در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر مولانا گنجور

    1 بازدید

    هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر مولانا گنجور را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    دل نوشته مولانا

    هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر *** آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

    هر لحظه که می کوشم در کارکنم تدبیر *** رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر


    بشنو این نی چون شکایت می‌کند

    از جدایی ها حکایت می‌کند

    کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

    در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

    تا بگویم شرح درد اشتیاق

    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

    باز جوید روزگار وصل خویش

    من به هر جمعیتی نالان شدم

    جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

    هرکسی از ظن خود شد یار من

    از درون من نجست اسرار من

    سر من از نالهٔ من دور نیست

    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

    لیک کس را دید جان دستور نیست

    آتشست این بانگ نای و نیست باد

    هر که این آتش ندارد نیست باد

    آتش عشقست کاندر نی فتاد

    جوشش عشقست کاندر می فتاد

    نی حریف هرکه از یاری برید

    پرده‌هااش پرده‌های ما درید

    همچو نی زهری و تریاقی کی دید

    همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

    نی حدیث راه پر خون می‌کند

    قصه‌های عشق مجنون می‌کند

    محرم این هوش جز بیهوش نیست

    مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    در غم ما روزها بیگاه شد

    روزها با سوزها همراه شد

    روزها گر رفت گو رو باک نیست

    تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

    هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

    هرکه بی روزیست روزش دیر شد

    در نیابد حال پخته هیچ خام

    پس سخن کوتاه باید والسلام

    بند بگسل باش آزاد ای پسر

    چند باشی بند سیم و بند زر

    گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

    کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

    تا صدف قانع نشد پر در نشد

    هر که را جامه ز عشقی چاک شد

    او ز حرص و عیب کلی پاک شد

    شاد باش ای عشق خوش سودای ما

    ای طبیب جمله علتهای ما

    ای دوای نخوت و ناموس ما

    ای تو افلاطون و جالینوس ما

    جسم خاک از عشق بر افلاک شد

    کوه در رقص آمد و چالاک شد

    عشق جان طور آمد عاشقا

    طور مست و خر موسی صاعقا

    با لب دمساز خود گر جفتمی

    همچو نی من گفتنیها گفتمی

    هر که او از هم‌زبانی شد جدا

    بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

    چونک گل رفت و گلستان درگذشت

    نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

    جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

    زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

    چون نباشد عشق را پروای او

    او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

    من چگونه هوش دارم پیش و پس

    چون نباشد نور یارم پیش و پس

    عشق خواهد کین سخن بیرون بود

    آینه غماز نبود چون بود

    آینت دانی چرا غماز نیست

    زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

    منبع مطلب : fanitabrizi.com

    مدیر محترم سایت fanitabrizi.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    گنجور » مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵

    افشین نوشته:

    به نظر حقیر مولانا مراحل کشف حقیقت و رسیدن به سطح بالاتر امامجهولی از آگاهی را در این شعر به تصویر می کشد که شباهت زیادی به داستان دقوقی در مثنوی دارد که در آن داستان هم کشتی یی در حال شکسته شدن هست.
    چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
    مولانا زندگی روزمره یی داشته چنانکه خودش با شرمساری می گوید : عطارد وار دفتر باره بودم
    زبر دست ادیبان می نشستم
    وبعد از آشنایی با شمس در پی کشف حقیقت می رود. منظورش از سودا یعنی همان خیال محال برای کشف حفیقت است.
    دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
    این کشف حقیقت الهی باعث بشه دلش بیقرار و پر رنج بشه و چشمش دایم گریان بشه.
    بقول خودش سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد ویا جاییکه میگوید : چشم گریانم ز گریه کند بود (قبل از آشنایی با شمس)

    چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

    چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

    در خشکی بوده و سیلابی او را به ورطه دریا می کشد. خشکی در اشعار مولانا نشانه دوری از حقیقت الهی است.
    نگفتمت منم بحر و تو یک ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم

    زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

    که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

    در حالیکه از حقیقتی که فکر می کرده یافته هست حیرت کرده بوده امواجی کشتی خیالش را نابود میکنند و حقیقت رو در چیز دبگری که دریا باشد تصور می کند.

    نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

    چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

    شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

    کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

    اما این بار هم نهنگی دریایی را تصور میکرده حقیقت هست را می بلعد و دریا خشک می شود و همچنان که محو تماشای نهنگ بوده خشکی یا هامون نهنگ را به قعر میکشد.

    چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

    چه دانم من دگرچون شدکه چون غرق است دربی‌چون
    همه چیزهایی که فکر می کرد حقیقت هستند غرق شده اندِ

    چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

    که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
    البته چیزهایی حالا می داند ولیکن تظاهر می کند که نمی داند چون کسی (شمس) او را به بسته نگه داشتن دهان و فاش نکردن اسرار الهی توصیه کرده ودر آن دریا حقیقتی را به او گفته که اگر باز گو کند عامه تصور می کنند که او افیون خورده

    👆☹

    منبع مطلب : ganjoor.net

    مدیر محترم سایت ganjoor.net لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    گنجور » مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۲

    محمد کیهانی نوشته:

    در بیت ده ام آتش اشتباه است
    آنش درست است
    آن اش برهاند

    👆☹

    منبع مطلب : ganjoor.net

    مدیر محترم سایت ganjoor.net لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 5 روز قبل
    1

    به این شکل صحیح تر نیست؟قافیه بهتر شکل نمی گیرد؟هر لحظه که تسلیمم در کارگه "تقدیر"آرام تر از آهو،بی باک ترم از "شیر"هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیررنج از پی رنج آید،زنجیر پی زنجیرپرویز

    مهدی 4 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید