توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    نقاشی در مورد قدم یازدهم کلاس چهارم

    1 بازدید

    نقاشی در مورد قدم یازدهم کلاس چهارم را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    درباره مثلی که در متن داستان قدم یازدهم بود نقاشی بکشید یا بخشی از آن داستان را که به این مثل مربوط بود نقاشی کنید صفحه 34 کتاب نگارش فارسی چهارم

    منبع مطلب : nexload.ir

    مدیر محترم سایت nexload.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    من و بچه‌ها می‌دانیم که ماهی دلش می‌گیرد!

    داستان بچه‌شیری که طول قفسش، فقط 10 قدم بود و نمی‌دانست که می‌تواند قدم یازدهم زندگی‌اش را هم بردارد؛ حتی زمانی که نگهبان باغ‌وحش، به اشتباه، در قفس را بازگذاشته بود!

    کشش داستان، به‌حدی بود که بچه‌های پر جنب‌و‌جوش کلاس را، روی نیمکت‌ها میخ‌کوب می‌کرد. بچه‌ها می‌خواستند بدانند که بچه‌شیر، بالأخره قدم یازدهم را برمی‌دارد و به دنیای آزادی قدم می‌گذارد یا نه؟

    آن روز، کلی با بچه‌ها درباره‌ی داستان حرف می‌زدیم و فکر می‌کردیم. وقتی زنگ می‌خورد، چشمان بچه‌ها مثل چشم‌های همان بچه‌شیر، برق می‌زد. انگار، هرکدامشان وقتی قدم‌هایشان را از کلاس بیرون می‌گذاشتند، هنوز درگیر داستان بودند و به عاقبت بچه‌شیر فکر می‌کردند.

    این داستان، جایزه‌ای بزرگ و شاید مهم‌ترین جایزه‌ را برای سوسن طاقدیس به ارمغان آورده است. سال 1386، کتاب قدم یازدهم جایزه‌ی کتاب سال جمهوری‌ اسلامی ایران را کسب کرد.

    چند سالی‌ است که انجمن نویسندگان کودک و نوجوان هم‌زمان با جشن سال‌روز تأسیس انجمن یا هم‌زمان با دیدار نوروزی نویسندگان، از یکی از نویسندگان پیش‌کسوت و باتجربه تجلیل می‌کند. امسال، انجمن آیین نکوداشت سوسن طاقدیس، نویسنده‌ی داستان‌های خواندنی برای کودکان و نوجوانان را پیش‌ِ رو دارد و دوچرخه هم به این مناسبت پای صحبت‌های او می‌نشیند تا از سال‌ها کار برای کودکان و نوجوانان بگوید.

    دوچرخه ۹۰۶

    بله، نویسنده‌ی بزرگ‌سال زمان نوشتن برای گروه سنی هم‌سن و سال خودش، می‌تواند به درک و دریافت‌ها، اندوخته‌ها و ذخیره‌های سنی خودش اتکا ‌کند، اما نویسنده‌ای در سن‌و‌سال من، وقتی می‌خواهد برای کودک یا نوجوان بنویسد، باید چند قدم دیگر هم بردارد. اول این‌که به دوره‌ی کودکی خودش بازگردد. دوم، باید بررسی کند که آن روزها، با دنیای امروز کودک یا نوجوان چه‌قدر تفاوت کرده، و سوم این‌که با آواها، کلمه‌ها و جمله‌هایی که بچه‌های امروز از آن‌ها برای برقراری ارتباط استفاده می‌کنند آشنا شود.

    کاملاً درست است. تازه، نویسنده‌ی کودک و نوجوان، باید بداند که ذهن مخاطبش، مثل کاغذی سفید است و قرار است او اولین خط‌ها را روی آن بکشد و باید نگران این باشد که نکند این خط‌ها، ذهن پاک مخاطب را تیره کند و...

    دقیقاً. البته برای نویسنده، ماندن در دنیای مخاطبش کمی سخت است. حتی بر روی زندگی شخصی‌اش هم اثر می‌گذارد. وقتی او در دنیای بچه‌ها نفس می‌کشد، به درک و دریافت‌های نابی می‌رسد که هم‌سالانش یا به آن نرسیده‌اند، و یا به‌راحتی از آن گذشته‌اند و آن‌ها را فراموش کرده‌اند.

    مدتی پیش برای خرید ماهی آکواریوم به فروشگاهی رفته بودم. آن‌جا پر از آکواریوم‌های بزرگ با ماهی‌های رنگی‌رنگی بود. در میان آن‌همه ماهی، متوجه یکی از ماهی‌ها شدم که از نظر نوع و قیافه، با بقیه فرق داشت. به فروشنده گفتم: «این ماهی تنهاست؛ اگر می‌شود ماهی دیگری از جنس خودش در آن آکواریوم بیندازید تا از تنهایی اذیت نشود.»

    او و همکارانش حسابی خندیدند. فروشنده گفت: «خانم، ماهی‌ها که احساس ندارند!»؛ اما من می‌دانستم که آن ماهی، حسابی دلش گرفته؛ این موضوع را بچه‌ها هم مثل من می‌دانند؛ اما آن فروشنده نمی‌دانست یا شاید هم فراموش کرده بود!

    دوچرخه ۹۰۶

    نوجوان باید قبل از هرچیز، خودش را بشناسد، بفهمد، بسنجد، نقد کند، نقد شود... و قدر خودش را بداند. این‌جوری آرام‌آرام این نگاه انسانی در وجودش ماندنی می‌شود.

    در جلسه‌ای، یکی از همکاران از من پرسید: «آیا شما موافقید نوجوان‌ها با مسائل سیاسی آشنا شوند؟» او انتظار داشت من هم مثل خیلی‌ها با این موضوع مخالفت کنم؛ اما من صریح گفتم: «بله، حتماً باید آشنا شوند؟»

    با خبر، درک و آگاهی است که جان آدمی، «جان‌تر» می‌شود. به‌نظر من انسانی که از دنیای پیرامونش باخبر است، به انسانیت نزدیک‌تر است. نوجوان باید از سیاست سردربیاورد، رمان بخواند، کتاب روان‌شناسی دستش بگیرد و...

    ما نباید تصور کنیم همین‌که به‌دنیا می‌آییم، آدم شده‌ایم. برای آدم‌شدن و آدم‌ماندن، باید خیلی تلاش کرد.

    در دوره‌ی نوجوانی من، منابع دریافت اطلاعات و آگاهی خیلی کم‌ بود. مثلاً فقط دو مجله برای کودکان و نوجوانان منتشر می‌شد؛ یکی «کیهان‌بچه‌ها» بود و دیگری «دختران و پسران». تازه، خیلی از آثار مناسب سن ما هم، کارهای ترجمه بود؛ اما حالا منابع مطالعه و آگاهی بچه‌ها خیلی زیاد است؛ از کتاب و مجله‌ها گرفته تا فضای مجازی و اینترنت.

    چیزهایی مثل ارتباط‌های اجتماعی واقعیِ بیش‌تر، خانواده‌های پرجمعیت‌تر و... اما بهترین نعمت در آن روزها، اوقات فراغت فراوانی بود که داشتیم و در آن زمان‌ها بیش‌تر به خودمان و شخصیتمان فکر می‌کردیم.

    فکر نوجوان امروز، مدام در حال رفت‌و‌آمد است؛ از این سرگرمی به آن سرگرمی، از این اشتغال ذهنی به آن اشتغال، از این فیلم به آن سریال... او این فرصت را ندارد که یک ساعت با خودش خلوت کند و به خودش فکر کند.

    قبول، ولی باید یادمان باشد کسی نمی‌تواند خود واقعی ما را به خودمان بشناساند. به‌قول معروف آب، باید از خود چاه بجوشد! هرچند که باید از تجربه‌ی بزرگ‌ترها هم استفاده کرد.

    من از خیلی چیزها الهام گرفتم که مهم‌ترینش خود زندگی بود. از هر دوره‌ی زندگی‌ام که می‌گذشتم، آن را بررسی می‌کردم و سعی می‌کردم درس‌های مناسبی از آن بگیرم. انگار که اتفاق‌های خوب و بد زندگی، تصمیم گرفته بودند که مرا برای انسانی که الآن هستم، آماده کنند.

    من از کودکی عاشق قصه بودم؛ اما هر شب، موقع خواب، به قصه‌هایی فکر می‌کردم که آن‌ها را شنیده بودم، و با استفاده از تخیلم، آن‌ها را تغییر می‌دادم.

    هم‌سالانم را جمع می‌کردم و قصه‌ی جدید را برایشان تعریف می‌کردم.

    بله! مثلاً اولین باری که «ماجراهای تام‌سایر» را خواندم، در ذهنم او را مجسم کردم که وقتی بزرگ می‌شود، به خواسته‌هایش می‌رسد، دزد دریایی می‌شود و... و هر شب، ماجرای جدیدی برای خودم خلق می‌کردم و داستان را به شکل‌های مختلف ادامه می‌دادم.

    همین خیال‌بافی‌ها، تغییردادن‌های قصه‌ها و وارونه‌کردن آن‌ها، یعنی نویسندگی! اما آن روزها، این را نمی‌دانستم و ماجرا برایم خیلی جدی نبود. تا این‌که رمان «بینوایان» را خواندم.

    نه. آن روزها مجله‌ی کیهان‌بچه‌ها، داستان بینوایان را به زبان ساده، بازنویسی و در چند قسمت چاپ کرده بود. من هم به‌شدت آن را دنبال می‌کردم.

    با خواندن این رمان، کنجکاو شدم که «ویکتور هوگو» را بشناسم. وقتی زندگی او را خواندم، یک‌هو به خودم گفتم که من هم می‌خواهم مثل او، نویسنده شوم.

    کسی که به نویسندگی علاقه دارد، باید اشتیاق شدیدی به نوشتن داشته باشد. جوری که حتی اگر حال و حوصله هم نداشته باشد، اشتیاقی درونی او را مجبور کند که بنویسد.

    شاید بد نباشد بدانید خانواده‌ی من، به‌خصوص خانواده‌ی پدری، کلاً با تحصیل دخترانشان مخالف بودند و تا سال‌ها به ما اجازه نمی‌دادند به مدرسه برویم!

    تلخ بود، اما انگار آن تلخی‌ها نتیجه‌ای شیرین داشت. تازه باید بگویم انسان را از هر چه نهی کنی، سراغش می‌رود. همین اصل باعث شد من در خلوت خودم، شروع کردم به قضاوت. قضاوت بر سر این موضوع که آیا نظر پدرم درست است یا غلط. پس خودم کتاب‌های درسی را در خانه می‌خواندم و تا سال‌ها در امتحان‌های متفرقه شرکت می‌کردم.

    همت من وحشتناک بود. یادم می‌آید کتاب زبان انگلیسی سال اول راهنمایی را در 20 روز خواندم و نمره‌ام 20 شد.

    از ریاضی متنفر بودم و سال‌ها با تقلب نمره آوردم.

    نه. وقتی 14 یا 15 ساله بودم ماجرا تغییر کرد. یادم هست یک روز کتاب‌های ریاضی برادرهای کوچک‌ترم را ورق زدم. دلم می‌خواست بدانم ریاضی را از چه سالی به بعد، بلد نیستم. فقط کتاب اول تا سوم دبستان را بلد بودم!

    با درک دوره‌ی نوجوانی، به این نتیجه رسیدم که حتماً ریاضی هم در زندگی من اثر خواهد داشت. پس تصمیم گرفتم کتاب ریاضی سال چهارم دبستان و بعد‌از آن را دوباره بخوانم.

    در سال‌های آخر که مدرسه می‌رفتم، عاشق کلاس انشا شدم. انشاهای من معمولاً از 14 صفحه کم‌تر نبود. یادم هست یک‌بار داستانی 32 صفحه‌ای نوشته ‌بودم و معلم انشا هم که می‌دانست خوب می‌نویسم، اول به من گفت که انشایم را بخوانم. آن روز از اول تا آخر زنگ، فقط من انشایم را خواندم.

    داستان آن‌قدر هیجان‌انگیز بود که بچه‌ها جیک نزدند. وقتی زنگ خورد، داستان هنوز تمام نشده بود، بچه‌ها از جایشان تکان نخوردند و من داستان را ادامه دادم. داستان که تمام شد روی سرم ریختند و حسابی ابراز احساسات کردند.

    قصه باید قلابی قوی داشته باشد و ذهن مخاطب را گیر بیندازد؛ جوری که مخاطب احساس کند خودش را در داستان می‌بیند و ماجراهای داستان، برای خودش اتفاق افتاده است.

    البته درست است که خیلی از قصه‌های ماجراجویانه یا پلیسی این حالت را دارند؛ یعنی مخاطب را ناگزیر می‌کنند که شخصیت اول داستان و ماجراهایش را دنبال کنند. البته این داستان‌ها سرگرم‌کننده‌اند که به‌خودی خود بد نیست. ولی کسی با شخصیت اصلی داستان هم‌زادپنداری نمی‌کند. حتی معمولاً ماجراهای شخصیت اول داستان‌های پلیسی، چیزی نیست که برای انسانی معمولی اتفاق بیفتد. به‌خاطر همین، این داستان‌ها روح آدمی را درگیر خودش نمی‌کند و اثری در زندگی  و رشد ما ندارد.

    دوچرخه ۹۰۶

    من فکر می‌کنم بهترین قصه، داستانی است که راه یا روزنه‌ای را جلوی نگاه مخاطب باز کند تا هر کسی بتواند از آن پنجره، خودش را، مشکلاتش و آینده‌اش را ببیند. پنجره‌ای که با گشودن آن، آدمی به خودش برسد.

    به‌نظر من، تخیل یعنی همه‌چیز! میز، صندلی، نمکدان و... ‌همه قبل از این‌که شیء باشند، چه بود‌ه‌اند؟ خیال!

    احتمالاً یک روز، انسانی خیال‌باف، فکر کرده که اگر دَرِ ظرف نمک را سوراخ‌سوراخ کند، راحت‌تر می‌تواند نمک را روی غذایش بپاشد. یعنی نمکدان، اول فقط خیالی در ذهن انسانی بوده و بعدها به یک وسیله‌ی کاربردی تبدیل شده.

    من که فکر می‌کنم مخترع، ریاضی‌دان یا حتی فیزیک‌دان و شیمی‌دان هم اگر بخواهند بزرگ باشند، باید قدرت تخیل بزرگی داشته باشند.

    به اینشتین می‌گویند چه‌کار کنیم که بچه‌های ما مثل شما موفق شوند؟ می‌گوید برایشان قصه‌های دیو و پری بخوانید! دوباره و سه‌باره از او همین را می‌پرسند و باز،‌ همان جواب را می‌شنوند.

    تخیل این داستان‌ها را به‌وجود می‌آورد. در واقع حرف او این بوده که برای موفقیت، باید قوه‌ی تخیل فرزندانتان را آزاد کنید و آن را بپرورانید. مایه‌ی خلق همه‌ی اکتشاف‌های بشر، تخیل بوده و مایه‌ی اصلی داستان هم تخیل است.

    به‌نظر من خیال‌بافی همان تخیل است. اما خیال‌بافی، وقتی بد می‌شود که فقط در حد خیال باقی بماند و ما را از زندگی واقعی عقب بیندازد؛ یعنی خیال تنها برای خیال باشد؛ هیچ برای هیچ! و این یعنی پوچ‌گرایی.

    وقتی که خیال، از حالت بالقوه، به حالت بالفعل تبدیل شود و شکل عینی پیدا کند؛ یعنی تصور آن نمک‌دان، شکلی واقعی به خودش بگیرد و نمود عینی پیدا کند.

    کار برای او راحت‌تر از دیگران است. نویسنده، خیالش را در داستانش ظاهر می‌کند؛ داستانی که برای رشد و پرورش انسان ظهور کرده و خواننده‌ی داستان  را به انسانیت نزدیک‌تر می‌کند.

    یادم می‌آید اوایل انقلاب بود و شور و حال کتاب‌های انقلابی و شب‌نامه‌ها و روزنامه‌ها، مرا از کیهان‌بچه‌ها دور کرده بود. 18 یا 19 ساله بودم. یک روز چشمم به کیهان‌بچه‌ها خورد و تصمیم گرفتم آن را بخرم و ببینم با توجه به حال‌و‌هوای آن روزها، چه تغییری کرده است؟

    بله. دیگر از کارهای خارجی و ترجمه، خبری نبود و نویسنده‌های ایرانی زیادی قصه نوشته بودند. چند شماره را دنبال کردم؛ بیش‌تر قصه‌ها تکراری بود و سوژه‌هایش برای گروه سنی کودک مناسب نبود.

    قبل از آن، به‌دور از چشم پدر، داستان‌های زیادی نوشته بودم. به‌خصوص یکی از داستان‌هایم به‌نام «بابای من دزد بود» خیلی خوب از آب درآمده بود.

    نه. بعد از بررسی چند شماره، روزی تلفن زدم و با سردبیر مجله صحبت کردم. آن‌روزها آقای وحید نیکخواه‌آزاد سردبیر کیهان‌بچه‌ها بود. اعتراض کردم که چرا قصه‌هایتان این‌همه تکراری است و یک‌نواخت؟ آقای نیکخواه‌آزاد وقتی اعتراض مرا شنید برایم توضیح داد که کار نویسنده چه‌قدر سخت است و آخر سر صحبتمان به این‌جا رسید که گفت اگر می‌توانی خودت داستانی بنویس و برایمان بفرست.

    قبلاً داستانی نوشته بودم با نام «آن سال‌ها که تابستان زود آمد». همان روز آن را برایشان فرستادم.

    چاپ نشد. دو هفته‌ بعد زنگ زدم و پیگیری کردم. از لحن سردبیر فهمیدم که داستان به نظرشان آن‌قدر خوب بوده که شک کرده‌اند آن را خودم نوشته باشم. گفتند اگر می‌شود داستان دیگری هم برایمان بفرست که این بار همان داستان «بابای من دزد بود» را برایشان فرستادم.

    وای... خدای من! خیلی هیجان‌انگیز بود. فکرش را بکنید که من در خانواده‌ای بزرگ‌ شده بودم که خریدن کیهان‌بچه‌ها انگار جرم بود؛ حالا داستان من در این مجله چاپ شده بود.

    بله. و هنوز یکی از افسوس‌های بزرگ زندگی‌ام این است که من به‌خاطر نویسنده‌شدن، خیلی چیزها را از دست دادم؛ و شاید عزیزترینشان، شیرازم بود!

    شیراز را اصلاً نمی‌شود توصیف کرد. این شهر اثری عجیبی روی ذهن من گذاشت. فقط کسی که آن‌جا زندگی کرده باشد می‌تواند حرف مرا درک کند.

    در شیراز، مهم‌ترین بخش آن، مردمش هستند! مردم باصفایی که نه خودخواه‌اند و نه جاه‌طلب. من وقتی به تهران آمدم تا مدت‌ها دچار افسردگی بودم. به‌نظر من، فرهنگ شیرازی‌ها خیلی غنی است.

    روزهای اول انقلاب، نیرو کم بود و هر کسی، هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. به‌خاطر همین، برای برنامه‌های تلویزیونی می‌نوشتم، برای مجله‌ها داستان می‌فرستادم و با کیهان‌بچه‌ها هم همکاری می‌کردم.

    استعداد نویسندگی، موهبتی خدادادی است که در وجود بعضی‌ها هست؛ خدا این نعمت را به من هم داده بود و انگار داشت مرا برای این زندگی تربیت می‌کرد. اگرچه به رشته‌های دیگر هم سرک کشیدم و تا حدودی هم موفق شدم. اما نوشتن برای من چیز دیگری بود.

     من برای خردسال، کودک، نوجوان و بزرگ‌سال داستان می‌نوشتم؛ اما کار خردسال برای من خیلی تخصصی‌تر و فنی‌تر بود. در جلسه‌ای در همان مجله‌ی کیهان‌بچه‌ها، سردبیر گفت که ما برای گروه سنی خردسال و کودک، کم‌تر نویسنده داریم و مرا تشویق کردند که بیش‌تر برای این گروه سنی بنویسم تا این بخش بیش‌تر پا بگیرد.

    کاری که من همیشه می‌کنم، مطالعه و گسترش اطلاعاتم است؛ آن هم در هر زمینه‌ای. سعی می‌کنم به داشته‌های قبلی‌ام اکتفا نکنم و همیشه به دنبال زمینه‌های جدید و کارهای تازه بروم. به‌خاطر همین 38 سال است که می‌خوانم و می‌نویسم.

    دوچرخه ۹۰۶

    عکس از زنده‌یاد محمد کربلایی‌احمد

    منبع مطلب : www.hamshahrionline.ir

    مدیر محترم سایت www.hamshahrionline.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    م : نقاشی میخام

    لطفا جواب رو بفرستید : چرا نگفتین چجوری نقاشی بکشیم

    ناشناس : سلام خیلی این دیگه چیه ادم باید صد تا فوش به اونی که ساخته بزنه.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    نازنین زهرا 2 روز قبل
    0

    من هیچ نظری ندارم که چی بکشیم

    ناشناس 6 روز قبل
    0

    سلام دوستان خوبم

    برای این نقاشی می تونی بالا بنویسی ترک عادت موجب مرض است بعد رو به روش دست گل به آب دادن

    نقاشی می تونی از این سایتم برداری

    اسرا شاپ@adxrp

    0
    غاهنعن 4 روز قبل

    یذغاهتغو6غن5ن

    زهرا 10 روز قبل
    2

    سلام لطفاً نقاشی را بگذارید

    2
    حنانه عاطفت پور 8 روز قبل

    بله نقاشی رو بزارید

    ناشناس 10 روز قبل
    3

    نمیخواد

    ناشناس 11 روز قبل
    2

    ما نقاشی میخاستیم این که نقاشی نیست

    ناشناس 12 روز قبل
    4

    سلام خیلی این دیگه چیه ادم باید صد تا فوش به اونی که ساخته بزنه.

    ناشناس 18 روز قبل
    0

    سلام من نقاشی میخوام

    روهیناکلاس.چهارم... 27 روز قبل
    0

    من.نقاشی.میخاستم

    لطفا جواب رو بفرستید 11 ماه قبل
    4

    چرا نگفتین چجوری نقاشی بکشیم

    ناشناس 12 ماه قبل
    2

    سلام به دوستان گلم مرسی تشکر میکنم 😘😘

    فاطمه 12 ماه قبل
    1

    سلام من نقاشی میخواستم

    ناشناس 1 سال قبل
    1

    نقاشی میخام

    زهرا 1 سال قبل
    0

    سلام من جواب نقاشی میخوا ستم

    ناشناس 1 سال قبل
    0

    نقاشی می‌خواهیم

    -1
    ناشناس 3 روز قبل

    ما نقاشی میخوایم

    0
    نقاشی مثلی درس قدم یازدهم 16 روز قبل

    نقاشی

    -1
    زهرا ملکیان 1 سال قبل

    چه مثلی در رابطه با داستان قدم یازدهم است؟

    ناشناس 1 سال قبل
    1

    هر کی کمک کنه یه گیگ اینترنت بهش میدم

    م 1 سال قبل
    4

    نقاشی میخام

    صبا 1 سال قبل
    0

    ببخشید ما نقاشی می‌خواهیم این که نقاشی نیست

    0
    پارمیس 12 ماه قبل

    درسته

    3
    مانی 1 سال قبل

    سلام ما نقاشی از درس میخواستیم

    برای ارسال نظر کلیک کنید