام

    ببین مرا چه مهربان

    کنار تو نشسته ام

    تلق و تولوق - تلق و تولوق

    برو که شهر ما شده

    کثیف و زشت و دوده ای

    برو خوشا به حال تو

    که شاد و زنده بوده ای

    تلق و تولوق - تلق و تولوق

    ببر مرا به مشهد و

    به شهر پاک آرزو

    برای خواندن دعا

    که من گرفته ام وضو

    تلق و تولوق - تلق و تولوق

    ببر مرا کنار او

    ببر به شهر با صفا

    ببر مرا زیارت

    امام هشتمم رضا (ع)

    سرود کودکانه درباره امام رضا (ع) برای پیش دبستانی 

    چه نوری ، چه رنگی

    چه صحن قشنگی

    چه عطر و گلابی

    چه موج و چه آبی

    چه صحن تمیزی

    غریب و عزیزی

    تو پاکی تو نوری

    نه پنهان نه دوری

    تو مهر و صفایی

    امام رضائی

    نقاشی امام رضا کودکانه (۱۸)

    شعر کودکانه در مورد خواب امام رضا و شفای مریضان 

    دیشب به خوابم آمد  ، یک مرد آسمانی

    با شال سبز زیبا  ، با لطف و مهربانی

    با یک سبد ستاره ، آمد به خوابم آقا

    تا اینکه من نباشم  ، در رنج و غصه تنها

    گفتم دلش گرفته  ، در خانه مادر من

    بیمار و ناتوان است  ، محبوبه خواهر من

    پر نور و مهربان بود ، مانند ماه و خورشید

    آن مرد آسمانی  ، وقتی که می درخشید

    حالا گرفته از او، محبوبه این شفا را

    من دیده ام بخوابم  ، معنای " یا رضا " را

    شعر به زبان ساده برای کودکان در مورد حرم امام رضا

    دویدم و دویدم

    یه دونه خونه دیدم

    ساعت و نقاره داشت

    تو حوضا فواره داشت

    گنبدش از طلا بود

    خونه امام رضا بود

    دار دار خبر دار

    دارم میرم به بازار

    مغازه هاش چی داره

    نقل و نخود چی داره

    هر چی بخوام میخرم

    به شهرمون می برم

    انوره و منوره

    امام رضا چطوره؟

    بزرگ و مهربونه

    جاش توی آسمونه

    خواب نداره بیداره

    خیلی هوامو داره

    شعر قشنگ در مورد زندگی امام رضا برای کودکان

    هر چه خدا می‌خواست از او
    راضی به فرمان خدا بود
    بر هر بلایی بود راضی
    از این سبب نامش رضا بود

    در دوستی‌ها بی‌ریا بود
    با هر کسی او مهربان بود
    گنجشک‌ها را دوست می‌داشت
    با شیر و آهو مهربان بود

    او آفتابی داشت در دل
    روشن‌تر از خورشید روشن
    می‌گفت او که: «بهترین دوست
    عقل است و نادانی است دشمن»

    ایران پر از نور است با او
    در مشهد است آرامگاهش
    نامش برای ما عزیز است
    در پیش ما زنده است راهش

    شعر کودکانه از زبان کبوتر برای امام رضا (ع)

    بغ بغ بغو بغ بغ بغو
    کبوتر امام رضا!

    وقتی که پرواز می­کنی
    به دور گنبد طلا

    دعا بخون برای من
    تو از امام رضا(ع)بخواه

    خدا نصیب من کنه
    گنبد و صحن و بارگاه

    خیلی دلم می­خواد یه روز
    بیام پیش امام رضا(ع)

    بال و پرامو وا کنم
    به دور گنبد طلا

    شعر زیبا برای تبریک تولد امام رضا برای کودکان 

    یه گنبد طلایی
    یه آسمون صداقت

    پنجره های فولاد
    دستای استجابت

    یه گنبد و یه بارگاه
    ستاره ها دور ماه

    شفا می ده به مردم
    یه مرد خوب و آگاه

    زیارتش که کردی
    با عشق و با طهارت

    نشون میده به دوستاش
    یه عالمه کرامت

    از راه دور با شادی
    با اون دلای کوچک

    همه می گیم رضا جان
    تولدت مبارک

    شعر کودکانه در مورد امام رضا برای کودکان

    رضا(ع)که نور خداست
    امام هشتم ماست

    رئوف و مهربونه
    دردامونو می­دونه

    می­کنه مارو دعوت
    می­ریم مشهد زیارت

    اونجا مثل بهشته
    پر شده از فرشته

    با پدر و مادرم
    وقتی که می­ریم حرم

    کنار درمی­مونیم
    اذن دخول می­خونیم

    دست میذاریم رو سینه
    به اون ماه مدینه

    با ادب و احترام
    می­گیم به آقا سلام

    قربون قبر پاکت
    چه عطری داره خاکت

    کاشکی می­شد که من هم
    اینجا کبوتر بشم

    پر بکشم تا خدا
    توی حریم رضا(ع)

    شعر عاشقانه از زبان کبوتر حرم امام رضا 

    دوباره یک غروب دلنشین
    دوباره یک صدا،
    صدای سبز
    دوباره می پرد کبوتری
    به دور گنبد حرم
    دوباره چشمهای من
    پر از نگاه کاشی و ستاره می شود
    کنار حوض
    دوباره ذهن من
    پر از صدای بالهای یک فرشته می شود
    نگاه کن!
    من آن کبوترم
    به دور گنبد طلایی اش
    چه عاشقانه می پرم

                                                    نقاشی حرم امام رضا (۶)

    منبع مطلب : modelo.blog.ir

    مدیر محترم سایت modelo.blog.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    vuigchmbd 16 روز قبل
    0

    عالی

    مهدی 11 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید