در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

    1 بازدید

    گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد را از سایت اسک 98 دریافت کنید.

    گنجور » حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷

    شاعر جان نوشته:

    ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
    بیخبر به کسی می گویند که به اخبار سراسری دنیا گوش نمی دهد و درباره جامعه خبری ندارد. یعنی آدم سیاسی نیست. سرش به کار خودش هست.

    تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
    منظور از راهرو اینجا صفت فاعلی برای فرد نیست. بلکه مکانی است. یعنی تا راهرو و سرسرا نباشد چطوری می خواهی به داخل بیایی. از پنجره و دیوار نباید بیایی از راهرو باید داخل بیایی . راهبر یعنی راه پیدا کردن. پس این مصرع این طور معنی می شود که تا در خانه راهرو نباشد نمی توانی به داخل آن راه پیدا کنی. عموم حافظ شناسان این مصرع را اشتباه معنی کرده اند.

    در مکتب حقایق و پیش ادیب عشق
    هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
    در برخی نسخ بین حقایق و پیش حرف واو قرار داده اند که درست است. مصرع اول سوالی است. یعنی با لحن سوالی و تعجب از فرد سوال میکند که تو در جای مهمی هستی و پیش آدم مهمی هستی؟ حالا مصرع بعدی جواب آن سوال و تعجب است.
    دربرخی نسخ بجای پدر از کلمه بدر به معنی بیرون شدن استفاده شده است که معنی صحیحی نیست. یعنی باید از محضر ادیب عشق بیرون بیاید که خب غلط است.

    دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
    تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
    در آن زمان علم شیمی کیمیاگری بوده است یعنی مس را تبدیل به زر و طلا کنند. برای این کار دنبال ماده ای بنام مس وجود بودند و آن را با آب چشمه سرشت شستشو می دادند اگر آن فردی که این کار را انجام می دهد ماهرباشد ماده ای بدست می آید که بر روی هر مسی بریزنذ طلا می شود که به آن کیمیا می گفتند. این افراد مردان راه چشمه می گفتند. حافظ در این بیت مقصودش کیماگری نیست بلکه می گوید بیا بخاطر طلا بدست آوردن از ماده مس وجود دست بردار. نرو مس وجود را با آب چشمه بشور. با این کار کیمیا بدست نمی آوری اما کیمیای عشق را بدست می آوری. “زر” در مصرع دوم طلا نیست. انسان خاصی است. معشوق است که زری نام دارد. “شوی” آخر مصرع ایهام دارد. هم فعل است و هم شوی به معنی شوهر است. یعنی با ریختن کیمیای عشق روی زری او شوهر می خواهذ.

    یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
    کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
    در مصرع اول درباره دریاچه بختگان است که دخترکان زیبا در آن شنا می کردند. حافظ از فرط شوق می گوید یک لحظه بیا غریق نجات این دریا بشو. بعد قسم می خوره که به خدا شو نیست. شو یعنی الکی نیست. گمان اسم زیباترین دختری است که در ساحل دریا شنا میکنه. حافظ می گوید بیا یک لحظه غریق نجات این دریا بشو اما سعی کن آن دختری که اسمش گمان هست را با خودت نبری. در مصرع بعد هست که اگر می خواهی آن دختر زیبا را باخودت ببری نباید به آب هفت دریا یک موی آن تر بشه.

    بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
    در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
    دراین بیت احوال غریق نجاتی هست که به بهانه نجات دادن “گمان” به سمت او رفته و می گیود نباید هیچ رفتار مشکوکی انجام بدی که بفهمد. حتی اگر آنقدر از فرط عشق صورت زیر و زبر شود و سرخ و سفید بشوی یا در دلت زبری ایجاد شود. باید خودت را کنترل کنی.

    گر در سرت هوای وصال است حافظا
    باید که خاک درگه اهل هنر شوی
    دراینجا حافظ خیلی زرنگ و رند هست. حافظ می داند که غریق نجات مدعی و رقیب هست. مدعی در نهایت نزد معشوق سوتی می دهد. بنابراین وقتی نجات غریق معشوق را به ساحل می رساند او میدود و به او نفس مصنوعی می دهد و این حالتی که فرد خم می شود برای معشوق تا به او نفس بدهد حافظ این را به سجده کردن تعبیرکرده است و معشوق(گمان) را اهل هنر می داند. و لب معشوق را حاک تفسیر کرده است. یعنی حافظ میکوید به خاک باید سجده کرد.

    👆☹

    منبع مطلب : ganjoor.net

    مدیر محترم سایت ganjoor.net لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    شعرخوانی: در مکتب حقایق

    ** ای بی­خبر بکوش که صاحب­خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

    ای بی­خبر: ندا و منادا                بی­خبر: یعنی بی­خبر از عشق و معرفت الهی                  بی­خبر، صاحب­خبر: تضاد

    کی راهبر شوی: استفهام انکاری (راهبر نمی­شوی)                   راهرو: پیرو، مرید، سالک           

    راهبر: پیر، مراد، انسان کامل                   مصرع اول: واج­آرایی «ب»               مصرع دوم: واج­آرایی «ر»

    معنی بیت: ای بی­خبر از عشق و معرفت، بکوش تا آگاه شوی، زیرا تا وقتی که راه معرفت را طی نکنی، رهبر و هدایتگر نمی­شوی.   

    ** در مکتب حقایق، پیش ادیب عشق   /   هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی 

     مکتب: جای درس خواندن، مدرسه                مکتب حقایق: تشبیه               ادیب عشق: تشبیه

      ادیب: آداب­دان، ادب­شناس، سخن­دان، در اینجا به معنیِ معلم و مربی است.        

    منظور از پسر: سالک، راهرو و نوآموز است             منظور از پدر: عارف کامل یا پیرِ راه­آزموده است

    مکتب، ادیب: مراعات نظیر                    پسر، پدر: مراعات نظیر               هان: صوت تنبیه و تحذیر (آگاه باش)

    معنی بیت: ای فرزند! بکوش تا در مدرسة حقایق، نزد آموزگار عشق، روزی به مقام راهبری و کمال برسی. (به مقام انسان کامل برسی)

    ** دست از مس وجود چو مردان ره بشوی  /  تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

    مس وجود: تشبیه               دست از چیزی شستن: کنایه از ترک کردن آن             تو چو مردانِ ره : تشبیه

    کیمیای عشق: تشبیه             زر: استعاره از وجود ارزشمند و تکامل­یافته              مس، کیمیا، زر: مراعات نظیر

    کیمیا: ماده­ای که به عقیدة گذشتگان می­توانست مس را تبدیل به طلا کند.

    معنی بیت: مانند مردانِ راه عشق، مس بی­ارزش وجودت را رها کن تا به کیمیای عشق برسی و مانند طلا ارزشمند شوی.   

    مفهوم بیت: ترک وابستگی­ها و توجه به عشق الهی، موجب کمال است.

    ** خواب و خورت ز مرتبة خویش دور کرد  /  آن­گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

    خواب و خور: مجازاً لذت­های مادی        جهش ضمیر: خواب و خور تو را، «ت» مفعول است 

    از خویش دورشدن: کنایه از، ارزش خود را از دست دادن            به خویش رسیدن: کنایه از، پی­بردن به ارزش خود

    «از خویش دورشدن» و«به خویش رسیدن»: تضاد                بی خواب و خورشدن: کنایه از ترک وابستگی­های مادی

    معنی بیت: وابستگی به لذت­های مادی، تو را از جایگاه انسانی خودت دور کرده­است؛ زمانی به مقام حقیقی خود می­رسی که لذت­های مادی را ترک کنی.  

    مفهوم بیت: ترک لذت­های مادی و توجه به معنویات

    ** گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد  /  بالله کز آفتاب فلک خوب­تر شوی

    بالله: به خدا سوگند                       فلک: آسمان                    نور عشق حق: تشبیه            

    دل و جان: مجازاً کل وجود                    نور، آفتاب، فلک: مراعات نظیر

    معنی بیت: اگر نور عشق الهی بر دل و جانت بتابد، به خدا سوگند که از آفتاب آسمان هم زیباتر و پرنورتر می­شوی

    مفهوم بیت: عشق الهی موجب رسیدن به کمال است.

    ** یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر  /  کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

    دم: مجازاً لحظه            غریق: غرق­شده           بحر: دریا، استعاره از عشق             هفت بحر: مجازاً کل جهان

    موی: مجازاً مقدار بسیار کم                       تر شدن: کنایه از گرفتار آلودکی شدن          

     غریق، بحر، آب، تر شدن: مراعات نظیر

    معنی بیت: لحظه­ای در دریای بی­کران عشق الهی غرق شو و شک نکن که دیگر تمام عالم نمی­تواند ذره­ای تو را گرفتار آلودگی کند.

    مفهوم: عشق الهی انسان را حفظ می­کند.

    ** از پای تا سرت همه نور خدا شود  /  در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

    از پای تا سر: کنایه از کل وجود                      بی پا و سر شدن: کنایه از فداکردن کل وجود

    پا، سر: تکرار و مراعات نظیر                     ذوالجلال: خداوند بزرگواری، صاحب بزرگی

    معنی بیت: اگر تمام وجودت را در راه خداوند صاحب بزرگی فداکنی، همة وجودت الهی می­شود.

    مفهوم بیت: فداکردن خود در عشق الهی

    ** وجه خدا اگر شودت منظر نظر  /  زین پس شکی نماند که صاحب­نظر شوی

    وجه: ذات، وجود                  منظر: جای نگریستن                 صاحب­نظر: آگاه، دارای بصیرت

    « َت» در «شودت»: جهش ضمیر دارد. (منظر نظرت شود)        منظر، نظر: جناس ناهمسان (ناقص)

    منظر نظر داشتن: کنایه از توجه کردن به آن

    معنی بیت: اگر نگاه و توجه تو تنها به سوی خداوند باشد، یقیناً از این به بعد، آگاه و دارای بصیرت خواهی شد.

    مفهوم: توجه به خداوند تو را آگاه می­کند.

    ** بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود  /  در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

    بنیاد: اساس، پایه، شالوده                 بنیاد هستی: استعاره مکنیه (هستی، به بنایی تشبیه شده که بنیادی دارد)

    زیر و زبر شدن: کنایه از دگرگون شدن               در دل داشتن: کنایه از نگران بودن             زیر و زبر: تکرار

    معنی بیت: اگر در راه عشق الهی، تمام وجودت دگرگون شود، نگران نباش، زیرا هیچ تغییری در اصل هستی تو (روح تو) به وجود نخواهد آمد.

    مفهوم: عشق الهی انسان را حفظ می­کند.

    ** گر در سرت هوای وصال است حافظا  /  باید که خاک درگه اهل هنر شوی

    سر: مجازاً قصد و اندیشه             هوا: آرزو            هنر: فضیلت          خاک شدن: کنایه از فروتنی کردن

    معنی بیت: ای حافظ! اگر در اندیشة رسیدن به معشوق هستی، باید در برابر اهل فضیلت و کمال، فروتن باشی.

    مفهوم: یاری گرفتن از اهل فضل و تواضع در برابرشان.

    منبع مطلب : adaberoz.blogfa.com

    مدیر محترم سایت adaberoz.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    شماره ۴۸۷: ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 16 روز قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید